روایت یک خبرنگار؛ آن‌چه در مصلی مزاری گذشت

قاسم جویا

طبق برنامه‌های از قبل تعیین‌شده، ساعت شش صبح از خانه به سمت دفتر حرکت کردم. بعد از صرف چای، همراه با چند تن از همکارانم راهی مصلی شهید مزاری واقع در غرب کابل شدم. مأموریت این بود که هر لحظه‌ی مراسم سالروز  گرامی‌داشت از عبدالعلی مزاری را به گونه‌ی زنده در استدیوی خبر گزارش دهم. من در تلویزیون راه فردا کار می‌کنم؛ تلویزیونی که همه‌ساله این روز را به گونه‌ی ویژه پوشش می‌دهد. نیروهای امنیتی راه‌های مواصلاتی محل مراسم را از حدود دو کیلومتری مسدود کرده بودند. تا رسیدن به مصلی از چهار کمربند امنیتی گذشتم. عقربه ساعت حدود هشت صبح را نشان می‌داد. مردم دسته‌دسته وارد صحن مصلی می‌شدند. برای مقامات، چوکی‌های خاص گذاشته شده بود. عبدالله عبدالله رییس اجرایی، حامد کرزی رییس جمهور پیشین، محمد محقق، محمدکریم خلیلی و… از افرادی بودند که نام‌های‌شان در چوکی‌ها برچسب شده بود. برای رسانه‌ها نیز در چندمتری استیج جای مشخص شده بود. مراسم حوالی ساعت ۱۰:۳۰ آغاز شد. سخنرانان یکی بعد دیگری سخنرانی کردند. نوبت آقای خلیلی رسیده بود. او سخن خود را از مبارزه‌ی عدالت‌خواهانه‌ی مزاری آغاز کرد و در رابطه به انتخابات جنجالی ریاست جمهوری هم گلایه‌ها و انتقاداتی داشت. بعدش در مورد صلح می‌گفت که ناگهان صدای مرمی به فضا پیچید. مراسم برهم خورد. گلوله‌ها یکی پشت دیگری می‌آمد. سروصدای مردم بلند بود و بعضی‌ها روی زمین خوابیده بودند و بعضی هم از ساحه فرار می‌کردند.

ما افراد رسانه‌ها در همچون حالت‌ها باید صبورتر از دیگران باشیم. زیر چوکی‌ها پناه گرفته بودیم. فضا مملو از صدای اسلحه سبک و سنگین بود. در اطراف ما گلوله می‌بارید و کسی فکر نمی‌کرد که زنده بیرون شویم. درگیری ادامه پیدا کرد و یک گلوله در چوکی‌ای که زیرش پناه گرفته بودم، اصابت کرد. از هر سو گلوله می‌بارید و هر لحظه فکر می‌کردم گلوله‌ای به زنده‌گی‌ام پایان می‌دهد. هر کسی برای زنده ماندن دست‌وپا می‌زد. غیر از خوابیدن روی زمین، چاره‌ی دومی وجود نداشت. مانند ده‌ها فرد دیگر به سمت غرب مصلی فرار کردیم. در فاصله حدود ۱۵ متری که از دیوار مصلی گذشتم، چندین جنازه شامل مردان، زنان و یک طفل افتاده بود و مردم هم به خاطر زنده ماندن از سر جنازه‌ها می‌گذشتند. در این مسیر دختر خانمی ایستاده بود. گفتم فرار کن، ولی او به جسد زخمی خواهرش زل زده بود. گلوله‌ها پی‌هم می‌آمد و کسی فرصت بیرون کردن زخمی‌ها را نداشت. خیلی سخت است که هم‌نوعت در پیش چشمانت جان دهد و تو هیچ کاری برایش نتوانی. از پاره‌گی دیوار خود را انداختیم و داخل ساختمان مکتبی که در نزدیک مصلی است، پناه گرفتیم. یک مرد کهن‌سال از ناحیه پا و یک دختر خردسال از قسمت بازو زخمی بودند. کف سالن مکتب خون‌آلود بود که حکایت از زخمیان بیش‌تر داشت. بعد از حدود ده دقیقه، نیروهای امنیتی مسیری را مشخص کردند و گفتند که این‌جا هم امن نیست، باید از کوچه‌ی سمت غرب پشت سر هم فرار کنید. با پای پیاده کوچه‌های پرخم‌و‌پیچ ناحیه‌ی ششم امنیتی شهر کابل را طی می‌کردیم. راه‌های مواصلاتی مصلی حتا سرک‌های اصلی و فرعی توسط نیرو‌های امنیتی مسدود شده بود. بعد از حدود دو‌و‌نیم ساعت، خود را به دفتر رساندم. لباس‌هایم خیلی خاکی شده بود. بعضی همکارانم خنده کردند، اما همکاران بخش خبر هرکدام در بغل گرفتند و به خاطر سلامت برگشتنم ابراز خرسندی کردند. تقی سدید دو بار بغلم کرد. او در حادثه‌ی تروریستی هوتل اورانوس زخمی شده بود و حسین نظری به کشته شده بود. این حمله حدود چهار ساعت دوام کرد. نهادهای صحی و امنیتی آمار قربانیان را مانند گذشته‌ها به گونه‌ی متفاوت اعلام کردند. وزارت امور داخله در ابتدا یک کشته و ۱۸ زخمی گفت و بعداً تا ۳۲ کشته و ۸۱ زخمی را تایید کرد. زخمیان را حتا در شفاخانه‌های دولتی و خصوصی گوشه و کنار شهر کابل هم انتقال داده بودند.

این واقعه مشکوک بود. نیروهای امنیتی در حالی که همه‌ی راه‌های مواصلاتی را مسدود کرده بودند، چگونه افرادی با سلاح‌های سبک و سنگین در ساختمانی بلند جا گرفته بودند، حداقل برای ما و مردم ملکی معلوم نیست.

در این میان، برخی انگشت انتقاد را به سمت تدارک‌کننده‌گان این مراسم نشانه گرفته‌اند، در حالی که راه حل در پنهان شدن در خانه نیست. در گام اول مسوول اصلی حکومت است و در قدم دوم سکتور امنیتی. بر بنیاد قانون اساسی، مهم‌ترین وظیفه‌ی حکومت تأمین امنیت مردم است.

ساعت‌ها در‌گیری ادامه پیدا کرد. سه مهاجم مهمات و سلاح‌های سبک و سنگین زیادی را در نزدیکی محل، در شرق محل مراسم در یک ساختمان جابه‌جا کرده بودند. این‌ را که چرا چنین فاجعه‌ای آن هم در سه سال متوالی رخ می‌دهد، شاید حکومت پاسخ دهد. در غیر این صورت، حدس و گمان‌ها از دست داشتن حکومت در همچون موارد را به یقین تبدیل خواهد کرد.

سال سوم است که به گونه‌ی متوالی این مراسم مورد حمله قرار می‌گیرد و من هم روایت‌گر دردناک این واقعه‌ها هستم!

در خانه اما، فرشته و رامین منتظرم بودند. ناوقت روز وقتی به خانه رفتم، فرشته را بغض گرفته بود و تا چند دقیقه حرف نمی‌زد. رامین پنج ماهه خنده می‌کرد. با خنده‌ی رامین، دوباره جان گرفتم. حالا یک روز بعد از این حادثه، دوباره در سنگر اطلاع‌رسانی قرار دارم. مادرم اما در کابل نیست. او در ولسوالی دوردست غزنی (مالستان) است. شب همراهش تلفنی در تماس شدم. سرم قهر بود که چرا وظیفه‌ی خود را تغییر نمی‌دهم. او خبر ندارد که در ادارات دولتی به کسانی که پشتوانه‌ی سیاسی کلان و یا هم پول گزاف نداشته باشند، یافتن وظیفه، گذر از هفت خوان رستم است و سال‌های سال ممکن است وقت در بر گیرد.

دکمه بازگشت به بالا