مذاکرات بین‌افغانی: گفت‌وگوی بازرگانان و جنگ‌جویان (و پی‌آمدهای آن)

یعقوب ابراهیمی

با آغاز نشست‌های مقدماتی مذاکرات «بین‌افغانی» در دوحه، بررسی طرف‌های مذاکرات بین‌افغانی، سیاست‌ها، اولویت‌ها و اهداف آن‌ها و در مجموع روند مذاکرات برای شناخت پی‌آمدهای احتمالی این گفت‌وگوها در افغانستان مهم است. بدون این‌که بدانیم، طرف‌های مذاکره با چه سابقه و اهداف سیاسی وارد مذاکره می‌شوند و چه روش‌هایی برای رسیدن به اهداف‌شان دارند، دشوار است از نتایج احتمالی این روند سر در بیاوریم. از منظر ادبیات حل منازعه و مذاکرات صلح، طرفین مذاکره با توجه به پیشینه، برنامه‌ها و اهداف خویش، عموماً در دو چهره روی میز مذاکره ظاهر می‌شوند: بازرگانان/دکان‌داران و جنگاوران. وقتی مذاکره میان دولت چندپارچه و گروه شورشیِ یک‌دست انجام می‌شود، اعضای مذاکراتی دولت در چهره‌ی مدافعانِ منافع گروهی و فردی‌ای که به نماینده‌گی از آن وارد مذاکرات شده‌اند نمایان می‌شوند. در مقابل، هیأت گفت‌وگوکننده‌ی گروه شورشی‌ای که برنامه‌ی مشخص و هدف واحدی را دنبال می‌کند، می‌کوشد در جریان مذاکرات با انسجام سخت‌گیرانه موضع بگیرد. در مجموع، در چنین گفت‌وگوها، هیأت مذاکراتی دولت به دلیل چندپارچه‌گی و تلاش برای حفظ شرایط موجود و با توسل به سیاست نرم در چهره‌ی بازرگانان ظاهر می‌شود؛ در حالی‌که گروه شورشی به دلیل ناهم‌سویی با شرایط موجود و تلاش برای تغییر آن به نفع خویش، با روی دست گرفتن سیاست‌های سخت‌گیرانه در هیأت جنگاوران وارد گفت‌وگو می‌شود. در چنین اوضاع، روند و نتایج مذاکرات مکدر بوده و بدون تغییر این شرایط احتمال بن‌بست سیاسی کاملاً محسوس است.

در این چارچوب، پیش‌رفت مذاکرات بین‌افغانی، طوری‌که در نمای ۱ برجسته شده است، به چهار عامل یا متغیر بسته‌گی دارد: ترکیب هیأت‌های مذاکره‌کننده، استراتژی مذاکراتی طرفین، موضوعات مذاکره و نقش میانجیان بین‌المللی در روند مذاکرات. در عین حال چگونه‌گی روند مذاکره بسته‌گی به چهار رکن در بستر منازعه دارد که شامل دلایل منازعه، موضوع منازعه، شدت منازعه و پیشینه‌ی روابط طرفین می‌باشد. اگر مذاکرات خوب پیش برود، امکان دارد بستر منازعه را برای مصالحه فراهم کند. بر عکس، مذاکرات بد، شدید شدن اختلافات در جریان مذاکره، اتکای طرف‌های مذاکره به رفتار خصمانه و ملامت‌بار پیشین و منجمد ماندن آن‌ها در حوزه‌های اختلاف، می‌تواند بستر منازعه را گسترده‌تر ساخته و سبب شدت جنگ شود. بنا بر این، روند مذاکره در حالی که متاثر از بستر منازعه است، می‌تواند علت‌های جنگ را چاق‌تر ساخته و به شدت آن بیافزاید. در عین حال، روند و چگونه‌گی پیش‌رفت مذاکرات تعیین می‌کند نتیجه یا پی‌آمد احتمالی گفت‌وگوها خواهد بود. بنا بر این، ارکانِ روند مذاکره، به شمولِ ترکیب هیأت مذاکره‌کننده، استراتژی مذاکراتی این هیأت، موضوعاتی که طرفین وارد اجندای مذاکره می‌سازند و امکان توافق نسبی روی آن‌ها، و در نهایت نقش میانجیان بین‌المللی به خصوص در مواردی که امکان اختلاف روی آن‌ها جدی است، در عین حالی‌که بر کیفیت مذاکرات تاثیر دارد، تعیین‌کننده‌ی نتیجه یا پی‌آمد احتمالی گفت‌وگوها نیز می‌باشد(نمای ۱ را ببینید).

نمای ۱ نشان می‌دهد که اگر مذاکرات خوب پیش برود، امکان دارد دلایل منازعه را به مرور زمان خشکانده و به حل موضوعات منازعه و همکاری بیش‌تر میان طرفین برای رسیدن به موافقت‌نامه صلح کمک کند. بر عکس، اتکای طرف‌های مذاکره به اختلافات و گذشته‌ی خونین، تمرکز بر موضوعاتی که ممکن در کوتاه‌مدت امکان توافق روی آن وجود نداشته باشد و شفاف نبودن اهداف طرفین، در کنار این‌که مذاکرات را به بن‌بست می‌کشانَد، می‌تواند به شدت جنگ بیافزاید. نوشته حاضر می‌کوشد عوامل چهارگانه‌ی مذاکرات بین‌افغانی را به شمول ترکیب هیأت‌های مذاکره‌کننده دولت و طالبان، استراتژی مذاکراتی این دو هیأت، موضوعات مذاکره و نقش میانجیان بین‌المللی بررسی کند و با استفاده از آن پی‌آمدهای احتمالی این مذاکرات را توضیح دهد.

ترکیب گروه‌های مذاکره‌کننده

مذاکراتِ معطوف به صلح، مستلزم اراده و همکاری طرف‌های منازعه برای ختم جنگ و روند مسالمت آمیز حل اختلافات است. بنا بر این، مذاکراتِ موفق نیازمند آن است تا طرفین به درک مشترکی از سابقه جنگ رسیده و آماده باشند روی دلایل و موضوعات منازعه با هم صحبت کنند. اما موفقیت این روند، در قدم نخست متاثر از سابقه، برنامه‌ها و اهداف اعضای گروه‌های مذاکره‌کننده است. بنا بر این، ترکیب هیأت‌های مذاکراتی در مراحل نخستین مذاکره تعیین‌کننده است. ترکیب هیأت‌های مذاکراتی دولت افغانستان و طالبان نشان‌دهنده دو گروهی است که در جریان مذاکرات و هم‌چنان برای دنبال کردن اهداف خودشان رفتار نامتجانس و متناقضی خواهند داشت. ترکیب این دو هیأت و پی‌آمد موضع‌گیری و رفتار آن‌ها در شرایط موجود در نمای ۲ بازتاب یافته است.

برحسب این نمودار، هیأت مذاکراتی طالبان هیأت هم‌گون و مستقیماً تحت اداره‌ی «شورای رهبری طالبان» در کویته قرار دارد. هدف از جابه‌جایی‌های اخیر در اعضا و رهبری مذاکراتی تیم طالبان، قراردادن این گروه تحت نظارت مستقیم شورای کویته بوده است. اکثر اعضای هیأت مذاکره‌کننده طالبان اعضای شورای کویته و اعضای دفتر سیاسی طالبان در دوحه‌اند که مستقیماً زیر نظارت شورای کویته کار می‌کنند. به این اساس، تیم مذاکراتی طالبان، تیم یک‌دستی است که در رفتار و چانه‌زنی‌ها در جریان مذاکرات هدف واحدی را دنبال می‌کند. این گروه با اعمال سیاست‌های سخت‌گیرانه در جریان مذاکرات برای به کرسی نشاندن اهداف و منافع حداکثری طالبان خواهند کوشید. عمده‌ترین هدف حداکثری طالبان وارد شدن به کابل به عنوان قدرت اصلی و ادغام نظام کنونی در پیکر چیزی شبیه امارت اسلامی است، نه ادغام شدن در نظام کنونی از طریق مشارکت در قدرت که آرزوی دولت افغانستان است. البته این هدف زیرمجموعه‌های فراوانی از جمله موقف امیرالمونین در نظام آینده افغانستان، برپایی نظام اسلامی مبتنی بر ایدیولوژی امارتیِ طالبان، تصفیه دولت از «عناصر بیگانه» و جابه‌جایی نظام انتخاباتی کنونی با نظام اقتدارگرا است. طالبان در جریان مذاکرات با امریکاییان نیز یک‌دسته‌گی، سخت‌گیری و اصول‌گرایی‌شان را ثابت ساختند و در نتیجه‌ی آن امریکاییان را مجبور ساختند اسم امارت اسلامی را چهارده بار در موافقت‌نامه چهار صفحه‌ای بگنجانند. این روش موفقیت بزرگی را برای طالبان در زمینه افزایش مشروعیت سیاسی و بین‌المللی به آن‌ها به ارمغان آورد و این گروه از همین روش برای کسب مشروعیت داخلی در چانه‌زنی با هیأت مذاکره‌کننده‌ی دولت نیز استفاده خواهد کرد. بنا بر این، هیأت مذاکره‌کننده‌ی چندپارچه و بی‌تجربه دولت نباید با انتظار نرمش از سوی طالبان روی میز مذاکره بنشیند. موضع‌گیریِ هیأت چندپارچه و پراکنده‌ی دولت که هر عضو آن حامی منافع و اهدافِ گروه‌های سیاسی مختلف‌اند و حتا در مواردی به نماینده‌گی از افراد خاص تعیین شده‌اند، شدیداً متاثر از تعاملات سیاسی در کابل خواهد بود و بعید است تمام‌شان تا آخر پای روایت واحدی از افغانستانِ پسا-منازعه بایستند.

استراتژی‌های مذاکره

مطالعات صلح نشان می‌دهد که طرف‌های مذاکره‌کننده با توجه به سابقه، امکانات و اهداف خویش عموماً از دو استراتژی یعنی استراتژی جنگاوران و استراتژی بازرگانان در جریان مذاکره کار می‌گیرند. به طور مشخص، گروه‌های شورشی غالباً از استراتژی جنگاوران و هیأت رسمیِ دولت‌ها از استراتژیِ بازرگانان استفاده می‌کنند. طالبان تا حال ثابت کرده‌اند که به طور برنامه‌ریزی شده از استراتژیِ جنگ‌جویان که مستلزم سخت‌گیری برای رسیدن به اهداف حداکثری است، کار گرفته‌اند. استراتژی جنگ‌جویان که معمولاً برنامه‌ی گروه‌های ناسازگار با شرایط موجود است، بر این فرضیه بنا شده است که سخت‌گیری در مذاکره سبب نرمش جانب مقابل شده و در نتیجه به پیروزی گروه مذاکره‌کننده خواهد انجامید. در مقابل، بنابر نبود اهداف حداکثریِ تعریف شده و مشترک در بین اعضای هیأت مذاکراتی دولت انتظار آن‌ها از طالبان برای مشارکت در قدرت، این هیأت از استراتژیِ بازرگانان یا دکان‌داران در جریان مذاکره کار خواهند گرفت. این استراتژی اصولا برنامه‌ی گروه‌هایی است که در تلاش حفظ اوضاع موجود اند و بر این فرضیه بنا شده است که نرمش در مذاکرات باعث نرمش جانب مقابل شده و نهایتاً به موافقت‌نامه صلح خواهد انجامید. اما مطالعات منازعه نشان می‌دهد که استراتژیِ بازرگانان تنها زمانی نتیجه داده است که جانب مقابل در وضع ضعیف‌تری قرار داشته، برنامه‌های حداکثریِ سخت‌گیرانه نداشته و نشانه‌هایی از انعطاف در بین اعضای آن برای ادغام در نظام موجود مشاهده شده است. در فقدان چنین شرایط، امکان این که برنامه‌ی بازرگانان به پیروزی برسد، نادر است. هم‌چنان، در صورتی‌که نشانه‌هایی از همکاری و تعاون در یکی از گروه‌های مذاکراتی دیده نشود و طرفین با نگاه برد و باخت روی میز مذاکره بنشینند، گفت‌وگوها به بن‌بست خواهد رسید. نمای ۳ نشان‌دهنده‌ی آن است که استراتژی‌های مذاکراتی دولت و طالبان که هر کدام بر فرضیه‌ی «برد-برد» بنا یافته است، در فقدان شرایط مناسب، ممکن است مذاکرات بین‌افغانی را به بن‌بست بکشاند.

موضوعات مذاکره

نتیجه‌ی مذاکرات پی‌آمد مستقیم موافقت یا عدم موافقت روی موضاعاتی است که در جلسات مذاکره طرح می‌شوند. در مذاکرات صلح، مواردی وجود دارند که روی آن از ابتدا توافق وجود داشته و نیازمند مذاکرات جدی نیستند و موارد مهمی نیز هستند که مورد اختلاف طرفین بوده و مستلزم گفت‌وگوهای موجز و طولانی‌اند. موارد مورد توافق که ممکن در جلسات مقدماتی گنجانده شوند معمولاً مواردی‌اند که از ابتدا توافق متقابل روی آن‌ها وجود دارند و در جریان مذاکرات صحبت زیادی روی آن صورت نمی‌گیرد؛ اما موارد اصلیِ مذاکره موارد مورد اختلاف طرفین است. در مسأله‌ی صلح افغانستان موارد مورد توافق میان دولت و طالبان موارد کلی‌ای چون نیاز به صلح، یافتن راه‌حل‌های سیاسی و مسالمت‌آمیز، ایجاد دولت فراگیر و امثال آن است که در سخنرانی‌های افتتاحی مذاکرات دوحه نیز بازتاب یافتند. این‌ها مواردی‌اند که شاید در مقدمه اجندای مذاکرات گنجانده شوند اما در جریان مذاکرات صحبت جدی‌ای روی آن صورت نخواهد گرفت. اما موارد اصلیِ مذاکره، موضوعات مورد اختلاف طرفین است. لیست این موضوعات طولانی است: شرایط آتش‌بس، چگونه‌گی مشارکت طالبان در نظام سیاسی پس از توافق صلح، چیستی و نقش امیرالمومنین طالبان که از زمان تاسیس این گروه ستون اصلیِ هستی‌شناختیِ آن بوده است، مسأله‌ی پلورالیسم سیاسی، حقوق و آزادی‌های مدنی، نوع نظام سیاسی، معمای پناه‌گاه‌های طالبان در پاکستان، چگونه‌گی ادغام نظامیان طالبان در دولت، پیچیده‌گی‌های منطقه‌ای و موارد بی‌شمار دیگری از این قبیل. موارد مهمی هم هستند مانند مسأله جنایات جنگی و مکانیسم‌های رسیده‌گی به آن که شاید با توجه به جو سیاسی حاکم، طرفین نخواهند شامل اجندای نخستینِ مذاکرات گردند. این در حالی است که مصالحه، زیستار مسالمت‌آمیز و آرامش خاطر از آنانی که جنگ و آدم‌کشی را وسیله‌ی رسیدن به قدرت دانسته‌اند، بدون رسیده‌گی به این جنایات ممکن نیست. از این لحاظ، مذاکره و توافق روی موضوعات پیچیده‌ی افغانستان که دارای جزییات بی‌شمار و تاریخ خونین و پرجنجالی است، امکان دارد سال‌ها وقت بگیرد، یا در فقدان میانجیِ موثر و پرقدرت در همان ابتدا شکست بخورد. نمای ۴، نمودار کلی‌ای موضوعات مذاکره میان دولت و طالبان و پی‌آمدهای احتمالی آن است.

نقش میانجی‌ها

در منازعاتی که حوزه اختلافات طرف‌های جنگ بسیار گسترده است، امضای موافقت‌نامه‌ی صلح بدون نیروی سومی‌ای که نقش میانجی را به عهده گرفته و گفت‌وگوهای صلح را از نزدیک نظارت و مدیریت کند، ناممکن است. در جنگ‌هایی به بزرگی جنگ افغانستان، معمولاً دولت‌های ذی‌نفع چنین نقشی را بازی می‌کنند و سازمان‌های بین‌المللی می‌کوشند تسهیلات لازم را برای رسیدن به توافق صلح فراهم کنند. چنین میانجی‌ای تا هنوز، به طور آشکار و اعلام شده در مذاکرات افغانستان مطرح نشده است.

 زلمی خلیل زاد که تا ماه فبروری سال جاری در مذاکرات امریکا با طالبان رهبری تیم امریکا را به عهده داشت، توان پیش‌برد چنین نقشی را در مذاکرات بین‌افغانی به دو دلیل ندارد. نخست این‌که او تا آخرین دم از افزایش مشروعیت بیش‌تر به یکی از طرف‌های جنگ (طالبان) ابا نورزید که این امر بی‌طرفی او را کاملاً خدشه‌دار ساخته است. دوم نقش جانب‌دارانه‌ی او به نفع طالبان بی‌اعتمادی زیادی را در داخل افغانستان نسبت به حسن نیت او افزایش داده است که چنین وضعی، حیثیت او را در هیأت میانجی، شدیداً لطمه می‌زند. بنا بر این، ایالات متحده اگر قصد دارد نقش میانجی موثر در مذاکرات صلح افغانستان را بازی کند، باید درباره هیأت ارسالی‌اش در قطر تجدید نظر کند. با وجود این، معلوم نیست روند مذاکرات افغانستان پس از انتخابات امریکا و احتمالاً شکست دونالد ترمپ در این انتخابات، به کجا خواهد کشید. اما اگر ایالات متحده می‌خواهد به حیث میانجی موثر وارد مذاکرات صلح افغانستان شود، نیازمند هیأت بی‌طرف و دارای برنامه‌های شفاف در امور افغانستان است.

 علاوه بر امریکا، کشورهای منطقه نیز در مذاکرات صلح افغانستان نقش پیچیده‌ای را بازی خواهند کرد. اما این کشورها به دلیل مداخلات تاریخی و جانب‌داری از گروه‌های ویژه‌ی سیاسی در افغانستان اعتبارشان به حیث میانجیِ خیِّر را از دست داده‌اند. اما در میان کشورهای منطقه، پاکستان می‌تواند به عنوان رابط بین رهبری طالبان، دولت افغانستان و سایر دولت‌های دخیل در امور صلح نقش مؤثری داشته باشد. دست‌رسی و نفوذی را که سازمان استخباراتی پاکستان به هسته‌های اصلی گروه طالبان دارد، بعید است هیچ نیروی دیگری به شمول امریکا در توان داشته باشد. اما مؤثریت این کشور در روند مذاکرات صلح بین‌افغانی در سایه‌ی نگاه استخباراتی آن به موضوع افغانستان و در فقدان شفافیت و حساب‌دهی به جامعه‌ی جهانی و افکار عامه شدیداً زیر سوال می‌باشد.

حلقه سومی‌ای که می‌تواند در نقش میانجی مؤثر وارد ماجرای مذاکرات افغانستان گردد سازمان ملل، اتحادیه اروپا و کانادا است. این بازیگران که بیش‌تر از همه نگران مسأله حقوق بشر و ارزش‌های دموکراتیک در افغانستان بوده‌اند تا هنوز نتوانسته‌اند حتا بین خودشان اجماعی در مورد جزییات و پی‌آمدهای احتمالی مذاکرات صلح افغانستان ایجاد کنند. کارهای پراکنده‌ی آن‌ها صرف پول خرج کردن در موارد گذاریی مانند سروی‌های پراکنده، فراهم‌آوری تسهیلات لوژستیکی و مشوره‌دهی‌های خارج از زمینه‌ی افغانستان برای برخی از سیاسیون و انجوهای محلی بوده است. بنا بر این، این حلقه‌ی بازیگران در هیأت «ناظران اوضاع» نمی‌توانند تاثیر چندانی بر روند گفت‌وگوها و پی‌آمدهای احتمالی آن داشته باشند. در مجموع، دولت‌ها و نیروهایی که می‌کوشند در گفت‌وگوهای بین‌افغانی نقش نیروی سومی یا تسهیل‌کننده مذاکرات را بازی کنند، می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: ایالات متحده امریکا، کشورهای منطقه، اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد به شمول کانادا (نمای ۵ را ببینید).

مطابق نمای پنج، ایالات متحده امریکا می‌کوشد، در نقش میانجیِ فعال، طرفین منازعه را به هر قیمتی به توافق صلح برساند. تمرکز این کشور روی ایجاد مکانیزمی برای تشکیل دولت توافقی میان طالبان و سایر نیروهای سیاسی است؛ ولو شکل و ساختار این دولت اقتدارگرایانه و طالبانی باشد. وزیر خارجه امریکا در جلسه افتتاحیه دوحه تصریح کرد که کشور او تجربه‌ی خوبی از نظام دموکراتیک دارد، اما دولتش آن را روی دیگران تحمیل نخواهد کرد. دسته‌ی دوم کشورهایی که در مذاکرات بین‌افغانی دخیل‌اند شامل کشورهای منطقه به خصوص پاکستان، ایران، روسیه و چین است که در نقش مداخله‌گران فعال منافع خاصی را در این گفت‌وگوها دنبال می‌کنند و اکثراً با برنامه‌ی طالبان مشکل آشکاری ندارند. این کشورها در سال‌های اخیر کوشیده‌اند مشروعیت سیاسی و منطقه‌ای طالبان را برای تضعیف و زیر سوال بردن نقش و نفوذ امریکا در افغانستان رونق بیش‌تری بخشند. سوم، اتحادیه اروپا، سازمان ملل متحد و کانادا که تا حالا غالباً در نقش ناظران اوضاع ظاهر شده‌اند، اما مسایلی چون حقوق بشر و آزادی‌های مدنی را به عنوان مسایل مهم افغانستانِ پس از جنگ برجسته ساخته‌اند که خلاف برنامه طالبان و نگاه کشورهای منطقه در افغانستان بوده است. بنا بر این، ناهم‌خوانی آشکاری میان هدف این بازیگران در افغانستان و نقش ضعیفی که تا اکنون بازی کرده‌اند نمایان است. این بازیگران در هیأت حامیانِ اهدافی در افغانستان ظاهر شده‌اند که دفاع از آن‌ها در عمل مستلزم نقش فعال‌تر از ناظر اوضاع است. بنا بر این، ایستادن پای اهدافی که آن‌ها برای افغانستانِ پس از جنگ طرح می‌کنند، نیاز دارد تا نقش‌شان را از ناظر اوضاع به میانجی فعال تغییر دهند.

جمع‌بندی: دو پی‌آمد احتمالی

اوضاع کنونی، موقعیت طالبان، ترکیب و اهداف هیأت‌های مذاکره‌کننده و اختلاف شدید روی موضوعات سیاسی افغانستان در غیاب میانجیِ موثر بین‌المللی نشانه‌های خوبی برای به نتیجه رسیدن مذاکرات بین‌افغانی نیست. در این شرایط احتمال این‌که مذاکرات در مراحل ابتدایی به بن‌بست برسد خیلی بالا است. این گفت‌وگوها صرف زمانی به صلح می‌انجامند که شرایط کنونی به اوضاع ایده‌آل برای صلح تغییر کند. تغییر این شرایط مستلزم دولت قوی، کاهش توانایی‌های سیاسی و نظامیِ طالبان در اثر فشارهای داخلی و خارجی و حمایت بین‌المللی برای صلح عادلانه است.

بنا بر این، روند مذاکرات بین‌افغانی می‌تواند دو پی‌آمد داشته باشد: نخست پی‌آمد مذاکرات در شرایط موجود و دوم نتایج مذاکرات در اوضاع متفاوت و ایده‌آل. واضح‌ترین پی‌آمد مذاکرات در شرایط موجود به درازاکشیدن و بن‌بست مذاکرات و دوام جنگ به دلایل ذیل است: در شرایطی که گروه شورشی فعال در میدان جنگ در برابر دولتِ ضعیف و چندپارچه قرار دارد، شورشیان از مذاکرات تنها به عنوان یکی از گزینه‌های روی دست برای افزایش مشروعیت سیاسی استفاده می‌کنند. اما تمرکز اصلیِ این گروه رسیدن به اهداف حداکثری از طریق میدان جنگ و فشار نظامی است. هم‌چنان هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که طالبان سنت سیاسی‌شان را که مبتنی بر حملات گوریلایی در روستاها و حملات تروریستی در شهرها است، صرف برای ابراز حسن نیت و اراده‌ی نیک در جریان مذاکرات تغییر داده باشند. این گروه در سال‌های پسین به سیاست چماق و هویج (جنگ و مذاکره) روی آورده و در جریان مذاکرات بین‌افغانی، کماکان از آن کار خواهد گرفت. در مقابل، دولت افغانستان که در تلاش یافتن راه حل سیاسی برای ختم منازعه از طریق مذاکره است، تا هنوز برنامه‌ی واضحی را جهت پیش‌برد مذاکرات و مدیریت نتایج مذاکرات اعلان نکرده است. مثلاً اگر مذاکرات به نفع طالبان و برنامه‌های آن‌ها پیش برود، گروه‌های سیاسی شامل دولت، چه برنامه‌ای جز توسل به جنگ و قوای مسلح، برای مدیریت آن دارند؟ شک دارم مذاکره‌کننده‌هایی که بدون دیدگاه واضح و یک‌دست درباره‌ی کلی‌ترین موضوعات کشور به قطر رفته‌اند، پاسخی به این پرسش داشته باشند. دولت نیز تا هنوز نشان نداده است چه اندیشه و تدبیری برای مدیریت مذاکراتی دارد که به نفع طالبان پیش برود. در جانب مقابل، طالبان پای برنامه‌های از قبل تعیین‌شده‌ی‌شان ایستاده‌اند و تغییری در پندار و گفتار و کردار آن‌ها، صرف از برای ابراز حسن نیت جهت اعتمادسازی در جریان مذاکرات، نمایان نیست. این‌ها نشانه‌های خوبی برای مذاکراتی که قرار است به افغانستان صلح بیاورد، نیستند.

در کنار این، روش‌های سنتی‌ای که طالبان و دولت برای رسیدن به اهداف‌شان به آن متوسل‌اند (روش برد و باخت)، بعید است در شرایط موجود برای رسیدن به توافق و صلح کمک کند. طبق این روش، دولت افغانستان تلاش دارد طالبان را در ساختار سیاسی پس از سال ۲۰۰۱ ادغام کند، اما طالبان در تلاش‌اند تا با اقتدار وارد کابل شوند، «امارت اسلامی»‌شان را دوباره سرکار آورند و نیروهای سیاسی مستقر در کابل را به عنوان بخشی از نظام‌شان وارد روند توسعه سیاسی «اسلامی»‌شان سازند. به این حساب، هر دو طرف با آرزوی «برد» وارد مذاکره شده‌اند. در چنین اوضاعی، بعید است در فقدان میانجیِ موثر و مقتدر، مذاکرات صلح، به نتیجه‌ی مطلوب بیانجامد.

بنا بر این، مذاکراتی که بایست به صلح بیانجامد، مستلزم شرایط متفاوت یا ایده‌آل برای مصالحه است. چنین شرایط مستلزم افزایش فشار سیاسی و بین‌المللی لازم بر طالبان است که این گروه را وادارد تا به مذاکره به حیث یگانه گزینه‌ی دم دست، نه یکی از چند گزینه‌ی موجود نگاه کند. در هیچ جای جهان، مثالی وجود ندارد که یک گروه ایدیولوژیک شورشی از موضع اقتدار خودش را در نظام موجود مدغم کرده و به صلح تن داده باشد. هم‌چنان مذاکرات صلح زمانی نتیجه می‌دهد که طرفین منازعه حاضر شوند سیاست‌های‌شان را با شرایط موجود و اوضاع جدید کشور هم‌خوان ساخته و از بخشی از خواسته‌های‌شان به دلیل ناهم‌خوانی آن با خواست مردم بگذرند. این امر در افغانستان مستلزم آن است تا طالبان و دولت افغانستان اهداف سیاسی‌شان را به طور شفاف با مردم در میان گذارند. این‌ها هم‌چنان برای جلب اعتماد مردم نیاز دارند در عمل نشان دهند که در چارچوب خواست و آرزوی مردم نیت و اراده‌ی همکاری و هم‌زیستی را در آینده دارند.

شرایط سازگار برای مصالحه هم‌چنان مستلزم آن است تا دولت و طالبان برای جلب اعتماد متقابل نشان دهند که حاضر اند سیاست سنتی «برد و باخت»شان را برای رسیدن به صلح به سیاست «برد برد» تعویض می‌کنند. چنین شرایطی هم‌چنان مستلزم آن است تا طرفین در جریان مذاکرات به طور شفاف اعلان کنند که چرا در مواردی سخت‌گیر اند و در مواردی از نرمش کار می‌گیرند. ابراز چنین مسایل و بحث روی آن‌ها در سپهر عمومی زمینه‌های مورد حمایت و تناقض آن با واقعیت‌های جاری را برجسته ساخته و به تعدیل آن‌ها برای رسیدن به نقاط مشترک در گفت‌وگو کمک می‌کند. هم‌چنان، مذاکراتِ معطوف به صلح، در بستر جنگی به پیچیده‌گی افغانستان که ریشه‌های چرکین تاریخی دارد، مستلزم نقش فعال میانجیان بین‌المللی است که تا هنوز حضور آن‌ها کم‌رنگ بوده است.

در نهایت، دوام مذاکرات و حتا امضای موافقت‌نامه صلح، گام‌های نخستین برای رسیدن به صلح دایمی در افغانستان خواهد بود. صلح پایدار مستلزم دگرسازیِ فرهنگ و ساختار جنگ از طریق روند گام‌به‌گام مصالحه‌ی ملی است که به شکیبایی و بخشش فراوان نیاز دارد. این روند نیازمند برنامه‌هایی است که روی علت‌های منازعه در افغانستان کار کند، مناسبات گسسته را پیوند بزند و به گروه‌های جنگی یاد بدهد که چگونه می‌توانند انقطاب و اختلاف را مدیریت کنند، از تفاوت‌ها و تنوعات در جامعه سود ببرند و با پذیرش مسوولیتِ اعمال خشونت‌بار خویش در گذشته، زنده‌گی صلح‌آمیز در کنار هم‌دیگر را یاد بگیرند. بنا بر این، بهتر است در کنار تلاش برای مذاکراتی که نتایج آن از همین اکنون مکدر است، به صلح به عنوان روند درازمدتی که قرار است علاوه بر پایان دادن به جنگ، فرهنگ و ساختار منازعه را نیز با ایجاد فضای مسالمت‌آمیز دگرگون می‌سازد، نگاه و فکر شود. به میان آوردن چنین شرایط و جامعه‌ای، جز در سایه‌ی یک نظام دموکراتیک ناممکن است.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن