محفل عروسی دختر کاکایم‌شان – طنز

موسا ظفر

دیشب محفل عروسی دختر کاکایم‌شان بود. دوستان و خانواده تصمیم قاطعانه گرفته بودند که به خاطر شیوع کرونا مهمان زیادی دعوت نکنیم و فقط چند نفر ضرور را خبر کنیم. به همین دلیل تنها دو هزار کارت عروسی توزیع کردیم و اغلب مقامات حکومتی و دوستان نهایت نزدیک را دعوت کردیم. گدودی‌هایی که در این محفل مختصر شد، خدا نشان‌تان ندهد.

در کارت عروسی واضحاً نوشته بودیم که از آوردن مهمان اضافی، کودک و کامره خودداری کنید. کو آن گوش شنوا؟

آقای اشرف غنی با خودش سیزده مهمان اضافی آورده بود که اغلب کودکان بودند. سر راهش ایستادم و با خنده گفتم: آقای غنی، مهمانان اضافی‌ات به سر چشم، اما در کارت نوشته بودیم که کودک نیاورید. غنی از دست چخانسوری و سلطان‌زوی و محب گرفت و گفت: «کاکا جانش این‌ها دیگه کودک نیستند.» به سویش نگاه گرم، عمیق و معنا‌داری کردم. با دست‌پاچه‌گی گفت: «بسیار خوب، یک نفرش طفل است، دو نفر دیگرش که ریش دارند.» گفتم: «من از لحاظ عقلی می‌گویم.» غنی بلند خندید و گفت: «در کارت عروسی کودک نوشته بودید. آدم از کجا بفهمد که منظور شما کودک عقلی است یا فزیکی.» واقعاً شرمنده شدم. راست می‌گفت. گفتم: «بسیار خوب، خوش آمدید، بروید داخل و از محفل لذت ببرید.»

دو دقیقه بعد آقای عبدالله با دو عکاس، سه نورپرداز، یک فلم‌بردار، دو نفر کارمند سفارت امریکا و چند محافظ تشریف آورد. تا با جلالت‌مآب‌شان قول دادم، عکاس سه عکس گرفت. گفتم: «معذرت می‌خواهم جناب رییس ‌جمهور سابق دولت همه‌شمول، در کارت عروسی نوشته بودیم که کامره اجازه نیست.» عبدالله با چهره پریشان به طرف کارمند سفارت امریکا دید. کارمند سفارت نزدیک آمد و گفت: «اگر آقای عبدالله را با کامره‌هایش به محل راه ندهید، هر پنج دقیقه یک میلیون دالر از کمک‌های‌مان به افغانستان کم می‌کنیم.» حس وطن‌دوستی باعث شد از سخت‌گیری بگذرم و راه را برای همه باز کنم.

در داخل تالار سگ صاحب خود را گم می‌کرد. آوازخوان با تمام انرژی داشته‌اش جیغ می‌زد که «دختر بیا موی تو را شانه کنم.» به کاکایم گفتم: «یا به ما نان بده که خانه برویم یا برای این بی‌پدر کدام دختر پیدا کن که موهایش را شانه بزند و صدای مرگش خفه شود.» کاکایم گزینه اول را قبول کرد و غذا روی میزها چیده شد. چخانسوری با خوشحالی زیاد از این میز به آن میز می‌رفت و از کاسه‌های فرنی انگشت انگشت فرنی می‌خورد. اوقاتم تلخ شد، با پیشانی قات به سوی اشرف غنی رفتم و گفتم: «آقای غنی، نمی‌شود این آقازاده را روی میز بنشانی که غذا بخورد؟ تمام کاسه‌ها را چتل می‌کند.» غنی با دهن عاری از تشویش گفت: «کاکایش، نازدانه کلان شده. چطو کنم؟» بازهم پاسخش قناعت‌بخش بود و از خیر شکایت گذشتم.

مردم غذا می‌خوردند که داکتر عبدالله با همراهانش روی هر میز می‌‌رفت، دست به سینه می‌برد و به مردم می‌گفت: «بسیار خوش آمدین. چیزی کم باشه که بگویم بیاره.» فلم‌بردار در حالی از مردم فلم می‌گرفت که آن‌ها از داکتر صاحب تشکری می‌کردند. فهمیدم که بعداً از تشکری مردم سوءاستفاده می‌کنند و قطعه‌هایی از آن فلم را به نام این‌که مردم در یک روز عادی از داکتر عبدالله تشکری کردند، نشر می‌کنند. نزدیک عبدالله رفتم و به گوشش گفتم: «آقای عبدالله، شما تشریف داشته باشید، خود داماد خدمت مردم می‌رسد.» کارمند سفارت امریکا دستش را به تفنگچه‌ای که به کمرش بسته بود برد و من به خاطر مسایل امنیتی از صحنه دور شدم.

هنوز داکتر عبدالله میزگردی را خلاص نکرده بود که استاد دانش از جایش بلند شد و میزگردی را شروع کرد. پشت سر استاد سه-چهار نفر تامی راه می‌رفتند. استاد پیش هر میز توقف می‌کرد، تبسم می‌کرد و با ادبیات فارسی فصیح تامی‌ها را به مردم معرفی می‌کرد. نزدیکش رفتم و گفتم: «استاد، غذا خلاص می‌شود. بچه‌ها را بعداً معرفی کنید، فعلاً شکمی از عزا دربیاورید.» استاد ملیحانه فرمود: «این‌جا هر که آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید. بگذارید من وظیفه‌ام را انجام دهم. خلل نکنید.» در دل خود گفتم راست می‌گوید، خودش از کار خود راضی است، ما چرا ناراحت باشیم.

سرم را هر طرف چرخاندم، دیدم گدودی است. یکی میوه را با برنج می‌خورد و دیگری کباب را با فرنی. یکی دور میز دوازده نفری تنها نشسته بود و آن طرف‌تر سی‌وهفت نفر دور یک میز جان می‌کندند. با خود گفتم افغانستان است، قرار نیست چیزی سر جایش باشد. من هم نباید خودم را زجر دهم. همین بود که غذای خود را خوردم، کرونای خود را گرفتم و آرام از محفل برآمدم.

دکمه بازگشت به بالا