موضوعات مهم

صاعقه‌ی آن سیلی

هدا خموش

هنوز صاعقه‌ی آن سیلی که صورت مادرم را لمس کرد و دردش تا بناگوش من رسید را فراموش نکرده‌ام. گرمی آن دو قطره اشکی که بی‌صدا و آرام از کنار چشمم ریخت و گونه‌ی کوچک و گوشت‌آلودم را خیس کرد.

آن روز مادر خسته و کوفته، از کار فارغ شد و آن‌قدر لباس شسته بود که درست نمی‌توانست روی پاهایش از شدت کمردردی بایستد؛ اما پاداش کارش همان سیلی بود که صورت ماهش را سرخ کرد و بی‌صدا غذایی که از دست ما سوخته بود را همراه اشک و درد، قورت داد.

این، تنها حادثه‌ی کوچکی‌ است که می‌خوانید.

آری، ما زنان روستایی با درد زایمان به دنیا می‌آییم و با درد آرزو‌های‌مان خفه می‌شویم و می‌میرم.

گریه‌ی کودکی ما با مهر برده‌گی خاموش می‌شود و تمام خواست‌ها، آرزوها و تصامیم‌مان به دست مالکان‌مان مهر هلاکت می‌خورد.

ما می‌شویم برده‌ای که با تمام درد، باید هر صبح، زودتر از خورشید بلند شویم، مال‌داری کنیم، خانه‌داری کنیم، زمین‌داری کنیم و گاهی حتا «با شکم بیرون‌زده‌مان لباس بشوییم و بچه بزرگ کنیم».

هر شب قبل خوابیدن ماه، باید با دست‌وپاهای کوفته شده و کمر شکسته به خانه برگردیم و برای خانه و خانواده و همسرمان دلبری کنیم. پاداش کار‌مان با یک خطای کوچک، زیر بار منت، فحش‌های رکیک و لت‌وکوب‌های جان‌فرسا می‌شود.

روزمان تاریک‌تر از شب و شب‌های‌مان تیره و تارتر از موهای‌مان می‌شود. آرزوهای‌مان را می‌بافیم و به دور گردن‌مان می‌اندازیم.

خواست‌های‌مان را چون بچه‌ای شیرخوار و لج‌باز، هر شب به بستر می‌خوابانیم و پستان بی‌شیر و خشک‌شده‌ی‌مان را به دهنش می‌دهیم و صدایش را خفه می‌کنیم.

دردهای بی‌صدای‌مان را به بالشت کوچک‌مان می‌گوییم و تک‌تک آرزوی‌مان را با تیک‌تاک ساعت به خواب می‌بریم.

آن‌قدر هق‌هق‌ زدن را طی می‌کنیم که صبح، صورت پیر مفلوک‌‌مان را چون آیینه‌ها انعکاس می‌دهد و فیلم مستند خاطرات تلخ‌مان را به رخ‌مان می‌کشد.

بازی کودکی‌مان را فراموش می‌کنیم؛ با درختان قد می‌کشیم و چمن به چمن، یاسمن به یاسمن بزرگ می‌شویم.

شادی‌ها را تاب می‌خوریم و بهار را با دسته‌‌گل‌های دامن و موهای ژولیده‌مان به شکوفه می‌رسانیم.

زودتر از سال‌، ماه و روز قد می‌کشیم و یک‌شبه بی‌هیچ پرسشی، عروس می‌شویم و دامان‌مان رنگ اناری می‌گیرد.

موهای‌‌مان سپید‌ شدن را زودتر از بزرگ ‌شدن‌مان یاد می‌گیرد و متنوع بودنش را از یاد می‌برد.

لب‌های‌مان چون سراب خشکیده می‌ترکد و آخرین لبخندش را محو می‌کند.

و شعر، دیگر رنگ تازه‌ای نمی‌گیرد؛ عشق می‌شود خیالی‌ترین لحظات خاطره‌انگیز که در واپسین روز به فراموشی می‌گیریم و برای آخرین شب با چشمان بی‌مضایقه‌مان به خواب می‌رود.

ملودی زنده‌گی می‌شود همان صدای غم‌انگیز پسربچه‌ای که بی‌هیچ خواستی در ما جان می‌گیرد و مثل شعر در درون‌مان قد می‌کشد و پا به پای ما بار غم به دوش می‌گیرد.

اما،

ما چون ققنوس، از میان آرزوها و درد و رنج‌ها بلند می‌شویم و با دست‌های خود یخن روزگار را می‌گیریم و خم می‌کنیم تا مبادا این همه بار، خم‌مان کند و چینی احساس‌مان را بشکند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن