«باخ» و «بیر» و فلم مستند (قسمت اول)

آلمان سرزمین نیچه و مارکس، گوته و گونترگراس، فاسبیندر و فریتز لانگ، هیتلر و مارتین لوتر، باخ و بتهوون، و بیر و بوروکراسی است. ما افغان ها به چای خوردن مشهوریم، اما اگر به اندازه ای که آلمانی ها بیر می خورند ما چای بخوریم، طی یک روز روده های مان خواهد شارید. بوروکراسی آلمانی هم شهرت اش از بیر آلمانی کمتر نیست،  اما برخلاف فساد و فرسودگی ادارات دولتی ما، آلمانی ها در کنار سختگیری و پیچیدگی به شفافیت و حسابرسی هم توجه دارند. بوروکراسی آلمانی را نمی شود با کلمات شرح داد، بلکه باید تجربه اش کرد؛ درست مانند بیر آلمانی که نمی توانی توصیف اش کنی – چون ۳۰۰ نوع است. خلاصه این که نه چای ما به بیر آنها می رسد و نه هم کاغذبازی های دروغین ما به بوروکراسی آهنین شان.

شهر لایپزیگ در شرق آلمان را «پاریس کوچک» می گویند. با آن معماری قدیمی قرن نوزدهمی، کافه ها و بارهای بی شمار، موزیم ها و کلیساهای با شکوه و تاریخ طولانی اش در مبارزات سیاسی و مذهبی، لایپزیگ نمونه ای از یک شهر فرهنگی اروپایی است. قبل از اتحاد دو آلمان این شهر به آلمان شرقی تعلق داشت. دانشگاه قدیمی و با افتخار آن به نام «کارل مارکس» مسما بود و مردم عادی، روسی را از انگلیسی بیشتر بلد بودند. حکومت کمونیستی آلمان شرقی به خاطر ترویج و تبلیغ زندگی سوسیالیستی، در سال ۱۹۵۷ «فستیوال بین المللی فلم های مستند لایپزیگ» را پایه گذاری کرد که به طور سنتی فلم هایی از کشورهای بلوک شرق را به نمایش می گذاشت. این سنت هرچند حالا کمی تغییر کرده است، مگر باز هم فستیوال لایپزیگ که به آلمانی و انگلیسی آن را «DOK Leipzig» هم می گویند گرایش خاصی به سینمای روسیه و اروپای شرقی دارد. بزرگترین جایزه ی این فستیوال که یک کبوتر طلایی است، امسال به فلمی از جمهوری چک بنام «رنه» (هلنا تریستیکوا) تعلق گرفت.
امسال برای سینمای افغانستان فرصتی خوبی بود که در قالب این رویداد بزرگ فرهنگی، بر پرده ی بین المللی ظاهر شود. مسوولین این فستیوال برنامه ای را تحت عنوان «افغانستان – نمایی از درون» در قالب برنامه ی اصلی شان ترتیب دادند که در کنار نمایش پانزده فلم مستند و انیمیشن افغانی، یک نمایشگاه عکاسی برگزار کردند و یک سمینار تخصصی هم در باره ی سینمای افغانستان در نظر گرفتند. از میان فلم سازان افغان صحرا کریمی، حسین دانش، رضا حسینی یمک، الکا سادات، آرزو برهانی، بشیر حسینی و من به عنوان منتقد فلم به این فستیوال دعوت شدیم. در کنار ۱۵ فلم افغانی ۳۲۰ فلم دیگر از پنجاه کشور جهان در طی پنج روز فستیوال در لایپزیگ به نمایش درآمدند.
یک شب در برلین
برای حضور در کنفرانس مطبوعاتی که دو روز قبل از افتتاحیه ی رسمی  فستیوال برگزار شد، من سه روز پیشتر از دیگران در ۲۴ اکتوبر عازم آلمان شدم. طیاره ی آریانا به همان شیوه ی افغانی، ما را با توقف در انقره به استانبول پایین کرد و از آنجا با «ترکیش ایرلاینز» به طرف برلین پرواز کردیم. طی انتظار سه ساعته ام در میدان هوایی استانبول یک باره متوجه شدم که وارد یک حوزه ی تمدنی دیگری شده ام: نظم آرامش بخش، عظمت تکنولوژیک، زنان بی حجاب، بوتل های شراب و سیلی از مردمانی با هر رنگ و زبان و نژاد، وادارم کرد که باور کنم این جا دیگر سرزمین ملا عمر و ملا کرزی نیست.
اکثریت مسافرین طیاره، آلمانی های ترک تبار بودند که گویا پس به آلمان می رفتند. ساعت ۱۲ شب بود که وارد میدان هوایی برلین شدیم. به میز کنترول پاسپورت رسیدیم که چند پولیس خشک و خشن آلمانی اسناد را چک می کردند. تا نوبت به من رسید، بسیار بیشتر از دیگران پولیس پاسپورتم را مورد بررسی قرار داد و بعد سرش را بلند کرد و گفت: «شما فعلا یک طرف ایستاد شوید». دوصد نفر مسافر تمام شد و حالا در آخر من هستم و یک مشت پولیسی که با سوال های عجیب شان نزدیک بود دیوانه ام کنند. پس از آن همه مصاحبه ها و کاغذبازی های که در سفارت آلمان گذشتانده بودم، این شکاکیت بی مورد آن قدر توهین آمیز بود که اگر راهی می داشت، از همانجا پس به طرف کابل حرکت می کردم. دوستی که از فستیوال به دنبالم آمده بود، فرشته ی نجاتم شد و پس از کمی جر و بحث پاسپورتم را توانست بگیرد. از چنگ پولیس خلاص شدم و خواستم نفس راحتی بکشم که یک باره نفسم بند آمد: بکس لباس هایم نیست. آریانا بالاخره کار خود را کرده بود. یا بکسم را اشتباها در انقره پایین کرده و یا وقتی در استانبول پایین کرده تحویل طیاره ی «ترکیش ایرلاینز» نداده است. موضوع را به دفتر «ترکیش ایرلاینز» گزارش دادم و خود با دستان خالی از میدان هوایی برآمدم.
برلین، متروپولیس عظیم خاکستری خوابیده در قلب اروپا، شهری است که تاریخ قرن بیستم بدون آن ناکامل است. با تکسی از کنار دیوار برلین گذشتیم – همان صد متری که به عنوان یادگار تخریب نشده است. دیواری سیمانی با حدود سه متر ارتفاع که زمانی همچون اژدهایی خوفناک شهر را دوپاره کرده بود. همان صد متر دیوار، تاریخ آلمان را با خود حمل می کند: تمام دیوار پوشیده از شعارهایی انقلابی و نقاشی های تاریخی است؛ مشت های گره کرده، جمعیت های معترض، شادمانی های تاریخی و تصویر مشهور آن دو سرباز آلمانی که پس از اتحاد دو برلین، از خوشحالی دهان یکدیگر را می بوسند. شهرهای بزرگ، اغواگر و پر رمز و رازند، هر خیابان اش قصه ای دارد و هر دیوارش تاریخی. در غرب این قصه ها و تاریخ ها را حفظ می کنند، برخلاف ما که همیشه سعی داشته ایم نابودشان کنیم. جای خوشحالی این جاست که در کابل اما، خود خیابان ها قصه اند و خود دیوارها تاریخ. برخلاف خود ما، شهرهای ما حافظه ی تاریخی خوبی دارند.

«طولانی ترین کنفرانس خبری دنیا»
صبح روز بعد، پس از گشت و گذاری کوتاه در شهر، ساعت ۱۱ پیش از چاشت برلین را به قصد لایپزیگ با ترن ترک کردیم. به لایپزیگ رسیدم درحالی که فقط یک کامپیوتر نیمه خراب با من است و تشویشی آزاردهنده از نبود وسایل و لباس هایم. روز شنبه ۲۵ اکتوبر را به گشت و گذار در شهر گذشتاندم که تنهایی و فکر وسایلم، اندوهی آشکار بر چهره ام نمایان ساخته بود. یکشنبه ۲۶ اکتوبر با همان روحیه ی خراب و ظاهری نه زیاد مرتب عازم کنفرانس خبری شدم. مارتین گرنر، هماهنگ کننده ی بخش افغانستان فستیوال، که چندین بار به عنوان ژورنالیست آزاد به افغانستان سفر کرده است، مرا همراهی می کرد. پشت میز دراز کنفرانس خبری رییس فستیوال کلاس دانیلسون و دیگر مدیران جشنواره نشسته بودند، من هم جایی که نامم نوشته شده بود، قرار گرفتم. جمعا همه ی ما ۹ نفر بودیم. همگی به زبان آلمانی صحبت های طولانی کردند که من یک کلمه هم نفهمیدم. من از خبرنگاران بی چاره بیشتر خسته شده بودم که در آخر گرنر ناگهان به انگلیسی گفت: «حالا نوبت توست». من قبل از این که به کنفرانس خبری بیایم دقیقا نمی فهمیدم چه بگویم، پس از کمی فکر حدود یک صفحه در کتابچه ی یادداشتم به انگلیسی چیزهایی نوشتم و خواستم که موضوع ها را فراموش نکنم. اما در آن لحظه ی حساس، که باید از روی کاغذ هم گپ نمی زدم، یکی از کلمات کلیدی که باید سخنم را با آن آغاز می کردم، به یادم نیامد. این مرا کمی وارخطا ساخت و باعث شد تقریبا دو دقیقه ی اول را با انگلیسی وحشتناکی فقط یاوه بگویم. ولی خوب شد کم کم روی خود مسلط شدم و توانستم چیزهایی را که می خواستم بگویم و جلسه را ختم به خیر کنم. من در آنجا از جمله گفتم: «البته می دانم که تریاک ما از فلم های ما محبوب تر است؛ و جنگ سالاران ما از فلم سازان ما مشهورتر، مگر نکته ی مثبت این است که عزمی هرچند نوخاسته در کشور به وجود آمده است که می خواهد این را تغییر بدهد و تصویر افغانستان را با شیوه های فرهنگی دگرگون سازد. شما بخشی از این عزم و اراده ی جوان را با تماشای فلم های افغانی در این فستیوال خواهید دید». همان طور که قبلا اشاره کردم، بقیه را نمی دانم که چه گفتند. کنفرانس بیشتر از ۲ ساعت دوام کرد و جالب این که علی رغم اصرار مسوولین کنفرانس، از میان آن همه خبرنگار حتا یک سوال هم مطرح نشد. یکی از خبرنگاران کانادایی در بیرون گفت: «این طولانی ترین کنفرانس خبری دنیا بود». و برای من بدترین.

 

شهر باخ
هر چند نیچه زمانی در دانشگاه لایپزیگ استاد بوده است و گوته و واگنر نیز در این شهر محصل بوده اند، ولی لایپزیگ را شهر باخ می گویند. کلیسایی که یوهان سباستین باخ  در آن موسیقی تدریس می کرد و شاهکارهای فراموش ناشدنی اش را می آفرید، هنوز در وسط شهر قرار دارد و توریستان زیادی فقط برای دیدن آن به لایپزیگ می آیند.  در کنار موسیقی و ادبیات و فلسفه، این شهر به خاطر سنت قدیمی اعتراضی اش نیز مشهور است. مارتین لوتر رهبر مذهبی مشهور، در همین شهر بود که آن فرمان انقلابی ۹۵ ماده ای اش را علیه مسیحیت کاتولیک بر دروازه ی کلیسا کوبید و باعث شد مذهب پروتستانت ایجاد شود. روز جمعه ۳۱ اکتوبر به خاطر سالگرد روز «ریفورمایسون» یا اصلاحات مذهبی تمام شهر تعطیل بود. آن روز فقط ایالت های شرقی آلمان که همگی پروتستانت هستند رخصتی رسمی بود، نه تمام  آلمان. یک روز «دوشنبه ی تاریخی» هم این شهر دارد که مربوط به تظاهرات گسترده ی مردم در سال ۱۹۸۹ است. در آن سال مردم به خاطر فضای خفقانی که کمونیزم روسی بر کشور حاکم کرده بود، دسته دسته جمع شدند و به خیابان ها ریختند. تظاهرات لایپزیگ جرقه ای بود که آتش اعتراض را در سراسر آلمان شرقی برافروخت و نهایتا باعث اتحاد دو آلمان شد.
اما برخلاف هامبورگ که شهر افغان ها است، در لایپزیگ افغان های کمی زندگی می کنند. اکثر آنان دانشجویانی هستند که در دانشگاه لایپزیگ درس می خوانند. لذا قشر فرهیخته ی افغان را می توان در لایپزیگ پیدا کرد که ما به اندازه ی کافی خوشبخت بودیم که طی ۹ روز اقامت مان با جمعی از آنان آشنا شدیم. فستیوال لایپزیگ به عنوان یک سنت قدیمی، همواره فلم ها و سمینارهایی را که به زبانی غیر از آلمانی برگزار می کند، به آلمانی ترجمه می کند. چون مردم در این شهر برخلاف شهرهای غربی آلمان انگلیسی نمی دانند، لذا جلسات گفتگوی ما هم همه به زبان دری برگزار می شد و رودابه بدخشی، یک زن جوان افغان ساکن لایپزیگ آنها را به آلمانی ترجمه می کرد. رودابه همراه با شوهر، مادر، برادران و دوستان اش باعث شدند که لحظات خوبی در آنجا داشته باشیم که تعدادمان هم البته کم نبود. به خصوص کفایت حمیدی و جاوید نجرابی بیشتر از همه به درد من خوردند که طی روزهای اول به خاطر گم شدن بکسم، لباس های زیادی را به من دادند. در کنار کسانی که فستیوال دعوت کرده بود، دوستان دیگری هم به خاطر برنامه ی افغانستان آمده بودند، از جمله هادی احمدی، سکرتر سیاسی سفارت افغانستان از برلین، رازی و سهیلا محبی، فلم سازان جوان از ایتالیا، مسعود قیام، ژورنالیستی که کارآموز دویچه وله است از برلین، عاصف حسینی از شهر ارفورت که در آنجا دانشجو است و فرهاد طیب از لندن که برای تلویزیون فارسی بی بی سی کار می کند. یک جمع بزرگ افغانی در لایپزیگ ایجاد شده بود که حتا یکی از مجلات شهر از جمله نوشته بود: «در هر گوشه ای از فستیوال که ببینی، فلم سازان افغان را مشاهده می کنی که با هم صحبت می کنند».
ادامه دارد

دکمه بازگشت به بالا