شیوه‌های منفی سیاست قوم‌گرایی

احمد‌رشاد میرزاده، استاد دانشگاه

همه‌ی دولت‌ها معمولاً بدون آن‌که اعتراف کنند و گاه بدون این‌که خود آگاه باشند، دارای سیاست‌های قومی‌اند. روی همین ملحوظ است که امروزه شاهد اصلاحات مثبت زیادی در این زمینه در جهان معاصر هستیم. البته بدبختانه انفعال در این زمینه هنوز رایج است و در بسیاری از موارد دولت‌ها هنوز تخت راحتی برای اقوام هستند. سیاست‌های قومی در راه‌های منفی بسیاری گام گذاشته‌اند که نمی‌توان ادعا کرد که قدیمی‌ترین آن‌ها و بدترین‌شان کدام سیاست منفی قومی بوده است. در این مقاله به بررسی شیوه‌ها و طریقه‌های مختلف سیاست‌های منفی قومی یا همان قوم‌گرایی منفی می‌پردازیم تا از یک جهت معرف اعمال و رفتارهای قومی در کشور ما باشد و از جانب دیگر تلاشی باشد در راستای معرفی و آگاهی جامعه به خصوص آن عده از تحصیل‌کرده‌گان کشور که به تازه‌گی در مقام‌های مختلف حکومتی وارد رسیده یا هم می‌رسند تا بدین جهت از تطبیق عمدی یا هم اشتباهی سیاست‌های قومی در درون حکومت جلوگیری به عمل آمده باعث رشد فرهنگ عدم تبعیض و تعصب قومی در کشور گردد. اینک به شیوه‌هایی از این پدیده شوم که سیاست‌های منفی قومی در طول تاریخ در این جهان بوده، می‌پردازیم و سکان هدایت فکری را بعد از مطالعه این مقاله به دست شما خواننده‌‌گان عزیز می‌سپارم تا شما تشخیص بدهید که از کدامین این سیاست‌ها و تا کدام اندازه در داخل افغانستان استفاده شده یا هم استفاده می‌شود و هر روز مردم کشور ما از آن رنج می‌برند و یکی از عوامل عمده عدم توسعه افغانستان در حدود بیست سال پسین، همین نوعیت سیاست‌های قوم‌گرایی بوده است.

    قوم‌کشی و زبان‌کشی

واژه قومی‌کشی که در سال‌های ۱۹۷۰‌م توسط مردم‌شناسی به نام روبر ژولن به کار برده شده است، عبارت از همان مجموعه روش‌هایی است که هدف آن‌ها از میان بردن فرهنگ یک قوم و جای‌گزینی آن با فرهنگ دیگر است. در توضیح این نوع سیاست منفی قومی که یکی از انواع قوم‌گرایی است، باید گفته شود که در این‌جا نابودی و از بین بردن فزیکی قوم مورد قوم‌کشی نیست و حتا آن‌ها از جای بود‌و‌باش‌شان هم بیرون کرده نمی‌شوند و یا هم از لحاظ سرزمینی آن‌ها را جابه‌جا نمی‌کنند، بلکه فرهنگی را که می‌خواهند جای‌گزین آن بسازند، به نحوی ساخته و بافته خود‌‌شان توأم با فرهنگ فاتحان یا استعمارگران است. به این ترتیب این پروسه در قدیم وقت کم‌تری را در بر می‌گرفت تا تکمیل شود، ولی امروزه به دلیل موجودیت حقوق مساوی اتباع داخل کشورها، زمان‌گیرتر به نظر می‌رسد و به آهسته‌گی مورد تطبیق قرار می‌گیرد. البته با کامل شدن فرایند فرهنگ‌زدایی از یک قوم، در نهایت آن قوم به مثابه یک گروه متمایز و غیرمتجانس از سایر اقوام از بین می‌رود، زیرا به ناچار در مجموعه بزرگ‌تری ادغام می‌شود. نمونه‌هایی از این، همان فرایند‌هایی است که در مورد سرخ‌پوستان امریکایی اتفاق افتاد. این جمعیت پس از آن‌که از نهادها، ادیان و زبان‌های‌شان محروم شدند، به شدت تحت استثمار اقتصادی قرار گرفتند و تا اندازه زیادی به وسیله ازدواج‌های بین قومی در گروه‌های دیگر ادغام شدند.

زبان‌کشی یکی از اشکال قوم‌کشی است که معنای آن از میان بردن زبان یک جمعیت خاص است. گاه دیده شده است که دولت‌های مدرن به جای استفاده از سیاست‌های سرکوب‌گرایانه همانند ممنوعیت‌ها، مجازات‌ها و غیره که ممکن است به عنوان سیاست‌هایی در راستای مخالفت با حقوق بشر مورد انتقاد سایر دولت‌ها قرار بگیرند، دست به آموزش اجباری یک زبان دیگر به جز زبان قومی که بالطبع زبان رسمی دولت است، می‌زنند تا  نوعی سیاست توسعه فرهنگی محسوب شود؛ مثلاً آن‌چه را چین در تبت انجام داد. البته مزایای آموزش اجباری می‌تواند به شکل یکسان به جمعیت‌های بومی -‌‌اقوام بدون دولت یا اقلیت‌های مرزی- و هم‌چنین مهاجران برسد.

    جابه‌جایی جمعیت‌ها

قرن بیست میلادی شاهد جابه‌جایی‌های جمعیتی بسیاری بوده است. البته این یک مفهوم عام است که می‌تواند همه‌ی انواع جریان توده‌ای پناه‌جویان و تبعید‌شده‌گان یا کسانی را که از یک ترور، یک رژیم، یک دولت یا یک ارتش گریخته‌اند، در بر گیرد. البته قابل یادآوری است که از نوع سیاست‌ها در قالب سیاست‌های قوم‌گرایی منفی هم در طول تاریخ در اکثر نقاط این جهان پهناور داشته‌ایم که مثال‌های گوناگون آن را در تاریخ نوشته شده کشورهای مناطق گوناگون جهان داشته‌ایم. اهل دانش و مطالعه از مثال‌هایی که مصداق این مفهوم است، حتماً در ذهن دارند. به طور نمونه تنها در پایان جنگ جهانی دوم، ۱۲ میلیون پناه‌جو به کشورهای آلمان و اتریش سرازیر شدند. اغلب این‌ها، آلمانی‌هایی بودند که از ترس ارتش اتریش گریخته بودند یا آلمانی‌هایی که به وسیله دولت‌های پولند، چک‌وسلواکیا و… اخراج شده بودند. یک اقلیت ۸۵۰ هزار نفری از این رانده‌شده‌گان به وسیله سازمان بین‌المللی پناه‌جویان تحت سرپرستی قرار گرفته و در فاصله سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۱ در اروپای غربی، امریکا، استرالیا و اسراییل سکان داده شدند. در هندوستان بیش از ۱۵ میلیون پناه‌جو در طول فرایند تقسیم کشور به هندوستان و پاکستان میان دو دولت جدید جابه‌جا شدند. اکثریت جابه‌جایی‌ها در اروپا به دلیل تعلقات قومی و ملی و در هند به دلیل تعلقات دینی انجام گرفته است.

    پاک‌سازی قومی و استعمار

پاک‌سازی قومی نخستین معنای عبارت صربی ETNIKO ASCENJE (که گاه آن را در معنای دومش «تصفیه» یا «تطهیر» قومی ترجمه کرده‌اند) یک ابداع مفهومی و لغوی است که به سال ۱۸۷۸ یعنی زمانی باز می‌گردد که مسوولان صرب تصمیم گرفتند ساکنان آلبانی‌تبار بیش از ۱۰۰ روستا را در مناطقی که به تازه‌گی به دست آورده بودند، پاک‌سازی کنند. این واژه و این عمل‌کرد با تشکیل دولت مستقل کروات به سرکرده‌گی آنته پاوولیچ در دستور اجرا قرار گرفت که در فاصله‌های زمانی ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴ بوسنی‌ها را از ساکنان صرب تصفیه کند؛ کاری که به بهای قربانی شدن نزدیک به یک میلیون تن تمام شد. هرچند عبارت پاک‌سازی قومی جدید بوده و به زبان صربی – کرواتی مربوط می‌شود، اما آیا ما همواره در طول تاریخ در حوزه‌های زیست ما با چنین عمل‌کردی روبه‌رو نبوده‌ایم؟ می‌توان این پرسش را مطرح کرد که در واقع خصوصیت پاک‌سازی نژادی نسبت به سایر اشکال جنگ، فتح و استیلا از طریق ایجاد ترور و وحشت چیست؟ بی‌شک، این اختلاف را نمی‌توان در روش‌ها جست.

پاک‌سازی قومی هدفی بسیار دقیق‌تر و پایدارتر را دنبال می‌کند: گرفتن سرزمین دیگری و به احتمال زیاد اموال و ثروتی که در این سرزمین یافت می‌شود، بدون افراد آن سرزمین. بنابراین پاک‌سازی قومی دست به نابودی یا بیرون راندن کامل این افراد می‌زند. پاک‌سازی قومی پیش از هرچیزی، ناشی از تمایل به توسعه سرزمینی و استعمار کامل است که به نام قدرت بیش‌تر، عظمت بیش‌تر، قدمت و ریشه‌دارتر بودن یا به زبان امروزی توسعه‌یافته‌تر بودن و به زیان اقوامی که مزاحم، عقب‌مانده و از لحاظ تاریخی محکوم شمرده می‌شوند، انجام می‌گیرد. در نهایت پاک‌سازی قومی پنداره دولت ملی را در خود حمل می‌کند، با این تفاوت که برای تحقق این امر از روش‌ها و شیوه‌هایی استفاده می‌کند که به دوره‌های باستان تعلق دارد.

در تمام دورانی که اروپا توسعه خود را در سرزمین‌های مستعمره انجام می‌داد، دکتورین عمومی را بر پایه دو مفهوم «ناکجا‌آباد» و «قلمرو تهی» استوار می‌ساخت که بنابر‌آن به استعمار در‌آوردن و تملک سرزمین‌های همه قباییل و اقوامی که نمی‌توانستند مالکیت خود را بر آن سرزمین‌ها بر اساس سند مکتوب نشان دهند، جایز می‌دانستند. این امر باعث شد که رفته‌رفته گروه‌های بزرگ مردمی را از سرزمین‌های نیاکان‌شان بیرون برانند و به این ترتیب نوعی پاک‌سازی قومی انجام دهند که بر پایه‌ی آن بسیاری از جوامع استعماری و دولت‌های مدرن جانشین آن‌ها به وجود آمدند.

    نسل‌کشی و جنایت علیه بشریت

بعد از ایجاد و تاسیس سازمان ملل متحد، این سازمان در سال ۱۹۴۸ پیمان‌نامه‌ای را جهت پیش‌گیری و مبارزه با جنایت نسل‌کشی به تصویب رساند. ضربات وارد شده به انسجام گروه‌های ملی، قومی، نژادی و دینی موضوعاتی بود که این پیمان‌نامه در خود گنجانیده بود. به این ترتیب واژه «نسل‌کشی» جرم تلقی شد که در مقوله «جنایات علیه بشریت»  بنا بر تعریف منشور محکمه بین‌الملل نورنبرگ در ۸ اگست ۱۹۴۵ قرار گرفت و به همین دلیل باطل ناشدنی بوده و تحت مرور زمان نظر به قواعد حقوقی قرار نمی‌گیرد. هرقدر هم که از مدت انجام جنایات یا جنایت علیه بشریت که یکی از آن‌ها نسل‌کشی است سپری شود، باز هم مورد پی‌گرد قانونی قرار می‌گیرد. این جنایات شامل از بین بردن کامل یا بخشی از یک جمعیت، تبعید یا پراکندن آن و تحمیل شرایط خاص بر آن که موجودیت فزیکی یا روانی یا تولید مثل طبیعی‌اش را به خطر اندازد، می‌شود. هرچند تبیین مفهوم نسل‌کشی مستقیماً از تحلیل جنایات رژیم هیتلری شده بود، با وجود این پروفیسور لمکین که بنیان‌گذار واژه نسل‌کشی در سال ۱۹۴۶ است، در این زمینه قتل عام‌ها و تبعید‌های ارمنیان به دست ترک‌ها در سال ۱۹۱۵ را نیز مطالعه کرده بود. این حوادث در واقع سابقه شناخته شده‌ای برای برنامه‌ریزان راه حل نهایی به شمار می‌آمد و نازی‌ها از همان روش‌ها برای مخفی‌سازی و در نتیجه به دست آوردن فراموشی و فرار از مجازات استفاده کردند.

    تبعید و نابودی کلی یا گزینشی

تبعید و نابودی گروه‌های قومی در چارچوب نسل‌کشی‌ها ممکن است شامل تمام مردم یا بخش‌های گزینش‌شده‌ای از آن‌ها شود. تبعید جمعیت‌های بزرگ بدون نابودی عمومی اما نابودی گزینشی یا حتا به ساده‌گی با پراکندن جمعیت و بدرفتاری‌های عمومی نیز نوعی نسل‌کشی به حساب می‌آید. در قالب راه حل نهایی در سال ۱۹۴۲ توسط رژیم هیتلری حدود شش میلیون یهودی و هم‌چنان به عنوان پست شمردن جمعیت کولی‌ها نزدیک به نیم میلیون کولی به کام مرگ روانه شدند. اقدام‌های تبعیدی هم در نظام استبدادی شوروی سابق به رهبری استالین که بیش‌تر فنلاندی‌ها را در بر می‌گرفت، در سال ۱۹۴۰ صورت گرفت که قبل از وارد شدن به جنگ جهانی دوم بود. این یورش‌ها به اقوام، که به صورت ناگهانی و بدون هیچ‌گونه هشدار یا محاکمه‌ای انجام می‌شد و شرایط انتقال آن‌ها به تبعید‌گاه که بدون هیچ امکاناتی و در بدترین وضع ممکن انجام می‌گرفت، سبب می‌شد که بخش بزرگی از آن‌ها، شاید نزدیک به نیمی از آن‌ها، در این جابه‌جایی از بین بروند. پس از رسیدن به تبعید‌گاه نیز زنده ماندن آن‌ها در شرایط بسیار سخت آن نقاط، بسیار مشکل بود. بنابراین در این‌جا می‌توانیم از نوعی نسل‌کشی مشخص نام ببریم.

    انتقال و مبادله جمعیت‌ها

بنا بر موافقت‌نامه‌های منعقد شده میان دو یا چند دولت مبنی بر انتقال یا مبادله جمعیت، این کار شکلی از جابه‌جایی است که ظاهراً منظم‌تر به نظر می‌رسد. این روش، منشأ شرقی دارد. در امپراطوری‌های شرقی جمعیت‌های انسانی هم‌چون دام‌های ارزش‌مند حمایت و حفاظت می‌شدند. در زبان ترکی، واژه «رعایا» به مجموعه مردمانی با ملیت‌های گوناگون اطلاق می‌شد که درون حکومت امپراطوری عثمانی قرار داشتند‌. چنین گروه‌هایی، توده‌های بزرگی را تشکیل می‌دادند که با نخبه‌گان عثمانی در تقابل بودند و «سورگون» واژه‌ای بود که به جابه‌جایی توده‌ها اطلاق می‌شد. این همان روشی بود که از مدت‌ها پیش در میان امپراطوری‌های بیزانس، مغول و عثمانی رایج بود و تحت نفوذ عثمانی‌ها در اروپای مدرن، یعنی بالکان و روسیه جنوبی، در قرن ۱۸ نیز ظاهر شد.

بعدها، این عمل تبدیل به جابه‌جایی دوسویه یا تبادل اتباع شد. برای نمونه، پس از جنگ‌های بالکانی (پیمان بخارست، ۱۹۱۳) و جنگ یونان-‌ترکیه (پیمان لوزان،۱۹۲۳) یا پس از پیمان‌های ویژه جابه‌جایی اتباع در ۱۹۲۵ و ۱۹۳۶ بین ترکیه، بلغارستان و رومانی، ۲۷۰ هزار بلغار، ۵۵۰ هزار ترک و ۱٫۳ میلیون یونانی جابه‌جا شدند که در حقیقت این امر خود نشان‌دهنده انتقال و مبادله جمعیت‌ها و یکی از شیوه‌های منفی قوم‌گرایی است.

    اردوگاه‌های کار اجباری

قرن بیستم در آفرینش روش‌ها و مفاهیم بی‌رحمی، وحشت و ضدیت با انسان بسیار پربار بوده است؛ قرنی که با تحمیق گسترده توده‌ها همراه بوده، روشی خاص برای اسارت در طول جنگ کیوبا (۱۹۹۵-۱۹۹۸) و در فرایندی که «ترور اسپانیایی» نامیده می‌شد، ایجاد شد و تلاشی بود برای حفظ آخرین مستعمرات اسپانیایی. اما اردوگاه‌ها پس از این زمان به وسیله ارتش بریتانیا نیز به کار گرفته شد. چند سال بعد در شوروی در سال ۱۹۲۲ تحت عنوان «تجدید آموزش به وسیله کار» به نهادهای اساسی رژیمی مبدل شد که پایه آن بر دستگیری همه‌ی افراد و گروه‌ها و مردمان مظنون به مخالفت و استفاده از کار اجباری آن‌ها بود. این نهاد و کارکرد‌های عملی این نهاد در راستای بازداشت و فرستادن به اردوگاه‌های کار اجباری در آلمان نیز توسط رژیم نازی تقلید شد و در عمل پیاده گردید و در سراسر حاکمیت این رژیم تعمیم یافت‌. بعد‌ها در رژیم‌های نازی و استالینی در آلمان و شوروی به شکل سرسام‌آور به میزان بالایی از افراد در این اردوگاه‌ها مشغول کار بودند. تخصص این اردوگاه‌ها در نابود ساختن گروه‌های قومی، خاص بود. البته فراموش نکنیم که در اردوگاه‌های عادی روسی و آلمانی نیز افراد به ساده‌گی از ناتوانی بر اثر کار زیاد، بدرفتاری و گرسنه‌گی هلاک می‌شدند؛ نظیر وضعیتی که امروز هنوز در مجمومه [اردوگاه] چینی لایوگای دیده می‌شود. کشورهایی چون فرانسه در سال‌های ۱۹۳۹ برای تبعید و نگه‌داری به گفته خودشان جاسوسانی که برای رژیم هیتلری کار می‌کردند و اردوگاه‌های امریکا در سال ۱۹۴۱ که جهت نگه‌داری جمعیت جاپانی-‌امریکایی به وجود آمده بودند، نیز از این روش استفاده کرده‌اند.

جمع‌بندی

شیوه‌های مختلف سیاست‌های منفی قومی یا قوم‌گرایی منفی که به چند شیوه از آن در این مقاله اشاره داشتیم، بیش‌تر میراث‌هایی است که از دوران‌های مختلف تاریخی از یک جامعه به جامعه دیگر بنا بر دلایل متعدد و عناصر مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی منتقل شده است. این امر خود نشان‌دهنده این است که باید از دید جامعه‌شناسی عمومی از نقطه نظر قوم و قبیله که اساس و بنیاد ساخت‌و‌ساز‌های جوامع ابتدایی است، به موضوع قوم‌گرایی و راه‌کارهای اساسی برای زدودن و جلوگیری این نوع سیاست‌ها پرداخت. در عین حال به جهت این‌که این طرز سیاست منفی قومی از مجراهای مختلف به خصوص از طریقه‌های  سیاسی و اقتصادی به جوامع دیگر منتقل شده و امروزه به شیوه‌های مختلف در کشورها در حال تطبیق است، از دیدگاه جامعه‌شناسی سیاسی نیز باید به آن پرداخته شود. بنابراین میراثی بودن این پدیده در اقصا جوامع یا هم منتقل شدن این پدیده توسط استعمار به جوامع دیگر، خود نشان‌دهنده این موضوع است که امروزه در مجموع نوع نسبت میان سیاست و قومیت در اکثر جوامع به بحران سیاسی و قومی مبدل شده است. در عین حال باعث استمرار و دوام‌دار شدن بحران‌های دیگر نیز شده است. از آن‌جایی که اکثر جوامع در شرق به خصوص در حوزه جنوب آسیا هنوز از ماهیت‌های قبیله‌ای متاثر اند، این موضوع باعث مباحث بحران‌زا و حتا باعث برخورد‌ها می‌شود؛ چون از همان احساسات ناسیونالیزم قومی به پدیده سیاست نگریسته می‌شود و ناشی از احساسات و عصبیت د‌ر آن است. به قول ابن خلدون «زنده‌گی قبیله‌ای پیوسته همراه با حسی به نام عصبیت است». بنابراین تعمیق و گسترش سیاست‌های قومی امری است که بدبختانه شیرازه حیات جمعی جوامع را در معرض خطرات جدی قرار می‌دهد و پیش‌رفت را در آن جوامع با تأخیر مواجه می‌سازد. پس باید در راستای سیاست‌های قومی در مجموع و سیاست‌های منفی قوم‌گرایی به طور خاص توجه جدی شود و برای جلوگیری از آن اقدامات عملی به عنوان جامعه بیدار و آگاه از خطرات و عواقب چنین محلوظ منفی، صورت بگیرد تا از استمرار و گسترش سیاست‌‌های مبتنی بر قومیت که یکی از عوامل عمده و مانع بزرگ سر راه ملت شدن و توسعه پایدار سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است، جلوگیری به عمل آید.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن