عشق و قساوت – درنامه

دکتر محی‌الدين مهدی

گفته بودم: از چند سال به این سو که تلویزیون‌ها در ماه مبارک رمضان، سریال حضرت یوسف را به تماشا مى‌گذارند، من -خواسته یا نا خواسته- یکى از بیننده‌گان آنم، و هر بارى پاره‌ای از آن را با دقت می‌بینم. این بار این قطعه:

زلیخا وقتى مى‌بیند که یوسف با شادمانى به سوى زندان مى‌رود، ناراحت مى‌شود. وقتى مى‌شنود، اوقات او در زندان خوشتر از قصر پوتیفار است، به غضب مى‌شود. وقتى به او مى‌گویند: زندان بانان با یوسف مدارا مى‌کنند؛ وقتى مى‌شنود زندانیان پروانه‌وار دور او حلقه مى‌زنند و او را همچون شمع در میان مى‌گیرند، در آتش حسد مى‌سوزد، ندیمه‌ی خاصش را با خود گرفته، یکه‌راست به زندان زاویرا می‌رود و بر سر کیدامین زندانبان فریاد مى‌کشد که: «من یوسف را به زندان فرستادم تا او را تنبیه کنی و از این اسب چموش، یک برده‌ی رام بسازی؛ تو او را سردار زندانیان ساختی و نازدانه‌ی زندان. من او را به تو تسلیم نمودم که او را وادار به توبه کنی تا دست از تمرد بردارد، تو او را گل سر سبد اینجا ساختى. من آمده‌ام که صدای ضجه‌هاى او در زیر شلاق را بشنوم؛ و فریاد ناله اش‌را شاهد باشم.»

کیدامین به زلیخا می‌گوید: «شکنجه و شلاق برای کسی است که گریز پا و نافرمانبردار باشد؛ یوسف که سرا پا اطاعت و فرمانبرداری است؛ او را چگونه سرزنش کنم، در حالی که عصیانی از او ندیده‌ام!»

ندیمه کیسه‌ی پر از زر را از جلو چشمان کیدامین می‌گذراد، زندانبان به خواست زلیخا تن در می‌دهد. یوسف را می‌خواهد و به پنجره‌ای که به شکل صلیب ساخته شده می‌بندد و به سربازی دستور می‌دهد که او را شلاق بزند.

زلیخا از پشت پنجره صحنه‌ را تماشا می‌کند و صدای اصابت شلاق بر تن یوسف را مى‌شنود. اما به خوبى فهمیده مى‌شود که نه تنها از اذیتى که بر یوسف روا مى‌دارد راضى نیست، که گویى با اصابت هر شلاق، دردی عین درد یوسف مى‌کشد. چون مار به خود مى‌پیچد، تا آن که دیگر نمى‌تواند تحمل کند، بى‌اختیار فریاد مى‌کشد: دست نگهدارید! کافى است.

عجب تناقضى! پس زلیخا چه مى‌خواهد؟ از یکسو خواهان شکنجه‌ی اوست؛ از سوی دیگر گویى درد تازیانه را خود احساس مى‌کند؟!

دکتر علی شریعتی کتابی دارد به نام «کویر». کتاب حاوی مقالات نسبتاً مستقلى است در عرفان و فلسفه، اما در کل، این کتاب یک شهکار ادبى است.

اگر از توضیح مفصل در باره‌ی این کتاب چشم بپوشم، تا از موضوع دور نیفتیم، ناگزیرم این قدر بگویم که کویر به معناى بیابان متصل به آبادانى و کشتزار است، یعنى کویر نام یک جغرافیا است؛ اما شریعتی آن را چون تاریخى مى‌انگارد که گذشته‌ی خویش و نیاکان خود را در آن می‌خواند.

فصلی از این کتاب «عشق فرزند» نام دارد. شریعتی برای بیان یک مفهوم عرفانی، به دوران کودکی خویش بر مى‌گردد و خاطرات خود را از تخم گذارى ماکیان آغاز مى‌کند؛ بی‌قراری او برای نشستن روی تخم‌ها را که ما اصطلاحاً آن را «کرک شدن» می‌گوییم، «مریض شدن» در عشق بچه‌دارى مى‌نامد. بیمارى طورى است که گویى ماکیان با همه -حتا با خویشتن- در جنگ است؛ نه با کسى هواى آمیزش دارد و نه کسى را یاراى آن است که به او نزدیک شود.

القصه جایى مهیأ مى‌کنند و تخم‌ها را در کنار هم چنان مى‌چینند که وقتى ماکیان پر و بال خود را مى‌گشاید، بتواند همه را «زیر پر و بال» خود بگیرد. به همین خاطر است که وقتى «مرغ را می‌شانند»، معمولاً کمتر از بیست تخم را زیر پای او می‌گذارند و در تمام مدت بیست روزی که ماکیان روی تخم‌ها نشسته، شب و روز آن‌ها را مالش می‌دهد، پر و بال‌هایش گشاده است؛ لاغر، بی‌حوصله و «بَبَر» می‌نماید. هر از گاهی که غرض رفع حاجتی بیرون می‌آید، صدا، حرکات و اطوارش دگرگون است. حواسش کاملاً متوجه‌ تخم‌ها است؛ حاشا که اگر کسی به آن‌ها نزدیک شود؛ با تمام وجود بر او می‌تازد.

وقتی چوچه‌ها از تخم بیرون می‌آیند، نه تنها از وظایف و تکالیف ماکیان چیزی کاسته نمی‌شود، که این‌بار وظیفه‌ی سنگین مادری-مراقبت از چوچه‌ها در برابر مصایب و حوادث زمینی و آسمانی، تهیه‌ی آب و غذا، و غیره و غیره (چه بگویم که به کوتاهی قابل احصا نیست)- بر آنچه بر او گذشت، افزوده می‌شود.

خلاصه چه‌ها که نمی‌کشد تا آن تخم‌ها را به مرغ تبدیل می‌کند. اوج این داستان در همین جا است؛ با ناباوری متوجه می‌شویم که اینک ماکیان به جای محبت و مراقبت از چوچه‌ها، آن‌ها را از خود می‌راند. وقتی چوچه‌ای به او نزدیک می‌شود، با منقار بر پشت او می‌‌کوبد، چندان که فریاد از نهاد چوچه می‌براید. عجب! چه واقع شد! آن همه محبت به کجا رفت؟ چرا این گونه شد؟ شریعتی جواب می‌دهد: وقتی عشق به انتها می‌رسد، به قساوت تبدیل می‌شود. ماکیان با هر منقاری که بر پشت و پهلوی چوچه‌اش مى‌کوبد، پاره‌ای از قلب «خود» را می‌کند؛ دیگر «دویی» در میان نیست.

برگردیم بر سر مطلب؛ زلیخا که آن‌ همه رنج و ذلت و طعنه‌ی رسوایی را به خاطر یوسف به جان پذیرفت، اینک با ضرب هر شلاقى بر پشت و پهلوى او، درد جانکاه آن شلاق را خود احساس می‌کند؛ در واقع او خود را مجازات مى‌کند.

آری، اگر آن کتاب را نمی‌خواندم، معنای کار زلیخا را نمی‌دانستم.

دیدگاه are closed.

 

هشت صبح در شبکه‌ اجتماعی فیسبوک