ادبیات معتقد نیست – بخش نخست

عبدالله سلاحی

هنگامی که دست به نوشتن شعر می زنیم، هیچ مسوولیتی نداریم. آدم‌های با حس مسوولیت، آزادی را نمی‌دانند. آن‌ها نمی‌دانند که زدودن رنج از وجود، برای آدمی، یک خواسته‌ی ذاتی است. وقتی که رنجی را احساس می‌کنیم ناخواسته واکنش انجام می‌دهیم. هنگام نوشتن شعر، به این دلیل که یکی از رنج‌آمیزترین افعال نوشتن است، هیچ مسوولیتی در آن اهمیت و ارزش نمی‌گیرد. مسوولیت، عملکرد ارادی و وابسته به اعتقادات و آموزه‌های آدم‌هاست، بنابراین هر شعری که نتیجه‌ی انگیزه مسوولیت‌پذیر فرد نویسنده باشد، به نوعی از انواع، عقیده‌ای را تبلیغ می‌کند. در این صورت، شعر نه یک واکنش طبیعی و رها، بلکه یک عملکرد سنجیده شده، غیر طبیعی و ابزاری شناسایی می‌شود. شاعر با نثر نویس، در این تفاوت بزرگ قرار دارد که هنگام نوشتن هیچ تصور ذهنی‌ای از آنچه خواهد نوشت ندارد و تنها احساس وسوسه‌انگیزی وی را انگیزه برای نوشتن می‌دهد. شاعر، آنچه را که نوشته، نتیجه‌ی تربیتی ناخودآگاهش است، اما نثرنویس آن را از تعلیم و آگاهی آشکارش به دست آورده است. آنانی که تلاش می‌کنند تا شاعری دردفهم و مسوول باشند، بهتر است این خصیصه را «در وجود خود» برجسته کنند تا در شعر؛ زیرا شعر مثل مشروب، به قولی «آنچنان را آنچنان‌تر می‌کند.» بسیاری از شاعران، آنچه را می‌نویسند در زندگی نانوشته‌ی‌شان در تضاد آن قرار می‌گیرند؛ زیرا آنان حتا در بهترین وجه‌شان، نسبت به نوشتن تقدس قایل اند. باور من بر این است که شاعر، بیشتر از آنچه که به واسطه‌ی تحقیق و مطالعه، به آن رسیده، با آنچه که در نتیجه‌ی زیستن دریافت کرده سروکار دارد. دریافت‌های تحقیقی، بخش سطحی زیستن است و بیشتر به یک آگاهی و درک عقلی می‌ماند تا به یک دریافت روانی و عاطفی که شعر خواهان آن است. دریافت‌هایی مبتنا بر تحقیق، منجر به عقیده در نزد شاعر می‌شود و هر عملکردی که ناشی از این عقیده باشد، غیر ارادی است؛ زیرا عقاید، سیستم عاملی است که همانند هر سیستمی، برای خودش زندگی می‌کند که آن را هم توسط ما میسر می‌سازد. همان‌طور که ایدیولوژی‌ها، عملکردهایی مبنا بر اراده‌ی انسانی ندارند، عقاید نیز خصیصه‌ی انسانی کاملی ندارند، اما دریافت‌های مبتنا بر زیست عواطف و احساسات، ارادی‌ترین نوع عمکلکرد است؛ زیرا تصمیم چگونگی واکنش را بی‌هیچ الگویی انجام می‌دهد و اگر هم الگویی در ناخودآگاه ما از آن وجود داشته باشد، ناشی از تعامل کاملاً شخصی و در تقابل آموزه‌های سیستمی است. در واقع، هر آنچه با ناخودآگاهانه ما می‌کنیم، خود ما است و هر آنچه خودآگاهانه کرده‌ایم، نتیجه‌ی کار سیستمی است که نمی‌دانیم در بند آنیم. در هنگام نوشتن شعر، موضوعی در ذهن نداریم، نمی‌دانیم چه شعری خواهیم نوشت. پس در واقع، در این هنگام، خود ما را و صرف کسی را که از چندین سال زیستن تجربه‌ای از یگانگی خودش دارد، در مقابل جوی که در درون آن قرار گرفته، تنها می‌گذاریم؛ زیرا او نیز به تنهایی با زندگی درگیر است، اما شاعری که برای اعتقاد خودش می‌نویسد، چه آن اعتقاد به شکل مستقیم به زبان آید و چه از جای دیگری مثل درک مسوولیت، بیشتر از شاعری، دست به فعالیت عقیدتی زده است: دلیل این‌که در ابتدا از دریافت‌های مبتنا بر تحقیق گفتنم در این است که بسیاری دریافت‌های شاعرانه را از وضعیت اجتماعی، با اعتقاد به نوعی از فعالیت اجتماعی اشتباه گرفته‌اند. آنان در شعر شاعری، دنبال اعتقاد وی می‌گردند، اما هیچ شعری اعتقاد شاعرش نیست، بلکه برشی از وضع و حالت ذهن وی در نتیجه‌ی تقابل با وضعیت است. در حالی که حالت ذهن، در تقابل با یک چیز نظر به دفعات مختلف، متفاوت خواهد بود. به طور مثال: شاعری که از جنگ می‌نویسد، بیشتر از لحظه‌هایی که در وضعیت جنگی بر او می‌گذرد، درگیر ارایه‌ی نظر نسبت به جنگ است. آیا واقعاً زمانی که با چنین شعری روبرو هستیم، قصد دریافت نظر شاعر را داریم؟ مگر از شاعر تز سیاسی توقع داریم؟ شاعری که در سال‌های قبل، درگیر جریانی به نام «شعر مقاومت» بود، بیشتر از شاعر، به مجاهد نمی‌ماند؟ شاعری که امروز، درگیر شبه‌جریان‌هایی با نام «شعر ضد جنگ» شعر اعتراضی، متعهد و… است، بیشتر از شاعر به فعال مدنی نمی‌ماند؟ مباحث کوچک‌تری چون «زنانگی در شعر»، «شعر کارگری» همه، نوعی از دریافت‌های تحقیقی اند. بیشتر رویکردهای شاعرانه، در شعر امروز، برداشت شده از موضوعات مطالعاتی و اکثراً هم تبلیغاتی بوده‌اند: «شعر مقاومت» هماهنگ و هم‌رزم مبارزان مجاهد در برابر شوروی و دولت وقت بود، شعری بود که جان‌مایه‌ی خودش را از همان مبارزان می‌گرفت. پس از این ماجراها نیز، همین رویکرد به دلیل تغییر وضعیت و ورود گفتمان‌های تازه‌تری، با تغییر موضوع، خودش را سر پا کرده است. به طور مثال: زمانی که زمینه‌ی نمایش‌ها و برنامه‌های مدنی مهیا شد، شعر نیز به سمت سوژه‌های مدنی در حرکت شد. وقتی که شعری مستقیماً به موضوعی به عنوان زن ولو در نوع عاشقانه‌ی آن بپردازد، با ما تداخل عاطفی‌ای نداشته، بلکه در تلاش ارایه‌ی نظر و بحث در مورد زن با ماست. این برخورد، برخورد ابزاری با شعر است؛ زیرا شاعر در این نوع حرکت، دنبال هدف مشخصی است که به واسطه‌ی شعر به آن می‌رسد. در حالی که هیچ مخاطبی نمی‌خواهد، آنچه را شاعر در نظر دارد، تأییدکننده و یا ردکننده باشد، بلکه مخاطب، در هنگام رفتن به سراغ شعر، هیچ هدفی به عنوان کسب دانش و فهم معنایی مشخصی ندارد. او تنها به انگیزه‌ی نوعی از نیاز روحی که هر بار به شکل متفاوت، سراغش را می‌گیرد، در پی خواندن است. حال، اگر شاعر، خواست در شعر ارایه‌ی دیدگاه بکند، از شعر به عنوان وسیله‌ی نفوذ در باور مخاطب، استفاده‌ی ابزاری کرده است و این عمکلکرد، صرفاً از سیستم اخلاقی‌ای مانند اخلاق رسانه‌ای برمی‌آید. رسیدن به این نکته، ما را به گفته‌ی قبل: (که بسیاری دریافت‌های شاعرانه را از وضعیت اجتماعی با اعتقاد به نوعی از فعالیت اجتماعی اشتباه گرفته‌اند) بیشتر باورمند می‌کند. شعر نه یک باور، بلکه یک اضافه‌گی در پیرامون ماست. کسی برای نیازی که احساس می‌کند، تصمیم سفر می‌گیرد و کسی هم، برای نیاز روحی خودش، درون شعر می‌رود. در شعر، هیچ دریافتی به عنوان یک اتفاق (اگر خواسته باشیم آن را مشابه به جهان نانوشته بیانگاریم) قابل پیشبینی نخواهد بود. پس، شعر، یک زیستگاه است، زیستگاه اعمال عاطفی و غریزی. در چنین باوری ممکن نیست، بتوان قبول کرد که شعر را «سلاح» خود بدانیم.

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن