روایت شب سرد، بهار کوچک و وزیر برتر صحت در کره‌ی زمین‌‌

حامد کریمی

من اغلب پس از ختم رسمیات نیز تا بعد از شام در دفتر هستم. در یک بعد از ظهر تماسی از همسرم دریافت کردم که «بهار» دختر پنج‌ماهه‌ی‌‌مان بیمار شده است. سریع به سمت خانه حرکت کردم. در مسیر راه، تماس‌های پی ‌هم حکایت از وخامت وضعیت صحی بهار داشت.

در حال چاره تشخیص کلینیکی برای مراجعه بودم. کلینیک «شینوزاده» بیش‌تر سر زبان‌ها بود و نزدیک‌ترین کلینیک به محل زنده‌گی ما.

بهار را برداشتم و سریع به سمت شفاخانه شینوزاده حرکت کردیم. خودمان را به بخش عاجل شفاخانه رساندیم، جایی‌ که داکتری در اتاقی با مساحت شاید ۴ یا ۵ متر مربع به همراه یک نفر که هزینه ویزیت را جمع‌آوری  می‌کرد، یک‌جا نشسته بودند.

داکتر بعد از معاینه ابتدایی ما را برای وزن کردن بهار با منشی‌اش همراه کرد. در اتاقی در زیرزمین تعمیر روبه‌رویی که سرد و نمناک بود، بهار را وزن کرد و در بازگشت وزن وی را ۱۷ کیلو گزارش داد. روشن بود که اشتباه کرده است. بهار که حال و روز خوبی ندارد را از میان فضای باز به اتاق سرد و نمناک بردیم و خلاصه این‌که در آخر، خود مجبور به مداخله شدم و واحد اندازه‌گیری ترازو را به کیلو تغییر دادم. تجویز و شروع تطبیق ادویه آغاز شد. اتاقی پر از بیماران و پیچکاری‌هایی که باید زرق می‌شد.

جوان‌هایی که لباس سفید بر تن نداشتند و حدس این‌که آیا واقعاً آن‌ها آموزش‌دیده هستند یا خیر، بسیار دشوار بود.  همسرم نمی‌توانست تلاش‌های متعدد افراد غیر‌حرفه‌ای را  تحمل کند. بهار حالا در آغوش من و هر دو دستش کبود شده بود.

پای چپ بهار مسیر زرق دوا را فراهم می‌کرد و بنا بر توصیه داکتر به خانه بر‌گشتیم. ساعت شاید هفت شام بود، ولی وضعیت بهار ثبات پیدا نکرد. با داکتری از اقوام در هرات تماس گرفتم که بهار حالا ضعیف‌تر شده و اسهال و تهوع مداوم هر لحظه مایعات بیش‌تری را از بدن وی ضایع می‌کند. در نهایت ساعت ده‌ونیم شب در مشوره با داکتری که بیش از یک هزار کیلومتر دورتر مشوره و راهنمایی‌مان می‌کرد، به سمت شفاخانه فرانسوی‌ها حرکت کردیم. در مسیر راه، مثل کسانی ‌که بی‌هوش می‌شوند، بهار توانی برای حفظ وزن سر و صورتش را هم نداشت.

مادر بهار حالا قوی و مثل همیشه مدیر نیست، نگران است و می‌گوید دخترم می‌میرد. بی‌قراری‌های متداومش بهراد، طفل دیگرمان را که در موتر همرای‌مان است، هم نگران ساخته است.

مسیر رسیدن به شفاخانه فرانسوی‌ها طولانی است و موترهایی که روبه‌رویم قرار می‌گیرند وقتی چراغ می‌دهم تا فرصت عبور بدهند، بیش‌تر توقف می‌کنند و سرشان بد می‌خورد. بهار حالا بیش از چند دقیقه پیش از حال رفته است.

وارد شفاخانه فرانسوی‌ها می‌شویم، محیطی پاک و منظم و اتاق عاجل. پرسونل مربوطه جمع می‌شوند. خانمی نبض بهار را می‌گیرد و می‌گوید نبض ندارد. مادر بهار ضعف می‌کند و بر زمین می‌افتد. با تحریک عصب‌های پا، بهار چشم باز می‌کند. می‌گویند به «پذیرش» بروید. پرونده را شروع به کامل کردن می‌کنند. می‌پرسند نام مریض، نام پدر و… ۱۰۵۰ افغانی بدهید و… بر‌می‌گردم و فورم را نشان می‌دهم. آکسیجن وصل و تزریق سیرم آغاز می‌شود. به نظر می‌رسد از وضعیت بحرانی بیرون شده‌ است. ساعت نزدیک به یک نیمه‌شب است و سیرم در حال ختم شدن است. می‌آیند و می‌گویند این اتاق را باید ترک کنید و طفل را جای دیگری بستر کنید. مسوول مربوطه را پیدا می‌کنم، می‌گوید اتاقی برای بستر در بخش اطفال نداریم و شما باید شفاخانه را ترک کنید.

«هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است» و به سبب تهوع متکرر شده است. لباس بهار تر شده و حالا دیگر لباس مناسبی ندارد. می‌گویند به شفاخانه «کیور اینترنشنل» بروید. نامه ارجاع مریض را می‌نویسند. بهار را در پتویی که همراه‌‌مان است، می‌پیچیم و در موتری که حالا در پارکینک سرد شده است، به سمت شفاخانه‌ی «کیور» انتقال می‌دهیم. پس از طی مسیر طولانی، به درب شفاخانه می‌رسیم. گویی به یک مرکز نظامی پای بگذاری، درب بسته است. بعد از در زدن، کلکین فلزی باز می‌شود. به نگهبان از وضعیت بهار می‌گویم و فورم ارجاع مریض را به وی می‌دهم. نگهبان می‌گوید: «باید از داخل اجازه بگیرم». کلکین را می‌بندند. هوا هر لحظه سردتر می‌شود. به سمت موتر نگاه می‌کنم، بهار روی دستان مادرش است که او را تکان می‌دهد و حریصانه به من می‌بیند. فکر می‌کند حالا درب را باز می‌کنند و کودکش به یکی از حقوق طبیعی‌اش که عرضه خدمات صحی بدون تبعیض است، دست پیدا می‌کند. کلکین باز می‌شود و نگهبان می‌گوید نفر شماره‌اش را نمی‌گیرد. صحبتم همراهش تند می‌شود. گوشی‌اش را نشان می‌دهد که ۲۳ بار زنگ زده است. دوباره تلاش می‌کند، این‌بار گوشی‌اش را بر‌می‌دارد. کلکین دوباره بسته می‌شود و چند ثانیه بعد به ما خبر می‌دهند که «بیمار شما را نمی‌پذیرند.» فکر می‌کنم آب سردی به رویم ریخته‌اند. دلیلش را می‌پرسم، می‌گوید: «من نمی‌دانم». با اصرار زیادی که می‌کنم، یکی از محافظان دلش به رحم می‌آید و می‌گوید من خودم می‌روم و همراهش گپ می‌زنم، صبر کنید…

دقایقی که هر دقیقه‌اش ساعتی شده است، سپری می‌شود، می‌آید و می‌گوید «قبول نکرد». هیچ وقت خود را در کابل چنین مستأصل حس نکرده بودم. نظام خدمات صحی در پایتخت، بهار را به سمت پایان زنده‌گی سوق می‌داد.

به مشوره دوستانی که از راه دور همراهم تماس دارند، به خانه بر‌می‌گردیم تا بهار حداقل از سرما مصون بماند. منتظر طلوع خورشید می‌مانیم. لحظات سخت و پر از استرس می‌گذرد. صبح، دوستان عزیزتر از جان کابل به کمکم می‌آیند. روابط شخصی ممد واقع می‌شود و بهار در یک کلینیک شخصی بستری می‌شود و ۳ شب بعدی را با او یک‌جا در شفاخانه می‌گذرانیم…

آن شب‌های تلخ گذشته است، اما دو رنج باقی مانده است؛ یکی تصور این‌که مردم در دوردست‌ها چگونه از نظام صحت ما بهره‌مند می‌شوند و رنج دیگر این‌که هر روز که به سمت دفتر می‌روم، باید تصویر وزیر صحت عامه را ببینم که بر دیوار وزارت صحت عامه نقش بسته است که او را وزیر برتر صحت کره‌ی زمین معرفی می‌کند.

حامد کریمی

حامد کریمی کارمند دولت افغانستان است. او از ۶ سال به‌این سو در کابل زنده‌گی کرده است.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن