طرح اولیه: مبارک‌شاه شهرام

مامور اکبر به همهمه‌ی گنگ مردم در اداره‌ی مرکزی ثبت احوال نفوس عادت کرده است. او می‌داند که همه مانند او برای اجرای کاری آمده‌اند. از بس رفت‌و‌آمد کرده، با شماری از مراجعه‌کنندگان رفیق شده بود. دلش می‌خواست تا دم مرگ، مامور عادی باشد و فکر مدیر شدن را از سر بدر کند؛ زیرا باید یک هفته‌ی دیگر به سرای‌شمالی مراجعت می‌کرد تا بتواند تذکره‌ی خود را تأیید کند، عکس تذکره‌ی خود را عوض کند و بعد، در بست مدیریت عمومی که از سوی اداره برایش پیشنهاد شده  بود، مقرر شود.

دغدغه‌ی مامور اکبر فقط مدیر شدنش نبود. از یکسو باید کار می‌گرفت. از سوی دیگر برای گرفتن گذرنامه، باید به ریاست پاسپورت مراجعه می‌کرد. همچنان ضرورت به گرفتن جواز رانندگی از ریاست ترافیک داشت و نیز برای دریافت اسناد تحصیلی‌اش به نو شدن تذکره‌اش ضرورت داشت. همه‌ی این مشکلات، به یکبار‌گی گلوی اکبر را فشار داد و او مجبور بود تحمل کند. برای طی مراحل این‌همه کار، زمان کمی داشت. هرچه بر ذهن خود فشار آورد، راه حل دقیقی نیافت. مراجعه به ریاست ثبت احوال نفوس، ایستادن زیر آفتاب داغ تابستان، انتظار برای رسیدن نوبت، شوت شدن از یک دفتر به دفتر دیگر، تحمل طعنه و کنایه‌های مامورین تذکره برای این‌که چرا تذکره‌ی خود را فرسوده کرده، یکی دو هفته پایین و بالا دویدن و سایر مشکلات دریافت تذکره، برایش تبدیل به کابوسی شده بود که باید به پای خود می‌رفت و دیدن این‌همه کابوس وحشتناک را در  بیداری تحمل می‌کرد.

اکبر آن‌قدر پریشان بود که می‌خواست ناراحتی‌های خود را با کسی قسمت کند، ولی در داخل موتر، جوانی که کنارش نشسته بود، فیس‌بوک کار می‌کرد. اکبر به ناچار با راننده سر صحبت را باز ‌کرد، زیرچشمی نگاهی به جوان مصروف انداخت و با کنایه، رو به راننده گفت: «فیس‌بوک همه ره از کار کشیده لالا! تا دیروز در موترها یگان بحث و گفت‌وگو و همی گپا بود، ولی امروز همه مصروف فیس‌بوک خود استن. فقط بگویی که چی داره این فیس‌بوک. کسی به خاطرِ فیس‌بوک با کسی صحبت نمی‌کنه.»

پسر جوان که یکی از گوشکی‌ها را از گوش خود کشیده، حرف‌های اکبر را شنیده و به کنایه او پی برده بود، به راننده مجال صحبت‌کردن نداد و خودش لب به سخن گشود: «چه شده لالا؟ فکر می‌کنم دلت زیاد پر اس. بگو که از فیس‌بوک چه بدی دیدی؟ سر کی قهر استی که فیس‌بوک بیچاره را بهانه می‌کنی؟»

اکبر نیش کنایه‌ی جوان را حس می‌کند. نمی‌خواهد بحث فیس‌بوک را بیش از این، دامن بزند، لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «دلِ مه سر ادارات دولتی پر است. همی اداره‌ی مرکزی ثبت احوال نفوس به خاطر گرفتنِ یک تذکره، یک هفته آدمه سرگردان می‌کنه.»

جوان لبخندی می‌زند و سر را به علامت منفی تکان می‌دهد. سپس با لحن آرام و ملایم می‌گوید: «لالا جان، چرا منفی فکر می‌کنی؟ روزانه سه تا چهار هزار مراجعه‌کننده به اداره‌ی مرکزی ثبت احوال نفوس می‌روند. آیا مامورین، میتانن کار همه‌‌ِیِ آن‌ها ره ظرف یک روز تمام کنن؟ باید برشان حق بدهی. اگه خیلی عجله داری و نمی‌خواهی که در آینده‌ها به این مشکل دچار شوی، برو تذکره‌ی الکترونیک بگیر. توزیعش شروع شده.»

جوان بلافاصله صفحه‌ی فیس‌بوک اداره‌ی مرکزی ثبت احوال نفوس را روی نمایه‌ی موبایل خود به اکبر نشان می‌دهد. چشم‌های اکبر از تعجب کلان می‌شود، از خوشی روی شانه‌ی جوان می‌زند و با صدای بلند می‌گوید: «راست میگی؟ به راستی شروع شده؟»

جوان می‌گوید: «بله، اینه عکس‌های محفل افتتاح تذکره را ببین.»

اکبر در حالی که عکس‌ها را می‌بیند می‌گوید: «فکر نکنم به مردم عادی بدهند. شاید به وزیرا و وکیلا و مقامات باشه و به فامیل‌های‌شان.»

جوان، تذکره‌ی الکترونیکی خود را از بکسک جیبی‌اش بیرون می‌آورد، به اکبر نشان می‌دهد و سپس با لبخند می‌گوید: :اینه بیادر، ای هم تذکره‌ی الکترونیک مه. نه وزیر استم و نه بچه‌ی وزیر. ای تذکره‌ها، کاملاً با اعتبار است و دیگر برای همیشه از شرِ تذکره‌ِی کاغذی و سرگردانی‌هایش خلاص می‌شی. به‌ خاطر این‌که این تذکره‌ها اصلاً فرسوده نمی‌شه و تمام کارهای مرتبط به تذکره را در کمترین زمان انجام می‌دهد.»

جوان با اکبر خداحافظی می‌کند و به راه خود روان می‌شود و اکبر، با استفاده از راه‌بندان فورمه‌های انفرادی و خانوادگی دریافت تذکره‌های الکترونیک را از سایت اداره‌ی مرکزی ثبت احوال نفوس در موبایل خود دانلود کرده خانه‌پری می‌کند و به اداره‌ی مربوطه می‌فرستد.

اکبر منتظر رسیدن تاریخی است که بتواند عریضه‌ی خود را برای طی مراحل بعدی برای دریافت تذکره‌ی کاغذی جدید، از مامور مربوطه دریافت کند. شکسته و درمانده شده است. به چرت عمیقی فرو می‌رود، پرسش‌های زیادی ذهنش را مرور می‌کند. اگر تا چند روز دیگر نتواند تذکره بگیرد چه؟ اگر تذکره بگیرد و تا آن زمان، بستش به کسی دیگر تعلق بگیرد چه؟ اگر چنین هم نشود و بتواند صاحب کار شود، آن وقت چگونه می‌تواند پاسپورت بگیرد؟ اسناد تحصیلی خود را در این زمانِ کم، چگونه می‌تواند به دست بیاورد؟ چگونه می‌تواند (جواز رانندگی) و جوازسیر خود را از ریاست ترافیک بگیرد؟ مگر یکی دو هفته برای انجامِ این‌همه کار کافیست؟ آن هم که یک هفته‌اش، صرف دریافت تذکره‌ِ کاغذی می‌شود.

اکبر با همین افکار خود مصروف است و فقط صدای بوق موترها و برک زدن‌های راننده از اثر راه‌بندان، گاهی افکار اکبر را پاره می‌کند. اکبر به یادِ گپ‌های جوان می‌افتد، نمی‌خواهد منفی فکر کند، مطمین است که تا زمان پس‌گرفتن تذکره‌ی کاغذی‌اش، فورمه‌های تذکره‌ی الکترونیکش هم طی مراحل می‌شود و بایومتریک خواهد شد. دیگر باورمند شده است که به زودی تذکره‌ی الکترونیک خود را می‌تواند دریافت کند. دیگر از شر تذکره‌ی کاغذی خود را راحت می‌پندارد. دیگر مجبور نیست که پس از گذشت سه یا چهار سال، تذکره‌ی خود را عوض کند یا عکس تذکره‌ی خود را نو کند. دیگر مجبور نیست که به خاطر تأییدی تذکره، روزها در ریاست‌های ثبت احوال نفوس پریشان و  سرگردان شود. امید دارد که کارهای نیمه‌تمامش از قبیل گرفتن پاسپورت، لیسنس، اسناد تحصیلی و برخی دیگر از کارهایی را که مدت‌ها به خاطر فرسوده شدن تذکره‌اش نتوانسته بود تمام کند، پس از دریافت تذکره‌ِ الکترونیکی در کمترین زمان تمام خواهد کرد. آرام با خود می‌گوید: «این کارتِ جادویی است.»

دیدگاه are closed.