قصه‌ی سرباز کوچک

من چند سال پیش با اولین آهنگ‌هایی که از شکیب مصدق شنیدم، مجذوب کارش شدم. هر چند آن زمان، خامی نوجوانی و جوانی در آوازش محسوس بود، اما روش‌های متفاوت و محتوای پررنگ کارهایش شنونده‌ی دیگراندیش را متوجه و امیدوار به آینده‌ی یک هنرمند می‌کرد. در همین جا باید بگویم هنرمند خطاب کردن به هر کسی که روی ستیژ یا پرده‌ی سینما و تلویزیون می‌رود، اشتباه است.

اولین ویژه‌گی این هنرمند تفاوت او در شیوه‌ی کار هنری، جرئت و جسارت او در هنجار‌شکنی، پیگیر بودن و وفاداری او به روش هنری و دیدگاه‌هایش است که من نمونه‌ی بسیار واضح این هنجار شکنی و دگراندیشی را چند سال پیش زمانی متوجه شدم که می‌خواند «وطن عشق تو افتخار نیست، وطن گلخنت لاله زار نیست».

دومین ویژه‌گی‌اش پهنای دیدگاه و ژرفنای احساستش است. او زمانی که از درد می‌نالد، برایش مهم نیست که این درد از کودک گرسنه‌ی هرات باشد، یا از فرخنده زن زیر پا شده‌ی کابل و یا از «آیلان» کودک سوری غرق شده در آب‌های یونان «آهنگ پناهجو» و زمانی که به انسانیت و افتخارات می‌بالد، برایش مهم نیست که این افتخار و این انسانیت از سرباز افغان است و یا از «دزموند داس» سرباز آمریکایی که در جنگ دوم جهانی مخالف اسلحه گرفتن بود و یا از موهن‌داس کرمچند گاندی، مبارز و هومانیست هندوستانی (آهنگ دزموند داس).

ویژه‌گی سومش برداشت و برخورد او با دردهای زنده‌گی و بازتاب دوباره‌ی آن است. بدبختی‌های جنگ در افغانستان، توهین شدن‌های مهاجرت در ایران، خطر‌های گذشتن از آب‌های یونان و از هم پاشدن‌ها و مرگ عاطفه در غرب را بیشترینه‌ی «هنرمندان» دیده‌اند و کشیده‌اند و از کنار آ‌ن‌ها رد شده‌اند، اما مصدق هر کدام این درد‌ها را دردمندانه فریاد و رسالتمندانه اعتراض می‌کند.

ویژه‌گی چهارمش که سه تای اول هم وابسته به آن است، تعهدش در برابر انسانیت، مطالعه‌اش در درک و نوشتن ترانه‌ها یا تصنیف‌ها و انتخاب اشعار و توانمندی‌اش در موسیقی برای ساختن و اجرای آهنگ‌ها و بازتاب درد‌ها و دیدگاه‌هایش است.

این جا می‌خواهم تنها در مورد یک آهنگ «سرباز فراری» شکیب مصدق برداشت‌های خود را با شما در میان بگذارم که آخرین آلبومش به همین نام به نشر رسیده است. جا داشت در مورد تمام آلبوم سرباز فراری بنویسم چون تمام آهنگ‌هایش نیاز و لیاقت توجه و پرداخت ویژه را دارند، اما آهنگ‌ها آنقدر متفاوت اند که نمی‌شود در یک بیان عمومی آن‌ها را مورد بررسی قرار داد و آنقدر سرشار از محتوا- چه در شعر چه در موسیقی- اند که به پرداخت مفصل‌تر نیاز دارند و شاید در آینده این کار را هم بکنم. این را هم باید بگویم که نظریات من می‌توانند اشتباه باشند اما برداشت صمیمانه‌ی من همین است که می‌خوانید. اینک راجع به سرباز فراری، این آهنگ مثل بیشتر آفریده‌های مصدق از چند دیدگاه متفاوت و دگرگونه است.

شعر

ترانه یا تصنیف آهنگ سرباز فراری روایت است که نه یک ناول، نه یک داستان، بلکه یک رمان یا تراژیدی یک نسل است که از لحاظ زمانی در سه یا چهار دهه و از لحاظ مکانی در افغانستان، ایران و اروپا ادامه می‌یابد. هرچند ژانر داستان در موسیقی پشتو مثلاً (آدم خان و درخانی) و در موسیقی شمال مثلاً داستان (توره) سابقه دارد، اما سرباز فراری یک اتوبیوگرافی یا زندگینامه‌ی آفرینشگر است که این امر خود در موسیقی کشور ما بی‌سابقه است. این ژانر را گاهی به نام خود زند‌گینامه هم می‌نامند. با شنیدن نام سرباز فراری خیال می‌شود آهنگ در مورد سربازی است که از عسکری فرار کرده است، اما زمانی که در اولین مصراع آهنگ می‌شنویم (قصه‌ی سرباز کوچک…) در می‌یابیم که سرباز این روایت سمبولیک است. سرباز این داستان کودکی است که سرباز به دنیا می‌آید و فرارش هم نه فرار از عسکری بلکه از زنده‌گی خودش است که از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر فرار می‌کند. طفل سرباز فراری (شکیب مصدق) که قرارگاه یا پادگاهش خیابان، جنگش به دست آوردن لقمه‌ای نان و وظیفه‌اش رنگ کردن کفش‌های مردم در ایران است، به حدی از لت و کوب پولیس شهرداری به عذاب می‌شود که دوباره از ایران به افغانستان می‌رود. سرباز کوچک که در درازای زنده‌گی‌اش با زنده‌گی در نبرد است، از کودکی به نوجوانی، از نوجوانی به جوانی و به بزرگسالی فرار می‌کند. در نوجوانی جبهه عوض می‌کند، قرارگاهش استیژ و وظیفه‌اش آوازخوانی می‌شود. او با فرار از جوانی به بزرگسالی، از شرق به غرب فرار می‌کند. در غرب دیگر نه کمبود نان دارد و نه تشویش امنیت، اما نبرد او ادامه دارد و این بار نبرد به خاطر حق انسان و به خاطر(مرگ حقیقت) است. طوری که در آهنگ دیگرش فریاد می‌زند:

من نتوانستم به صورت تو اسلحه برندارم

من گیتار برداشتم تا دستانم خالى نباشد

آهنگ و موسیقی

آهنگ خیلی ساده و صمیمی در شیوه‌ی پاپ ساخته شده و با تفاوت از آهنگ‌های دیگر شکیب، فراز و نشیب کمتر دارد. در دیاپازون (محدوده‌ی صدایی) کوچکتر اجرا شده است که به نوع خود تأکیدی است بر یکنواخت بودن و بی‌رنگ بودن زنده‌گی. آلات موسیقی و ریتم آهنگ خیلی دقیق و ماهرانه انتخاب شده است. آهنگ با زنگوله و نواختن طبل آغاز می‌شود که بسیار به ظرافت از زاده‌شدن کودک نوزاد پیام می‌دهد. به ادامه‌اش صدای شیپوری که خود نماد آغاز جنگ است، در این جا اشاره بر آن است که کودک همین که چشم باز می‌کند به یک جامعه‌ی جنگ‌زده‌ی نظامی برمی‌خورد. با شروع شدن ریتم مارش که برای فضای نظامی خیلی خوب انتخاب شده، زنده‌گی نظامی سرباز کوچک شروع می‌شود. ریتم آهنگی که ریتم زنده‌گی و تپش قلب است، در سر تا پای آهنگ یکنواخت، عاری از تغییرات و خالی از کوچکترین فیلینگ یا پرزه نواخته شده تا تأکیدی باشد بر یکنواخت بودن زنده‌گی و نبرد دوامدار قهرمان داستان.

در چند جایی هم که آهنگ ستاپ یا توقف دارد، ریتم خیلی بی‌مقدمه و ناگهانی طوری متوقف می‌شود که گویی برای قهرمان اتفاقی رخ داد و او از پا افتاد. اما باز هم بدون پرزه و یا فیلینگ ریتم آغاز می‌شود و زنده‌گی و نبرد ادامه می‌یابد.

استفاده‌ی کنترباس و در بعضی جاها اکوردهای باس پیانو به جای باس گیتار، باعث می‌‌شود که شنونده سنگینی ریتم (زنده‌گی) را به روی شانه‌ی خود احساس کند.

اجرا

گفتنی است که زحمات شکیب مصدق برای پخته شدن صدا چشم‌گیر است. خامی‌ صدا که گهگاهی در آفرینش‌های پیشین او محسوس بود، در دو آلبوم اخیر (آیلان و سرباز فراری) دیگر از بین رفته است. صدا دیگر پخته شده و همه فراز و نشیب‌ها را از نُت‌های پایین تا بالا با مهارت و پر از احساس و درد که مشخصه‌ی مصدق است، اجرا می‌کند. در آهنگ سرباز فراری از آغازین کلام تا پایان آهنگ هفتاد در صد آهنگ به شکل هارمونی (با دو صدا از دو نُت مختلف) اجرا می‌شود. این شیوه که از لحاظ آوازخوانی کار ساده‌ای نیست، در اکثر جاها دو پهلو بودن زنده‌گی اجباری را بازتاب داده، حس درد را در این آهنگ بیشتر می‌کند. اوج کار هنری این آهنگ در دقیقه‌ی ۲.۵۴ زمانی است که آوازخوان می‌خواند (تازه سرباز فراری- پشت نان و کار و باری). در آخرین کلمه‌ی این بیت (کار و باری) آواز از نُت ری، مستقیم و با یک پرش می‌روُد به نُت «سوِل»، بالاترین نُت موجود در این آهنگ و کلارنت از همین نت میلودی یا نغمه را آغاز می‌کند. این گذار از آواز به نغمه خیلی هنرمندانه اجرا شده و انتخاب کلارنت، هم از لحاظ شباهت صدا و آواز و هم از لحاظ انتقال محتوای آهنگ دقیق و ستودنی است. به ویژه که این یگانه میان‌میلودی یا نغمه‌ی آهنگ است که گویی صدای کلارنت هم درد و ضجه‌ی آوازخوان را ادامه می‌دهد اما باز شیپور یا ترمپت که خود علامه‌ی هشدار است، هشدار می‌دهد که وقت ضجه نیست! بلند شو! باز هم همان

ریتم نظامی و باز هم نبرد. یگانه نارسایی این آهنگ از دیدگاه من برخورد با کلمات است. آوازخوان در چند جا کلماتی را که اصولاً باید پیوسته تلفظ شود، تقسیم یا بهتر بگویم پارچه می‌کند که این برخورد از دیدگاه ادبی نادرست است.

مثلاً پادگان کوچه و بازار را می‌خواند (پادگان کو……..چه و بازار)

پشت نان و کار و باری را (پشت نا ……… ُن کار و باری)

با عبور از مرگ آسان را (با عبو ………. َرز مرگِ آسان)

هرچند این برخورد از طرف بیشتر آوازخوانان ما سابقه‌ی طولانی دارد، اما

سطح بالای کار مصدق شنونده را وادار به توقع بیشتر می‌کند. حیف است هنرمندی که این همه زحمات را پذیرا و این همه دست‌آورد را نصیب می‌شود، نارسایی ولو کوچک را نادیده بگیرد. واضح است که دست‌آورد‌ها، نو‌آوری‌ها و توانمندی‌های شکیب مصدق در مقایسه با این کوتاهی خیلی بزرگتر و چشمگیر اند. موسیقی ما مانند تمام بخش‌های جامعه‌ی ما به آدم‌های متعهد، رسالتمند و هنجار‌شکن شدید نیازمند است. پس چه کسی بهتر از شکیب مصدق می‌تواند این رسالت و این تعهد را به دوش بکشد؟

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن