«باخ» و «بیر» و فلم مستند (قسمت دوم وپایانی)

یادآوری گذشته
آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان که اتفاقا از آلمان شرقی است و تحصیلات دانشگاهی اش را هم در لایپزیگ به پایان برده است، پس از به دست گرفتن قدرت سعی دارد آلمان را به سوی امریکا سوق بدهد. او و اکثر کسانی که سابق در آلمان شرقی زندگی  کرده اند، به همان اندازه  که به امریکا و کاپیتالیزم متمایل هستند، از روسیه و کمونیزم تنفر دارند. در فستیوال امسال لایپزیگ، که تمام بودجه ی ۷۰۰ هزار یورویی اش از سوی دولت آلمان پرداخت می شود، فلم های زیادی وجود داشتند که نگاهی انتقادی و تمسخر آمیز نسبت به گذشته ی کمونیستی آلمان داشتند.

فلم آلمانی «عصر فولاد» (رولاند می، ۲۰۰۸) جنبش کارگری آلمان از قرن نوزدهم به بعد را با اشاراتی به فریدریش انگلس پی می گیرد که یک بورژوای کارخانه دار بود و بعدها پسرش با همان نام، علیه پدر شورید و یکی از پایه گذاران کمونیزم شد. فلم روسی «انقلابی که نبود» (آلیونا پولونینا،۲۰۰۸) هجویه ای است بر کمونیزم روسی. این مستند سیاسی نشان می دهد که کمونیزم روسی که حالا با جنبش های عوام فریبی چون «روسیه ای دیگر» و با شعارهای انقلابی همچون «آری، مرگ» سعی دارد دوباره بر صحنه زنده شود، غیر از دورویی و ریا چیز دیگری نیست. این فلم که در بخش مسابقه ی جوانان قرار داشت، نتوانست جایزه ی اصلی را بگیرد – که مستحق اش بود، اما به خوبی توانست پیوند نامبارک فاشیزم و کمونیزم را نشان بدهد. در عوض  فلم«گلشوو» یک مستند بلغاری ای از دو برادر جوان، آن جایزه را نصیب خود کرد.
«گلشوو» درباره ی دهکده ای به همین نام در بلغاریا است که تا هنوز جمعیت ۵۶ نفره اش موتر را ندیده اند و از تیلفون بی خبرند. ساکنان کهن سال این قریه فقط به کلیسا رفتن را بلدند و خوردن آب از چشمه ی مقدس را. هر دو کارگردان جوان با رفتن به آنجا و فلم گرفتن، نوعی تضاد نسل ها و تقابل سنت شرقی و تجدد غربی را نشان می دهند. اکثر فلم هایی که با موضوع کمونیزم و کشورهای کمونیستی و یا سابقه ی کمونیستی به نمایش درآمدند، همین نگاه تحقیرآمیز و انتقادی را داشتند. یگانه استثنا یک مستند عاشقانه ی آلمانی بنام «غیبت زمان» بود که داستان یک دختر ۱۶ ساله در آلمان کمونیست سال ۱۹۸۷ را روایت می کند. در این فلم مردی که دختر نخستین عشق اش را با او تجربه کرده است، مرد میان سالی است که ناگهان دخترک را ترک می کند و برایش می نویسد: «هیچ گاه فراموش نکن که من متاهل هستم. بگذار زمان بگذرد و آنگاه که زن کاملی شدی دوباره با تو یکجا خواهم شد». بیست سال بعد دختر به همان منطقه ای که با عشق نخستین اش در فرایبورگ آشنا شده بود، می رود. اما متوجه می شود که مرد تغییر کرده است و نه تنها او که همه جا تغییر کرده است. حوضی که در آنجا با مرد آشنا شده بود به یک پمپ استیشن تبدیل شده است، و مرکز جوانان شهر به یک سوپرمارکت بزرگ. مراکز تفریحی و فرهنگی همه به اماکن تجارتی و دولتی تبدیل شده اند. دختر در آخر می پرسد: «چقدر سخت است که انسان خاطرات اش را در این مکان ها ی غریب دوباره پیدا کند؟» فقط این فلم است که نگاهی نوستالیژیک به گذشته ی سوسیالیستی آلمان دارد. فلم دیگری بنام «در جستجوی خاطره» هم درباره ی حافظه و فراموشی است. فلم داستان زندگی اریک کندل است. او به عنوان یک کودک یهودی در دوران جنگ مجبور به ترک خانه اش از ویانا شده و ساکن امریکا می شود. بعدها او در رشته ی عصب شناسی تحقیقات گسترده ای انجام می دهد و این فلم اندیشه های او را درباره ی  حافظه و خاطره بررسی می کند.

«به چشمانم نگاه کن»
مردم آلمان وجدان تاریخی معذبی دارند. همان طور که کمونیزم تحمیلی روسی حافظه ی تاریخی شان را مشغول داشته است، فاشیزم افسارگسیخته ی آریایی وجدان تاریخی شان را آرام نمی گذارد. نزدیک ده فلم مستند درباره ی اسراییل و سرنوشت قوم یهود در فستیوال امسال حضور داشتند که هر یک جای بحث مفصل تری دارد. فلم اسراییلی «به چشمانم نگاه کن» (نفتلی گلیکسبرگ، ۲۰۰۷) داستان پسر یکی از بازماندگان هولوکاست است که در سراسر اروپا و امریکا سفر می کند و با انکار کنندگان هولوکاست گفتگو می کند و در واقع نگاهی است به ریشه های یهود ستیزی غربی.
دانیل چانوخ، پیرمرد خوش خنده ی اسراییلی که در همان هوتل محل اقامت ما اتاق داشت، یک صبح در دهلیز هوتل به من نزدیک شد و گفت: «صبح بخیر، من دانیل هستم از  فلم «پتزا در آشووتیز». دیروز فلم افغانی «بودا، دخترک و آب» را دیدم و به خصوص از دستان زخمی و پینه ی آن دخترک بسیار دلم آزرد». او البته آن قدر هم دلنازک نبود که از دستان چاک چاک یک دخترک هشت ساله ی بامیانی متاثر شود، چون خود صحنه های بدتری را از نزدیک دیده بود. او یک نجات یافته ی اردوگاه مرگ بود که در فلم اسراییلی «پیتزا در آشوویتز» (موشه زیمرمن، ۲۰۰۸) این را به خوبی نشان می دهد. این فلم داستان همین پیرمرد است که دخترش را با خود به پولند و آلمان می برد و اردوگاه هایی را که دوران کودکی اش را در آنجا گذشتانده بود، نشان می دهد. او می خواهد نسل نوین یهود را با گذشته ی دردناک شان آشنا بسازد.
آلمانی ها نمی توانند اسراییل و یهودیان را فراموش کنند. تمام پیاده روهای زیبا و سنگفرش شده ی شهر لایپزیگ در کنار بسیاری از ساختمان های با شکوه شهر را هیتلر توسط یهودیان ساخت. هر روز مردم آلمان بر روی خیابان هایی راه می روند که هزاران مرد و زن یهود در حین ساختن آنها جان داده اند.

بوسه در خیابان
پس از نمایش هر فلم افغانی کارگردان فلم همراه با مارتین گرنر جلو صحنه ظاهر می شدند و درباره ی فلم صحبت می کردند. برای فلم هایی که کارگردانان شان حاضر نبودند، گاهی من و گاهی کسی دیگر این کار را می کرد. روزی که فلم انیمیشن «آخرین فریاد» ساخته ی علی رضا سجادی نمایش داده شد، من درباره ی فرهنگ عامه ی افغانی کمی صحبت کردم. این فلم داستان دو چوب گوگردی است که یکی یک پسر جوان سیگرتی و دیگری یک دختر جوان طناز و زیبا است. پسر پس از تلاش های بسیار در خیابان ناز دختر را می پراند و با او دوست می شود. در آخر فلم هر دو عاشق در وسط خیابان به یکدیگر نزدیک می شوند و لبان همدیگر را می بوسند. آنها همان که دهان شان به هم می رسد، آتش می گیرند، دود می شوند و به هوا می روند. این فلم یک نوع تابوشکنی آشکار علیه فرهنگ عمومی افغانی است. فلم به زیبایی داستان خود را با انیمیشن و طراحی صدا به پیش می برد، داستانی که کمتر می توان در خیابان های کابل شاهد آن بود. من گفتم: «ما در خیابان های خود نمی بوسیم. چون اظهار محبت در حضور عام یک تابوی نابخشودنی است. اما خوب است که حداقل از روی پرده شروع کرده ایم».
وقتی از سینما بیرون می شدیم، در کنار خیابان اتفاقا یک پسر جوان را دیدیم که دوست دخترش را بغل کرده است و به طور عاشقانه ای همدیگر را می بوسند. به دوستانم گفتم: این ها چقدر شبیه چوب های گوگرد آن فلم افغانی است، بی پروا و بی باک. آنچه در سبک زند گی غربی برجسته است، نمایش روابط خصوصی در صحنه ی عمومی است. نوعی از میان برداشته شدن مرزهای عرصه ی خصوصی و عمومی؛ چیزی که نمی توانم به خوبی درک کنم.

«تضاد مسجد سازی در آلمان»
روز دوشنبه ۲۷ اکتوبر روزنامه ی اصلی شهر لایپزیگ یک ویژه نامه درباره ی مسجدهای آلمان چاپ کرده بود. این روزها به خاطر ساخته شدن بزرگترین مسجد آلمان در شهر نورنبرگ مباحث حادی در مطبوعات آلمانی در جریان است. عنوان اصلی آن ویژه نامه این بود: «اگر الله این همه مسجد را می دید که برایش ساخته می شود؟»
اسلام هم تقریبا تبدیل شده است به یک مساله ی اصلی در آلمان. در کشوری که ۴ میلیون مسلمان زندگی می کند و هر روز سربازان اش در افغانستان مورد هجوم تندروان اسلامی است، نمی تواند اسلام و کشورهای اسلامی را فراموش کند. در فستیوال لایپزیگ نیز فلم های زیادی بودند که سعی داشتند برای تماشاچی آلمانی شرق و اسلام را بهتر بشناسانند. فلم «قلبی از جنین» داستان یک بچه ی فلسطینی است که قلب اش را به یک جوان اسراییلی اهدا می کند، فلمی انسانی که نمونه ای است از سینمای متعهد و رسالت مند معاصر. فلم دیگری بنام «سفر شرق» سعی دارد ترکیه را نشان دهد که چطور شهرهای غربی اش همچون استانبول با مناطق بیشتر اسلامی کشور تفاوت دارند.
هدف برنامه ی «افغانستان – نمایی از درون» هم چیزی نبود جز همان برقراری یک دیالوگ سازنده میان مردم عام آلمانی و واقعیت های افغانی. چیزی که ظاهراً تا حدی نتیجه اش موفق بود. من شخصا فکر نمی کردم که مردم عادی برای تماشای فلم مستند افغانی تکت خریده و به سینما بیایند، مگر هر روز وقتی فلم افغانی نمایش داده می شد، حتا برای خودمان هم چوکی خالی نمی ماند. این برنامه سعی کرد فلم هایی از فلم سازان جوان، با نگاه های نوین به کشورشان را برای مخاطب اروپایی نشان دهد. اروپایی هایی که از کلیشه های تکراری «بی بی سی» و «سی ان ان» و «زی دی اف» درباره ی افغانستان خسته شده اند.

 

دکمه بازگشت به بالا