ادبیات معتقد نیست – بخش سوم

عبدالله سلاحی

بسیاری تصور می‌کنند از زمانه‌ی خود نوشتن، به معنای این است که نشانه‌های آن را درج مطالب کنیم، اتفاقات دوران خود را بازگو کنیم و یا آنان را سوژه‌ی مطالب خود قرار بدهیم. البته که این تمایل، ناشی از حس مسئولیت است، اما شعر جایی نیست که مسئولیت ما تقاضا می‌کند؛ زیرا شعر، برخورد مستقیم و بی‌واسطه با هر چیز مورد نظرش دارد. این به این معنی است که در صورت تمایل به استفاده‌ی شعر برای ارایه‌ی روایتی از اوضاع اجتماعی در مقطع خاص تاریخ، دلیلی برای خود نداشته باشیم و این یک تناقض است. تناقضی که تکنیسین‌های شعر، در درون خودشان دارند. در واقع، شعر، در نزد آن‌ها، روشی برای روایت است، اما من شعر را به عنوان واکنشی نسبت به هر وضعیتی می‌نگرم که هیچ برخورد مسئولانه‌ای را در پی ندارد؛ زیرا به باور من، منشأ شعر، چیز غیرارادی و احساسی و عاطفی است. در حقیقت، هنگام نوشتن شعر، شاعر نه به اطلاعات ذهن، بلکه به دریافت‌های فوری و واکنشی ذهنیات خود می‌پردازد. تفاوت زیادی در این‌که راجع به چیزی شعر بنویسیم با این‌که نوشتن برای ما واکنش به آن چیز باشد وجود دارد. …

سربازان ارتشی که تنها زمینی دارد در زیر پایش / نه کلاهخودش از «مس عینک» است نه چکمه‌هایش از چرم «آهوی پامیر» / و نه در کشورش یک کارخانه بافندگی است / اما دشمنانش به زبان بیگانه حرف نمی‌زنند / وقتی که ناسزا می‌گویند، یا اعتراف می‌کنند / در جنگ میهنی با دشمنی می‌رزمد که تنها سلاح وسیله‌اش نیست / تنها دشمن نیست / برای رییس جمهور هم برادر است…

مجیب مهرداد

آنچه شاعر در این‌جا درگیر با آن بوده، همه اطلاعات رسانه‌ای شده هستند. منظور از اطلاعات رسانه‌ای شده این است که هنگام خوانش آن، ذهن نه درگیر خودش و دریافت‌های بلفعل بلکه درگیر اتفاقات و اطلاعات ذکر شده می‌شود. این عمل، مخاطب شعر را به عنوان فردی در حال مطالعه معرفی می‌کند، در حالی که عمل خواندن شعر، نه مطالعه‌ای معطوف به دریافت اطلاعات، بلکه یک عمل غیرمعطوف و بی‌حساب و کتاب شده است. شعر خواندن نه یک مطالعه، بلکه یک کنش است. در مطالعه فقط به اطلاع می‌رسیم، ولی در خواندن و شعر خواندن، ما به کنشی که شعر است، واکنش نشان می‌دهیم. پس شعر خواندن عمل دو سویه‌ای بین مخاطب و متن است. مخاطب شعر، به هوای هیچ چیز مشخص سراغ شعر نیامده است و دریافتی که از شعر خواهد داشت، دریافتی است که اگر او نبود، نمی‌توانست وجود داشته باشد. آنچه می‌پوشیم، در هیچ کارخانه‌ای که در افغانستان باشد ساخته نشده است، دشمن سربازان و مردم، هم‌وطن هستند نه بیگانه، رییس جمهور افغانستان طالبان را برادر خود خطاب کرده است، چه این این شعر خوانده شود و چه نشود، درون‌مایه‌ی آن برای مخاطب وجود داشته و بازگفتن آن هیچ دلیل درستی ندارد، اما شاعر، چرا دست به این بازگویی زده است؟ اطلاعات، ویژگی‌ وهم‌انگیزی دارد؛ زیرا شخص دارنده‌ی آن، دچار وهم آگاهی تاریخی شده و سعی در ثبت آن می‌کند. در واقع می‌خواهد حافظه‌ی تاریخ باشد. اشتباه نیز در همین‌جاست. این‌که تصور کنیم با بازگویی و نوشتن اتفاقات زمانه‌ی خود، آگاهی تاریخی را کسب کرده‌ایم؛ زیرا ما هنوز نتوانسته‌ایم اطلاعات را درونی کرده و خود را به یک کنش غیرمنطقی، ولی بسیار عاطفی برسانیم. آگاهی، منشأ خودش را از ناخودآگاه آدمی می‌گیرد. آن زمان که دروناً بر چیزی تأکید می‌کنیم و به باور آن می‌رسیم. اگر شعر، واقعیت بازگو شده را به یک واقعیت ناگفته بدل نکند، تا مخاطب، آن ناگفته را به عنوان واقعیت گفته شده دریافت کند، نمی‌تواند از خط سیری که اطلاعات به او داده خارج شود: «آن‌که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.» خبر هولناک چیست؟ این که خانواده به دلیل فقر، عضو تازه‌ی خانه را برای کسی به فرزندی داده است؟ یا این‌که به زودی جنگ به مناطق نسبتاً امن نیز خواهد رسید؟ «خبر هولناک» هیچ یک از این‌ها نیست. در حالی که ممکن است هر دو باشد. در واقع، این شعر است که با گفتن «آن‌که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است» خبرهای هولناک بسیاری را بدل به نشنیده‌ها کرده و آنان را با چنین بیانی به ما می‌شنواند: «آن که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.» اگر به جای این جمله، ما را از یک خبر هولناک، مطلع می‌کرد. حال ما از برشت نه یک شعر، بلکه یک اتفاق شاید تاریخی را می‌خواندیم.

سرباز ارتش ملی / شما اگر نارنجک بیاندازید / و پیش بروید / ما سنگ و کلوخ هم اگر داشته باشیم / عقب نمی‌نشینیم / برای همین شمار کشتگان ما / از شمار زندگان شما بیشتر است / با آواز تانک و طیاره‌های‌تان دشمن را مرعوب می‌کنید / ما با آوازی که می‌خواهد / دندان‌های قفل شده‌ی‌مان را باز کند / برای تو / شکست معنای ژرفی دارد / برای من / شکست اندکی لرزاننده است / زیرا که سرزمین شکست از من است / اینجا یا پیروز شده‌ایم / یا نابود / شکست خورده‌ها جسد دارند / نه پایی که بگریزند / شما اگر دشمن را از دور هدف قرار می‌دهید / ما گلوله نداریم / که ببر هستیم  / و باید از فاصله‌ی نزدیک روی دشمن بپریم / سربازان ارتشی که تنها زمینی دارد / در زیر پایش / نه کلاه خودش از «مس عینک» است / نه چکمه‌هایش از چرم «آهوی پامیر»  / و نه در کشورش یک کارخانه‌ی بافندگی است / اما دشمنانش به زبان بیگانه حرف نمی‌زنند / وقتی که ناسزا می‌گویند / یا اعتراف می‌کنند / در جنگ میهنی با دشمنی می‌رزمد / که تنها سلاح وسیله‌اش نیست / تنها دشمن نیست / برای رییس جمهور هم برادر است / همان‌گونه که برای شورشگران چچنی یا پنجابی / یا آنانی که از تابش آفتاب‌های آفریقا و عربستان به ستوه می‌آیند / و عزم دره‌های خراسان می‌کنند / ما هم برای رییس جمهور عزیزیم / به اندازه‌ی آن‌ها / اما رییس جمهور شما / از شمار مردگان دشمن نمی‌هراسد / و دشمنان زنده را / از زندان‌های وطن رها نمی‌کند / رییس جمهور شما / در روزهای سخت / در کنار مادران شما است / و گیسوان سفید پدران شما را / و پرچم کشورتان را حرمت می‌نهد / رییس جمهور شما / رییس جمهور دشمن هم نیست / و ما که خون می‌دهیم / و رای و مالیه / «ناراضی» نیستیم / این «برادران» رییس جمهور اند که «ناراضی» اند / ما سربازان ارتشی بی‌ملت / ارتشی از بیابان / ارتشی رو به آسمان

مجیب مهرداد

فکر می‌کنم دلیل این‌که این شعر بیشتر به سمت نثر شدن رفته است، این است که در پی موضوعات نثری است. یعنی خواسته است وظیفه‌ی نثر را با شعر انجام دهد. مثلاً اصطلاحات سیاسی‌ای چون «برادران ناراضی» بیشتر از هر چیزی بستر اصلی خودش را در مباحث ژورنالیستیکی پیدا می‌کند و از همان‌جا نیز به وجود آمده است. در واقع، برادران ناراضی حتا بیشتر از سیاسی بودن، یک مورد ژورنالیستی است. زمانی که به سمت مباحث روزانه رو بیاوریم و آن هم از نوع روزنامه‌ای آن، شعر دیگر بدل به یک تریبون می‌شود. می‌توانی از آن فریاد بزنی، صلح طلب کنی، آزادی بخواهی، اما هرگز نمی‌توانی از آن شعر بخوانی.

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن