مادر

سمیرا سادات

غروب بود و من در کافه «سیمپل» منتظر دوستانم، برای خودم جوس مالته‌ای سفارش دادم. زنی با بالاپوشی سیاه و چادری به سر و پوشیده، وارد بالکن کافه شد. دور نشست و منتظر بود تا گارسون بیاید و سفارش بدهد. در این چند ماه که کم‌تر بیرون می‌آیم، حس کردم حتا قبل‌ها هم او را ندیده‌ام. چشم‌های بزرگ و قامتی بلند داشت. می‌خندید دهان بدون دندانش مانند گلی می‌شکفت. چهره‌ی گرمی داشت.

گفتم: «چای می‌نوشی؟» خندید و بلند شد و پیشم آمد. چوکی برایش در نزدیکی‌ام ماندم. چای سبز و کیک شیری سفارش دادم. وی دندان نداشت و کیک شیری را به آسانی می‌خورَد. وقتی می‌خندید، شادی را در تمام اعضای صورتش حس می‌کردم.

زهرا نام دارد و هر روز غروب از کشمش‌پاکی می‌آید. آخرین ایستگاه موتر شرکت، پل سرخ است. او ناگزیر است تا هر روز مسیر راه پل سرخ تا قلعه‌ نو برچی را پیاده طی کند. مثل خیلی‌ها که مهاجر بوده‌اند، زهرا هم مهاجر شده و حاصل ازدواجش دو پسر بوده است. شوهرش را در آوان جوانی از دست داده و با کار در مزرعه و کارخانه دو فرزندش را بزرگ کرده است.

وی یک روز از کار که به خانه می‌آید، می‌بیند که مردم در کوچه پیش روی خانه‌شان جمع شده‌اند. می‌دود و وارد حویلی خانه می‌شود و می‌بیند پسر بزرگش که ۱۴ ساله بوده در کفن پیچانده شده و بر اثر تصادف فوت کرده است. سال‌ها می‌گذرد و او یگانه فرزندش را بزرگ می‌کند و برایش دختری از اقوام نزدیکش نکاح می‌کند.

او به زودی صاحب نواسه می‌شود و زنده‌گی‌اش در کنار آنان، خوب و آرام سپری می‌شود. درست همان وقت‌هایی که مهاجرین به افغانستان برگشتند، او هم با پسر و نواسه‌ها و عروسش به کابل می‌آید. پسرش کراچی می‌خرَد و دست‌فروشی می‌کند.

اشک‌هایش جاری می‌شود به صورتم نگاه می‌کند. چشم‌های بزرگش پر از اشک می‌شود. دستش را می‌گیرم در دل می‌گویم امیدوارم دردی که موجب جاری‌شدن اشک‌هایش شد چیزی نباشد که من فکر می‌کنم. ادامه داد: پسرم در سرک دارالامان کار می‌کرد. موتر کارمندان تلویزیون طلوع را که زدند، پسرم جای‌به‌جای در کنار سرک شهید شد. از او پنج دختر و یک زن جوان به جای مانده‌اند. پسرم رفت و زنده‌گی روی دیگری به ما نشان داد. برای حل مشکل خانواده در شفاخانه، حمام و… شروع به کار کردن کردم. دفتر پاک‌کاری کردم. حالا پیر شده‌ام. رماتیسم گرفته‌ام و دیگر مثل گذشته توان کار سخت را ندارم. کشمش‌پاکی نیز مرا استخدام نمی‌کرد. یک نفر واسطه کرد و گفت: اگر این زن را به کار نگیری، نواسه‌هایش گرسنه می‌ماند. صاحب کار آدم خوبی است. روزی ۱۵۰ افغانی درآمد دارم. کم است، اما خدا را شکر است.

چادرش پر از پینه بود. دستانش را گرفتم زلال و پاک بود. دستانش مرا یاد دستان زحمت‌کش مادرم انداخت. قلبم برایش گرفت. با خودم گفتم: باید برایش کاری کنم. این همه رنج برای زنی مثل او بسیار زیاد است. از وی خواستم شماره‌اش را به من بدهد. تلفنش را از پلاستیک لاجوردی که همراهش بود درآورد و گفت شماره‌ام را از یاد دارم. وقتی می‌خواستم نامش را ثبت کنم، گفتم: خاله زهرا ثبت کنم؟ خندید و گفت: نه بنویس مادر مصطفی… نگاهش کردم و گفتم: درست است. وسایلش را جمع کرد که برود، گفتم: پیاده نرو این را بگیر و با موتر برو. پیرزن رفت و من بار دیگر اتفاقی در مسیر آدمی جدید قرار گرفتم تا برایم از خودش بگوید.

دکمه بازگشت به بالا
بستن