غم نان اگر بگذارد

نقيب‭ ‬آروين

وضعیت ادبیات در افغانستان امروز چگونه است؟ اگر چنین پرسشی مطرح باشد، پاسخ نیاز به توضیح فراوان دارد و خود پاسخ یعنی تولید ادبیات، یعنی بحث جدی و کارشناسانه‌تر در مورد ادبیات، امری که شدن آن چندان مجالی ندارد. در جامعه‌ای که همه درگیر مسایل دیگرند، ادبیات اولویت نیست، تولید ادبی پیش‌روانه‌تر و به‌روز‌تر تقریباً ممکن نیست. به همین دلیل شاید این روزها و سال‌ها کم‌تر کسی این پرسش را به میان بیاورد که وضعیت ادبیات امروز ما چگونه است و در چه جا و جایگاهی قرار دارد. مهم نفس سوال و به پرسش و چالش کشیدن است که آن هم در این وضعیت ناممکن است. اگر چنین سوالی حتا مطرح می‌بود، پاسخ‌های بسیار با دیدگاه‌های متنوع می‌توانست دست‌کم وضعیت را روشن کند. اما به گمان من بیش و پیش از این‌که این پرسش را با این شیوه مطرح کنیم، باید زمینه پرسش را عوض کنیم و به جای سوال قبلی بپرسیم که وضعیت اهل ادبیات افغانستان چگونه است؟ به نظر می‌رسد طرح پرسش دومی خیلی ضروری‌تر باشد، دست‌کم اولویتی داشته باشد. حال اهل ادبیات به حیث شهروندان بیرون از دایره ادبیات هم می‌توانند قابل پرسش باشند، می‌توانند مسوولیتی در قبال داشته باشند.

تقریباً همه اهالی ادبیات می‌دانند که پاسخ پرسش دومی چیست. پاسخ پرسش دومی است که تعیین‌کننده وضع ادبیات امروز این جامعه است. همه اهل ادبیات خود در جایگاه پرسش، در وضعیت مورد بحث قرار دارند. چهره‌های سرشناس ادبیات افغانستان در تمامی زبان‌ها فی‌الحال در چه وضع و در چه کاری‌اند؟ شاید کم‌تر کسی تا حال دست به جزییات قابل بحث زده باشد‌. هیچ گزارش تحقیقی در این خصوص نوشته نشده است. بنا بر چنین دریافتی، می‌شد وضعیت اهل ادبیات و وضعیت ادبیات افغانستان را روشن‌تر و شاید هم تکان‌دهنده‌تر دید.

در چهار دهه اخیر همان گونه کل حیات اجتماعی این سرزمین تاریخ مشخصی دارد، ادبیات و اهل ادب نیز تاریخ و تاریخچه مشخصی دارند. در چند دوره حکومت و نظام و رژیم در افغانستان، وضعیت ادبیات و اهل ادب نیز متناسب با روش و منش اهل قدرت متفاوت بوده است؛ دست‌کم تعریف مشخصی داشته است. مهم‌ترین وجه ممیزه اهل قلم در دوره‌های قبلی این بوده که آن‌ها در جایگاه خود به عنوان شاعر و نویسنده قرار داشته‌اند، امروز اما نه وضعیت آفرینشگر ادبی‌ چندان روشن است و نه ادبیات و نه مخاطب.

در دوره حضور شوروی در افغانستان دست‌کم کابل به عنوان یک جامعه شهری و فعال محل و محور تولید ادبیات و هنر و فرهنگ بوده است. این دوره با دوره‌های بعدی قابل مقایسه نیست. در دوره پسا‌طالبان اما با آن‌که می‌توانست زمینه‌های بسیار مناسب‌تری برای این طایفه مهیا باشد، اما ماحصل حضور چند‌بعدی شاعر و نویسنده در این دوره باز هم چیزی جز استیصال به همراه نداشته است. امروز بی‌این‌که کسی در این باره سخنی موثر بگوید، همه می‌دانند که وضعیت ادبیات و از آن مهم‌تر حال اهل ادبیات خوش نیست، شدیداً خوش نیست. پرداختن به این موضوع تکراری و طرح سوالی که ظاهراً پاسخی ندارد، همه را به این سکوت وا داشته است. همه در متن این احوال ناخوش قرار دارند، اما کسی سخنی به زبان نمی‌آورد. نویسنده و اهل قلم باید شدیداً به دنبال کار و درآمد باشد. این کار و درآمد چه دستگاه‌ها سیاسی و اداری و حکومتی و جز آن باشد‌، میل به قدرت و ضمایم آن باشد، کار نویسنده نیست. این را خود نویسنده با وجود تمایل به بودن در این فضا، بیش‌تر از هرکسی درک می‌کند. چنین حضوری هم به هر‌درجه‌ای جز سرخورده‌گی به همراه نداشته است. تأمین نان و مدیریت زنده‌گی شخصی دغدغه اصلی قشری است که قرار است وضعیت ادبیات معاصر این کشور را رقم بزنند. فرو‌رفته‌گی در این احوال ناخوش نویسنده را به ژرفای نا‌امیدی و استصیال و انفعال برده است. گاه بیش‌تر از ادبیات‌، باید مراقب سلامت اهل قلم بود. وضعیت عمومی و به تبع آن وضعیت شخصی و فردی نویسنده و اهل قلم به گونه‌ای است که هر‌کدام به تنهایی در یک جزیره بحران قرار دارند. تنها خود اهل قلم و جزایر دیگر می‌خواهند جزیره دیگر را درک کنند. می‌خواهند دست به کمکی ببرند، می‌خواهند به بیرون کشیدن یکی دیگر از بحرانی عمیق فکر کنند. اما زمینه آن مهیا نیست، این توانایی وجود ندارد.

در اوایل این نظام موجی از نویسنده‌گان تازه‌، نسل تازه و خوش‌فکر و کتاب‌خوان به خیل کاروان ادبیات افغانستان پیوستند. موجی از امید و توانایی و به‌روز بودن، اما در این یک‌‌ونیم دهه، فشار زنده‌گی و زمینه‌ی زیست‌، دوباره آن‌ها را به گوشه‌های انزوا و انفعال سوق داده است. نسل پیش‌تر که کم‌کم خسته شده بودند، کم‌کم به باز‌نشسته‌گی رسیده بودند. آن‌ها بیش‌تر از نسل نو به دولت رسیده‌، با زمختی روزگار و جامعه خود آشنا بودند. به همین دلیل هیچ جمع پابرجایی برای ادبیات باقی نمانده است. هیچ فعالیت ادبی‌ای جاذبه ایجاد نمی‌کند؛ حتا در یک کشور یک نشریه ادبی وجود ندارد. وقتی وضعیت و حال و روز اهل قلم خوش نباشد، وقتی تولید و تحول و تطور ادبی ممکن نباشد، وقتی یک نشانی ادبی وجود نداشته باشد، وقتی ذوقی برای نوشتن، خواندن، جمع شدن و منتشر کردن وجود نداشته باشد، ما از بدترین حالت ممکن سخن می‌گوییم. اما از نیازمندی‌های عاجل سخن می‌گوییم، از نا‌خوش‌بودن اهل قلم سخن می‌گوییم، از ضرورت پرداخت به این موضوع مهم سخن می‌گوییم. ما از نبود فعالیت ادبی سخن می‌گوییم، نه از کیفیت تولید ادبی افغانستان و مقایسه آن با روحیه ادبیات جهان. ادبیاتی‌های ما امروز در گوشه‌ها و جزایر تنهایی افتاده‌‌اند و به حسرت گذشته دچار‌ند.

به همین خاطر است که نمی‌توان به روشنی ادبیات پیش‌رو را در افغانستان امروز پی گرفت. شاید تولید برخی مجموعه‌های شعر یا داستان و یا لایک‌گیری شماری از شعر‌های عامه‌پسند و شعاری را بخواهیم مقابل بحث بالا و در رد رکود ادبی در افغانستان مثال بیاوریم‌، شاید برخی از داستان‌ها… اما آیا حتا به همین‌ها هم اگر دلخوش باشیم و هیچ احوالی هم از کار هنری و ادبی دنیای بیرون نداشته باشیم و هیچ توقع بالاتری هم از هنر نداشته باشیم، همین جوانه‌ها به همین حال و روز می‌مانند، آیا استیصال و درمانده‌گی و بد‌روزگاری آنان را به فکر کردن به نشر مجموعه دوم خواهد گذاشت؟

به نظر من مهم‌ترین کار در حوزه ادبیات، بررسی وضعیت است، روشن کردن حال و روز ما است. این کار یقیناً در دستور کار هیچ دولتی و در برنامه انتخاباتی هیچ نامزدی جایگاهی ندارد. در دستور کار اهل قلم اما قرار دارد، باید قرار داشته باشد، اما به قول مرحوم شاملو‌: غم نان اگر بگذارد…

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن