در مضمون ثقافت آنلاین ناکام شدم – طنز

موسا ظفر

روز سوم دانشگاه بود. من و هم‌کلاسی‌هایم در صنف نشسته‌ بودیم که یک مرد به‌هم ریخته وارد صنف شد. وقتی نزدیک من رسید گفتم: «کاکا، برو بیرون که ما درس داریم، هر وقت درس خلاص شد بیا صنف را پاک کن.» مرد چرخید و با چشم‌های از حدقه بیرون زده بر سرم داد زد، «کاکا پدرت، برو گمشو بیرون. مه استاد ثقافت هستم.» گفتم: «ببخشید استاد، من نشناختم.» گپ از بخشیدن خطا خورده بود. از یخنم گرفت و از صنف بیرونم انداخت.

پس از یک ماه دو نفر واسطه پیدا کردم و بالاخره استاد اجازه داد در صنف بنشینم، اما از همان اول گفت: «تو انسان نجس امسال چانس می‌خوری. اگه از پیشم کامیاب شدی مه اینی ریش خوده می‌تراشم.» راست گپ، ریشش آن‌قدر چتل است  که اگر من امسال کامیاب می‌شدم و استاد ریش خود را می‌تراشید، به فایده خودش بود. هرچند استاد امید مرا کشته بود، اما حاضر شدم در صنفش بنشینم. با خود گفتم، یک روز بالاخره دلش نرم می‌شود و شاید مرا ببخشد.

همین استاد که پارسال ناکامم کرد و هر دوی ما در حد پدرکشتگی دشمنی داشتیم دیروز به من زنگ زد. خیلی نرم گپ می‌زد و انسانیت می‌کرد. دلیل تماسش را پرسیدم، گفت: «ببین جان کاکا، فرمان وزارت آمده که استاد‌ا باید از طریق انترنت درس بگوین. مه انترنته نمی‌فامم. تو ده ای جنس شیطان بسیار ماهر هستی. بگو که چه کار کنم.» گفتم: «استاد، من پارسال ناکام شدم. امسال هم ناکام می‌شوم. چه فایده که درس انترنتی باشد یا در صنف.» رمز را فهمید و گفت: «بچیم، امسال صد‌ فیصد کامیاب هستی.» توافق صورت گرفت و قرار شد به استاد کمک کنم.

گفتم: «استاد، برای درس انترنتی به سه چیز نیاز داری – برق، کامپیوتر و انترنت. داری؟» گفت: «برق نداریم، خیر اس، جنراتوره چالان می‌کنم.» تلفون قطع شد و پس از ده دقیقه دوباره زنگ آمد. استاد گفت: «اینه بچیم، جنراتور چالان شد. دیگه بگو.» گفتم انترنت چه قسمی داری؟ لینی است یا وای فای.» استاد کمی مکث کرد و گفت: «بچیم، ما انترنت نداریم. دفعه اول است که ضرورت پیدا میشه.» گفتم: «استاد، درس انترنتی بدون انترنت نمی‌شود. برو از همسایه انترنت قرض کن. بگو رمز انترنت خود را برای چند ساعت بدهد.» دوباره تلفون را قطع کرد و دنبال رمز انترنت همسایه رفت. نیم ساعت بعد زنگ زد گفت: «آغا جان، همسایه ما بسیار گشنه است. رمز خوده ندادن. رفتم رمز انترنت خواهرزاده خوده آوردم.» پرسیدم: «خانه خواهرزاده‌ات کجاست؟» گفت: «نزدیک اس بچیم، ده دقیقه د بایسکل می‌رسیم.» گفتم: «استاد، وای فای این قدر دور کار نمی‌دهد. بهتر است کامپیوتر خود را ببری و از خانه خواهرزاده خود آنلاین شوی.» استاد مکث درازتر کرد و گفت: «ولا بچیم ما کامپیوتر نداریم. تلویزیون رنگه دو تا داریم.»

خبر بودم استاد ثقافت ما عقب‌مانده است، باورم نمی‌شد تا این حد از آسمان و زمین بریده باشد. صدای جنراتور در تلفون به وضوح شنیده می‌شد. گفتم: «استاد، با تلویزیون رنگه درس داده نمی‌شود. بروید جنراتور را خاموش کنید.» با قهر گفت: «که اگه نمی‌شد چرا از اول نگفتی؟ یک سات اس که جنراتور می‌سوزه. پولشه پدرت میته؟» گفتم: «استاد، تقصیر من نیست. من فکر کردم شما انترنت و کامپیوتر دارید.» با صدای بلند گفت: «بد کدی که اوتو فکر کدی. تو نمی‌فامی که سن و سال مه به ای لچکی‌ها نمی‌مانه؟»

دیدم با بحث منطقی نمی‌شود عصبانیت استاد را کم کنم. گفتم: «استاد، بیا پشت این گپ‌ها هیچ نگرد. من تمام شاگردها را راضی می‌کنم که به رییس دانشگاه بگویند شما از طریق انترنت به ما درس داده‌اید. شرطش این است که در آخر سال همه را کامیاب کنید. نه تیل جنراتور شما مصرف می‌شود نه از ما.» استاد با خوشحالی گفت: «برو صحی‌اس بچیم، مگم اگه کس سر ما فامید تو قواره نجس باز امسال ناکام هستی. نگویی که خبر نکدم.» با اعتماد بالا شرط استاد را قبول کردم.

تا حال به سه هم‌صنفی‌ام زنگ زده‌ام و برنامه را گفته‌ام. بی‌وجدان‌ها قبول نمی‌کنند. می‌گویند: «ما به رییس دانشگاه می‌گوییم که استاد درس نداده.» هر چه استدلال می‌کنم که به فایده ما است، قبول نمی‌کنند. مانده‌ام که چه کار کنم. فکر کنم امسال باز در مضمون ثقافت ناکام هستم. انشاالله تعالی.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن