ادبیات معتقد نیست – بخش دوم

عبدالله سلاحی

از نوعی رسانه‌زدگی حرف می‌زنم که نتیجه‌ی آن، مبدل کردن ما به رسانه نیست بلکه دادن دیدگاه رسانه‌ای نسبت به پیرامون ماست. جنگی که بسیاری از شاعران در رابطه با آن می‌نویسند، جنگی است که نوعی از نگاه رسانه‌ای را با خود حمل می‌کند. نگاه رسانه‌ای مثل بسیاری از رفتارهای نهادهای مدنی در قبال اتفاقات جامعه است. گفتمان روشنفکری در افغانستان روی چیزهایی بنا شده است که به واسطه نهادهای حقوقی بین‌المللی از طریقه‌های خاصی تبلیغ شده‌اند. مواردی مثل حقوق زنان، حقوق کودکان، صلح‌خواهی و… به شکل فعلی نتیجه نهادهای حقوق بشری و مدنی است. زمانی که شاعر به چنین گفتمانی می‌پیوندد، خودش را وارد، گفتمان سازمانی می‌کند و در واقع وارد مبحثی شده که روی‌کرد ارزش‌گذارانه نسبت به اتفاقات و هم‌چنان افراد شامل در آن دارد، نه عاطفی. جنگ را دوست ندارم. اما آن‌سوی آتش‌باری می‌شود روی بامی پرچمی را دید که می‌تواند هم‌رنگ پیراهن زنی باشد و پشت تپه‌های خونین می‌شود به شهری رسید که در آن زنان می‌توانند با آواز بلند بخندند. در خیابان‌ها برای همین تفنگم را بر می‌دارم لباس نو می‌پوشم، موهایم را شانه می‌زنم و می‌روم، تا از سینه‌ی دشمن بگذرم (شعری از وحید بکتاش). «زنان می‌توانند با آواز بلند بخندند» این نگاهی است که نیاز به جنگیدن را در این شعر توجیه می‌کند. ولو که جنگ را دوست نداشته باشیم. اما؛ چرا باید پای زنان در این شعر آورده شده باشد؟ آیا زنی که پرچم هم‌رنگ پیراهن اوست، معشوقه راوی است و به این دلیل که با جنگیدن آزادی را برای او فراهم کرده باشد، پای زنان را وارد موضوع کرده است؟ یا این که راوی، فرد روشن‌فکری هست و برای آزادی زنان است که تن به جنگ می‌دهد؟ در صورت امکان برداشت نخست، و هم‌چنان برداشت دوم و حتا هر برداشت ممکن دیگر، راوی قهرمان روایت است. پس نکته اساسی ما این شد که یکی از عناصر جدی این شعر، «قهرمان» است. «جنگ را دوست ندارم» دوست نداشتن جنگ، نزد یک قهرمان، از او چهره دیگرگونه شده‌ای به ما می‌دهد و آن این است که راوی برخلاف قهرمان همیشگی که جنگجو بوده، قهرمانی است صلح جو و در عین حال خوش‌فکر. «می‌شود، به شهری رسید که در آن زنان می‌توانند با آواز بلند بخندند در خیابان‌ها. برای همین، تفنگم را بر می‌دارم» این تکه‌ها، می‌توانند برجستگی بیشتری به روشن‌فکری راوی یا قهرمان بدهد، زیرا او حتا اگر مرادش از جنگ رسیدن به معشوقه‌اش باشد، زنان دیگر نیز برایش اهمیت دارد. پس، جنگ او برای آزادی زن است و شعر، در این روی‌کرد ما را با یک مبحث روشن‌گرایانه مواجه می‌کند. نکته‌ی ظریف‌تری هم است و آن توجه راوی به خنده زنان با صدای بلند است. آواز بلندی که زنان از آن محروم بوده‌اند. حالا، نتیجه این می‌شود که با این که راوی علاقه‌ای به جنگ ندارد. برای بلند کردن صدای زنان است که وارد جنگ شده است. شاعر، برای آزادی زنان مبارزه می‌کند. شعر او یک مبارزه است. جنگ، شکل مشخصی ندارد. زیرا آن طور که ما زندگی می‌کنیم، زمینه‌های مختلفی را نیز به همان گونه برای جنگ مهیا می‌کنیم. شکل جنگ، نسبت عمیقی با شکل زندگی ما دارد. زمانی که جنگ را به نشانه‌های جنگی‌ای چون «آتش‌باری ‌ها» تپه‌های خونی» و… پیوند می‌دهیم، جنگ را به عنوان یک امکان زیست شده که منجر به دریافت‌های ناخودآگاهانه در ما شده باشد، ندیده ایم. و آنچه گفته‌ایم، تصوراتی بوده که از اسلحه و خون داشتیم. مثل این که تصور کینم در تپه‌ای که رو به روی‌مان است کشته‌های زیادی افتاده باشند و از هر طرف شلیک صورت بگیرد؛ اما ما که مصمم بر پیروزی هستیم از میان اجساد و آتش و دود و گلوله می‌گذریم و به آغوش معشوقه‌های مان می‌رسیم. تصوری است هیجان‌انگیز و لذت بخش، چرا که یک فانتزی در فضای جنگ است: یکی از شاخصه‌های فانتزی، دادن نقش قهرمان و یا شبه قهرمان برای خود است. در هر فانتزی ذهن ما، سعی می‌کند هر مانعی را که سد راه ماست به گونه‌ای حذف کند تا هیچ گونه ملالی در هنگام اجرای فانتزی سراغ ما را نگیرد. درست مثل مثالی که ذکرش رفت. فانتزی‌ها هیچ واقعیتی در خود ندارند، جز حقایقی که در ناخودآگاه‌مان داریم و انگیزه پرداختن به فانتزی شده. یعنی انگیزه تمایل ما به موضوع خیالی، تنها واقعیت فانتزی است. در شعر همین ناخودآگاه، به دریافت می‌رسد و اینجاست که جز، درک خالصانه از اتفاق افتاده بر خود را بازگو نمی‌کنیم. زمانی که فانتزی‌ها را جنبه شاعرانه می‌دهیم، توانایی جادویی وارد کردن اندیشه‌های گوناگون را نیز در آن به دست می‌آوریم. چرا که در آن صورت تفکر، یعنی چیزی را که ارادی است، در عواطف خود، یعنی چیزی که در اختیار ما نیست، دخیل کرده ایم. در این صورت، این شعر، روایت فانتزی‌گونه از جنگ است. تنها نکته‌ای که آن را از ساختار آموخته شده از فضای اطلاعاتی دور کرده همین است. شعر، با گفتن «جنگ را دوست ندارم» نشان می‌دهد که در قبل از جنگ قرار دارد، با گفتن «اما آ‌ن‌سوی آتش‌باری…» وارد جنگ می‌شود و با «می‌روم تا از سینه‌ی دشمن بگذرم» به گونه‌ای روایتی را از پایان جنگ بیان می‌کند. پایانی که در ذهن مخاطب مبدل به یک پیروزی می‌شود، پایانی که مختص قهرمانان است. پس ساختار روایت در این شعر، ساختار، آغاز، میان و پایان است. ساختار روایتی‌ای که سوژه را در کلیت قصد تعریف کردنش را دارد. با این نوع روایت، نمی‌توان از حواشی حرف زد و نمی‌توان مخاطب را وارد دنیای واقعی جنگ کرد. زیرا جنگ نه یک روایت، که رشته‌هایی از روایت است. چون زندگی‌های زیادی در آن در توقف و در جریان است. شعری که ما را وارد فضایی از امکان روایت‌های گوناگون نکند، قادر به دادن تصوری از جنگ هم نیست. ساختار روایت، در همه چیز اهمیت زیادی دارد. ساختار روایی رسانه، در شکل ابتدایی خودش، فرستنده، پیام و گیرنده است. ساختاری که به درد دادن اطلاعات می‌خورد و از چیزی آغاز شده، چیزی را حمل کرده و به چیزی می‌رساندش. در یک فضای بسته و اختصاصی قرار دارد. شعر مورد بحث نیز، از یک فرد شروع شده، به جنگ بر خورده و به صلح رسیده است. از همه چیز به شکل کلی حرف زده است، از آتش‌باری ها، از لبخند زنان و از گذشتن از سینه دشمن. اتفاق تازه‌ای در جنگ نیافته است و بلاخره تنها چیزی که می‌توان آن را برجسته دانست، پیام است. و آن پیام، همانا جنگیدن برای آزادی است. نکته دیگر این است که رسانه‌ها از جنگ، روایت غیر واقعی دارند. برای روشن کردن امر غیر واقعی باید بحث کلی نگری و اهمیت آمار و ارقام را در رسانه‌های مد نظر بگیریم. چرا رسانه در پی دادن ارقام بالا و دادن تصویر هالیوودی از درگیری‌‌ها است و چرا در نتیجه خواهان ارایه روایت غیر واقعی هستند؟ چرا که کلیات، به دلیل واضح نبودن، منجر به فعالیت ذهنی مخاطب می‌شود و تصویری که از یک انفجار داده می‌شود، مرگ و دردی را که افراد درون آن متحمل می‌شوند زیر غبار و دود پنهان می‌کند. در نتیجه، آن‌چه به ما می‌رسد کشته شدن مثلا صد نفر است. چیزی که هرگز آن را نمی‌بینیم تا عواطف ‌مان را برانگیزد. ما بیشتر در حال دیدن انفجارها و ارقام هستیم. در صورت ادامه این روایت و تکرار آن، کم کم یک تصویر مقدماتی از هر پدیده در ذهن مان پیدا می‌شود. مثلا برای یکی جنگ آتش‌باری ها و تپه‌های خونی می‌شود و این تصوری است که بر ما مسلط شده است نه درک عاطفی ما از جنگ. دادن چنین تصویری از جنگ در نفس خودش، هیچ شعری در خود ندارد. زیرا بیشتر از این که عمل شاعرانه‌ای باشد عمل رسانه‌ای است. یک چیز غیر واقعی است. اسم این روی‌کرد را می‌نویسم راجع به چیزی نوشتن و شاعرانی زیادی دارند راجع به چیزهایی می‌نویسند که در جریانات اطلاعاتی تسلط بهتری دارند. همان‌گونه که در نهادهای بین‌المللی فعال در افغانستان، مباحث جندر و کودکان و صلح، در اولویت هست.

در شعر و در مباحث روشن‌فکری نیز همین مباحث از اهمیت برخوردار هستند. و فکر می‌کنم بیشتر از این که این امر، نشان دهنده اهمیت دادن نویسندگان و شاعران به موضوعات یاد شده باشد، نشان دهنده در مسیر حرکت اطلاعات قرار گرفتن آنان است.

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن