یکشنبه, 05 جوزا 1398

یادداشت: خلاصه‌ای از این نوشته هفته‌ی پیش در وب‌سایت بی‌بی‌سی نشر شده است. 8صبح با توجه به اهمیت این نوشته در زمینه‌ی ادبیات افغانستان، نسخه‌ی کاملش را برای خوانندگان به نشر می‌رساند.

احمدضيا سيامک هروي، معاون سخنگوي رييس‌جمهور افغانستان است. حالا فکر کنيد سخنگوي رييس‌جمهور رماني نوشته است در باره افغانستان. نمي‌شود گفت سخن رييس‌جمهور را چنان‌که نمي‌شده در مجالس رسمي و کنفرانس‌هاي خبري گفت، در کتابي روايت کرده است. حکايتي از رازهايي جادويي که سرزميني جادويي را طلسم کرده است. راز اين طلسم را چه کسي بهتر از سخنگوي رييس‌جمهور مي‌تواند بنويسد. کتاب سرزمين جميله، قبل از اين‌که به‌دست من برسد، در بين جمعيت کتاب‌خوان افغان منتشر شد. 

روايتي حيرت‌انگيز از همراهي و هم‌نوايي گرگ‌وچوپان و سگ‌و‌گله و دزد به‌منظور به‌هم‌ريختن بيشتر صحرا. اين کتاب در حقيقت ادامه داستان قبلي نويسنده «گرگ‌هاي‌دوندر» است. در گرگ‌هاي دوندر، که حکايت راهزنان کوه‌هاي هرات است، راوي به‌شکلي داستاني از روايتي واقعي پرده بر مي‌دارد؛ روايتي که هراتي‌هاي امروز هر هفته با آن سرگرم‌اند. راهزناني که روز روشن وارد شهر مي‌شوند.

صاحب‌دولتي را در ازاي پول به گروگان مي‌گيرند و هفته‌ی بعد اين داستان تنها گروگانش عوض مي‌شود. در شهر همه نام دزدان را مي‌شناسند و هم خانه دزدان را. اما صدهاهزار سرباز مسلح رسمي و غيررسمي با صدو‌بيست شرکت دولتي و خصوصي امنيتي مدت‌هاست در پي گشودن اين راز سر به مهرند. خلاصه از اين دزدان يکي که خيلي دزد است، از قتل عامي داخلي جان به‌در مي‌برد و در دامنه همان رشته کوه، در سايه ولايت والي ديگري مي‌رود. سرزميني درست مثل خود هرات پر از تاريخ. اين دزد اما تنها دروازه‌اي به شهر سنگستان فولاد زرهي است، چرا که اصل داستان، در سرگذشت خود شهر رقم مي‌خورد. غور، مثالي است از خود افغانستان؛ سرزميني با عين قدمت. جميله کنايه‌اي از زيبايي همه افغانستان است. سرزمين دلاوراني که با خون‌شان از اين سنگ‌ها و صخره‌ها مراقبت کرده بودند.

غور را با امپراتوري‌هاي غوري‌ها در بعد از اسلام مي‌شناسند و با خانه سيمرغ که الهه خدايان اسطوره‌اي آريايي‌ها بوده است و به روايت کهزاد در همين غور ساکن است. جز اين غور، امروز شهر پرتي است. منطقه زيباي فراموش‌شده‌اي که در همسايگي شهرهاي مهمي چون هرات و قندهار و باميان و شبرغان، تقريبا مطرود مانده است. دقيقا مثل خود افغانستان. سرتاسر تاريخ آن را اما امپراتوري‌ها و لشکرگشايان بيروني و دروني پر کرده است و هيچ‌کس به آساني بر آن حاکم نشده است.

باز دقيقا مثل خود افغانستان. به اين غور مرد جواني از شهر مي‌آيد. خانه و خاندان از دست داده، تا به جستجوي کاري، خدمتي هم به منطقه بکند. جوان ابتدا به قهوه‌خانه‌اي سر مي‌خورد و بعد به پيرمرد دانا و محافظه‌کاري که سخت مهمان‌نوازي را دوست دارد. اين اولين برخورد همه سياحان خوش‌فکر در اين مملکت است. کم‌کم، مي‌بيند آرامش اين مملکت خيلي هم طبيعي و پايدار نيست. بر اين سرزمين، حکومتي مقرر است اما به ‌تروخشک دست نمي‌زند. دقيقا مثل خود افغانستان. حاکم اصلي اما جمعه بولاغ به‌نظر مي‌رسد که شلاق به‌دست مي‌تواند مردم را تنبيه کند و به خير و شر داوري کند. جمعه بولاغ با هيکل گاومانندش بعدا به‌نظر مي‌رسد خود سگ حاکم ديگري است و در حقيقت حاکمان اصلي چند جنگ‌سالاري است که آيين حکومت‌داري ميراثي اين سرزمين را خوب بلدند.

منصور اولين اين اربابان است. منصور، لشکري دارد و دارودسته‌اي بي‌دفتر و دستک. بي‌اداره و تشريفات. مردم براي هر کاري از او اجازه مي‌گيرند و اوست که ماليات از مردم مي‌ستاند تا از ناموس‌شان مراقبت کند؛ البته در خانه خودش. منصور، سمبل کساني است که جنگ‌سالار ناميده مي‌شوند. کسي بي‌مدرسه جنرال شده و بي‌ترتيبات، سرمايه‌دار. اما ضلع چهارم فرماندهي اين ملک، ناتوست. فرمانده گروهي از سربازان بين‌المللي که همه لاجرم بايد از آن‌ها بترسند. اما در عمل او و والي هر دو را در خانه منصور جنگ‌سالار در مهماني سگ‌جنگي مي‌بينيم؛ تفريح محبوب جنگ‌سالاران در افغانستان. منصور تا هنوز، ارباب اربابان است، همه‌چيز بر محور او مي‌چرخد. ساختمان و شهر و شرکت دارد. محاسب و شاعر دربار دارد. دلدار، شاعر دربار او اما به ظرافت، سمبل روشن‌فکران است. کسي‌که مي‌تواند تاريخ را تعريف کند. شعر بنويسد. وقايع قهرمانانه منصور را در تاريخ جاودان کند و از او قهرماني بي‌بديل بسازد. کسي‌که همدم بزم‌هاي شبانه اوست و همه دزدي‌هاي و زشتي‌ها و کشتن‌هاي او را در نظرش زيبا مي‌سازد. دلدار، به خوب‌وبد کاري ندارد.

او در ازاي همه کار‌هاي فرهنگي‌اش، تنها به پول فکر مي‌کند. جايي چندان خطابه ياس مي‌خواند که سربازي خود را بکشد و گاهي چنان رجز مي‌خواند که سربازي، ديگري را بکشد. در روز مبادا نيز او از هر خطري مصوون است، چرا که او حافظ فرهنگ و راوي و نديم قهرمان‌هاي بعدي است. براي او، نام قهرمان مهم نيست چرا که نديم قهرمان است. مثل روشنفکر مثالي در چنين جامعه‌اي.

جمعه بولاغ و دلدار تنها، نديمان قدرت منصوري نيستند. سربازاني از زير دار گريختگي هستند که براي او و در حقيقت براي هيچي زندگي پوچ‌شان حاضرند جان نثار کنند و سربازاني که بر برج او نگهباني مي‌دهند و در شکار تفنگي که از ناتو به او رسيده مي‌توانند نشان آزمايش قرار بگيرند درست در وقتي‌که با خانواده‌هاي‌شان با تلیفون حرف مي‌زنند. اين منصور تاجر، اما، با دزدان کوچک ديگر برادرخوانده است و چه بسا گاهي، سر يکي از آن‌ها را به ناتو هديه بدهد. اما خود او به کار شريف تجارت مشغول است. اشياي عتيقه را از زمين مي‌کند و به بيرون از کشور مي‌فروشد. غور هم که دقيقا مثل افغانستان پر از آثار عتيقه است. به‌جز اين، تجارت مواد مخدر مي‌کند. درماندگاني هستند که براي ناني خانواده‌شان را به گروگاني او مي‌دهند. و اين‌چنين حکومت تلخ منصوري ادامه دارد.

به آخرهاي داستان که مي‌رسيم، مي‌بينيم اين منصور نيز، در قصه کسي نيست. حاکم اصلي خود والي است که ظاهرا در تواضعي ساختگي سر او را در دست دارد و هر وقت بخواهد، يا ديگر به‌کار نيايد، مي‌تواند او را با مهره‌اي بهتر عوض کند. اما، حاکم او نيز قوماندان ناتوست که به‌گفته ژيژک به مثابه دست چپ خدا عمل مي‌کند و سرانجام خواننده مي‌بيند که در چنين جايگاهي هيچ‌کسي عامل اصلي نيست. هرج‌ومرجي لمپنانه است که همه در آن ابن‌الوقت‌اند و منتظر فرصتي براي خوردن و بردن و مردن.

«حکومتي‌ها را مي‌شناخت و... مي‌دانست که با چهره‌هاي ديگر منصور، بهادر، حيدر و جمعه بولاغ‌اند. همه را مي‌شناخت و خوب مي‌فهميد که ديگر شعبه‌ها به دکان و مامور‌ها به قصاب مي‌مانند. خوب مي‌دانست که يکي با چنگ و دندان، ديگري با تفنگ، ديگري با قلم و ديگري با قانون پوست از تن مردم جدا مي‌کنند.»

ميخل آنخل آستورياس، نويسنده گواتمالايي يک‌سري رمان دارد، روايت آن‌چه در زير پوست تاريخ امريکاي جنوبي مي‌گذرد. افسانه گواتمالا شروع اين قصه‌هاست، بعد او «آقاي رييس‌جمهور» را مي‌نويسد. در باره رييس‌جمهوري بي‌نام در يک کشور بي‌نام غرق در استبداد و فساد و بالاخره سه‌گانه بي‌نظير «تندباد، پاپ لنبر، چشمان بازمانده در گور» را مي‌نويسد. سرزمين او نيز مثل سرزمين سيامک، پر از تاريخ است. تمدني که ماياها در طي قرن‌ها بنا کرده‌اند و حالا با سياست‌هاي سازمان سيا، تبديل به گورستاني از استبداد و بي‌عدالتي و تجاوز شده است.

براساس اساطير قوم مايا، سرخ‌پوستان مايا تا زماني‌که عدالت اجرا نشده، در گور چشمان‌شان را باز نگه مي‌دارند و او از اين چشم‌هاي بازمانده در گور روايت مردم و حکومت سرزمينش را مي‌کند. در داستان‌هاي او نيز، تقريبا عين شخصيت‌ها اما با نام‌هاي ديگر وجود دارند. ميگل فرشته‌رو، همان دلدار داستان سرزمين جميله است. روشنفکري اديب که ثروت و قدرت ذهن دانايش را نديمي چاپلوس ساخته است.

شباهت بزرگ نويسندگي سيامک و آستورياس، کار کردنشان در داخل سيستم سياسي دولت‌هاي‌شان است. هر دو از داخل سيستم گزارش مي‌دهند. هر دو داستان‌هاي‌شان درام‌هاي خواندني و پرهيجانند.

براي اين‌گونه نويسنده، بيشتر از ادبيت قصه، پيام تلخ قصه و فرياد خفه شده پشت داستان مهم است. هر دو دارند شکايت مي‌کنند. نفرين‌نامه مي‌نويسند و هر دو درگير مدني‌سازي امريکايي‌اند. چه بسا که اين قصه بسياري از سرزمين‌ها و ملت‌هاي سرکوب شده باشد. ملت‌هايي که در آن، هيچ‌وقت مردم عادي، شخصيت داستاني ندارند. اقتصاد مواد مخدر و جنگ، ساختار جامعه را شکل مي‌دهند و اين اربابان زر و زورند که جاي‌شان را با هم عوض مي‌کنند. يکي کشته مي‌شود و جشن مرگ او سوگ ظلماتي ديگر است. دولت اجير چنين افرادي است و دست پنهان بازيگردان از آستيني موهوم تنها نمايان است.

شکل داستان‌گويي سيامک بي‌نظير است. اين‌که مي‌تواند خواننده را با حوادث داستان درگير کند، خواننده را به گريه بياورد و بخنداند. مگر از داستان چيز ديگري هم توقع مي‌رود. به اين خاطر او نويسنده موفقي است. او که مي‌تواند کتابش را به خوانندگان تحميل کند و خوانندگان زندگي خود را در داستان‌هاي او باز يابند. روايت او مجالي براي شگردهاي ادبي اروپايي نمي‌دهد. داستان خيلي ساده اما روان نوشته شده است. شخصيت‌ها و فضا‌ها عالي پرداخته شده‌اند. حرف داستان چه بسا تازه نيست، برعکس کتاب قبلي‌اش، روايتي از داخل روان دزدان نيست تا خواننده به بي‌چارگي دزدها نيز پي ببرد، بلکه روايتي است در باره دزدها که او خود از داخل اين حلقه دارد روايت مي‌کند. چه بسا خود او نيز هر آن به تير شوقي قومانداني در حال نوشتن، جان ببازد.

نوشتن با چنين لحني براي او نوعي شهامت غيرقابل باور است. نوعي مواجهه‌شدن با همه سيستم. تقريبا او از همه شخصيت‌هاي معروف در افغانستان با کنايه نام برده است. کنايه‌ها آن‌قدر آشکارند که بعيد است رييس‌جمهور و فرماندهان جنگي و اربابان دارايي و دانايي در افغانستان نفهمند که در باره آن‌هاست. با اين‌همه، کتاب عيب‌هاي اساسي نيز دارد.

پايان‌بندي کتاب بسيار هندي شده است. به‌گفته خودش باليوودي: «من می‌دانم که پایان بدی دارد. ولی این پایان برایم از روی ناگزیری بود. خودم هم در جریان نوشتن کتاب دچار بغض شده بودم. از حوادثی که می‌نوشتم سخت مایوس بودم. اوضاع و احوال کشور ما همین است. خواستم در اخیر به‌خاطر نجات دو نفر هم که شده قدری خوشحال باشم. به این باور هستم که حداقل از این ورته کسانی نجات می‌یابند! خواستم دلم خوش باشد. شاید هم این پایان بالیودی، کتاب را صدمه زده باشد.» بايد گفت که به کتاب صدمه نزده، کتاب را حيف کرده. نويسنده‌اي با اين سطح وقتي بخواهد براي دلخوشي خواننده عام بنويسد خيلي بد مي‌شود. اين سرانجام سندرلايي، همه ارزش داستان را زير سوال مي‌برد.

خواننده پس از صدها صفحه درگيري با حوادث کتاب در آخر فکر مي‌کند در حقش خيانت شده است. به او دروغ گفته شده است. او مي‌توانست پايان داستانش را باز بگذارد، مثل کتاب قبلي‌اش. تا خواننده به اندازه سهم ذوق خودش آن را بسازد و در آن براي مدت‌ها درگير شود؛ يعني چه که دو نفر مثل داستان‌هاي خيالي هندي با معجزه‌اي نجات بيابند و يکباره جامعه‌اي پر از گرگ با چشم به هم‌زدني به مدينه فاضله بدل شود که در آن آدم‌ها، پر از اعتماد و وفاداري و قهرماني‌اند. فضاي داستان اگر چه به زور مي‌خواسته القا کند که مردم خيلي نجيب‌اند، اما همين اضلاع تمام‌نشدني فساد از دل همين جامعه بيرون آمده‌اند. دروازه جهنم که باز نشده تا اين گروه بريزند.

مشکل دوم داستان، هيجاني‌شدن نويسنده در توصيف تاريخ است. يکباره در بخش‌هاي تاريخي به‌جاي فلاش‌بک‌هاي معمول وارد اغراق شديد در پرحرفي مي‌شود. مي‌خواهد براي مخاطبي فرضي، فضيلت‌هاي فرضي تاريخي را شرح بدهد و بالاخره عيب آخر کتاب بر مي‌گردد به ويرايش نشدن حرفه‌اي آن، کاري که ناشر غيرحرفه‌اي در افغانستان اين توقع را شايد درک نکند، اما ويراستاران بي‌نظيري در افغانستان هستند که مي‌توانند اين نقيصه را جبران کنند.

زنگ اول

ابهام در تعریف پیروزی

23 دلو 1391

جان آلن، جنرال چهارستاره امریکایی که ماموریتش به‌عنوان فرمانده نیروهای بین‌المللی مستقر در افغانستان، دیروز به پایان رسید، در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی گفته است، پیروزی ماموریت ناتو در افغانستان، نزدیک است. جان آلن گفته است که استراتژی ناتو و امریکا در جنگ افغانستان، موفقانه تطبیق شده است. در مورد موثریت استراتژی اوباما برای مقابله با شورشگری در افغانستان و مبارزه با تروریزم تردی نیست. پس از روی کار آمدن آقای اوباما در امریکا، استراتژی جدیدی برای مقابله با تروریزم و شورشگری به‌کار گرفته شد. بر مبنای این استراتژی، منابع بیشتر برای نبرد با شورشگری و تروریزم در افغانستان، اختصاص داده شد. قبلا امریکا تمام منابع و امکانات خود را در عراق متمرکز کرده بود تا از دولت جدید آن کشور حمایت کند. بر مبنای استراتژی جدید اوباما برای افغانستان، نیروهای تازه‌نفس امریکایی به افغانستان آمدند تا مناطق زیر کنترول طالبان را بازپس بگیرند و به روند آموزش و تجهیز نیروهای داخلی سرعت بخشند. ناتو و امریکا در بازپس‌گیری مناطقی که طالبان اشغال کرده بودند، موفق بودند. اما شورشگری شکست استراتژیک نخورد. در حال حاضر، طالبان تهدید استراتژیک برای افغانستان به‌حساب می‌آید. آموزش نیروهای داخلی افغانستان نیز تا جایی موفق بوده اما حملات سبز بر آبی، این روند را به‌شدت تهدید...

یادداشت‌ها

پس از مسعود - کاخ کاغذی، نگاهی به توافقات بن- قسمت یازدهم

14 دلو 1391

مدیریت بحران‌ها، حادثه‌ها، تحولات و رویداد‌ها برای کسانی‌که در بطن آن قرار دارند، دشوار اما هیجان‌آور است؛ ولی قضاوت در باره‌ی این تکانه‌ها، آن‌هم بعد از گذشت زمان، دشوار نیست. این نوشته نیز، قضاوت نویسنده است از مدیریت بحران سیاسی و رهبریِ پس از مسعود؛ مدیریتی توسط هم‌سنگران و نزدیکانش.تاریخ...