گم‌گشتگی‌ در آوردگاه عرف، زهدان و مغز

تمنا ایثار

در گستره‌ی این دنیای ستم‌گستر، آدمی در دامان هستی و آزادگی چنان که باید، نمی‌بالد. طبیعت و انسان با سیخ باور و قانون اصل خویش زندگی‌ آدمی را می‌بافند و او را در گهواره‌ی نیاز و خواسته‌های خویش می‌پرورانند؛ چونان  اکسیر که با خاک پوشانند، اصل جوهر انسانی را نیز با هویت قلابی می‌پوشانند. این هویت قلابی را در روح و کالبدش نیوشانده‌، خودش را از خودش می‌ربایند. ولی امان از لحظه‌ای‌ که تنها است و احساس غریب می‌کاودش. احساسی که انگار خود در خویشتن در غربت است. احساسی که بی‌امان ازش می‌پرسد: تو کیستی؟ تو چیستی؟ و این‌جا بهر چه ریشه کرده‌ای؟ و اما دردا که زن میان این همه آدم، بی‌هویت‌تر از آن است که در مخیله‌‌ای جا بشود. دردمندانه، میان صدای‌های پرعطش و هم‌آوردطلبانه‌ی عرف، زهدان و مغز که هر لحظه تلنگرش می‌زنند، راه نمی‌یابد و گم می‌شود.

آن عرف، زهدان، مغز؛ آن مثلثی‌که در شکست‌های حصارش زنی مانوس با زندان، زنی سوخته در سرشک شعله‌ور خویشتن، زنی خوگر ولی دشمن با زنجیر، زنی آبستن درد و مجبور، ناخواسته شکفته است. امروز هنوز از پس سده‌ها، زن – این هم‌راه، هم‌زاد، هم‌سرنوشت‌ام بهر نجات از بند این حصار و مثلث که لحظه‌ها به آجرش می‌افزایند، جان بر سر پیکارش پارچه و تکه می‌شود. گم می‌شود. اما امیدش را در ته فردا می‌کارد و گلبانگ منیت‌اش را تا آسمان بلند می‌کند. آه! چه سخت است در این سیاه‌چاله‌ی گزندآور و کژآیین، زن‌بودن را زیستن. چون درست زمانی‌که زنانگی در تن‌ات،  اندیشه‌ات، رفتارت به جولان می‌افتد، تو را در تو آواره می‌سازند، در ناکجای تنگنای غروب خویشتن‌ات، تبعیدت می‌کنند. تک‌صدایی، تک‌خدایی، تک‌فردی را در درون‌ات نابود می‌سازند و چندبودگی را در تو جا می‌دهند. آن‌چنان‌که انگار منیت، اختیار، آزادی در تو نفس نمی‌کشیده‌ است. چونانی که مغز داری، ولی نمی‌گذارند چیزی به خوردش بدهی، چون دنیای رنگین و جان‌بخش علم را برایت قدغن می‌کنند. چهره داری، ولی بهر پسندیده‌شدن باید با رنگ‌ها، رنگ‌اش کنی؛ لبانت را با رنگ سرخ خون جگر سوخته‌ات سرخ، چشمان‌ات را با سیه‌روزیت سیه و رخ‌ات را با سپیدی‌ها و بی‌رنگی‌های شادمانی‌ات سپید.  تن داری ولی نه اختیار پوشش‌اش را. رنگ‌های که نوید شادی می‌دهند، رنگ‌های را که مظهر پررنگی بهار اند، رنگ‌های را که روشنی از روز وام گرفته‌اند؛ نمی‌گذارند تن‌پوش کنی، جز پارچه‌ی سیاهی که مثل شب ظلمت‌آباد است، چرا؟ چون چشم‌هایت ‌می‌لغزند و تخم گناه در خود و دیگری که یک مرد است، ‌می‌کاری. زبان داری، ولی حرفی را که پرواز می‌دهی، از این آشیان نیست؛ او را در این قفس نشانده‌اند تا پروازش دهی.

دریغا! در هر کرانه‌ای ‌که مرد و ملت، خویشتن‌اش را خدا و صاحب همه‌چیز زن می‌دانند حتا زندگی‌اش را، بدانید که آن‌جا هیولای تیرگی بخت، نطع‌گران گشوده است که با تیغ بران آینده و تمنای یک زن را دریده است و هیهات تا زن چشم باز می‌کند همه‌چیزش را در دل این نطع  پاره-پاره و تکه-تکه می‌یابد. و زن در این بهت گران، در این بغض پیر، در این خستگی مرگ‌بار از ناچاری درنگ می‌کند، درنگ جاودان. آن درنگی که روزش آفتابی نیست، جای آفتاب، شهاب است؛ شهاب سرخ مرگ‌بار که هر لحظه به گوش‌اش پیام سرخ مرگ را می‌خواند و شب‌اش چنان ظلمت‌پوش که برکه‌ی ماه‌اش خشکیده و ستاره‌هایش کور شده‌اند. و زن، در دل این مرگ زمان می‌سوزد، نعره می‌کشد، نعره‌ای که قلب بی‌زمانی را می‌شکافد، ولی گوشی نمی‌شنود. این، میراث عرفی ا‌ست که سده‌ها در سینه‌ها، ذهن‌ها، رفتارها هم‌چون زقوم می‌روید و کام زندگی‌ها را تلخ می‌سازد.

آه! نفرین باد این عرف را. هزار نفرین بر  این عرف که زن‌بودگی را هیچ‌بودگی می‌خواند. هزار نفرین! عرفی که چشم‌ها را تاریک، دل‌ها را جمود، جسم‌ها را خمود کرده است. حیرانم که چه‌سان این همه آدم در کالبد انسانی نتوانسته‌اند که پشت این نگاه مظلوم و نقاب خنده و خموشی، ناچاری‌‌ای را که شلاق جبر به پشت می‌خورد، ببینند. چه‌سان نتوانستند آن انسان که روح‌اش از فرط خستگی مچاله شده است، در درون زنی که به ناچار و اما با جان و دل با زندگی بیامیخت، زیبایی‌ها بیاراست، جان با جان بپرورد؛ کشف کنند. چرا؟ چون رگ انسان‌اندیشی در دل این چاله‌ی لبریز از قساوت، خودخواهی، خودبزرگ‌بینی فسرده و سرد گشته است. حیرانم که در میان این همه تکثر فهم‌ها، باورها، افکار کجاست هم‌دیگرپذیری؟ در پهنه‌ی مواج از فهم‌های گوناگون، کجاست فهم انسانی که بیش و پیش از همه، زمان نیازش را در خویش می‌پروراند؟

هان! درد دارد، ولی بگذارید،  پرده از حقیقتی نه چندان مستور بردارم. زن همین‌که به زندگی و زنانگی‌اش بر می‌گردد، با سه «من» که در درون‌اش با هم در ستیز اند، رویارو می‌شود که او را به سوی خود می‌کشانند: منی که سر تسلیم به عرف دارد، منی که تقدیر نیست‌انگاری منیت‌اش را با او هم‌زاد می‌پندارد و منی که ذره-ذره‌ی وجودش عرف‌آلود است، چیزی از خود ندارد، ذهنش را عرف شسته است. خودباوری، خودآگاهی، زن‌بودن، خودبودن، آزادگی حتا در او جوانه نزده است. زن با این من، فقط خودش را از آیینه‌ی عرف می‌نگرد. همین آیینه‌ی عرف خاست‌گاه، زادگاه، جای‌گاه فروشد زنان است. زنی که کودکی‌اش را کشتند، خنده‌های که باید با آواز پرندگان می‌آمیخت تا شادی شکوفه می‌کرد و بوی خوش‌اش به دل‌ها نفس می‌بخشید و بر چشم‌ها درخشش، خفه ساختند. دستی که باید قلم نوازش می‌کرد. دستی را که باید رنگ از بستان می‌چید تا زاده‌های ذهن‌اش را با کاغذپاره‌ها قنداق کند، با سیاهی‌ای ته دیگ و آتش، با سوزنی که به تقدیر پارچه‌ها می‌کوبد تا نخواسته باهم یکی شوند، با چوبک‌های جاروب که نخواسته در بند اند، اخت کردند. بعد «دیگر»، «دوم»، «هیچ» خواندندش. این‌جا است که زن با خود می‌گوید: تار تَنَک ِگردم چه می‌تنی؟ زندگی؟ مگر نمی‌دانی زندگی منیت می‌خواهد و منیت اختیار؛ آن‌‌‌‌‌‌‌چه را که از من عمرها است، بستانده‌اند. تمام است، بگذار فقط نفس‌هایم زنده بمانند، بگذار چرخ زنده‌بودن مرا بچرخاند، چون دیگر مرده‌ام.

و اما، منی دیگری که در آوردگاه درونی زن با من‌های دیگرش در آورد است، منی‌ است که پرورده‌ی عرف است و افسارش دست عرف‌پسندان و عرف‌زادگان که زن را با زنجیر جبر و ناچاری می‎‌پیچاند و می‌بردش به مسلخ‌گاه تا پاره‌ی دیگر از وجودش را قربانی کند. این من، تا آن‌سوی فراسوی زندگی زن، دو جاده می‌کشد: ازدواج و زهدان. زن هر قدر که بخواهد راهی برای نجات از این بند، هم‌چون ماهی از تور، پی‌جویی کند، در نمی‌یابد. چون زمانه با ستم‌گری‌های مستانه، نخست در بند ازواج‌اش می‌افکنند، بعد ناچارش می‌سازند تا زهدان‌اش را نخواسته میان هزاران آرزوی دیگری که برای خویشتن‌اش در دل می‌پروراند، برگزیند. پاره‌ی دیگری از وجودش را برای مادرانگی‌ای که خود نگزیده است، قربان کند. آه! کاش زمانه‌دارها می‌دانستند که این مستی این ستم‌گری، سیه‌مستی و سیه‌ستم‌گری است. کاش می‌دانستند که مادرانگی میل و رضایت درون می‌خواهد. کاش درنگی می‌کردند که شاید زن هم می‌‌خواهد، این شیرین‌ترین و مقدس‌ترین حس را با نفس‌بخشیدن به هستی دیگر در خویش بزاید، اما نه به جبر. اما آه، آه! نمی‌دانند، نمی‌خواهند بدانند. چون آن‌ها دلیل آفرینش زن را فقط بهر زایمان و مادرانگی می‌دانند. دردا که نمی‌پندارند اگر راه زن و مرد یکی بود، آسمان و زمین را وصله می‌کردند و در دل سنگ، می‌کاشتند. اما نه هر که را در رنج خویش غرق کردند، زن را – این قربانی تاریخ را – در پسینگاه‌ها، نیمه‌شب‌ها، بی‌خویشتنی‌ها، فرزندداری‌ها تنهایش گذاشتند. در نیمه‌شب‌های پیر، نیمه‌‌شبی که زن اشک‌هایش را گنجینه می‌کند تا هنگام مرگ با همان اشک‌ها غسل‌اش دهند. در نیمه‌شبی که رنجِ پیر ژرف را نشخوار می‌کند. رنج ژرفی که می‌خواهد قورت‌اش دهد، اما نمی‌شود. چون بغض گشته است و چونان چوبی که در گلو گیر کرده باشد، در میانه‌ی راه ایستاده، ‌هم‌چون یادمان از انسان تکیده و تنیده از رنج و در رنج.

بدانید که این زن، تشنه‌کام‌تر، گرسنه‌تر، هولناک‌تر، رازناک‌تر از هر رنجی‌ است. اما جان دیگری را نمی‌آزارد. هر چه زهر است در خویش می‌ریزد، هر چه خون است از خویش می‌مکد. هر چه را که خواهد بستاند، از خود می‌ستاند. با خود در ستیز می‌شود. لنگان می‌شود. خسته می‌شود، اما باز خواستار این محنت است برای شادکامی مادرانگی، برای شادکامی فرزند، برای وصله‌بودن زندگی دوپاره. و این جا است که زن با خود می‌گوید: چه بی‌خویشتن‌ ام. روان‌ام رقاص‌وار دور انگاره‌های ظلمت‌پوش می‌رقصند. ای پنداره‌های خوش‌آواز تنهایم بگذارید. چون دیگر درد در استخوان‌هایم به دُرد رسیده است تا مرا بپوساند. نوش‌خند شما در ته نیش‌خندهای درد له می‌شود. بروید، خویشتن‌تان را حقیر نسازید. همین بس که من در این بی‌خویشتنی و حقارت می‌فُسرم، بروید.

اما؛ حکایت منِ سومی درزن، حکایت دیگری است. این من، منی‌ست که همواره منیت و خودبودن و برای خودزیستن را در زن می‌زاید و نمی‌گذارد بمیرد. این من، «منِ مغزش» است. منِ که ناقوس کهن‌اش همواره جاری‌ بوده است. ولی من‌های عرف و زهدان ساکت‌اش می‌کردند/می‌کنند. منِ مغز، منی‌ست که می‌خواهد زن به بلندای آروزهاش بَر شود. پا پیش می‌گذارد در تضاد با من‌های دیگر، و زن را در قالب افکار، اراده، عمل صورت می‌بندد. و وا می‌داردش که توجه خودآگاه به درونش بدارد و محوری بسازد از آن در زندگی، تا جان‌مایه‌ی زن‌بودن را زندگانی کند. منِ مغز؛ منی‌ست که شب‌رُوبودنِ زن را ازش می‌گیرد و مجبورش می‌سازد که بانگ خودبودن را همواره بلند کند. به خود بیندیشد، مغز و درونش را فربه کند. و غایت راه را ازدواج و زهدان نداند. زنانگی‌ای حقیقی‌اش را پی‌جویی کند و بداند که طبیعت رنگ‌اش کرده است یا پیرامون. برای این منِ درونیِ زن، ترشیدن در چاردیواریِ خانه دغدغه نیست؛ در لایه‌های ذهن‌اش آن‌‌چه  در سکو می‌نشیند، پُراندیشه‌بودن است. این من، ماجراجومأب در پی خویش است، در پی فربه‌شدن خویش؛ اما نه فربگی برون، فربگی درون. و به پنداره‌های‌که بر سلامت عقل‌اش می‌بافند، به انگاره‌های‌که بر کهتری‌اش مُهر می‌زنند، ارزشی نمی‌دهد. و بال می‌زند به سوی اوج‌گرفتن به بلندی‌ها. این زن هم،  آرزوی زادن دارد، اما نه زادن فرزند،  زادن کتاب، نوشته، انگاره‌های‌که آبستن‌اش است. برای او، حتم دارم این‌ها شیرین‌ترین فرزندان اند. و هرگز نمی‌خواهد این همه داشته‌اش را با نداشته‌ای که باور و شناختی به او و از او ندارد؛ قمار زند.

اما این زن، به خود نه، برای همه فریاد می‌زند. فریاد می‌زند که می‌خواهم خودم را بزیم و می‌زیم. می‌خواهم سوار بر بال آزادگی، آروزهایم را فتح کنم و فتح می‌کنم. می‌خواهم در دل خودیافتگی شیرجه زنم و می‌زنم. می‌خواهم عمری این فرزانگی دیریافته را جشن گیرم و می‌گیرم. می‌خواهم این منیت، چندصباحی بی‌هیچ هراسی در من نفس کشد و می‌کشد. می‌خواهم چنین وارسته بمانم، نه برده‌ی جنسی، نه دومِ، نه دیگری و می‌مانم. می‌خواهم خودم زهدان یا مغزم را برگزینم و برمی‌گزینم. می‌خواهم زندگی‌ام را خودم نقش کنم و می‌کنم. می‌خواهم با تمام زنانگی‌ام حقی را که سده‌ها است از من بستانده‌اند، از حلقوم این زمان دژخیم‌ بستانم و می‌ستانم.‌هان، می‎‌توانم.

دکمه بازگشت به بالا
بستن