«چه کسی باور می کند؟»

یک یادداشت ضروری:
من به این رمان بیشتر از زاویه نقد فمینیستی پرداخته ام و فورم و پرداخت زبانی نویسنده را بررسی نکرده ام. این نبشته بیشتر در واکنش به نقد های نویسندگانی است که آن را یک  آفریده فمینیستی تلقی کرده اند.

قطار به سرعت می گذرد. تو در داخل سالن نسبتا بزرگ قطار تنها نشسته ای. جهان با تو است؛ اما چه فرقی می کند.

تو در جهان و با جهان  تنها استی. بیگانه تر از همیشه رستم را به یاد می آوری که برایت می گفت:» تنهایی، انتخاب فضایی است که هیچ کس نمی تواند آن را از ما بگیرد» (ص ۶) از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنی. فضا تازه است اما تو دوست داری که به فضای گذشته بروی. به یاد می آوری که رستم می گفت:» تنهایی انسان به میل خود او بستگی دارد. می گفتی تحمل تنهایی وقتی سخت است که جز این باشد…» (ص ۵) اما چه کسی  تنهایی و غربت ترا باور می کند؟ تو مرگ رستم را باور می کنی؟
این تنهایی و غربت را شورا (پرسوناژ اصلی) در رمان (چه کسی باور می کند) بر مبنای حسرت و نوستالژی ژرفی که در روان اش ریشه دوانده است، در یک سفر با قطار در ذهن خود مرور کرده از دلتنگی ها، حسرت ها و سرگشتگی های خود صحبت می کند. حسرت های زنی از طبقه ی مرفه را که فرصتی برای اندیشیدن و بازبینی زندگی خود دارد. شورا آتش حسرت همه چیز هایی را که از دست داده است، حس می کند، بی آن که خاموشی خود را قربانی کند. (۱)
مهرانگیز شریفیان نویسنده ی این رمان با گزینش یک قطار در حال حرکت به عنوان فضای رمان و مبهم گذاشتن ایستگاه ها، هنرمندانه جریان زندگی شورا را نقد می کند.
 رمان از حرکت قطار و سفر زن و شوهر میان سال آغاز می شود. (شورا) راوی رمان – زن میان سال -از آغاز و انجام و مقصد سفر صحبتی نمی کند؛ از شروع حرکت قطار تا انجام بیزار از حال به گذشته خود می رود. (جهان) شوهرش غرق روزنامه خوانی است و  به او توجهی ندارد. شورا به نیکی می داند که دیگر هیچ راه مشترکی  با جهان  ندارد. شورا که در یک خانواده ی گسترده ی ایرانی تولد  و با مناسبات شدیدا سنتی خانوادگی بزرگ شده است، خود را با جهان غرب و دنیای کوچک جهان که بعد از ازدواج به آنجا رفته و سی سال را سپری کرده است، بیگانه می داند. او پدر، مادر، پدر کلان، مادرکلان، برادران، خاله ها، خاله زاده ها و  دایه های خود را به یاد می آورد و از همه بیشتر رستم را. رستم پسرکی که پدر بزرگ از ده برای خدمت خانواده آورده بود و در حقیقت دوست خوب کودکی او به شمار می رفت. او در بازنگری زندگی خود در قطار یک باره پی می برد که عشقی را که نسبت به جهان در آن سال ها حس کرده بود، دروغی بیش نبود. چون او در واقعیت عاشق رستم بود؛ همان پسرک سیاه چرده ی باحوصله که گاهی در دارو خانه پدر بزرگ اش مجبور به کار بود و گاهی هم در کار موچی گری. شورا حسرت عشق انکار شده ی سالیان پیشین خود را دارد که نسبت به تفاوت طبقاتی وجود آن را حتا در ذهن خود انکار کرده بود.  
خلاف باور تعدادی از منتقدان در ایران که «چه کسی باور می کند «را رمان فمینیستی خوانده اند، من می خواهم بگویم که این رمان زن محور در پرتو دیدگاه های فمینیستی نگاشته نشده است. با انتشار این رمان در سال ۱۳۸۲ اکثر محافل ادبی ایران این پرسش را مطرح کردند که آیا این رمان زن محور، از شمار آفریده های فمینیستی است و یا خیر؟  
گاهی می توان پاسخی در خور داد که در پیوند به آن پاسخ هایی برای این پرسش ها نیز فراهم کرد:
 آیا اصولا رمان زن محور توجهی به فمینیسم دارد؟ زنانه نویسی چه ارتباطی با فمینیسم دارد؟ رمان زن محور و زنانه نویسی با این که بستر بسیار مناسبی برای بازتاب نظریه های فمینیستی هستند؛ اما گاهی می توانند که با پردازش مایه های درونی بافت جامعه پدرسالار را تقویت ببخشند و آیینه ای از آن باشند. آفریده های زن محور و زنانه نویسی بیشتر برای بازتاب دنیای درونی زنان که تا عصر حاضر نادیده پنداشته می شدند، شکل گرفته است. زنانه نویسی بازتاب دغدغه های انسان ها در مورد سرنوشت زنان است که پیامد های گونه گونی را از آن می توان استنباط کرد. گاهی این شکل نگارش به شدت در تعارض با فمینیسم نیز قرار می گیرد.
 آفریده های فمینسیتی با داعیه آزادی خواهی زنان، نقش متفاوت زنان در جامعه، بازتاب قدرت تصمیم گیری زنان در حوزه های خانواده و جامعه، و نشانه گیری عوامل تبعیض و اختلاف که سبب نقش حاشیه ای زنان است، انسان و جهان پیرامونی او را تحلیل و بررسی می کنند و می خواهند همانند شلاق بر گرده ی نظام سنتی و استبداد زده ای که زنان را از جامعه، سیاست و زندگی اجتماعی دور نگهداشته شده است، فرود بیایند.
(چه کسی باور می کند) بیگمان رمان زن محور است و از جنس مکتب زنانه نویسی به شمار می رود؛ اما هیچ پیوندی با فمینیسم ندارد و حتا در پی تقویت نظام سنتیی است که فمینیسم با آن سر ستیزه دارد. سه چیز برجسته ای را که می توان در این رمان رده بندی کرد، این ها هستند: بیزاری از غرب و غربت؛ اعتراض بر طبقات؛ تقویت نظام سنتی خانوادگی و اجتماعی.
ریشه داشتن در سنت ها و زندگی دوران کودکی که یادآوری رستم نماد آن است، هیچ گاهی شورا را تنها نمی گذارد. او در اندیشیدن های خود به حس وطن دوستی ژرفی می رسد. گزینش نام رستم در این رمان تصادفی نیست. رستم در ذهن شورا نماد ایران است. او از غربت دلزده است و از جهان که نماد غرب است با همه شوریدگی و وابستگی آغازین خود متنفر می شود.
نام های  (شیرین، شورا، شوشا، پرتو صناعت جمشیدی، شوریده جهاندار) که همواره بدون خواهش خودش عوض می گردند، نمادی از زنی که هویت اش میان مدرنیته و سنت کلاونگ است، می باشد. او در این سر گشتگی سنت ها را ترجیح می دهد.
این رمان بر گشت انسانیست به گذشته اش که از زندگی ماشینی و حساب شده ی غرب بیزار شده است و  خانواده های گسترده، محبت بی ریای اعضای خانواده های کلان به همدیگر را به یاد می آورد. (چه کسی باور می کند) با این ویژگی تقابلی میان سنت و مدرنیته است که خانم شریفیان طرف سنت را بر گزیده است:
« ما در دنیایی زندگی می کنیم که می توانیم به آنچه که دوست نداریم به راحتی نه بگوییم بدون این که احساس گناه کنیم». ص ۷
اما شورا نمی تواند به زندگی در غرب که دوست اش ندارد و از جهانی که دلزده است ببرد و نزد رستم برود. به همین دلیل آشفته و سرگردان است. از سوی دیگر رستم به طبقه ی دیگری منسوب است و شورا نمی تواند با شجاعت به ساختار های اجتماعی و اقتصادی جامعه ی خود «نه» بگوید او هنر «نه گفتن» را نیاموخته است، به همین دلیل خشمگین است. خشمی که نمی تواند آن را بروز بدهد.
شورا با این که تفاوت های طبقاتی را در ظاهر نمی پذیرد، اما در کنش هایش از خانواده گسترده ی خود هم خیلی فاصله ندارد که : « باور نمی کردند که یک بچه دهاتی بتواند به چیزی آنهم به بوی دارو حساسیت داشته باشد. باور کردن این که تنبل است و نمی خواهد کار کند برای شان راحت تر بود». ص ۴۵
« خانواده ی ما همه ضد تحصیلات بودند، وقتی پای خود شان در میان نبود. پدرم برادر هایم را مجبور کرده بود که هر چند سال در کنکور رد شوند باز سال بعد امتحان بدهند. برای این ممکن است استعداد درس خواندن نداشته باشند توی سرش نمی رفت. برای بقای دارو خانه اش به درس خواندن شان نیاز داشت. همان طور که برای بقای دارو خانه اش به درس نخواندن رستم نیاز داشت». ص ۱۳۱
شورا از مدرنیته و گمشدگی هویت خود در غرب سرگشته است. او که در فضای پر از محبت یک خانواده بزرگ رشد کرده ، از رفتار یگانه دخترش ستاره بهت زده است. دختری که تنهایی خود را دوست دارد و می خواهد استقلال مالی و روانی داشته باشد. دختر برایش می گوید: «شما به رسومی که مال هزاران سال پیش است چسپیده اید». ص ۱۲۵
شورا  خود و بیشتر جهان را مقصر می داند که چرا ستاره را با کشور شان آشنا نکرده اند. و حرف غلام جان شوهر خاله ماه را به یاد می آورد:» بچه ها نباید ریشه های شان را از دست بدهند. اگر بد هستیم بگذار این بدی را ببینند. اگر خوب هستیم بگذار از آن لذت ببرند». ص ۱۲۹
ستاره به باور های مادرش تسخر می زند:» شما در آن روزگار در دنیایی غیر واقعی به سر می بردید». ص ۱۴۰
اما شورا فکر می کند:» قضاوت این دنیای واقعی یا غیر واقعی را که هنوز می توانم همه جزییات آن، هر اشاره ای، حرکت دستی، یا نگاهی را به یاد بیاورم، برای خودم نگاه دارم. می توانم چشم هایم را ببندم و خودم را بار دیگر در آن زمان حس کنم، آن دلهره ها، آن حس های قوی زیبا». ص ۱۴۰
شورا را درد غربت و یاد وطن -که رستم نمادی برای آن است- می آشوبد. غربت زده ها همه همین طور اند. چک دوست مهاجرش می گوید: «ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم به زندگی خشکی خود مان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدن مان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه های مان هنوز هم در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پای مان را که در آب می گذاریم طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی مطبوع آب ذهن مان را مشغول می کند به این ترتیب نیمی از زندگی مان را در این بازی نیمه کاره و دو طرفه از دست می دهیم.» ص ۱۷۱
شورا با تداعی نام رستم می خواهد به هم سرزمین انش بگوید که رستم دستان اسطوره ای خود را در تقابل با غرب از دست داده اند. شورا می گوید زندگی گسترده بر زندگی والدین محوری ارجحیت دارد. او از پاشیده شدن خانواده ها هراس دارد و زیبایی زندگی را در سر و صدای بچه ها می بیند:
« من آرزو داشتم بچه های زیادی داشته باشم. اما جهان مخالف بود… اما من فکر می کنم، قشنگ ترین خانه ها جایی است که بچه های زیادی در آن باشند و از هر گوشه صدای شان شنیده شود». ص ۱۴۸
جهان نماینده ی جهان غرب است. لباس، بوی عطر، عینک های آفتابی او حکایه از فرهنگ غرب دارد. شورا شاید در آغاز به دلیل همین تفاوت به او دل می بندد؛ اما بعد بیزار از نظمی که توام به بی تفاوتی است، می گردد:
«آدمی است درونگرا، ساکت و وابسته به عادت های روزانه اش. روز هایش مانند ساعت برنامه ریزی شده و منظم اند. هیچ فکری را نمی توانم در چشم هایش بخوانم». ص ۳۵
روزنامه خوانی افراطی مردان همواره همسران شان را می آزارد. چون آنان بر حسب غریزه در می یابند که این روزنامه خوانی بی تفاوتی عمدی به آنان و واگویه های شان است. چون هیچ مردی در حضور زنی که دوست اش دارد(احیانا معشوقه اش) ساعت ها بیهوده خود را با روزنامه مصروف نمی سازد. زنان با تکرار این موضوع در آفریده های شان در حقیقت از حس تنوع خواهی اکثر مردان که نمی توانند  با داشتن همسر و یک معشوقه و یا دو معشوقه باز هم از کنار زنان دیگر بی تفاوت بگذرند، اعتراض می کنند.  شورا حتا  برای انتقام ستانی با (چک) دوست روز های نخست غربت خود هماغوش می شود. این تنها لحظاتی است که او برای خودش زیسته است.
« جهان از کنار روزنامه نگاهی به من می اندازد، نگاهی که بیشتر از سر عادت است تا توجه. او کاملا با این گوشه از دنیای من بیگانه است.» ص ۳۵
« مرد چند روزنامه زیر بغل دارد و کیف اش به دست دیگرش است و جلوتر از زن می رود و جا های خالی را بررسی می کند. زن هم دو مجله پر برگ  در دست دارد. از این که اصرار دارند پهلوی هم بنشینند تعجب می کنم. با آن روزنامه ها دیگر چه فرقی برای شان دارد که کجا بنشینند؟ با چنین دیواری تا مقصد، هیچ کدام  یک دیگر را نخواهند دید. «
«جهان در ایستگاه سه روزنامه خرید. از این روزنامه ها متنفرم، این روزنامه ها چندین بخش و هر بخش نزدیک بیست صفحه دارد. به جز آن که دارد می خواند و دو تا هم کنارش روی صندلی است. فکر می کنم برای تمام مدت سفرمان روزنامه دارد. حقیقت این است که هیچ کس همه مطالب روزنامه را نمی خواند و اگر روزنامه ها به نوشتن مطالب اصلی و مهم اکتفا می کردند، مسلما به جای بیست تا سی صفحه فقط یکی دو صفحه بیشتر نمی داشتند. نمی دانم چطور تا به حال کسی به این فکر نیفتاده که آنها را از هدر دادن این همه کاغذ باز دارد.» ص ۱۰۴
مهرانگیز شریفیان نویسنده ی ایرانی مقیم لندن با نشر رمان(چه کسی باور می کند) نام شناخته شده ای در حلقات ادبی ایران است. این کتاب  در سال ۱۳۸۳ جایزه بنیاد گلشیری را به دست آورد و در سال ۱۳۸۲ نام بهترین رمان سال را از آن خود کرد. او همچنان دو مجموعه داستانی به نام های (روزی که هزار بار عاشق شدم) و (دست های بسته) دارد.

رویکرد:
مهرانگیز شریفیان. چه کسی باور می کند. تهران: انتشارات مروارید، چاپ چهارم، سال ۱۳۸۴

 

دکمه بازگشت به بالا