ققنوس‌ها چگونه از خاکستر برمی‌خیزند؟

در ۲۰ قوس ۱۳۹۳ طالبان یک مهاجم نوجوان انتحاری را به مرکز فرهنگی فرانسه در کابل فرستادند. آماج حمله، تالار نمایش‌های مرکز فرهنگی فرانسه بود. آن روز در آن تالار، تیاتری به نام «تپش قلب؛ سکوت پس از انفجار» اجرا می‌شد.

مهاجم جلیقه‌ی انتحاری‌اش را در جریان اجرای تیاتر منفجر کرد. در این حمله ۲ تن کشته و بیش از ۲۰ تن زخمی شدند.

در چهارساله‌گی  آن رویداد، به بهانه‌ی یادبود و احترام به قربانیان حمله، به سراغ شاهد فرهوش، یکی از زخم برداشته‌گان این حمله رفته‌ایم.

شاهد فرهوش چگونه در انفجار مرکز فرهنگی فرانسه زخمی شد، او اکنون کجاست؟ چه می‌کند؟ زخمیان انفجارها چگونه به زنده‌گی‌شان ادامه می‌دهند؟

۴ عصر روز پنج‌شنبه، ۲۰ قوس ۱۳۹۳

مرکز فرهنگی فرانسه، کابل

نمایش می‌خواهد حس و حال قربانیان جنگ پس از هر انفجار را نشان دهد.

شاهدخت ایندیانا دختر شاه امان‌الله خان، احمد ناصر سرمست مسئول مکتب موسیقی افغانستان و شماری از مقامات افغانستان و مهمانان خارجی در صف نخست نشسته‌اند. تالار گنجایش ۶۰۰ نفر را دارد و اکنون پر از تماشاچی است. فرهنگیان و هنرمندان از گوشه‌و‌کنار کابل به دیدن تیاتر آمده‌اند. هفده کارمند تلویزیون میترا نیز در میان تماشاچیان هستند. شاهد فرهوش خبرنگار و شکیب و زبیر حاتمی دو تصویربردار تلویزیون در کنار کمره جا گرفته‌اند.

۵:۰۷ عصر

موسیقی آرامی جریان دارد. شش کرکتر دست‌های‌شان را بالا برده‌، رقص سماع می‌کنند. دوازده پای هر شش کرکتر آرام آرام می‌چرخد. دوازده چشم نیز هراسان‌ و ترسان می‌رقصند.

۵:۳۰ عصر

صدایی بلند است: «کجاست دستانی که دستم را بگیرد؟ کجاست چشمانی که حالم را ببیند.» دو کرکتر ایستاده جسد دو کرکتر بی‌رمق را به روی دست‌های‌شان گرفته‌اند. چند قدم پیش می‌آیند. آن‌ها را بر زمین می‌نهند. پنجم از دست بدن بی‌رمق ششمی گرفته، او را کشان کشان به ستیژ می‌آورد. یکی از آن‌ها فریاد می‌زند: «کجاست گوشی که بشنود و کر نشود؟ کجاست قلبی که تکان نخورد؟ کجاست کوهی که احساس کند و پر پر نشود؟»

۵:۳۸ عصر

هر شش کرکتر نقش بر زمین هستند و آرام‌آرام تکان می‌خورند.

موسیقی آرامی جریان دارد. صدای یکی از کرکترها بلند است: کجاست گوشی که بشنود و کر نشود؟ کجاست قلبی که تکان نخورد؟

کجاست کوهی که احساس کند و پر پر نشود؟ و ناگهان انفجار…

نوری تند تالار را غافلگیر می‌کند، صدای وحشت‌ناکی بلند می‌شود، صدای شکستن شیشه‌ها در تالار می‌پیچد. جیغ جیغ جیغی که به لا الله الا الله بدل می‌شود: لا الله الا الله… لا الله الا الله… لا الله الا الله محمد رسول الله. مره بگیرین. لا الله الا الله… مره بگیرین… جیغ… جیغ… جیغ… مره بگیرین…

بوی سوختگی، باروت و خاک همه‌جا را فرا می‌گیرد. شیشه‌ها از پنجره‌ها فرار می‌کنند، ذرات خاک از دیوار فرار می‌کند، خون از بدن فرار می‌کند، همه از تالار فرار می‌کنند. لا الله الا الله. مره بگیرین.

زنی که معلوم است یارای دویدن ندارد، در میان ردیفی از چوکی‌های خالی ایستاده است، لباسش خون پر است. با صدایی لرزان زحل را صدا می‌زند. «زحل، مه زخمی شدیم. مره از اینجا ببر. مه زخمی شدیم مره از این‌جا ببر.» مردی او را کشان‌کشان بیرون می‌برد. یک بیک درسی یک‌سو افتاده، پاپوش دیگری از پایش درآمده، توجه نمی‌کند و پای لچ می‌گریزد. یکی می‌گوید راه کجاست؟ کسی جواب نمی‌دهد. دختر جوانی می‌دود. قطرات خون از پشتش چکه‌چکه بر کاشی دهلیز مرکز فرهنگی فرانسه می‌نشیند. دیگری در دهلیز زانو می‌زند و بعد از چند ثانیه نقش بر زمین می‌شود. از هوش رفته است.

پس از انفجار، شاهد فرهوش افتاده در دهلیز مرکز فرهنگی فرانسه

شاهد خودش را کشان‌کشان تا دهلیز رسانده. دیگر رمق پیش رفتن نمانده. دو خارجی بالای سرش می‌آیند. تلفن‌های‌شان در گوش. شاهد به آن‌ها لبخند می‌زند و دو انگشتش را به شکل V بلند می‌کند.

بعضی‌ها از سرش خیز میزنند. یکی دستش را زیر پا می‌کند و می‌گریزد.

«کریم کریمی» از دور شاهد را می‌بیند دویده‌دویده خودش را در نزدیکی زخمی می‌اندازد. شاهد تو هستی؟ شاهد از هوش می‌رود.

۰۸:۰۰ شب

شفاخانه ایمرجنسی

هر شش بازیگر تیاتر در پشت شفاخانه ایستاده‌اند. پاهای‌شان نمی‌رقصند. دست‌های‌شان به علامت رقص سماع بلند نمی‌رود، اما چشم‌های‌ سراسیمه و ترسان، سراسیمه‌تر، ترسان‌تر و البته گریان شده است.

دو روز بعد:

شفاخانه ایمرجنسی، کابل

۰۳:۱۸ عصر

شاهد چشم‌هایش را باز کرده است، یک چشم شکیب هم باز شده، چشم دیگر شکیب به شدت زخمی است. چشم‌های زبیر اما…

شکیلا ابراهیم‌خیل، خبرنگار طلوع نیوز نزدیک شاهد می‌آید. «شاهد راحت استی؟ می‌توانی گپ بزنی؟» شاهد می‌گوید: «یک نفر رویم را بشوید. مادرم روی مه خونین ببینه می‌میره. مادرم نباید خبر شوه.» بغض شکیلا می‌شکند. می‌گوید: «کل دنیا خبر شده شاهد.»

بدن شاهد تقریباً ۶۰۰ زخم برداشته است. زبیر بیشتر از او. یکی از کارمندان تلویزیون میترا به داکتر می‌گوید تلویزیون حاضر است زبیر را برای درمان به ترکی ببرد. چطور می‌توانیم او را انتقال بدهیم؟ داکتر می‌گوید: «زبیرجان بیش از هزار چره خورده. اگر بدنش را از جا بردارید فرو می‌پاشد.»

ده روز بعد

قبرستان دهمزنگ، کابل

زبیر حاتمی نیمه‌شب دوشنبه ۱ جدی در شفاخانه ایمرجنسی کابل جان داد. او تنها ۲۳ سال داشت. شاهد فرهوش به آسانی نمی‌توانست لباس بپوشد، راه رفته نمی‌توانست، باید او را با ویلچر از جایی به جایی انتقال می‌دادند، زخم‌هایش نمی‌گذاشتند از شفاخانه بیرون شود. در زمستان سردی که زبیر را «چون داغی در دل زمین گذاشتند» شاهد با بدنی که نمی‌توانست لباس بپوشد، بدنی برهنه، کمپلی بر شانه، شانه‌های لرزان و پاهایی که به سختی راه می‌رفتند، بر سر مزار زبیر آمد. او به سختی داکتران و خانواده را قناعت داده بود که بگذارند برای آخرین بار زبیر را ببیند. هنگامی که پیکر پاره‌پاره‌ی زبیر جوان را از خانه بیرون می‌کردند، صدای مادرش می‌آمد: «زبیر جان، تو که گناهی نکرده بودی، ترا چرا کشتند؟» زبیر به مادر پاسخی نداد.

میز ادبیات کودک مرکز فرهنگی شهر کتاب

چهار سال بعد:

مرکز فرهنگی شهر کتاب، پل سرخ، کابل

ساعت ۰۸:۰۰ بامداد

«شهر کتاب» در قلب پل سرخ قرار دارد. پشت ویترین دروازه‌ی ورودی «مرکز فرهنگی شهر کتاب» عکس‌هایی از شاعران، نویسنده‌گان و هنرمندان بزرگ جهان گذاشته شده است. بر دیوارهای حویلی مرکز، نقاشی‌هایی از تمثال بودای بامیان، گاندی و چارلی چاپلین به چشم می‌خورد. دیوارهای ساختمان شهر کتاب با عکس‌هایی از اندیشمندان بزرگ جهان آراسته شده است. یک دیوار ویژه‌ی شاعران وطنی، دیوار دیگر ویژه‌ی زنان مبارزی که در جهان برای تحقق برابری جنسیتی تلاش کرده‌اند. دیوار منزل دوم شهر کتاب ویژه‌ی هنر خطاطی است. شعرهایی از مولوی با خط نستعلیق شکسته بر دیوار نقش بسته. در اولین اتاق منزل اول، کتابفروشی قرار گرفته. مسئولان شهر کتاب نام این کتابفروشی را «کافه کتاب» گذاشته‌اند. منزل اول در واقع انبارخانه کتاب است؛ کتاب‌هایی در زمینه ادبیات، تاریخ، فلسفه، خبرنگاری و جامعه‌شناسی. آن‌سوتر از کتابفروشی یک قهوه‌خانه‌ی تقریباً شیشه‌ای قرار دارد. ظرف‌های سفالی استالف و صنایع دستی وطنی در منزل دوم شهر کتاب است. پیراهن‌های وطنی، شال‌گردن‌ها، دست‌کش‌ها و واسکت‌های دست‌باف زنان افغانستان نیز در این مرکز فرهنگی فروخته می‌شود. بعضی از این پیراهن‌ها و شال‌ها توسط زنان زندانی بافته شده‌اند. مسئولان شهر کتاب از پول فروش این کالاها مبلغ کمی برمی‌دارند و مابقی پول به خود زنان زحمت‌کش روستاها و زنان زندانی می‌رسد. مسئولان شهر کتاب می‌گویند غرض از تأسیس «مرکز فرهنگی شهر کتاب» ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی، اشتغال‌زایی برای جوانان، فراهم‌سازی فضای مناسب برای مطالعه و تحقیق، برگزاری برنامه‎های فرهنگی، ایجاد کارگاه‌های آموزشی، اجرای تیاتر و موسیقی است. همین حالا کارگاه‌های آموزش هارمونیه و گیتار هر هفته در این مرکز برگزار می‌شود، صنف‌های خبرنگاری، داستان‌نویسی و نقاشی کارگاه‌های دیگر مرکز هستند. ظرف‌های کلالی از استالف آورده شده است. کارگران کلالی استالف از همکاران شهر کتاب هستند. کافه در منزل سوم قرار دارد. اینگونه، این ساختمان سه منزل بدل به مجموعه‌ای پر از کتاب، نقاشی، صنایع دستی و موسیقی شده است.

مدیریت این مرکز فرهنگی شگفتی‌آور را شاهد فرهوش به عهده دارد. او یکی از بنیان‌گذاران و سهم‌داران اصلی شهر کتاب است. در لحظه‌ای که این گفت‌وگو انجام می‌شود، شاهد تصویر زبیر حاتمی را بر یکی از دیوارهای شهر کتاب نصب می‌کند.

پاتوق کتاب، مرکز فرهنگی شهر کتاب

از او می‌پرسم بعد از انفجار چه تغییری در زنده‌گی‌ات آمد؟ از سوالم با یک شوخی می‌گذرد: «پیش از انفجار ۵۳ کیلو وزن داشتم، بعد از انفجار ۵۵ کیلو. حالا دو کیلو چره در بدن دارم.» همه می‌خندند. می‌گویم: «در کجایت چره داری؟» می‌گوید: «بزرگ‌ترینش در گونه چپم است. سیل کو سمت چپ رویم پندیده‌تر است. می‌بینی؟» خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: «دلم است طرف چپم هم چره بخورد که توازن‌شان برابر شود.» دوباره می‌خندیم.

شاهد چهار سال بعد از انفجار شب و روزش را یکی کرده، نه صبح می‌شناسد، نه چاشت، نه شب، نه نیمه‌شب و ساعت‌های دراز با تیم موفق‌شان بخاطر گسترش شهر کتاب و تقویت فرهنگ کتاب‌خوانی تلاش می‌کند.

من هر از گاهی به شهر کتاب سر می‌زنم و می‌بینم که شاهد مصروف رنگ‌کردن یک میز است، بار دیگر سر می‌زنم و می‌بینم که شاهد گلدانی را آب می‌دهد، بار دیگر میبینم که از استالف ظرف سفالی آورده، بار دیگر لباس دست‌باف زنان زندانی را برای فروش آورده، دفعه‌ی بعدی مصروف چیدن کتاب‌ها در قفسه است، دفعه‌ی بعد در شهر کتاب یک برنامه بزرگ برپا کرده‌اند و شاهد در حال سخنرانی و اجرای برنامه است، دفعه‌ی بعدی می‌بینیم که در دانشگاه کابل نمایشگاه کتاب برگزار کرده‌اند، بار دیگر که می‌آیم شاهد خسته و آشفته ایستاده، موهایش پریشان و چشم‌هایش پندیده، چشم‌هایش می‌گویند که امشب هم نخوابیده، بغل‌کشی می‌کنیم و می‌پرسم چطور استی چلوصاف؟ می‌گوید خسته… نیستم.

یکی از دیوارهای شهر کتاب

کسی می‌پرسد شاهد، چرا ترا چلوصاف می‎گویند؟ می‌گوید انتحاری ما را غار غار کرده بود. عین چلوصاف. سوال کننده پوزخندی می‌زند می‌گوید چه شوخی بدی. شاهد می‌گوید: «بچه‌های جنگ با مرگ هم شوخی می‌کنند.»

از شاهد می‌پرسم چرا شهر کتاب را ساختید؟ گفت: «این بهترین انتقامی بود که می‌توانستیم از قاتلان زبیر بگیریم.»

او به تازه‌گی از هرات برگشته است، آن‌ها در هرات نمایشگاه کتاب برگزار کرده بودند و از آنجا به کابل کتاب آوردند. اندکی با هم قدم می‌زنیم. شماری از کتاب‌ها را در دست می‌گیرد، ورق می‌زند و در موردشان گپ می‌زند: سال‌های سگ از گونتر گراس، هستی و نیستی از ژان پل سارتر، در جست‌وجوی زمان از دست رفته از مرسل پروست، سرخ و سیاه از استاندال، این ناقوس مرگ کیست از ارنست همینگوی، ملت عشق الیف شافاک و نام من سرخ ارهان پاموک. می‌گوید می‌خواهم تمام کتاب‌های خوب جهان را داشته باشم. می‌گویم: «اشتهایت بند است.» هر دو می‌خندیم.

از او می‌خواهم آخرین گفتی‌هایش را در این مصاحبه بگوید. می‌گوید: ما بذر استیم اگر گورمان کنند، سبز می‌شویم. اندکی سکوت می‌کند. بعد ادامه می‌دهد شما حتما مراسم فاتحه مدینه لعلی را به یاد دارید. ما می‌توانیم به آن‌ها نشان بدهیم که ققنوس‌ها چگونه از خاکستر برمی‌خیزند و تکثیر می‌شوند.

قهوه‌خانه، شهر کتاب
عکس‌های نویسنده‌گان بزرک دنیا بر دیوار شهر کتاب
کافه کتاب
نمایی از ساختمان شهر کتاب در شب
شهر کتاب
کودکان دستفروش کتاب می‌خوانند
شاهد فروش به کودکان دستفروش کتاب می‌دهد
قفسه ادبیات
کارگاه ادبیات داستانی

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن