مورچه‌ها چگونه می‌شمارند؟ – طنز

برای ما آدم‌ها شمردن خیلی آسان است. یاد گرفته‌ایم که هر چیز را بشماریم: یک، دو، سه، چهار… اما گاهی فکر کرده‌اید مورچه‌ها چگونه می‌شمارند؟ مورچه‌ها که مکتب نرفته‌اند، معلم خانه‌گی ندارند، انگشت ندارند، پدرمادرشان هم توجه چندانی ندارند و شب‌وروز به فکر انتقال غله به غار هستند. با تمام این‌ نارسایی‌ها مورچه اما حساب‌وکتاب خیلی دقیق دارد و می‌داند «سَلور» پنج است. ولی چطور؟

هفته قبل مورچه‌ها بر قاش تربزی که در آشپزخانه گذاشته بودم یورش بردند. قاش تربزی که سرخ بود از کثرت مورچه سیاه شده بود. من سال یک‌بار تربز می‌خورم، آن‌هم درست زمانی که قیمت این میوه دل‌انگیز در حد کاه افت کرده باشد. برای من قابل تحمل نبود که ببینم مورچه‌ها در حق غذای من چنین بی‌احترامی کنند. قاش تربز را زیر آب گرفتم، مورچه‌ها را شستم و در گوشه‌ای نشستم و تربز را خوردم. هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که از درون شکمم صدای سرفه آمد. گفتم شاید سیستم درونی من سرفه می‌کند و نادیده گرفتم. این‌بار صدای ضجه و ناله آمد. گفتم، هلو! کیست؟ صدای خفه‌ای مورچه آمد، «من هستم آقای ظفر، مورچه از درونت در تماس هستم.» گفتم، خاک عالم بر سرت، من قاش تربز را دو دقیقه زیر آب گرفته بودم، تو چطور زنده ماندی؟ گفت، «ببخشی، من در کوچه‌های برچی زنده‌گی می‌کنم. آن‌قدر در آب و گل راه رفته‌ام که دیگر یاد گرفته‌ام چطور خودم را در سیل نجات دهم.» گفتم، تنها هستی یا بقیه بچه‌ها هم هستند. گفت، «نه تنها هستم. بکش بیرون. کمک کن.»

با انگشت کوچکم مورچه را از حلقم بیرون کشیدم و گذاشتم اندکی هوای تازه بگیرد. وقتی کمی حال گرفت گفتم، مورچه لعنتی سگ، شرم نداری که داخل شکم مردم می‌روی. گفت، «آقای ظفر، وضع داخلت خیلی خراب است. گاه گاهی یک چیزی بخور. از گرسنه‌گی می‌میری. چند روز قبل از پاچه پتلونت می‌گذشتم باسنم گیر کرد. این‌قدر لاغری خوب نیست.» صد‌ فی‌صد تصمیم گرفتم مورچه را بکشم. من هر تحقیر و توهین را می‌توانم تحمل کنم، جز طعنه لاغری. انگشت‌هایم را نزدیک کردم تا فشار بدهم، مورچه داد زد، «عدد را خراب نکن.» از شنیدن این جمله گنگ تعجب کردم. گفتم، عدد چه؟ گفت، «تو امروز ۲۰۰ مورچه را کشته‌ای. دوصد خیلی عدد خوبیش است. مرا بکشی تعداد تلفات ۲۰۱ می‌شود. هیچ فرقی نمی‌کند. فردا در روزنامه ۸صبحِ ما مورچه‌ها می‌نویسند، ۲۰۰ مورچه کشته شد. یک نفر را کسی حساب نمی‌کند، ولی عدد راوند! تو خراب می‌شود.» گفتم، شما مورچه‌ها روزنامه ۸صبح دارید؟ گفت، «ما مورچه‌ها مثل شما هستیم. سنجرسهیل داریم، ۸صبح داریم، خیلی زیاد ذکی دریابی داریم. بله، هرچه خوبان همه دارند ما هم داریم.»

رفتم از پتنوس پوست تربز را آوردم، مورچه را رویش نشاندم و گفتم، «این پوست هنوز تربزی برای خوردن دارد. شلوپ شلوپ نکن. آرام بخور و به سوال‌هایم پاسخ بده. من صرف‌نظر کردم. تو را نمی‌کشم.» مورچه با تکبر گفت، «ما فقط سرخی تربز را می‌خوریم. این حتا سفیدی ندارد. فقط پوست سبزش باقی مانده. ولی سوال‌هایت را بپرس. بدون تربز برایت جواب می‌دهم.» گفتم، «شما شمردن را بلد هستید؟ چطور فهمیدی من ۲۰۰ مورچه را کشته‌ام؟» خندید و گفت، «بهتر از شما بلد هستیم، ولی طریق شمردن ما فرق می‌کند. بو می‌کشیم و تعداد را می‌فهمیم.» گفتم، «بهتر از ما؟ فکر نمی‌کنی حساب ما خیلی دقیق است؟» پرسید، «جمعیت افغانستان چند است؟» گفتم، «امسال ۳۲.۲ میلیون برآورد شده. ۱۶,۴۰۰,۰۰۰ مرد، ۱۵,۸۰۰,۰۰۰ زن.» با طعنه گفت، «به‌به، چقدر دقیق می‌زایید.» گفتم، «این فقط برآورد است. از هوا شمرده شده.» گفت، «از هوا زن و مرد را چطور تشخیص دادید؟» چیزی نگفتم. دوباره پرسید، «ما مورچه‌ها نروماده داریم، تراجنس داریم ولی چه عجب که شما فقط مرد و زن دارید.» گفتم، «ما هم داریم ولی فعلاً وقت شمردنش نرسیده. حتماً یک روزی می‌شماریم.»

مورچه که تا حال حالت دفاعی در گفت‌وگو را حفظ کرده بود حالت تهاجمی گرفت و پرسید، «اگر برآورد شما این‌قدر دقیق است که مرد و زن را نشان می‌دهد، حتماً تعداد نفر هر قوم را هم نشان می‌دهد. کشور شما چند نفر ازبیک و تاجیک و هزاره و پشتون دارد؟» گفتم، «چه فرق می‌کند؟ ما همه انسان هستیم. ازبیک و پشتون را دیگر کی کشیده؟ لطفاً مورچه‌گی خود را حفظ کن و با این سوال‌های نفاق‌افگنانه ملت ما را دست به خشتک نکن.» دستی به جیبش برد، پول‌سیاهی از جیبش کشید و یک طرف گذاشت. گفتم، «چرا پولت را آن‌جا گذاشتی؟» گفت، «این پول را صدقه گذاشتم که برادری و همبسته‌گی شما چشم نخورد. چشم شیطان کور، عجب مردم بامعرفت و دوست‌داشتنی هستید.» گفتم، «طعنه می‌دهی؟» گفت، «نه، آدم به کسی طعنه می‌دهد که اندکی شرم داشته باشد. شما چشم در چشم مردم می‌دوزید و دروغ می‌گویید.» گفتم، «مورچه جان، غارت کجاست؟ بگو که تو را هوایی و صحیح‌ و سلامت دم غارت ببرم.» با خنده گفت، «شما فقط نیروی داعش را هوایی نجات می‌دهید. من داعش نیستم.» اعصابم خراب شد. گفتم، «مورچه، من چشم‌هایم را می‌بندم و تا هفت می‌شمارم، اگر رنگت را گم نکنی تو را می‌کشم. یک…دو…سه…چهار…»

چشمانم را باز کردم، دیدم مورچه رفته است. می‌دانست حوصله شمردن تا هفت را ندارم. خوب شد رفت لعنتی. نزدیک بود برآورد ملی ما را زیر سوال ببرد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن