دوشنبه‌ها در لوی‌سارنوالی؛ زنی که به دلیل شکستن دندان‌هایش در اثر خشونت، با نوک زبان گپ می‌زد

عبدالقهار فرخ‌سیَر٬ رییس اطلاعات و ارتباط عامه‌ی لوی‌سارنوالی

قرار بود هر هفته روایتی از روزهای دوشنبه در لوی‌سارنوالی که برای دیدار با شهروندان اختصاص یافته است، داشته باشم. طبق وعده‌ی قبلی آقای فرید حمیدی، لوی‌سارنوال، در روزهای دوشنبه در دفتر کاری‌ا‌ش حضور می‌یافت و من شاهد روایت‌ها و شکایات شهروندان بودم.

این روز دوشنبه برخلاف روز‌های قبل یک ساعت پیش‌تر از آغاز رسمیات به دفتر رسیدم. وقتی به دروازه‌ی نخست ورودی رسیدم، متوجه شدم که تعداد مراجعه‌کننده‌گان نسبت به هفته‌ی قبل، کم‌تر است و کارمندان و مسوولان امنیتی مصروف رهنمایی شهروندان به داخل لوی‌سارنوالی‌اند.

با یکی از کارمندان پس از احوال‌پرسی گفتم: خوب است که امروز مراجعین‌تان کم‌تر است.

کارمند با تبسمی گفت: «نخیر، مراجعین مثل روزهای گذشته است، اما لوی‌سارنوال صاحب هدایت داده‌اند از این‌که هوا روز‌به‌روز سردتر می‌شود، مراجعین نباید در هوای آزاد و بیرون از اداره تا آغاز ساعت رسمی در انتظار بمانند. هر زمانی که می‌آیند، به سالون رهنمایی‌شان کنید تا به تکلیف نشوند. تعداد زیادی از مراجعین که آمده‌اند، در سالون انتظار نشسته‌اند.»

وقتی از پشت شیشه‌های پنجره دیدم، گفته‌های او واقعیت داشت. تقریباً تمام چوکی‌های اتاق خانم‌ها و اتاق مردها که جدا از هم‌اند، از مراجعین پر شده بود.

وقتی ساعت ۸صبح خود را به دفتر لوی‌سارنوال رساندم، از سکرتریت پرسیدم که لوی‌سارنوال آمده است یا نه. گفت خیلی وقت آمده بود و با تعدادی از رییسان مصروف ارزیابی گزارش‌ها و امضای پیشنهاد‌ها و مکاتیب است. وقتی داخل دفتر شدم، آقای حمیدی مصروف امضای برخی اسناد و صدور هدایات برای رسیده‌گی به قضایا بود. سلام  و احترام کردم و با  سلام و خوش‌آمدگویی و احوال‌پرسی گفت: «بخیر آمدید؟ خوب است مشاوران محترم و رییس صاحب‌های بخش‌های دیگر هم حضور دارند، دو سه پیشنهاد دیگر است که امضا می‌کنیم و بخیر دیدار با مراجعین را آغاز می‌کنیم.»

دقایقی بعد، برنامه آغاز می‌شود. طبق برنامه‌ی همیشه‌گی، حق اولویت برای خانم‌ها داده می‌شود. سپس بزرگ‌سالان و کسانی‌ که  تکلیف مریضی داشته باشند و سپس مردان و سایر مراجعین.

وقتی جدول ثبت نام مراجعین را نظر‌انداز کردم، بیش‌تر از ۷۰ نفر از مرکز و ولایت‌هایی چون سمنگان، دایکندی، فراه، هرات، بلخ، سمنگان، جوزجان، تخار، بغلان، کندز، پکتیکا، کنر، جلال‌آباد، غزنی، قندهار و چند ولایت دیگر برای رسیده‌گی به مشکلات و قضایای‌شان مراجعه کرده بودند.

مراجعین یکی پی‌ دیگر خواسته می‌شوند، هریک با مشکلات و شکایات متفاوت. یکی مورد ظلم افراد مسلح غیر‌مسوول قرار گرفت است، یکی فرزندش اختطاف شده و بعد به قتل رسیده است و دیگری بالای ملکیتش تعرض شده است. یکی مورد خشونت و بدرفتاری قرار گرفته است، دیگری را فریب‌کاران در معامله‌ی تجارتی فریب داده‌اند. خانمی را شوهرش پس از آن‌که از هم جدا شده‌اند، مهر و نفقه‌اش را پرداخت نکرده و علاوه بر آن مورد آزار و تهدید نیز قرار داده است. یکی دیگر یگانه نان‌آور خانواده‌اش در حبس است و دیگری برادرش که سال‌ها است در زندان است، به تکلیف مریضی غیر قابل درمان مواجه است.

حتا در میان این مراجعه‌کننده‌گان کسانی بودند که دو تا سه تن از اعضای خانواده‌ی‌شان به قتل رسیده‌اند و برای دادخواهی و مجازات قاتلان به لوی‌سارنوالی مراجعه کرده‌اند.

مادری که حدود ۶۰ سال سن دارد و چادر سفیدی به سفیدی برف به سر و دور و برخود پیچیده است، با نواسه‌اش که دختری ۱۲ساله است، اولین ملاقات‌کننده است. هنگام ورود سلام می‌کند و رو در روی لوی‌سارنوال می‌نشیند.

لوی‌سارنوال با سلام و احترام پاسخ سلام مادر را می‌دهد. سپس از کنار میز خود یک بیسکویت بیرون می‌کند و نواسه‌ی مادرکلان را نزد خود می‌خواند و آن را برایش می‌دهد. سپس روی به زن می‌کند و از وی می‌پرسد: «بفرمایید مادر، چی مشکل دارید؟»

زن جواب می‌دهد: «سارنـوال صاحب، یک ورقه عریضه داشتم، به خاطری که محکمه پسرم را در یک قضیه‌ی قتل به ۲۰ سال زندان فیصله کرده، در حالی که قاتلان اصلی دیگران هستند. این‌جا پیش شما آمده‌ایم تا در فیصله‌ی محکمه یک بار دیگر تجدید نظر شود.»

با گلوی پر از بغض و لرزان ادامه داد: «ما، در خانه  سرپرست و نان‌آور به غیر از همین پسر کسی دیگر نداریم. در خانه اولاد کلان پسرم، همین دختر است که ۱۲ ساله است و یگان سودا و کار بازار را می‌کند. هشت سر جمعیت بی‌سرپرست و در میدان خدا ماندیم.»

آقای حمیدی ضمن دلداری گفت: «مادر جان، اول این‌که محکمه یک نهاد مستقل و با‌صلاحیت است که ما در کار آن‎ها دخالت کرده نمی‌توانیم. محکمه به رویت اسناد و شواهدی که موجود بوده، فیصله صادر کرده و حتماً شما یا وکیل مدافع‌تان در آن زمان  اسناد و شواهد کافی بر بی‌گناهی پسرتان به محکمه پیش کرده نتوانسته‌اید. حال شما چی دلایل و اسناد قوی و مهم دارید که ما از محکمه تجدید نظر بخواهیم؟»

مادر در جواب گفت‌: «سارنـوال صاحب، آوازه‌ی عدالت شما ما را از ولایت فراه به این‌جا کشاند. شما هم مثل اولادم هستید. ما و شما شکر مسلمان هستیم.  خدا حق است و یک صفت خداوند هم عادل است. من دعوای ناحق نمی‌کنم. هرچه قانون و شریعت فیصله می‌کند، ما صبر خداوند می‌طلبیم. دلیلی که ما داریم، در عریضه هم ذکر کردیم. چندین نفر شاهدی می‌دهند که پسرم با این قضیه هیچ کار و رابطه‌ای ندارد. اگر یک امر بدهید که یک بار دیگر غور کنند، خداوند سرفرازی هردو دنیا نصیب‌تان کند.»

لوی‌سارنوال پس از مشوره با مشاوران و رییس‌های حاضر، رو به مادر می‌کند و می‌گوید: «مادر جان، همین قسم که شما عدالت می‌خواهید، طرف مقابل هم که فرزندش کشته شده است عدالت می‌خواهد. شما در حق ما دعا کنید که خداوند متعال ما را در تأمین  حق و عدالت کمک کند. بعد ورقه‌ی عریضه‌ی شما را، این‌جا رییس صاحب هستن، بالای‌شان احکام می‌کنیم و تسلیم‌شان می‌کنیم. فردا به دفتر این‌ها بیایید. اسناد و دلایل‌تان را برای‌شان تسلیم کنید، شاهدهای‌تان را معرفی و حاضر کنید، گپ‌های‌تان را مفصل بگویید تا به رویت آن قضیه غور و تدقیق شود و ما از محکمه تجدید نظر در فیصله را درخواست کنیم. حالا در دفتر دیگر با نواسه‌ات بروید چای صبح را نوش جان کنید، بعد به طرف خانه بروید بخیر.»

مادر چادر خود را روی دست‌های خود می‌گیرد و دعا می‌کند: «خداوند پاک ایمان دنیا و آخرت را نصیب همه شما کند. این درِ امید را که شما به روی مردم غریب و بی‌چاره باز کردید، خداوند دروازه‌ی رحمت را به روی‌تان باز بگرداند.»

خانمی دیگری  با دو کودک ۸ ساله و ۶ ساله وارد دفتر می‌شود و با گفتن سلام بر چوکی مقابل آقای حمیدی می‌نشیند. آقای حمیدی کودکان را نزد خود فرا می‌خواند، اما کودکان که مات و حیرت‌زده خود را در یک مکان متفاوت می‌بینند، خجالت‌زده خود را پشت مادرکلان‌شان پنهان می‌کنند. لوی‌سارنوال قاب کلچه و خرما را به دستیارش می‌دهد و می‌گوید از این‌ها به کودک‌ها بدهید. سپس رو به خانم کرده و می‌گوید: «خواهر مهربانی کنید، گپ‌ها و مشکلات‌تان را بگویید.»

خانم  رو به لوی‌سارنوال و حاضران می‌گوید: «سارنوال صاحبان، پسرم که یک موتروان لین شهری است، در یک تهمت ناحق به خاطر دشمنی و عقده‌های شخصی در یک قضیه‌ی قتل قلمداد کرده‌اند که او هم شریک است. سه ماه ده محبس کابل بود که آخر محکمه او را بی‌گناه شناخت و ایلایش کرد. موتر ما از همان وقت تا حال در قوماندانی ولسوالی قید است و به ما تسلیم نمی‌کنند‌. ما یک نفر نان‌آور خانه داریم که همراه همان موتر تکسی‌وانی می‌کرد و روز و روزگار شش سر جماعت را پیدا می‌کرد. به ولسوالی که رفتیم، گفتند یک امر از سارنـوالی بیار که موترت را تسلیمت کنیم. حالا پیش شما آمده‌ایم، از خیر‌تان امر بدهید که موتر ما را به ما تسلیم کنند.»

آقای حمیدی رو به یکی از رؤسای حاضر کرد و گفت: «شما از این قضیه در جریان هستید و برای بررسی این موضوع به این ولسوالی همکاران‌تان را توظیف نموده بودید. قضیه از چه قرار است و چه تصمیمی گرفته شده است؟»

رییس بخش مربوط گفت: «جناب لوی‌سارنوال صاحب قبلاً در این قضیه یکی از همکاران ما توظیف شده بود، تصمیم گرفته شده بود که وقتی محکمه پسر این‌ها را بی‌گناه شناخته و موتر هم که وسیله‌ی قتل نبوده و دارای اسناد معتبر و جواز است، دوباره به مالک اصلی‌اش که این‌ها باشند، تسلیم داده شود؛ اما قسمی که دیده می‌شود، ولسوالی در این قسمت تعلل کرده است.»

لوی‌سارنوال دوباره به رییس بخش گفت: «برای این‌که این مادر دوباره سرگردان نشود، یکی از همکاران‌تان را همین لحظه بخواهید تا با این‌ها یک‌جا به ولسوالی برود و موتر را تسلیم‌شان کند که این‌ها از کار و غریبی و به خاطر پیدا کردن نان خانواده‌ی‌شان سرگردان نباشند.»

آقای حمیدی رو به خانم کرد و گفت: «شما همراه رییس صاحب بروید، یکی از همکاران ما را وظیفه می‌دهند همین لحظه همراه‌تان به ولسوالی برود و موتر‌تان را تسلیم‌تان کند. درست است؟ نگران نباشید.»

خانم با گفتن دعای خیر و با چهره‌ی شاد، دست هر دو نواسه‌‌اش را گرفت و از دفتر بیرون شد.

در جریان این صحبت‌ها دو سه ‌بار صدای گریه طفلی از دفتر پهلو شنیده شد. آقای حمیدی به دستیار خود گفت: «ببینید که این طفل چرا گریه می‌کند. اگر نوبت مادرش ناوقت است، اول آن‌ها را اجازه بدهید بیایند؛ چون طفل شاید ناراحت شود یا خدای نخواسته مریض نباشد.»

وقتی دستیار برگشت، همراه‌ او خانم جوانی بود که طفلی نزدیک به سه ‎ساله در آغوشش به خواب رفته بود. وارد دفتر آقای حمیدی شد و با گفتن سلام بر چوکی نشست. لوی‌سارنوال او را مخاطب قرار داد و گفت: «بفرمایید خواهر، مهربانی، چه مشکلی دارید؟ اگر مانده شدید، طفل‌تان را روی کوچ بخوابانید و راحت گپ‌های‌تان را بگویید.»

زن گفت: «نی، خیر است، سلامت باشید. لوی‌سارنوال صاحب. مه چهار سال می‌شود که عروسی کرده‌ام. شوهرم افسر وزارت داخله در حیرتان است. دو طفل دارم که کلانش همین است و دیگرش یک‌ساله است که به دفتر دیگر پیش مادرم است و همان بود که گریه داشت. ببخشید اگر مزاحمت شده باشد.»

زن که گویی با نوک زبان صحبت می‌کرد ادامه داد: «از چهار سال به این طرف که عروسی کرده‌ام، [شوهرم] همیشه بالایم خشونت، لت‌و‌کوب و بدرفتاری می‌کند. یک بار به اثر لت‌و‌کوب دستم شکست. یک بار دیگر در ماه میزان مرا شکنجه کرد و چهار روز در خانه بندی کرد. بار دیگر لت‌و‌کوب کرد که از خاطر همین چهار دندان پیش‌رویم شکست که نظر داکتر و طب عدلی گرفته شده و سند وجود دارد (حالا فهیدم که دلیل گپ زدنش با نوک زبان، شکستن دندان‌هایش بود). یک بار به خاطر خشونت و بدرفتاری عریضه کردم که در این‌جا زیر تحقیق قرار گرفت. چند وقت بعد، موسفیدان و خویش و اقارب جمع شدند و خواهش کردند که خیر است او اشتباه کرده، خودت از خاطر طفل‌ها و بی‌سرنوشتی، از این قضیه بگذر. من به خاطر احترام آن‌ها و اولاد گذشت کردم. شوهرم هم وعده کرد که من و اولادم را پیش خود به حیرتان می‌برد. ما از کابل کوچ کردیم به حیرتان، اما چند وقت بعد دوباره لت‌و‌کوب و بدرفتاری را شروع کرد. حال دوباره عریضه کرده‌ام، اما شوهرم به تحقیق حاضر نمی‌شود و قطعه‌ی مربوطش هم او را تسلیم نمی‌کند. از یک ‌طرف به تحقیق حاضر نمی‌شود و از طرف دیگر خرج و مصارف من و این دو طفل را روان نمی‌کند. من با این دو طفل بار دوش پدر و مادر خود شده‌ام.»

لوی‌سارنوال از او پرسید: «حالا قضیه‌ات به کجا رسیده است؟ به مزار عریضه دادی یا به مرکز؟ و از ما چه می‌خواهی؟»

زن گفت: «من از حیرتان آمد‌ه‌ام پس خانه‌ی پدر خود به ریاست  مبارزه با خشونت در همین‌جا عریضه کردم و از شما می‌خواهم که در برابرم حق و عدالت شود و حقوق من و اولادم داده شود.»

آقای حمیدی گفت: «خواهر، موضوع حقوق، نفقه و خرج و مصارف شما را باید محکمه‌ی خانواده‌گی فیصله کند که ما صلاحیت آن کار را نداریم. می‌ماند موضوع خشونت و لت‌و‌کوب شما که عریضه کردید و موضوع جزایی می‌باشد، ما و همکاران ما رسیده‌گی می‌کنیم. درست است؟»

لوی‌سارنوال رو به یکی از همکاران کرد و گفت: «از ریاست مبارزه با خشونت دوسیه‌ی این‌ها ره همراه با سارنـوال مؤظفش بخواهید که قضیه چگونه است و چه کاری صورت گرفت است.»

آقای حمیدی رو به این خانم کرد و گفت: «ما فعلاً دوسیه‌ی شما و سارنـوالی که روی قضیه‌ی شما کار می‌کند را خواستیم، تا وقتی که آن‌ها می‌آیند شما تشریف ببرید یک چای نوش جان کند، دوباره می‌خواهیم‌تان.»

تا آمدن سارنـوال قضیه‌ی خشونت، دو تن از مراجعین دیگر که از شمار خانم‌ها بودند، یکی پی دیگر آمدند و مشکلات‌شان را که یک مورد آن لت‌و‌کوب از سوی همسایه‌‌اش بود و دیگری به خاطر محروم شدن از حق میراث پدری‌‌اش علیه برادرانش عریضه و شکایت داشت، گفتند. آقای حمیدی صحبت‌های آن‌ها را با دقت و حوصله‌مندی شنید. برای رسیده‌گی به قضیه‌ی لت‌و‌کوب هدایت داد و برای مورد دومی از این‌که موضوع حقوقی بود، رهنمایی و مشورت حقوقی برای رسیده‌گی به شکایتش از سوی ریاست حقوق وزارت عدلیه ارایه گردید.

سارنـوال رسیده‌گی به قضیه‌ی خشونت با دوسیه‌ی مربوط همراه با خانم قبلی که شکایت داشت وارد دفتر آقای حمیدی شدند. سارنوال خودش ‌را معرفی کرد و گفت قضیه‌ی خشونت این خانم تحت رسیده‌گی و تحقیق وی قرار دارد. لوی‌سارنوال از او در‌باره‌ چگونه‌گی رویداد، اسناد و مدارک، نظریات طب عدلی و سایر موارد معلومات خواست که از جانی وی معلومات ارایه گردید.

آقای حمیدی پس از مشورت با حاضران رو به سارنـوال کرد و گفت: «شما اسناد و مدارک قانونی‌تان را جمع‌آوری کنید. اسناد و تصدیق رسمی از شفاخانه و طب عدلی خواسته شود. سوابق عریضه و دوسیه‌ی قبلی‌شان نیز بررسی و ضم دوسیه شود. از این‌که شوهر این‌ها از منسوبان امنیتی هستند و به جلب‌هایی که داده شده توجه نکرده و حاضر نمی‌گردد، به رویت اسناد و سوابق پیشنهاد تعلیق وظیفه و احضار او را ترتیب کنید تا قضیه نهایی و به محکمه ارسال شود و عدالت درباره‌ این‌ها تطبیق شود. اجراآت قانونی خود را انجام بدهید و از پیش‌رفت و نتیجه‌ی اجراآت گزارش مفصل ارایه‌ی کنید.»

خانم شاکی با سارنـوال باهم یک‌جا از دفتر بیرون شدند تا اجراآتی که لازم بود روی دست گرفته شود. مراجعین و شهروندان یکی پی دیگر وارد می‌شدند. ساعت ۱۱ پیش از چاشت آخرین زن شاکی وارد شد و شکایات و مشکلات خود را توضیح داد و پس از آن نوبت به مردها رسید که نبشتن و روایت شکایات و مشکلات آن‌ها باشد برای روز بعد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن