وارثان جنگ و فلاکت

رستم عزیزی

از بدو تولد، قبل از آن که چشمم را  به این جهان هستی باز کنم و چهره مهربان مادرم را ببینم، با صدایی شلیک راکت، آشنا شدم. من متولد روزهای سیاه ‌جنگم. با این همه درد و رنج و خون‌ریزی و قتل و کشتار و فلاکت و تیره‌بختی آشنا هستم. من با صدای بمب و راکت و گلوله‌ها، با بوی خون و دیدن اجساد پارچه‌پارچه، غلطیده در سرک‌ها، بزرگ شده‌ام.

حتا بازیچه‌های طفلی‌ام یادم می‌آیند یک «لولَک» از چَین تانک داشتم که با آن لولَک دوانی می‌کردم. استخوان فرسوده‌ای از بقایایی جسدی داشتم که با آن «بجل‌بازی» می‌کردم. در تانک‌های سوخته و خرابه‌ها، با بچه‌های هم‌سن قریه‌مان، چشم‌پتکان می‌کردیم. خپک‌خپک از سرگلوله‌های راکت و گلوله‌های کلاشینکوف باروت جمع می‌کردیم و آن را گوگرد می‌زدیم.

با صدای بلندش دل و درون ما از فرط شادی جوش می‌زد، گویی که آسمان مال ما باشد. خبر مرگ اقارب و دوستان به مثابه خوردن وعده‌ی غذایی شنیدنش هر روز بر ما واجب شده بود. تازه در وقت خواب نه با لالایی شیرین مادر، بل با موسیقی گلوله‌ها و راکت‌ها می‌خوابیدیم.

مکتب ما در صحرای سوزان بود که آفتاب به شکل وحشت‌ناک به فرق ما می‌تابید، حتا سایه‌بان هم نداشتیم که از آن آفتاب وحشی، به زیر سایه آن پناه ببریم، خریطه‌های  کتاب‌های‌مان را در سر سایه‌بان می‌ساختیم.

تخته مکتب ما از تکه آهنی بود، که گمانم از یک تانک سوخته‌ بود. تباشیر استاد ما از چونه خانه‌هایی بود که از اثر اصابت گلوله راکت ریخته بود. روشن‌تر بگویم همه آثار جنگ و بدبختی در گرد و گوشه ما بود.

حتا یادم می‌آید یک روز داشتم با بچه‌های قریه «شهیدکان» یا بعضی‌ها آن را «شیطانکان» می‌گفتند) روال بازی شیطانکان طوری بود که به تعداد بچه‌هایی که بازی می‌کردند در زمین پهلوی هم حفره‌های کوچک می‌ساختیم، که هر کس از خود حفره مشخص داشت. یک حفره‌گک اضافه می‌بود، که آن را خانه شیطان می‌گفتیم. بعدش هر کسی که نوبتش بود، توپ هفت‌پوست را می‌گرفت از دو‌متری به سمت حفره‌ها لول می‌داد. به محضی که توپ به خانه شیطان می‌ایستاد همه با شور و شتاب کودکانه دَوش می‎کردند طرف جَر “هدف” که او هم یک درخت یا یک دیوار بود) بی‌خیال بازی داشتیم، که صدای «جت» شوروی‌ها از دورها به گوش ما طنین‌انداز شد، به محض  این که صدای جت در همه‌جا پیچید، شبیه آژیر خطر بود، همه کوچک و بزرگ، گویی قیامت شده باشد، دوان‌دوان هر کی سمت خانه‌های‌مان دویدیم و پناه گرفتیم. همین که «جِت»  نزدیک و نزدیک‌تر شد، از فرط صدای وحشت‌ناکش لرزه به اندام‌های ما جاری ‌می‌شد. رد که ‌شد بمب پرتاب کرد و صدای «ششششییییوووو بووووووم!» تا دوردست‌ها پیچید، همه‌جا را صدایی وحشت فرا گرفت. در انتظار خبر می‌بودیم که به خانه کی راکت خورده. بعدش خبر می‌رسید که کاکا قندآغا همسایه در‌به‌دیوار شفیق دوستم، را راکت زخمی کرده است. این باعث می‌شد که هفته‌ها از خانه بیرون نرویم. دل‌مان به بازی کردن با دوستکایی ما تنگ می‌شد.

آن روز‌ها طفل بودم. نمی‌دانستم چی می‌گذشت، چرایی این همه وحشت و دهشت را نمی‌دانستم. باورم این بود که همین زنده‌گی همه آدم‌ها است، دنیا برایم خیلی کوچک می‌مانست. دنیا به ظنّم همان محله‌گک کوچک و خرابه‌گکی بود که در آن زنده‌گی می‌کردم. لحظه‌ای نگذشته بی‌خیال می‌شدم. دوباره مثل اسبی که یاغی شود این طرف و آن‌طرف می‌دویدم و سراغ دوستانم را می‌گرفتم.

پس از آن هر روزی که بزرگ و بزرگ‌تر شدم، درکم از زنده‌گی اندکی بیش‌تر شد. همین که زنده‌گی کشورهای مجاور را دیدم از حیرت ماتم زد. گفتم عجب خوشبخت زنده‌گی‌ای دارند، در صلح و آرامش محض بودند. بازیچه‌های اطفال‌شان استخوان و چَین تانک‌های خرابه و سوخته نبود. میدان بازی‌شان خاکی و با حفره‌هایی که ناشی از بمب باشد، بوی باروت بدهد، نبود. سبز و سرسبز بود. آراسته با بازیچه‌هایی بود که من در خواب هم محال بود ببینم. وقتی این همه را دیدم خودم را بدبخت یافتم، دیگر آن حس نشاط کودکانه از سرم پرید یا به عبارتی، برای اولین بار احساس بدبختی کردم، دانستم که چقدر محروم و درمانده و بی‌چاره هستیم.

ذهنم با سوال‌های تازه و محالی درگیر شد. تقلا داشتم تا جواب این سوال‌ها را دریابم، تا خودم و این آسیب روحی‌ام را التیام ببخشم. این سوال‌های بود که ذهنم را درگیر کرده بود.

چرا ما این همه فلاکت و بد‌بختی می‌کشیم؟

ما چه فرقی از دیگران داریم آیا ما از خدایی که همه را آفریده که صفتش مهربان است، نیستیم؟

چه گناهی از ما سرزده که این گونه باید در فلاکت‌ زنده‌گی می‌کنیم؟ این چرا‌ها و هزاران چرا‌ی دیگر… سرانجام به این نتیجه رسیدم، ما نسلی هستیم که اشتباهات بزرگان‌مان را به کول خودمان می‌کشیم.

ما از اول این طوری بد بخت نبودیم، این چیزی است که بزرگان قبل از ما برای ما فراهم آورده‌اند. جنگ، خرابی، بدبختی، خون‌ریزی، ویرانی و بی‌سوادی و جاهلیت

حالا به این سوال می‌اندیشم، ما چه چیزی به نسل آینده قرار است به ارث بگذاریم؟

دکمه بازگشت به بالا