«دوره آزادی عجیب‌وغریبی بود؛» خاطرات محمدعلی سپانلو شاعر و نویسنده ایرانی از افغانستان

آرین آرون، نویسنده

برای برخی مخاطبان ادبیات، همان اندازه که شعر و نوشته‌های شاعران و نویسنده‌ها مهم، شیرین و جالب‌اند، خاطرات‌شان نیز چنین اند. چون خاطرات بخش جدا ناشدنی گذشته‌ی آدم‌ها است، خاطرات بیرون آوردن اتفاق‌ها از دل زمان گذشته است، خاطرات ماندگار ساختند آدم‌ها و قصه‌های‌شان با جزییات و ظرافت‌ها است و از سویی هم در این‌گونه نوشته‌ها، معمولاً، رخ‌دادهایی قابل‌توجه، آموزنده و گاهی هم سرگرم‌کننده را می‌توان پیدا کرد.

 در چند روز اخیر، با دو نمونه از این دست متن‌ها روبه‌رو شدم و دو کتاب شیرین، جالب و مرتبط با خاطرات از نویسنده‌های ایرانی خواندم؛ اولی از محمد قاضی به نام «خاطرات یک مترجم» و دومی به نام «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، گفت‌وگو با محمدعلی سپانلو». البته کتاب دوم به شکل گفت‌وگو نوشته شده و سپانلو بیش‌تر پاسخ می‌دهد. اما این پاسخ‌ها، در حقیقت، پاسخ به تمام پرسش‌هایی مرتبط به خاطرات و تجربه‌های این شاعر، نویسنده و مترجم زبان فارسی است.

از آن‌جایی که در ترجمه و موضوعات ادبی، ما بیش‌تر مدیون اهل قلم زبان فارسی جغرافیای ایران هستیم، محمد قاضی و محمدعلی سپانلو برای ما نام‌های بیگانه نیستند. قاضی را به خاطر ترجمه آثار بزرگ‌ترین نویسنده‌گان جهان به زبان فارسی می‌شناسیم و سپانلو را به خاطر شعرها و نقدهای ادبی‌اش.

از سویی هم، چون بیش‌تر خاطرات نویسنده‌گان و شاعران مرتبط به کارشان است، بخشی از خاطرات‌شان به درس‌های ادبی می‌ماند؛ آموزنده و قابل استفاده. مثلاً در کتاب «خاطرات یک مترجم» می‌خوانیم که محمد قاضی، چگونه به ترجمه آثار ادبی روی می‌آورد و چه راه‌هایی را می‌آزماید تا بدل به یک مترجم خوب شود. خواندن همین مساله، به کسانی که می‌خواهند در این راه گام بردارند، کمک زیادی می‌کند. زیرا این مترجم چگونه‌گی برداشتن یک اثر ادبی از یک زبان و گنجانیدن آن در زبان دیگر، مفهوم‌سازی و چگونه‌گی بستر‌سازی مناسب برای یک زبان بیگانه در زبان خودی را چنان هموار می‌کند تا درست در قالبش جا بیفتد.

در کنار آن، وقتی محمدعلی سپانلو در خاطراتش از مبارزات ادبی خود می‌گوید، می‌بینیم که ادبیات چه‌گونه می‌تواند بدل به یک حربه شده و در مقابل یک نظام بایستد. یا جریان‌های ادبی دهه چهل ایران، که بدون شک تأثیرگذار بر ادبیات افغانستان بوده اند، چه‌گونه شکل گرفتند و زمینه را برای جریان‌های نو و تازه آماده ساختند؛ و یا وقتی سپانلو می‌گوید که چه گونه توانستند جشن‌واره‌ای که قرار بود توسط فرح پهلوی، ملکه ایران، راه‌اندازی شود را برهم زدند، ما به قدرت کلمات پی می‌بریم. یا وقتی می‌گوید؛ ساواک یا همان سیستم اطلاعاتی ایران، از بازداشت کردن جلال آل‌احمد خودداری کرد، می‌فهمیم که اگر نویسنده‌ای کار کند و پایگاه مردمی بسازد، تا چه اندازه می‌تواند قدرت‌مند شود.

حالا یک‌سو کارکرد ادبی خاطره‌نویسی است که می‌تواند مفید واقع شود و سوی دیگر زنده ساختن تصاویری از گذشته. نویسنده‌گان با ابراز خاطرات‌شان کاری می‌کنند تا گذشته‌ها به زمان حال برگردند و امروزی شوند. چون قدرتی که کلمات در زنده کردن تصاویر دارند، می‌تواند به راحتی در ذهن حک شود. خاطره‌نویسی فضای باز برای توصیف و شرح وضعیت و مکان دارد. اگر شما حتا با فضا بیگانه هم باشید، تصویر زنده‌ای را می‌بینید که انگار پیش روی شما در حال رخ دادن است و یا حس می‌کنید در همان فضا بوده‌اید. از آن‌جایی که در خاطره‌نویسی محدودیت‌هایی آن‌چنانی وجود ندارد و دست‌وپا گیر نیست، شما می‌توانید راحت‌تر فضای گذشته را بازسازی کنید؛ به اندازه‌ای که همان چند دهه پیش، پیش چشم شما زنده شود.

اکثر نویسنده‌های ایرانی خاطره‌نویسی خود را دارند و از همین رو مردم‌شان راحت‌تر می‌توانند فضای گذشته را تصور و حس کنند. فضایی که نمی‌شود آن را به راحتی از دل متن‌های دیگر چون مقاله و یا تاریخ‌نویسی به دست آورد.

در این شکی نیست که نسبت به ایران، ما در افغانستان برای ادبیات خیلی کم‌کار کرده‌ایم، اما چنان هم نبوده که به حساب نیاید و یا اصلاً نادیده گرفته شود. مثلاً همین شکل‌گیری قالب داستان کوتاه و شعر نو در این محدوده جغرافیایی و یک سری حرکات در دهه چهل، که بدون شک تا جایی راه را باز کرد و فضای سنتی را اندکی شکست، که حتا همین مساله تأثیر روی سیاست هم گذاشت. اگر همه این‌ها را در نظر بگیریم، مطمیناً پشت آن خاطرات و حرف‌هایی زیادی قرار دارد، حرف‌هایی که شاید به نظر کوچک بیایند اما تاثیرگذار بوده‌اند. اما متاسفانه نسل امروزی از آن آگاهی چندانی ندارد، چون بیش‌تر شاعران و نویسنده‌های ما از نوشتن خاطرات خودشان فرار کرده‌اند و یا فرار می‌کنند.

 همین چندی پیش استاد حیدری وجودی درگذشت و با رفتن زیر خاک، هزاران تصویر از روزهای رفته، صدها قصه از گذشته‌ها و صدها خاطراتی که از شاعران پیش از خود و هم عصر خود چون عشقری و استاد بیتاب و… داشت را با خود زیر خاک دفن کرد.

همین‌گونه تصور کنید اگر قهار عاصی خاطرات خود را می‌نوشت، چه حرف‌هایی که از دل آن بیرون نمی‌شد، یا حتا امکان داشت ما امروز با یک عاصی دیگری روبه‌رو می‌بودیم.

 یا استاد واصف باختری با سکوتی که اختیار کرده، چه‌قدر خاطرات و حرف‌ها را در پستوی ذهنش زنگاربسته پنهان کرده، و اگر این مرگ نامرد فردا سراغش برود، ما باز هم یک بخش بزرگ از زمان، که می‌توانست امروز دوباره زنده شود، را از دست می‌دهیم.

و همین‌گونه وای اگر استاد رهنورد زریاب، استاد پرتو نادری و یا دیگران دست به قلم نبرند و خاطرات خودشان را ننویسند. چه خاطراتی که در این میان، از میان می‌روند.

ارزش خاطره‌نویسی، زمانی که خاطرات محمدعلی سپانلو از افغانستان را می‌خواندم، در ذهنم جرقه زد و نوشتن این موضوع مهم شد. او بین سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ سه بار به افغانستان سفر کرده، در ولایات سمنگان، بامیان، غزنی و کابل بوده و از آن راه به قندهار و هرات رفته و خاطرات جالبی از این سفرها ثبت کرده است. سپانلو که در سال‌های یادشده برای تبلیغات یک شرکت پودر لباس‌شویی و روغن وارد افغانستان شده، در همان ابتدای خاطراتش اتفاق جالبی را رقم می‌زند. او وقتی می‌بیند که مردم افغانستان خیلی فقیر اند، کاری می‌کند که آن‌ها از طریق جوایزی که این شرکت می‌دهد ۳۰۰ چرخ خیاطی و «۳۰۰ بایسیکل یا دوچرخه» برنده شوند. این کارش در آن زمان کمک بزرگی به شمار می‌رود.

سپانلو، به قول خودش، با شاعران و نویسنده‌های افغانستان صحبت می‌کند و از آن گزارشی هم می‌نویسد که در مجله فردوسی ایران چاپ و نشر شده است و در این مورد می‌گوید: «… من به دنبال چیزهای نو می‌رفتم، ولی وزارت فرهنگ و هنر رسمی افغانستان، محافظه‌کاران ادبی را ترجیح می‌داد و نوپردازان را نمی‌شناخت.» موضوعی که خیلی از ما از آن آگاهی یا تصویر دقیقی نداریم که وزارت فرهنگ چگونه و چرا نوپردازان را نمی‌شناخت.

هرچند این شاعر و نویسنده ایرانی خاطرات زیادی از سفرهایش به ولایات افغانستان دارد، اما به عنوان نمونه چند خاطره جالب او را از این کتاب می‌آورم: «من یادم است که در کابل رفتم پیش سفیر ایران، آقای فروغی، از خانواده‌ی فروغی که عتیقه‌شناس برجسته‌ای بود و اصلاً این مأموریت را به خاطر عتیقه‌جات افغانستان قبول کرده بود. او به من گفت ما بزرگ‌ترین رشوه‌ای که به رجال افغانستان می‌دهیم، یک دوره فرهنگ معین است. برای این‌که اصلاً کسی پول ندارد کتاب بخرد. کتاب را دولت می‌تواند چاپ کند، به قیمت پنج افغانی. یعنی پنج ریال. آن را هم کسی پول ندارد بخرد. او به من گفت در این‌جا اخبار جشن‌های ۲۵۰۰ ساله را سانسور کرده‌اند و گفته‌اند آریانا ما هستیم. پس ما باید این جشن‌ها را بگیریم. به یک تعبیر هم بسیاری از شهرهای تاریخی که از مراکز تمدن ایران است، در آن‌جا است. منظور این‌که چنین حساسیت‌های عجیب‌وغریبی هم در آن جا وجود داشت.»

و در ادامه از یک خاطره دیگر می‌گوید که امروزه برای نسل ما خیلی بیگانه است. وقتی از آزادی، به خصوص آزادی زنان، می‌گوید: « یک دوستی هم آن جا (کابل) داشتم به نام پرونتا که ایران هم می‌آمد. او یک هتل کوچک داشت که افراد فقیر از جمله توریست‌های خارجی شبی سه تومان می‌دادند و ۱۰ نفری در یک اتاق می‌خوابیدند. یعنی دختر و پسرهایی که می‌خواستند به نیپال بروند و حشیش بکشند. دوره آزادی عجیب‌وغریبی بود. دخترها با لباس‌های شفاف، در قهوه‌خانه‌ها میان مردها می‌نشستند و کسی کارشان نداشت. هیچ‌کسی باور نمی‌کرد که افغانستان این‌طوری بشود.»

در این میان سپانلو خاطره دیگری قصه می‌کند که نشان از یک تناقض عجیب دارد. برخی با این‌که با افتخار مولانا و بوعلی را از خود می‌دانستند، اما آشکارا با زبان آن‌ها یعنی زبان فارسی سر دشمنی را گرفته بودند: «… ما در هتل پرونتا در کابل می‌نشستیم که نزدیک میدانی بود به اسم زرنگار که حتماً جنگ آن را از بین برده است. ما در آن‌جا با جوانان روشن‌فکر افغانی می‌نشستیم و بحث می‌کردیم. هر وقت صحبت از مولوی می‌شد، پرونتا می‌گفت مولوی بلخی یا ابن‌سینای بلخی. چون این‌ها متولد بلخ بوده‌اند. پرونتا چند بار گفت ما به رادیو کابل نامه نوشته‌ایم که زبان رسمی افغانستان پشتو بشود. بالاخره من گفتم بسیار کار خوبی می‌کنید. کمی تعجب کرد، چون نظریات ملی من را می‌دانست. گفت چطور؟ گفتم که چون تو غلط می‌کنی دیگر راجع به مولوی حرف بزنی. به این دلیل که مولوی اصلاً شعر پشتو نگفته است؛ اتفاقاً مقاله‌ای را هم سفیر به من نشان داد که در آن نوشته بودند ما نباید کلمات غیر افغانی را به کار ببریم، مثلاً «کارگاه» یعنی چه، ما خودمان «ورک‌شاپ» داریم. فکر کرده بودند که «ورک‌شاپ» کلمه افغانی است!»

یک‌بار هم، وقتی می‌بیند که یک‌سو فقر گریبان مردم را تا سرحد مرگ گرفته اما این‌ها می‌خواهند برای چندمین بار به حج بروند، او را هم متعجب و هم ناراحت می‌سازد. سپانلو می‌گوید از آن جایی که دولت افغانستان رفتن بیش از یک‌بار حج را به خاطر خروج ارز منع کرده بود، مردم از طریق ایران می‌رفتند: «…همه‌شان نفری یک بقچه نان خالی داشتند و آمده بودند به حج مکرر. شاهد بودم که در سرمای ده درجه زیر صفر هرات، حاجی‌ای که می‌خواست به حج برود، بچه‌هایش که برای بدرقه آمده بودند، پابرهنه بودند.» او در این مورد مقاله‌ای نقد گونه‌ای هم می‌نویسد به نام «حج رنج»، اما اجازه چاپ و نشر برایش نمی‌دهند و می‌گوید تو می‌خواهی روابط ایران و افغانستان را به هم بزنی.

در این میان او متوجه کشمکش و سرمایه‌گذاری‌ها روس‌ها و امریکایی‌ها و کشش برخی مردم به سمت روس‌ها نیز می‌شود و جایی اشاره می‌کند که روس‌ها بورسیه زیاد می‌دادند و جاده‌های شمال افغانستان را می‌ساختند و جاده‌های جنوبی را امریکایی‌ها و بعد می‌گوید: « افغانستان در آن زمان کشور خیلی صلح‌جویی بود و توریست‌ها به راحتی در شهر و روستا زنده‌گی می‌کردند، ولی آرامشی بود که کودتای داوود خان آن را به هم زد و بعد هم که چینی‌ها و روس‌ها آمدند…»

رفتن او با داوود فارانی به شهر غزنی یا غزنین، نشستن در قهوه‌خانه و گوش دادن به رادیو که کسی شعر مولانا را می‌خواند، هم بخشی از خاطرات جالبش است. هرچند تصویری که او از این نام و این شهر در ذهن دارد اثر و خبری نیست.

با همه این‌ها، وقتی خاطرات یک دوره کوتاه افغانستان گردی یک شاعر ایرانی را می‌خوانیم، همان گونه که گفتم به خاطر تصویرسازی و زنده کردن گذشته شیرین است اما حداقل دو جمله‌ی او از این خاطرات در مورد افغانستان بد رقم ذهن را درگیر می‌کند: «دوره آزادی عجیب‌وغریبی بود» و «افغانستان کشور خیلی صلح‌جویی بود و توریست‌ها به راحتی در شهر و روستا زنده‌گی می‌کردند.»

حالا تصور کنید زمانی که نویسنده‌ای چون سپانلو از بیرون آمده و چیزی بیش‌تر از یک ماه مانده، چنین خاطراتی دارد و این خاطرات را تصویرسازی کرده یا به اصطلاح یک مقدار از دیروز ما را این‌گونه برداشته پیش روی ما می‌گذارد که برای ما جالب است، اگر نویسنده‌ها و اهل قلم خودمان دست‌به‌کار شوند و راجع به گذاشته، در مورد شعر، داستان، جریان یا فضاهای ادبی، دهه چهل یا همان دهه دموکراسی و چگونه‌گی خلق آثار خود و دیگران گپ بزنند، بنویسند و خاطره تعریف کنند، از دل آن چه‌حرف‌ها و قصه‌هایی که بیرون نخواهد شد؛ حرف‌ها و قصه‌هایی که هم برای ما و هم برای نسل فردا و نسل‌های آینده شیرین و آموزنده خواهند بود و از همه مهم‌تر می‌توانیم زمان را در قید این خاطرات نگه‌داریم. چون هرچه نباشد یادآوری و خواندن خاطرات چیزی کم از سفر در زمان نیست.

دکمه بازگشت به بالا
بستن