در برابر حملات مرگ‌بار، صدای مشترک نفرین را بلندتر کنیم

احمدنادر نادری

عبدالستار، از بسته‌گان نزدیک من، بیست‌و‌پنج سال سن داشت و دیروز در ولسوالی خاشرود ولایت نیمروز، به خاطر دفاع از مردم و نظام، در کنار سایر هم‌رزمانش قربانی داد و شهید شد. او پدر دو دختر بود و انتظار تولد فرزند سومی‌اش را می‌کشید که شش ماه بعد تولد می‌شود. ستار، عضو نیروهای خاص اردو بود و از این‌که در کنار سایر هم‌رزمانش -که از نقاط مختلف و اقوام مختلف کشور هستند- برای دفاع از یک افغانستان آباد و همه‌شمول در یک صف ایستاده بود، احساس افتخار می‌کرد.

در سال‌های پسین، موارد زیادی از حملاتی را شاهد بوده‌ایم که به گونه‌ مستقیم و منظم، اعضای گروه قومی هزاره و مردم شیعه‌مذهب ما را هدف قرار داده و از آنان قربانی گرفته است و به این طریق هارمونی اجتماعی ما را که ستار به آن افتخار می‌کرد و برایش قربانی داد، در معرض تهدید قرار داده است. قربانیان این حملات مستمر، غالباً بی‌دفاع‌ترین غیرنظامیان -مثل زنان و کودکان- هستند. این اعمال که سیستماتیک بودن و هدفمند بودن آن‌ خیلی آشکار است، بازگوکننده‌ جنایات نابخشودنی‌ای است که قوانین بین‌المللی بشردوستانه درباره‌‌ آن بحث‌های واضح و روشن دارد.

این حملات با سایر اعمالی مشابهت دارد که از سوی گروه‌های مختلف، به شمول طالبان، داعش و دیگران در مقاطع گوناگون و در بخش‌های گوناگون کشور انجام می‌شود. استاد محمدامین احمدی و سایر حقوق‌دانان برجسته‌ کشور در توضیح چنین حملات، نوشته‌هایی داشته‌اند. روشن است که این حملات، قبیح‌ترین نوع جنایاتی است که به هدف کشتار مردم بی‌گناه صورت می‌گیرد.

اولین‌بار روش سازمان‌یافته و هدفمند این جنایات را در سال ۱۳۸۷ که در کمیسیون مستقل حقوق بشر بودم، زمانی متوجه شدم که روی مستندسازی تلفات ملکی در جنگ‌ها کار می‌کردیم. نتیجه‌ آن، گزارشی بود زیر عنوان «از امید به سوی ترس» و یک گزارش دیگر، زیر عنوان «تخطی‌های مخالفین مسلح حکومت علیه مردم ملکی در افغانستان». اولی به تلفات انسانی عملیات‌های نیروهای بین‌المللی طرف‌دار حکومت می‌پرداخت؛ اما دومی درباره کشتارهای هدفمند، سازمان‌یافته و منسجمی بود که از سوی طالبان در مناطق زیر نفوذشان در سال‌های ۱۳۸۶ و ۱۳۸۷ انجام می‌شد. طالبان جمعیت ملکی را به وسیله نشر شب‌نامه‌ها، ربودن، کشتن (عموماً سربریدن)، قطع اعضای بدن و جرایم دیگر، وحشت‌زده می‌کردند. در نتیجه‌ آن کشتارهای هدفمند، گسترده و سازمان‌یافته -که آمار قربانیان آن در کم‌تر از دو سال به ۶۰۰ نفر می‌رسید- اکثراً غیرنظامیان، موسفیدان، بزرگان قومی و محلی، اعضای شورای علما و بعضاً کارکنان دولت و کارگران روزمزد، هدفمندانه به قتل می‌رسیدند. آن کشتارها، از ارزگان، هلمند و قندهار تا به غزنی و جنوب‌شرق افغانستان امتداد می‌یافت و تمام آن‌ها در یک زمان واحد و به صورت سیستماتیک اجرا می‌شد. آن حملات بیش‌تر بیانگر نتیجه‌ فیصله‌ رهبری و بیانگر شیوه‌ عمل‌کرد گروه‌های شامل جنگ، مخصوصاً طالبان بود که با انگیزه‌ ایجاد ترس و ارعاب و جلوگیری از سخن گفتن در برابر طالبان انجام می‌شد. در آن زمان که من برای بررسی آن حملات به  قندهار رفته بودم، با تعداد زیادی از باشنده‌گان برخی از این ولایت صحبت کردم و قصه‌های آنان را شنیدم. از حدود ۳۱۰ مکتب در قندهار، ۲۱۰ مکتب یا سوخته بود و یا بسته شده بود. حملات، هم متوجه نهادهای آموزشی بود و هم متوجه نهادهای عام‌المنفعه‌. از آن زمان تاکنون، چنان عمل‌کردها را طالبان و سایر گروه‌های جنگ‌جو، مخصوصاً داعش، در حملات تروریستی خود به نمایش گذاشته‌اند. در انجام آن‌گونه حملات، انقطاعی به وجود نیامده؛ اما جغرافیای ارتکاب جنایت گسترش یافته است. از لحاظ روش‌شناختی رفتارهای جنگی، گرچه این اعمال مربوط به گروه‌های مختلف می‌شود؛ اما شیوه‌ عمل‌کرد و هدف تمامی حملات هم‌سان و بیانگر روش سازمان‌یافته‌ ناشی از یک سیاست اتخاذشده در سطح رهبری این گروه‌ها است.

حملات مکرری که به صورت قصدی هم‌وطنان هزاره‌ و شیعه‌مذهب ما را هدف قرار می‌دهند، نیز می‌توانند ناشی از یک فیصله‌ عمومی هراس‌افگنان و نتیجه‌ یک سیاست واضح کشتار و قتل‌های بی‌رحمانه‌ای باشند که با اهداف چندگانه انجام می‌شوند. با درنظرداشت آنچه که به صورت روزافزون در بخش‌های مختلف کشور اتفاق می‌افتد، فردا ممکن است گروه‌های مشخص، با ویژه‌گی‌ها و پوشش‌های اجتماعی دیگر، مورد هدف قرار بگیرند. به گونه‌ نمونه، ممکن است فردا هراس‌افگنان مشخصاً قصد جان گروه‌های تحصیل‌کرده و درس‌خوانده‌های ما را کنند و یا ممکن است اقشار دیگر جامعه‌ ما، مثل زنان، به صورت سیستماتیک و دوام‌دار، مورد حمله قرار بگیرند. این گروه‌ها، بارها هم‌وطنان اهل هنود و سیک ما و اماکن دینی‌شان را هدف قرار داده‌اند.

هدف اصلی عاملان این حملات، با درنظرداشت شیوه‌های عمل‌کردشان، حداقل در ظرف دو دهه‌ گذشته، ایجاد فاصله میان مردم و ایجاد تنش و تقویت بی‌اعتمادی در میان شهروندان کشور است. متأسفانه یکی از پیامدهای جنگ‌ها ایجاد شک در ‌اعتماد میان اقوام ما بوده است. این بی‌اعتمادی در مواردی به گونه‌ سطحی قابل رویت است و در بعضی از موارد محدود، در عمق سرایت کرده و اعتماد مشترک ما را متأثر ساخته است.

گروه‌های جنایت‌کار تلاش می‌کنند تا از این طریق فضای ناامن و نابهنجاری را به میان بیاورند تا با استفاده از آن بتوانند انتشار فکری، رشد سازمانی و قدرت عمل‌کرد بیش‌تر به دست بیاورند. این گروه‌ها به صورت مستمر، شیوه، تاکتیک و روش جنایت خود را تغییر می‌دهند و با رفتار محیلانه، فضایی از ارعاب و ترس و بی‌اعتمادی را تقویت می‌کنند.

نیروهای امنیتی ما شجاعانه برای جلوگیری از وقوع چنین جنایاتی خود را قربانی می‌کنند؛ اما مقابله در برابر روش‌ها و شیوه‌های جنایت‌کاران تنها با اتکا به تدابیر امنیتی رسمی ممکن نیست، بلکه نیاز به نوآوری و خلاقیت در تمام سطوح جامعه دارد. هر زمانی که یک گروه قومی، مذهبی، سمتی و یا قشری از جامعه‌ ما مورد حمله قرار می‌گیرد، نیاز است تا ما همه به صورت جمعی، خود را به آن گروه و یا قشر نسبت بدهیم.

در رویداد حمله‌ هفته گذشته بر کارکنان موسسه‌ ماین‌پاکی هلو ترست در ولایت بغلان، یکی از مسوولان این موسسه مدعی است که حمله‌کننده‌گان در جست‌وجوی هزاره‌ها بودند؛ ولی او با شجاعت گفته است که هزاره‌ها در آن‌جا نیستند و در نتیجه‌ حمله، خودش نیز زخم برداشته است. چنین رفتارها، قوت وحدت و هم‌دلی میان مردمان ما را نشان می‌دهد و نیاز است تا به رفتار جمعی ما تبدیل شود. در عین زمان، نیاز است که در لحظه‌ بعد از وقوع جنایاتی از این دست، باید تمام ما -به هر قومی که منسوب استیم- هزاره شویم و صدای مشترک نفرین در مقابل همچو اعمال را رساتر کنیم. همین‌طور، از آن‌جایی که این‌گونه جنایات مشابه، همه‌روزه در نقاط دیگر کشور برای مردم سایر اقوام و اقشار جامعه‌ ما اتفاق می‌افتد، در مواردی نیز همه‌ ما به صورت کلی و لفظی جزو همان قوم و قشر باشیم. این شیوه مقاومت می‌تواند صف ما را در مقابل این جنایات، نفوذناپذیر و قوی کند.

از دید من، این تنها یک بحث انتزاعی روشن‌فکرانه و آرمان‌گرایانه نیست؛ تجربه‌ای است که مردم سوریه نزدیک به هشت سال گذشته با آن به صورت بسیار وحشتناک و دردآوری روبه‌رو بوده‌، مردم عراق نیز آن را تجربه کرده‌اند و ما هم با این تجربه به صورت عملی روبه‌رو هستیم. در پهلوی آن‌که باید درد تمام کشتارها را با قلب و جان حس کنیم و حس مشترک داشته باشیم، لازمی است تا با فکر آرام‌تر و هدفمندتر، به چگونه‌گی تشخیص ابعاد و خنثاسازی آنچه دشمنان می‌خواهند، بپردازیم. این حداقل چیزی است که شهیدانی چون طیبه موسوی، فاطمه محمدی و هزاران شهید گم‌نام دیگر این جنایات، از ما می‌طلبند.

دکمه بازگشت به بالا