اقبال، نیچه‌ی اسلام

نورمحمد نورنیا، کارشناس ارشد ادبیات فارسی و استاد دانشگاه

اقبال در کلیات شعرهایش از فیلسوفان زیادی نام می‌برد. او با این‌ یادآوری، می‌خواهد ارادت فکری و پیوند اندیشه‌گی خود را با آنان، در ذهن خواننده‌ی شعرهایش تلنگر بزند؛ اما چگونه‌گی این ‌پیوند را روشن نمی‌سازد. از جمله‌ی آن ‌خردورزان، یکی ویلیام فریدریش نیچه ‌است که در قرن نوزدهم ترسایی در آلمان زیسته ‌است؛ فیلسوفی که با مرگ هستنده وارد فکر آلمانی می‌شود و در قالب یک ‌دیوانه، می‌خواهد مردم را از خواب برخیزاند و بار مسوولیت را بر دوش‌شان بگذارد.

نگارنده‌ی این‌ سطرها، به ‌دنبال روشن‌کردن پیوند اقبال با نیچه‌ است؛ چیزی که خود اقبال با صراحت از آن سخن نمی‌گوید، اما از القابی که برای نیچه در میان سروده‌هایش برمی‌شمارد، دل‌بسته‌گی درازعمر اقبال به نیچه، هویدا می‌گردد.

مسیری را که نیچه برای بشر برگزیده بود و می‌پنداشت که بهترین‌ راه برای بشر است؛ اقبال نیز از پوینده‌گان آن ‌طریق است. نیچه می‌خواست مردم را از خمارزده‌گی بیرون بیاورد و اقبال هم همین کار را می‌کند. البته این ‌بیرون ‌شدن از خمارزده‌گی و رسیدن به ‌خودباوری، خودمحوری و اقتدارگرایی، مراحلی دارد که ذیلاً در کار نیچه نشان داده شده و همانندهای آن‌ها در پیشنهادهای اقبال برای جامعه‌ی اسلامی از برگ‌های سروده‌های ایدیولوژیک وی بیرون کرده می‌شود.  

 

هستنده‌گرایی

این‌ عنوان، می‌خواهد گرایش اقبال و نیچه به ‌هستنده را بررسی کند؛ زیرا از بررسی باورمندی و ناباورمندی به ‌هستنده، به ‌نتایجی راه برده می‌شود. این‌ نتایج، مستقیماً به ‌سرنوشت بشر بر زمین، تعلق می‌گیرد و مسیر آن ‌سرنوشت را روشن می‌سازد. از نظر نیچه، این‌ سرنوشت، زاده‌شدنِ ابرانسان (Superman) است. دیدگاه نیچه در این‌ خصوص، خیلی روشن‌ است و از جمله‌ای که زایشگاه فلسفه‌ی اوست و کمابیش همه با آن‌ جمله آشنایی دارند، به ‌ناباوری او نسبت به ‌هستنده پی برده می‌شود. نویسنده، آن ‌جمله را نقل نمی‌کند، ولی از کتاب «چنین گفت زردشتِ» نیچه، جمله‌ای دیگر برای اثبات مسأله و ادامه‌ی بحث آورده می‌شود: «در پیشگاه هستنده! اما اکنون هستنده نیست، ای ‌انسان‌های والاتر، این ‌هستنده، بزرگ‌ترین خطر برای شما بود.»(نیچه، ۱۳۹۷: ۳۰۶) از این ‌جمله و جملاتی شبیه به ‌این که سراسر کتاب‌های او را پر کرده‌اند و در واقع، نکته‌ی تمرکز کارش نیز همین‌جا است، نگاهش نسبت به ‌هستنده به ‌روشنایی توضیح داده شده ‌است. نیچه، بی‌اعتقادی را مسیری می‌پندارد که از آن، می‌تواند به حقیقت برسد. حقیقتی که همه دنبال آن، چابک و کسل روان‌اند: «دست‌یابی به‌ حقیقت از عدم اعتقاد و تردید آغاز می‌شود، نه از میلی کودکانه که کاش این‌طور می‌شد! آرزوی بیمار شما برای سپردن خویش به ‌دستان خداوند، حقیقت ندارد. تنها یک‌ آرزوی کودکانه ‌است و نه بیش‌تر. میل به ‌نامیرایی، همان میل کودک‌ است به ‌بقای همیشه‌گی نوک پستان برجسته‌ی مادر.»(د. یالوم، ۱۳۸۹: ۱۱۵) اما اقبال، مانند نیچه به ‌انکار هستنده نمی‌پرداخت. او با هستنده، خیلی خودمانی می‌شود و در بسیاری شعرهایش، گردن‌افرازی نیز می‌کند. اصطلاحاتی از شعرهای او، کیفیت باورمندی او را نشان می‌دهند که صد البته باورمندی شناخته‌شده‌ی اسلامی نیست.

 

انبازِ ایزد

«نوای عشق را ساز است آدم

گشاید راز و خود راز است آدم

جهان، او آفرید؛ این، خوب‌تر ساخت

مگر با ایزد، انباز است آدم؟

انسان اقبال در تکامل و پیش‌رفت دنیا، با خدا همکار است. انسان به ‌هستنده که او را به ‌دنیا فرستاده می‌گوید: تو به ‌آدم که در بهشت بود، حکم سفر دادی و به ‌دنیا فرستادی و حالا منتظر او استی. کار این ‌دنیا طول دارد، پس انتظار بکش.»(خلیفه عبدالحکیم، ۱۳۷۰: ۸۳)

این دیدگاه در جاهای مختلف دیوانش دیده می‌شود. او برای نشان‌دادن این‌ انبازی، نمونه‌های تمثیلی می‌آورد تا مدعا به‌گونه‌ی گسترده، روشن شود. در یک‌جا از جانب خداوند، سخنانی در مورد خلقت می‌آورد، پیوسته به ‌آن، پاسخ انسان را ذکر می‌کند که از آن‌ پاسخ، انبازی انسان با ایزد در امر خلقت و بهسازی آن، استنباط می‌گردد:

تو شب آفریدی، چراغ آفریدم

سفال آفریدی، ایاغ آفریدم

بیابان و کُهسار و راغ آفریدی

خیابان و گل‌زار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ، آیینه سازم

من آنم که از زهر، نوشینه سازم(خلیفه عبدالحکیم، ۱۳۷۰: ۸۴)

 

تأویل ملاّ و حیرت خدا

حیرت «به‌ معنای سرگشته‌شدن و به یک‌ حال ماندن از تعجب‌ است. شخصی که متحیر باشد، وارد حالتی می‌شود که فاقد عقلانیت ‌است و شناور در یک‌ تفکر میان‌تهی می‌گردد.»(نورنیا، ۱۳۹۶: ۸۱) گذشته از این‌که حیرت در عرفان چه جایگاهی دارد، نوعی زوال عقلانی شمرده می‌شود. در یک‌ دوبیتی، اقبال می‌گوید که خدا از تفسیرها و تأویل‌هایی که ملاّ بر کتاب او نگاشته، حیرت‌زده می‌شود و بر آن‌ها شک می‌کند:

ز من بر صوفی و ملاّ سلامی

که پیغام خدا گفتند ما را

ولی تأویل‌شان در حیرت انداخت

خدا و جبرئیل و مصطفی را(اقبال لاهوری، ۱۳۸۵: ۴۸۴)

در این‌ دوبیتی، او انتقاد بر عمل ملاّ و خودخواهی‌های او دارد؛ اما حیرت خدا نیز موضوعی ‌است که در ضمن انتقادات او، سر می‌کشد.

 

زمین؛ کانون تمرکز و منبع تسلط

در مبحث بالا از موقف بشر در برابر هستنده سخن رفت. پی‌آمد روشن‌ شدن موقف «باشنده‌»ها در برابر «هستنده»، قراردادن زمین منحیث کانون تمرکز و منبع تسلط‌ است. نیچه و اقبال با نظرداشت بر ادله‌ای که در عناوین بالا گذشت‌، خواهان زمینی‌کردن استند. نیچه، شدیداً در پی این ‌زمینی‌کردن است. او می‌خواهد لگام بشر را از هرجای دیگر گسیخته و به ‌دستان خودش بسپارد و هیچ سدی و مانعی هم در پیش رویش نگذارد. دقیقاً همین‌جا است که اَبَرانسان نیچه متولد می‌شود: «ابرانسان، معنای زمین ‌است. بادا که اراده‌ی شما بگوید: ابرانسان، معنای زمین باد! برادران، شما را سوگند می‌دهم که به ‌زمین، وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهرپالای‌اند، چه خود دانند یا ندانند. اینان، خوار شمارنده‌گان زنده‌گی‌اند و خود زهرنوشیده و روبه‌زوال، که زمین از ایشان به‌ ستوه است. پس بِهِل تا سرِ خویش گیرند.»(نیچه، ۱۳۹۷: ۲۲)

البته اگر آن «زهرنوشیده‌ها و روبه‌زوال‌ها» با هدفِ در بند کشیدن، جلو ابرانسان آمد، نیچه می‌خواهد که ابرانسان برزمد و موفق شود. از همین‌جا است که قدرت را می‌ستاید و ضعف و ضعیفان را مایه‌ی شرمساری می‌شمارد و زیستن در یک‌ زمین با آنان را رنج‌آور می‌خواند: «هرگاه دردمندی را هنگام درد کشیدن دیده‌ام، از شرم‌اش شرمسار شده‌ام؛ زیرا به ‌یاری برخاستن‌ام غرورش را پایمال کرده‌ است. این‌گونه بِه از همه او را یاری توانم کرد.»(نیچه، ۱۳۹۷: ۱۰۲)

اقبال نیز با کیفیت خاصی از هستنده‌باوری‌اش ـ‌که با گسترده‌گی از آن سخن رفت‌ـ انگیزه‌ی زمینی‌کردن پدیده‌ها را شعله‌ور در خودش دارد. او حتا تا جایی پیش می‌رود که سوره‌هایی را که در پیرامون خدا سخن زده‌اند، ترجمه‌ی زمینی می‌کند؛ یعنی آن‌ها را در غیر از مقصودی که به ‌میان آمده‌اند، به ‌کار می‌گیرد. یکی از آن ‌سوره‌ها، سوره‌ی اخلاص ‌است.

اقبال، هرچهار آیه‌ی ‌سوره‌ی اخلاص را که در مورد «توحید خدا» سخن گفته، در مورد امت اسلامی به‌ کار می‌برد و در هرچهار آیه‌، به ‌جای کلمه‌ی «خدا» امت اسلامی را می‌گذارد و صفات خدا را برای امت اسلامی می‌دهد و به ‌جای «توحید خدا» از «توحیدِ امت مسلمه» حرف می‌زند (رجوع کنید: کلیات اقبال، ۱۳۸۵: ۱۱۷)  و از این، می‌توان نتیجه گرفت که اقبال، دنبال تمرکز بر قدرت است و چیزی را که برای امت مسلمه می‌خواهد، اقتداریابی‌ است. به ‌سخن خودش، مسلمانان را اندرز می‌دهد که «پادشاهان را به ‌خدمت هم مگیر»ید. او می‌خواهد «دانش و اراده‌ی معطوف به ‌قدرت» را من‌حیث الگویی پیش روی مسلمان بگذارد و آن را نسخه‌ی به‌دردبخور برای جامعه‌ی اسلامی ارایه دهد؛ دقیقاً چیزی که بنیاد اندیشه‌ی نیچه را تشکیل می‌دهد.

 

دانش و اراده‌ی معطوف به‌ قدرت

ابرانسان نخستین ‌صفتی که دارد، قدرت‌مندانه‌گی است. بعد از ایضاح موضع در برابر هستنده، زمین هم‌چون کانونی در محراق تمرکز قرار می‌گیرد و این ‌تمرکز، تولید اقتدار را توجیه می‌کند؛ چرا که انسان می‌خواهد در مورد آینده، رویکرد خود را روشن سازد. چون «میل به ‌قدرت، نیروی اولیه ‌است که بقیه انگیزه‌ها از آن ناشی می‌شوند.» خلاصه این‌که به‌ نظر نیچه، میل به ‌زنده‌گی، میل به ‌قدرت ‌است. به ‌نظر نیچه، خوب چیزی ‌است که قدرت داشته باشد و بد، چیزی ‌است فاقد قدرت. او می‌گوید که در زنده‌گی، فقط یک‌ مسأله مطرح ‌است و آن‌ هم اراده‌ی قوی و ضعیف‌ است.(قیصر، ۱۳۸۳: ۱۱۴) الگویی که از خوبی و قدرت‌مندانه‌گی ارایه کرد، ابرانسان (Superman) است. ابرانسان یا زبرانسان، مردی ‌است بزرگ از تیره‌ی اشراف و والاتباران که از ویژه‌گی‌های او: میل به ‌قدرت، والازاده‌گی، ماتریالیزم و منتقد بودن از مسیحیت می‌باشد.

 

مسلمان؛ ابرانسان اقبال

نوشته‌های منظوم و منثور اقبال، سرشار از پیام قدرت‌ است. او همواره از وضعیت مسلمانان ناراض بود و آن‌ها را با هر زبانی ـ‌چه نرم و گوارا و چه سخت و کوبنده‌ـ متوجه‌ انحطاط‌شان کرده‌ بود/است. در مقدمه‌ی کلیاتش که در آن بریده‌ای از دیدگاه‌های او درباره‌ی عوامل انحطاط مسلمان ذکر گردیده، بازتعریفی از «توکل» من‌حیث یکی از شعائر دینی را می‌بینیم: «من با کمال تأسف می‌گویم که اگر از این ‌نظر، زنده‌گی ملی مسلمانان را بررسی نماییم، وضع خطرناک و اسف‌باری را مشاهده می‌کنیم؛ این‌ ملت بدبخت، حکومت را از دست داده‌ است، صنعت را رها کرده ‌است و تجارت ندارد. اکنون غافل از ضروریات زمان با شمشیر برّان افلاس و فقر، مجروح گشته و عصای بی‌معنای توکل را به ‌دست گرفته ‌است و به ‌آن، تکیه داده ‌است.»(اقبال لاهوری، ۱۳۸۵: ۲۲)

در همین‌جا باید یادآوری گردد که مسأله‌ی ملی ـ‌طوری که در چند خط بالا گذشت‌ـ در نظر اقبال خیلی برجسته بوده ‌است. بارها او را می‌بینیم که از کلمات: «حیات ملیّه، ملت مثل فرد، ضبط روایات ملیّه و غیره کلمه‌های ملی‌دار» در نوشته‌های خویش می‌آورد. از این ‌نگاه نیز، مانند نیچه می‌اندیشد. نیچه از وضع آلمان زمانه‌اش شاد نبود. مرگ و نبود نویسنده‌ها و فیلسوفان و هنرمندان را همیشه تذکر می‌داد و آلمان روزگارش را تنبیه می‌کرد. در کتاب غروب بت‌ها بحثی دارد به‌ نام آن‌چه آلمانیان از دست می‌دهند و روی واژه‌ی گایست، تکیه و تأکید می‌کند که معنای گایست در آلمانی روح و جان و ذهن و روان و عقل و خرد و هوش می‌باشد.(نیچه، ۱۳۹۶: ۸۵) اقبال هرچند از پاکستان یا هندوستان نام نمی‌گیرد و از امت مسلمه سخن می‌زند، اما در عناوین شعرهایش که می‌بینیم، واژه‌های ملی‌دار فراوان به ‌چشم می‌خورد؛ حتا تا جایی که می‌گوید: گام جز بر جاده‌ی آبا مزن. (اقبال لاهوری، ۱۳۸۵: ۱۱۵)

 

زیر گردون، آمری از قاهری ‌است

دهخدا، واژه‌ی قاهر را: غالب، زبردست، چیره‌شونده و مقهورکننده معنا کرده‌ است؛ پس بر این ‌اساس، قاهری، چیره‌شونده‌گی معنا دارد. اقبال، هرچند واژه‌ی قدرت و میل به ‌قدرت را به ‌کار نبرده، اما نزدیک‌معناهای آن دو را استخدام کرده و اقتدارگرایی آموختانده ‌است.

عنوان این ‌مبحث، مصرعی از خود اقبال ‌است. او هنگامی که از زوروَر و ناتوان سخن می‌گوید، مسأله‌ی قاهری را مطرح می‌کند:

غیرِ حق چون ناهی و آمر شود

زوروَر بر ناتوان قاهر شود

این‌جا می‌گوید در جاهایی‌ است که خدا، ناهی و آمر نیست؛ انسان‌ها هستند که ادعای تحقق عدالت می‌کنند؛ در آن‌جاها زورمندان، ناتوانان را می‌بلعند؛ پس چه باید کرد؟ باید قوت‌مند بود و دنبال قدرت، این ‌آبِ بقا، باید شتافت؛ برای چه؟ برای این‌که: زیر گردون، آمری از قاهری‌ است. (اقبال لاهوری، ۱۳۸۵: ۳۳۹)

 

نتیجه

از آن‌چه گفته آمد، چنین نتیجه گرفته می‌شود که: اقبال با پای‌گذاری بر نقش قدم‌های نیچه، می‌خواست که اشراف از راهکارهای فلسفی نیچه را در امت مسلمه ـ‌به‌ زبانی که خالی از اصطلاحات نیچه‌ای باشدـ زنده‌ کند.

گرایش خاصی از خداباوری که اقبال داشت و آن را پیشکش می‌کرد، مسوولیتی عظیم برای انسان مسلمان به ‌وجود می‌آورد. این‌جا است که شخص مسلمان با حمل مسوولیت، از قوانین طبیعی و از جامعه‌ی جادویی سر باز می‌زند و دستِ دخالت‌گر و دگرگون‌کننده‌اش را جانب چیزهایی دراز می‌کند. ممانعت‌ها و درگیری‌هایی که بر سر پدیده‌ها به ‌وجود می‌آید، مسلمانان را قدرت‌گرا می‌سازد. این، راهی بود که اقبال در پیش روی مسلمانان روزگار خودش و زمانه‌های بعد از خودش، می‌گذاشت.

اقبال می‌خواست شخص مسلمان را ابرانسان/زبرانسان نیچه بسازد؛ ابرانسانی که نخستین‌ویژه‌گی‌اش، داشتنِ قدرت ‌است. از همین ‌رو با زبان‌های مختلف سخن گفته و نمادها و رمزهای گوناگون را به‌ کار گرفته تا سخنانش را به ‌مخاطبانش گفته باشد.

اقبال با تصوف میانه‌ی نیکویی ندارد، گرایش به آن را هم‌چون گرایش به ‌تخدیر می‌داند و از تصوف با اوصافِ «دنیای افیون» و «مسلک گوسفندی» یادآوری می‌کند و افلاتون را «راهبِ دیرینه، گوسفندِ قدیم» می‌گوید. از این، نتیجه گرفته می‌شود که انگیزه‌ی بازگرداندن قدرت به ‌مسلمانان در وجود اقبال آن‌قدر جوش می‌زده که هرچیز مخالف و تضعیف‌کننده‌ی آن‌ انگیزه را خوار و زبون می‌شمرد. اقبال، دانش و اراده‌ی معطوف به ‌قدرت می‌خواست؛ بی‌جا نیست که او را نیچه‌ی اسلام بخوانیم.

 

مراجع

۱. اقبال لاهوری، محمد(۱۳۸۵)، کلیات مولانا اقبال لاهوری «با مقدمه‌ی علی شریعتی»، تهران: نشر الهام.

۲. خلیفه عبدالحکیم(۱۳۷۰)، مولوی، نیچه و اقبال «ترجمه‌ی محمد بقایی». تهران: انتشارات حکمت.

۳. د. یالوم، اروین(۱۳۸۹)، وقتی نیچه گریست «ترجمه‌ی سپیده حبیب»، تهران: نشر قطره، چاپ سی‌و‌یکم.

۴. قیصر، نذیر(۱۳۸۳)، اقبال و شش فیلسوف غربی «ترجمه‌ی محمد بقایی ماکان»، تهران: یادآوران.

۵. نورنیا، نورمحمد(۱۳۹۶)، آشنای غریب. بلخ: مطبعه‌ی صورتگر.

۶. نیچه، ویلیام فریدریش(۱۳۹۶)، غروب بت‌ها «ترجمه‌ی داریوش آشوری»، تهران: نشر آگه، چاپ دوازدهم.

نیچه، ویلیام فریدریش(۱۳۹۷)، چنین گفت زرتشت «ترجمه‌ی داریوش آشوری»، تهران: نشر آگه، چاپ چهلم.

Comments are closed.