خوشا هرات و انگور بی‌مثالش

محسن خلیلی، استاد علوم سیاسی دانشگاه فردوسی مشهد - ایمیل: [email protected]

 بزک بزک نمیر که جو لغمان می‌رسد

افغانستان پیچیده در معما، تاریخی درازدامن دارد و جغرافیایی شگفت‌آور با مردمانی کهن و دولتی نو؛ در مسیر انکشاف‌جویی در رفت‌وبرگشت است و راه نمی‌یابد و راهنما ندارد و گرفتار مثلث چوپان‌مجاهدمزدور است. نوشتارک حاضر، با بهره‌گیری از ده مفهوم (پیل، نسل‌، بیرون، بین‌الملل، لحظه، راهبر، با فتار، قانون‌، انتظام، اصلاح) کوشیده است تا نشان دهد که انکشاف افغانستان، بیش‌ازپیش، دشوار شده است. پیش‌انگاشته‌ی نوشتارک، پذیرش گزینه‌ی جامعه‌ی قوی / دولت ضعیف در چگونه‌گی مناسبات جامعه‌شناختی تاریخ معاصر افغانستان است.

 پرده‌ی یک

با آقای طاهر قادری، در فرودگاه کابل، روبرو شدم. خوش‌وبش کردیم و از احوال هم‌دیگر جویا شدیم. من از کاروبار او پرسیدم و او از دلیل آمدنم به کابل. صحبت‌مان گل انداخت. در میانه‌ی صحبت‌، هردو به طنز و به جدّ، گفتیم که از هر صد نفری که در صف دریافت کارت پرواز ایستاده‌اند، «۹۰ فی‌صد» مأموران اطلاعاتی استخباراتی امنیتی دیگر کشورها هستند. در طول پرواز کابل‌مشهد، متوجه عمق سخن ردّ‌وبدل‌شده‌میان‌مان شدم؛ انکشاف افغانستان، سختْ پیچیده و دشوار است؛ چیزی در حدّ ناممکن.

 پرده‌ی دو

با چهارتن دانشجوی محترم و دوست‌داشتنی افغان، درس مسایل توسعه‌ی سیاسی داشتم در دوره‌ی دکتری علوم سیاسی دانشگاه فردوسی مشهد. در میانه‌ی بحث، سخنی از رولاند رابرتسون، گفته شد؛ برگرفته از کتاب جهانی‌شدن. رابرتسون از جهانی‌شدن امر محلی، به مثابه دریچه‌ای به کام‌روایی کشورها نام برده بود. ناگهان به ذهن من جرقه‌ای زد. جشن انگور هرات را نام بردم و از دانشجویان خواستم که نشان دهند چرا مک‌دونالد، پپسی‌کولا، استارباکس، کوکاکولا و اپل می‌توانند فراتر از امریکا، به یک کالای جهانی بدل شوند، ولی انگور هرات نمی‌تواند.

 پرده‌ی سه

اصل ۴ قانون اساسی ایران را نمی‌دانم که با توسعه‌ی ایران چه کرده است؛ ولی، اصل ۴ قانون اساسی افغانستان را می‌توانم حدس بزنم؛ آمده است کار را درست کند، ولی، به دست خود، تیغ داده است دست زنگی مست: ملت افغانستان، متشکل است از پشتون و تاجیک و هزاره و اوزبیک و ترکمن و بلوچ و پشه‌ای و نورستانی و ایماق و عرب و قرغیز و قزلباش و گوجر و براهوی (و هنوز خیالش تخت نشده، نوشته است) و سایر اقوام. از همان آغاز، در متن قانون اساسی، از هراس روشن‌شدن دوباره‌ی آتش جنگ‌های قومی، پاره‌پاره‌گی را بر یک‌پارچه‌گی برتری بخشیده است. در فرآیند توسعه‌‌های متأخر، دولت از اهمیت بیشتری برخوردار است تا ملّت. در سرزمینی که همیشه‌ی روزگار، مردم بر دولت، تقدم و چیره‌گی داشته‌اند، دوباره، نه که ملّت بلکه اقوام، بر فراز زمام‌داری قرار گرفته‌اند. این که افغان‌ها دارند پلک می‌زنند یا چشمک، مشخص نیست؛ هر چه باشد یک فرق فلسفی میان چشمک و پلک هست!

 مقدمه) توسعه / انکشاف

توسعه را بازسازی جامعه دانسته‌اند برپایه‌ی اندیشه‌ها و مفاهیم و نهادها و رویه‌های تازه. زیربنای مفهومی آن، عبارت است از علم‌باوری و انسان‌باوری و آینده‌باوری. دست‌یابی به انکشاف، نیازمند نوخواهی در اندیشه‌ها و نهادها و رویه‌های اداره‌ی اجتماع است. از واژه‌گان و مقوله‌های گوناگونی هم‌چون پیش‌رفته‌شدن، قدرت‌مندشدن، بزرگ‌ترشدن، برای توصیف توسعه نام برده می‌شود؛ ولی، از منظر واژه‌شناختی، Development به معنای خارج‌شدن تدریجی از لاک بوده است. در این معنا، فراتر از دسترسی به هدف‌هایی هم‌چون صنعتی‌شدن و گسترش ارتباطات و ایجاد نظام مبتنی بر عدالت و افزایش مشارکت مردم در امور سیاسی و کاهش فقر و بی‌کاری و نابرابری و فاصله‌ی طبقاتی، منظور از آن، عبارت است از دگرگونی‌های اساسی در ساختارهای فکری، نهادی، اجتماعی، اداری، سیاسی، فرهنگی، دینی، حقوقی، اقتصادی، اخلاقی، تربیتی جامعه. اگر در تعریف انکشاف، از مقوله‌های گوناگون (خردگرایی، دانش‌باوری، برنامه‌ریزی، بهبود سطح زنده‌گی، آینده‌نگری، خرافه‌زدایی، برابری اجتماعی، برابری اقتصادی، بهبود نهادها، بهبود رفتارها، تغییر عادات، تغییر رسوم، قانون‌مندی، استقلال ملی، دموکراسی، انضباط اجتماعی) بهره گرفته شده، نشان‌دهنده‌ی وسعت واژه است؛ پدیداری مدرن و تاریخی که در دوره‌ای از زمان و در برخی از کشورها و در یک جغرافیای خاصّ، پیدا شده است.

 یک) پیل

پدیدار توسعه، مدرن و تاریخی و غربی است؛ کلیتی یک‌پارچه دارد و از بافتار (زمینه / زمانه‌ی) خاصّ برخوردار است. مدرن‌بودن، یعنی برگرفته از سنت موجود در تاریخ تمدن غربی است و نه جدای از سنت؛ و تداوم‌دهنده‌ی سنت غرب متجدد است و نه قطع‌کننده‌ی آن. تاریخی‌بودن، بدین معناست که از یونان و روم، ریشه گرفته و به قرون وسطا رسیده و از رنسانس و رفورماسیون، عبور کرده تا به انقلاب صنعتی و بورژوازی و سرمایه‌داری رسیده است. غربی‌بودن، معنایی جغرافیایی نیز دارد و بدین معناست که ، در مشرق‌زمین رخ نداده و در اروپا (انگلستان و فرانسه و به تدریج در دیگر کشورهای اروپایی) و امریکا، روی داده است. انسان مدرن و غربی، انکشاف را در کلیت خودش، فهم می‌کند؛ و، آن را، به بخش‌های گوناگون اقتصاد و فرهنگ و سیاست و حقوق و اجتماع و مذهب، جزء‌جزء نمی‌کند. برای جامعه‌ی مدرن، مسأله این نیست که تحول بزرگ، نخست در اقتصاد رخ داده است یا در سیاست یا فرهنگ؛ زیرا، برای او، توسعه، انکشاف است و نه چیز دیگر. اما، مصرف‌کنند‌ی غیرمدرن و غیرتاریخی و غیرغربی توسعه، توان یک‌پارچه‌نگری ندارد و آنچه را انسان و جامعه‌ی مدرن تاریخی غربی، پروسه می‌بیند، او، پروژه می‌بیند. زین‌سبب، برای مصرف‌کننده‌ی انکشاف، این پرسش نادرست ولی مهم و ناچار، مطرح می‌شود که از میان اقتصاد و سیاست و مذهب و فرهنگ و حقوق، کدام‌یک، نخست بایست تغییر کنند. توسعه‌، برای مصرف‌کننده‌ی غیرغربی، شده است داستان پیل مولانا.

 دو) نسل

دسترسی به انکشاف، از کشوری به کشور دیگر، ناهمانند است و هیچ کشوری، مسیر کاملاًهم‌مانندی را با کشور دیگر، نپیموده است. اما، درمجموع و با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تشابه‌ها، چهار نسل انکشاف وجود دارد: الف) توسعه‌ی متقدم (انگلستان، فرانسه، امریکا)؛ ب) توسعه‌ی متأخر (آلمان، جاپان، ایتالیا)؛ پ) توسعه‌ی سوسیالیستی (روسیه، هند، چین)؛ ت) توسعه‌ی تجربی (کره‌جنوبی، تایوان، سنگاپور، مالزی، هانگ‌کانگ، ترکیه، برزیل، آرژانتین، آفریقای جنوبی و …). توسعه‌ی نوع نخست، محصول فرآیند انکشاف است، غیرقابل تکرار است، خاصّ است، فقط یک‌بار رخ داده و تیپ ایده‌آل در بررسی‌های نظری است. توسعه‌ی نوع دوم، نخبه‌گرایانه است و با آلمان (دوره‌ی تبدیل پروس به آلمان و پس‌ازآن)، جاپان (دوره‌ی میجی به بعد) و ایتالیا (از جنبش ریسورجیمنتو به بعد) تطابق دارد و درصورت وجود شرایط مشابه، تکرارپذیر است. توسعه‌ی نوع سوم، غیرنخبه‌گرایانه است و در شرایط خاص سه کشور (روسیه و چین و هند) پدیدار شده و کمابیش غیرقابل تکرار است. توسعه‌ی نوع چهارم، تجربی است و تقلیدی و هر کشوری بسته به شرایط خاصّ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی خود، می‌تواند از یکی از مدل‌های پیشین، بهره ‌گیرد و ساختار اداره‌ی جامعه را تغییر ‌دهد. امروزه، به نظر می‌رسد که کشورهای پس‌مانده از قافله‌ی توسعه، امکانی برای تکرار یکی از مدل‌های نوع اول و دوم و سوم را ندارند؛ و، تنها بدیل بهبود وضعیت برای کشورهای واپس‌مانده، بهره‌گیری از تجربه‌ی یکی از کشورهای انکشاف‌یافته است. تقلید و کاربست تجربه‌ی دیگران، از دشوارترین تصمیم‌های اساسی یک کشور است. نمی‌توان بی‌خیال ماند؛ چون، هر جامعه‌ای، امروزه، اسیر و درگیر آثار توسعه شده است؛ زان‌سو، اگر هم جامعه و کشوری بخواهد پروژه‌ی انکشاف را آغاز کند، یافتن و کاربست مدل مشابه، دشوارترین (و چه‌بسا ناممکن‌ترین) تصمیم است.

 سه) بیرون

نگاه به بیرون (سیاست خارجی) یکی از بایسته‌های انکشاف است. با هر نوع سیاست خارجی نمی‌توان به توسعه دست یافت. انکشاف یک کشور، افزون بر بایسته‌ها و زمینه‌های داخلی، در محیط نظام بین‌الملل رخ می‌دهد. بنابراین، نوع نگرش یک جامعه به نظام بین‌الملل، بخشی از سیاست خارجی هر کشوری است. سیاست خارجی، اقدامات یک دولت است در قبال محیط خارج از خود (که مشتمل است بر همسایه، منطقه، فرامنطقه، بین‌الملل) و به روابط میان ملت‌ها و دولت‌ها گفته می‌شود که دربرگیرنده‌ی ارزش‌ها و مقاصد است. سیاست خارجی، شکلی از استراتژی طراحی‌شده به وسیله‌ی تصمیم‌گیرنده‌گان حکومتی است‌ برای دست‌یابی به اهدافی معین، درچارچوب منافع ملّی و در محیط بین‌المللی. از این منظر، توسعه، چه پروسه باشد و چه پروژه، با هر نوع سیاست خارجی نمی‌تواند همسو باشد. هفت انتظار اصلی از سیاست‌خارجی، وجود دارد: حمایت از شهروندان در خارج، ترویج هویّت در خارج، خودایستایی، افزایش رفاه، تصمیم‌گیری درباره‌ی مداخله در خارج، مذاکره درباره‌ی یک نظم بین‌المللی باثبات، حفاظت از میراث مشترک جهانی. سیاست خارجی می‌تواند انواع گوناگون خشونت‌آمیز، مسالمت‌آمیز، خواهان حفظ وضع موجود، خواهان تغییر وضع موجود، بی‌طرفانه، اتحاد ایتلاف‌گرا، انزواگرا را دربربگیرد. اگر چهار نوع نسل انکشاف وجود داشته باشد، می‌توان چهار نوع کلّی سیاست خارجی را در پروسه یا پروژه‌ی توسعه تشخیص داد؛ امّا، حتا در میان کشورهای واقع در یک نسل نیز نمی‌توان به وجود تشابه کامل سیاست خارجی، اذعان نمود. سیاست خارجی در پروسه / پروژه‌ی انکشاف، نقش تسهیل‌کننده / ‌شتاب‌دهنده را ایفا می‌کند. نمی‌توان بدون یک سیاست خارجی تعامل‌گرای بابرنامه و هدفمند، به توسعه، دست یافت.

 چهار) بین‌الملل

توسعه‌ها، پروسه یا پروژه، در محیط بین‌الملل، رخ می‌دهند. نظام بین‌الملل، دو معنای انتزاعی و عینی دارد. در معنای انتزاعی، ایستارهایی است که از انباشت فرآیندها و مناسبات میان مجموعه‌ای از بازیگران دولتی و غیردولتی، پدیدار می‌گردد. ایستارهای پدیدارشده در هر محیط بین‌المللی، الگوهای گوناگونی را در مجموعه‌ای از بازیگران شکل می‌دهد: الف) الگوی قدرت (تک‌قطبی، دوقطبی، چندقطبی)؛ ب) الگوی سیاست‌ورزی (انقلابی، برانداز، ضدوضع موجود، محافظه‌کار، حفظ وضع موجود، ضدبرانداز، میانه‌رو، اصلاح‌طلب، بهبود وضع موجود)؛ پ) الگوی رفتار (رقابت، خصومت، همکاری، ائتلاف، اتحاد)؛ ت) قطبیده‌گی ساختار (منعطف، غیرمنعطف، سلسله‌مراتبی، توازن‌دهنده، قدرت هژمون)؛ ث) الگوی رژیم بین‌المللی (تغییر، ثبات، همکاری، منازعه، هرج‌ومرج، پیچیده‌گی)؛ ج) الگوی زبان رفتاری کشورها (قرارداد، تحمیل، تحریم، مذاکره، قهر، میانجی‌گری، جنگ، شکایت حقوقی، قطع رابطه). معنای عینی نظام بین‌الملل، از کردارها و رفتارهای برآمده از رفتار بازیگران (دولت‌ها و بازیگران غیردولتی فراملی) است که به طور پیوسته در کنکاش با یک‌دیگرند و دارای وابسته‌گی متقابل هستند. در هر نوع نظام بین‌الملل، مجموعه‌ای از اصول و قواعد صریح و یا ضمنی و هنجارها و رویه‌های تصمیم‌گیری وجود دارد که به واسطه‌ی آن، بازیگران موجود در نظام بین‌الملل، رفتارها و انتظارات خود را تنظیم می‌کنند. در هر چهار نسل انکشاف، از ساده به پیچیده، فرابازیگری به نام نظام بین‌الملل وجود داشته است؛ با بازیگر یا بازیگران مختلف به همراه ایستارها و کردارهای گوناگون که بر پروسه / پروژه‌ی توسعه، تأثیر می‌گذاشته و از فرآیند انکشاف کشور، تأثیر می‌پذیرفته است.

 پنج) لحظه

توسعه، چه پروژه باشد و چه پروسه، از جایی خاصّ جرقه می‌خورد و آغاز می‌شود و پس از طیّ یک دوره‌‌ی زمانی (خواه کوتاه و خواه بلند) به سرانجام می‌رسد. هنگامی که یک جامعه / کشور، انکشاف‌یافته، نامیده می‌شود، می‌توان از دو گام بسیار مهمّ نام برد؛ «لحظه» و «سیر». سیر توسعه، عبارت است از انباشت تاریخی حوادث بسیارزیادی که می‌تواند در عرصه‌های گوناگون (سیاسی و اقتصادی و مذهبی و فرهنگی و اجتماعی و حقوقی) و در زمان‌های مختلف اتفاق افتد و یک پدیدار را شکل دهد. مدّت زمان سیر انکشاف، می‌تواند بسیارطولانی و یا کمابیش کوتاه باشد؛ زیرا، بسته‌گی به آن دارد که «سیر» در کدام‌یک از نسل‌های چهارگانه‌ی توسعه، پدیدار شده باشد. سیر انکشاف، در نسل اول، طولانی‌مدت و در دوره‌های بیش از صد‌سال، رخ می‌دهد. هرچقدر از نسل اول توسعه، فاصله می‌گیریم، «سیر» کوتاه‌تر و فشرده‌تر می‌شود. «سیر» در نسل چهارم انکشاف، کوتاه‌مدت و مشتمل بر دوره‌های بیست‌ساله است. اما، «سیر» توسعه، پر است از لحظه‌های گوناگون؛ لحظه‌هایی که در آن، یک تصمیم سرنوشت‌ساز سیاسی یا حقوقی یا اقتصادی یا فرهنگی، گرفته و اجرا می‌شود و مسیر انکشاف را شکل می‌دهد. برخی از این لحظه‌ها، بسیار مهمّ و اساسی هستند و اتخاذ و یا عدم اتخاذ یک تصمیم درست در لحظه‌ی مناسب، می‌تواند کلیت پروسه یا پروژه‌ی انکشاف را تحت‌الشعاع قرار دهد. لحظه‌ها (انقلاب، جنگ، صلح، جانشینی، کودتا، انتخابات، جنبش، استعفا، کناره‌گیری، تفویض اختیار، برکناری، تصویب، عدم تصویب، آزادسازی و …) در مسیر توسعه، از اهمیت بسیارزیادی برخوردارند و تاریخ کشورهای انکشاف‌یافته (نسل یک تا چهار) مالامال است از لحظه‌های نادری که سرنوشت یک جامعه را تا سال‌های بسیاردراز پس از لحظه، زیر تأثیر خود می‌گیرد.

 شش) راهبر

ابتکار اندیشه‌ها و مفاهیم و نهادها و رویه‌های تازه، برای بازسازی / نوسازی جامعه، نیازمند رهبر / رهبران است؛ زیرا، در خلأ پدیدار نمی‌شوند و نیازمند کس / کسانی هستند که آن‌ها را پدیدار سازند، تشریح کنند و در فراگرد نوسازی کشور، به کار بندند. کارویژه‌ی اصلی رهبر / رهبران توسعه، عبارت است از خلق لحظه‌ی انکشاف و زنجیروارسازی لحظه‌ها برای کامل‌شدن «سیر» توسعه. رهبر / رهبران، نخبه‌گان دارای توانایی ایجاد لحظه‌ها و بهره‌گیری از فرصت‌های مناسب هستند. رهبر / رهبران، از توانایی اعمال نفوذ بالا بر افراد و گروه‌ها برخوردارند و دارای اعتمادبه‌نفس بالا و اراده‌ی قوی و جدیت و کاریزما هستند. صفات رهبر / رهبران انکشاف (تغییرگرا، عمل خلاقانه، جاذبه‌ی شخصی، پیروی پیروان، بهبوددهنده‌ی وضع موجود، دارای چشم‌انداز الهام‌بخش، چالش‌گر وضع موجود، تأکید بر ارزش‌ها) آنان را صدرنشین فراگرد بازسازی جامعه می‌کند. پدیدارسازی اندیشه‌مفهوم‌نهادرویه برای گذار از کهنه به نو و بازسازی کشور، نیازمند بنیان‌گذار Founder / بنیان‌گذاران Founders، پدر Father / پدران Fathers است. رهبر / رهبران مبدع می‌توانند به اشکال گوناگون در جامعه، ظهور یابند؛ تک‌نفره، چندنفره‌ی وسیع، چندنفره‌ی محدود، نظامی‌امنیتی، امنیتی‌اطلاعاتی، نظامی، امنیتی، رهبر / رهبران اقتصادی، رهبر / رهبران سیاسی، رهبر / رهبران مذهبی، رهبر / رهبران فرهنگی، باند چندنفره‌ی غیرحزبی، حزبی، غیرحزبی، هیأت رییسه‌ای، روشن‌فکر، روشنفکران، دفتر سیاسی حزب، گروه به همبسته‌ی غیرحزبی، ائتلاف‌های درون‌حزبی، دسته‌های کم‌تعداد نظامی، خونتا، دولت عمیق، مافیای قدرت، شبکه‌ی مخفی. مسیر بنیادگذاری اندیشه‌مفهوم‌نهادرویه‌ی توسعه، می‌بایست از یکی از لحظه‌های جنگ، انتخابات، کودتا، انقلاب، جنبش، تجزیه، استقلال، فروپاشی، جنگ داخلی، فدرالیسم، کنفدرالیسم، اتحاد و یا آمیزه‌ای از آن‌ها، عبور کند.

 هفت) بافتار

توسعه، فراگرد اجتناب‌ناپذیر کشورهای جهان است؛ دیر یا زود، همه‌ی کشورها / جوامع، به این روند خواهند پیوست، چه به کندی و چه به تندی. جهان جدید از یک اقتصاد جهانی‌شده‌ی سرمایه‌دارانه، تشکیل شده است و کلیه‌ی دولت‌‌های دنیا، بخش‌هایی از یک کلّ بسیار بزرگ‌تر هستندکه پایه‌گذاری آن از قرن شانزدهم به این‌سو بوده است. بدین تعبیر، نظام جهانی‌شده‌ی سرمایه‌دارانه (که انکشاف از میان اندیشه‌ها و مفاهیم و نهادها و رویه‌های آن برخاست) یک منظومه و نظام اجتماعی است که ساختار و قواعد و مشروعیت و مرزها و اعضاء و پیوسته‌گی‌های ویژه‌ی خود را دارد و از طریق سازوکار تقسیم کار و در محیط بازار، رفتار می‌کند. اکنون، محیط نظام بین‌المللی، به بازار نظام جهانی / نظامْ‌جهانی، تبدیل شده است. از قرن شانزدهم به بعد، با توجه به تحولات (سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی و حقوقی) اروپا، و به ویژه با پس‌زده‌شدن سازوکارهای فئودالی و شکل‌گیری تدریجی نظام تولید همه‌گانی و طبقه‌ی تازه‌شکل‌گرفته‌ی بورژوازی و پدیدارشدن نظم کارخانه‌ای و پیداشدن طبقه‌ی کارگر و انباشت بی‌وقفه‌ی سرمایه، اقتصاد اروپا، به تدریج فرااروپایی و جهانی شد و در این راه، تاجران و صنعت‌گران و سیاحان و ثروتمندان و میسیونرها و نظامیان و دولت‌ها، سرمایه‌داری اروپایی را جهانی کردند. اقتصاد سرمایه‌دارانه‌ی جهانی‌شده، کشورها را به چهار گروه تقسیم می‌کند: مرکز، پیرامون، شبه‌پیرامون، بیرونی. رفتار نظام جهانی‌شده‌ی سرمایه‌دارانه (که توسعه، مبتنی بر گزاره‌ها و کارویژه‌ها و درواقع، محصول آن است) شاکله‌ی اصلی بافتار کنونی دنیا است. سرنوشت همه‌ی کشورهای دنیا، ادخال اجبارآمیز به فراگرد انکشاف است. رفتار نظام سرمایه‌دارانه‌ی جهانی‌شده، زایش گرداب است؛ هیچ جامعه‌ای، نه واحه است و نه ساحل امن برکنارماندن از فراگرد توسعه. سرنوشت کشورها، ادخال در ورطه‌ی نظامْ‌جهانی است.

 هشت) قانون

توسعه، قانون ویژه‌ی خود را دارد و محدود به قانون اساسی نیست و نمی‌بایست اجازه داد تا سخن‌سرایی‌های بی‌پایان برآمده از اصول مشحون از داده‌های تفسیرپذیر، مانع انکشاف شوند. قانون اساسی به عنوان متنی صامت، روگرفتی استْ روساختی از یک ژرف‌ساخت اجتماعی که به ساده‌گی قابل شناسایی نیست و نمی‌توان بدون بازشناسی دشواری‌های ناشی از برهم‌نهادن روساخت و زیرساخت، به این نکته پی برد که آیا در عمل، قانون اساسی، پدیدآورنده و پیش‌‌برنده‌ی توسعه است یا مانع آن. میان دو سطح از قانون اساسی، می‌بایست تمایز گذاشت؛ رژیم حقیقی و رژیم حقوقی. در زیر رژیم حقوقی قدرت، یک رژیم حقیقی وجود دارد که صلب است و متشکّل از ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی؛ و، اتّفاقاً روابط حقوقی که در قانون اساسی متجلّی است سبک‌ترین لایه‌ای است که قابلیّت تغییر دارد و حتّی می‌توان با تغییر رژیم حقیقی، بدون دست‌زدن به رژیم حقوقی، انکشاف را پیش برد. بنابراین، می‌توان با و یا بدون قانون اساسی، به توسعه، دست یافت؛ ولی، بدون وجود نیروهای اجتماعی خواهان، انکشاف، پدیدار نخواهد شد. مهمّ آن است که نظریه‌ی حقوقی مستترْ در قانون اساسی، محدودساز قدرت دولت است، ولی، توسعه، به دولت قوی نیاز دارد. این باطل‌نما را نه این که چگونه می‌توان رفع‌ورجوع نمود، بلکه می‌بایست به طور حتم حل‌ّوفصل کرد. در هیچ‌کدام از مدل‌های انکشاف (لیبرال‌دموکراتیک، کمونیستی، انقلابات نوسازانه‌ی از بالا، تازه‌استقلال‌یافته‌‌های پس از جنگ جهانی دوم، جوامع / کشورهای میانه‌ی دهه‌ی۱۹۶۰ و دهه‌های۱۹۷۰ تا۲۰۰۰) قوانین اساسی، به خودی‌خود، محلّ توجّه نبوده‌اند.

 نه) انتظام

توسعه، در گام‌های آغازین، پیشاقانون اساسی / فراقانون اساسی‌ است؛ هرچه از نسل اول انکشاف به نسل چهارم، نزدیک‌تر شویم، خصلت بی‌نیازی به قانون اساسی، بیش‌ازپیش، می‌شود. فراگرد توسعه مانند هواپیمای آماده‌ی پروازی است که تمامی مؤلفه‌های خزش و خیزش آن فراهم آمده و اکنون، این خلبان است که تمام قدرت را در دست دارد تا هواپیما را به پرواز درآورد. انکشاف، قانون ویژه‌ی خود را دارد و منوط و محدود به قانون اساسی نیست. ولی، دوران پساانکشاف، نیازمند سامان‌یابی است تا دستآوردهای برآمده از نوسازی جامعه، به زوال کشیده نشود. پس از دستیابی به توسعه، و به منظور حفظ دستآوردها، می‌بایست متنی مکتوب و مدون، فراهم آید و دستامدهای انکشاف گردهم‌آورده و نگاهبانی شوند. در این معنا، قانون اساسی، متن یا عرفی است حاوی مجموعه‌ای از قواعد برتر که نظام حقوقی قدرت سیاسی را معیّن و حقوق و آزادی‌های مردم را تضمین می‌کند. قوانین اساسی، انتظام‌بخش شؤون کشور و تعیین‌کننده‌ی روابط متعادل زمامداران و فرمان‌برداران جامعه‌ است؛ التزام عملی به اجرای آن، ابواب و منافذ استبداد را مسدود، آزادی و حرمت افراد را تضمین و موجبات تلاش برای نیل به عدالت را فراهم می‌نماید.

 ده) اصلاح

قانون زاییده‌ی شکل دایماً در حال تغییر زنده‌گی بشر است. بنابراین، قوانین نیز مدام در حال تغییر هستند. قوانین اساسی محصول زمان‌های خویش‌اند و زمان‌ها تغییر می‌یابند. متن قانون اساسی، پاسخگوی نیازهای مقطعی جوامع است. از آن‌جا که نیازها و مقتضیات، همدوش با تحولات جامعه دگرگون می‌شوند، قانون اساسی نیز باید با پذیرش تغییر، در جهت هم‌آهنگی با شرایط نوین، اصلاح شود. به تجربه ثابت‏شده است که در جوامع بشری هیچ قانونگذاری نمی‏تواند روابط گوناگون اجتماعی را پیش‏بینی کند و برای همه‌ی آنها حکم روشنی بیاورد. قانون‌اساسی به عنوان والاترین هنجار حقوقی کشور، قالبی حقوقی است که پویایی‌ها را در خود گرد می‏آورد و منعکس می‏کند؛ ولی، از هنگام مکتوب‌شدن، ایستایی ویژه‌گی بنیادین آن می‏شود. رخدادها پی‌درپی متن قانون‌اساسی را در معرض جنبشی جدید قرار می‏دهند که می‏تواند کالبد حقوقی برتر را دچار آشفته‌گی کند. این تکان‌ها درصورتی قانون‌اساسی را دچار فروریزش نمی‏کند که بتوان با بازنگری، پایه‏های آن را مستحکم و متن آن را روزآمد کرد. توسعه، حاوی اندیشه‌ی مفهوم نهاد رویه است؛ اندیشه‌ها، بسیار دیربه‌دیر، تغییر می‌کنند و کمابیش، ایستا هستند. مفاهیم و نهادها، تغییرپذیر هستند ولی نه‌ به ساده‌گی و به سرعت. ولی، رویه‌ها، هم به سرعت و هم به ساده‌گی، تغییر می‌کنند. متن قانون‌اساسی پاسخگوی نیازهای مقطعی جوامع است. بنابراین، قوانین اساسی، پس از ایفای نقش انتظام‌بخشی به دستآوردهای برآمده از انکشاف، می‌بایست نقش اصلاح‌گری و تجدیدنظر در دست‌آوردها را نیز ایفا کنند؛ زیرا، اگر نتوان به موقع و به درستی، دست به تغییر رویه‌ها زد، این امکان وجود دارد که نهادها، تبدیل به ساختارهای پوشالی شوند و نتوانند ایفای نقش کنند.

 نتیجه‌گیری

از نظرگه گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی

داستان پیل توسعه، از «شمع در کف»، فراتر است؛ توان درک آن ازدست رفته و اکنون، به طرزی اجتناب‌ناپذیر، درحال جهان‌گستری است. افغانستان نیز، در متن و بطن داستان جهان‌گستر انکشاف، قرار گرفته است. تاریخ افغانستان، تاریخ برتری مردم بر دولت است؛ جامعه‌ای پسامردم و هنوزْ پیشادولت. پسامردم است و نه ملّت؛ زیرا، قدرت و اهمیت اقوام، شکل‌گیری ملت را مدام به محاق برده و ریخت‌گرفتن دولت‌ملّت را به عقب انداخته است. در افغانستان، جامعه (پیشاملّت و قوم‌پایه) قوی، و، دولت (پیشادولت و نه دولت) ضعیف است. نسل چهارم توسعه، نیازمند دولت قوی / جامعه‌ی ضعیف است. دولت عمیق (Deep State) افغانستان، قوی‌تر از دولت افغانستان است. در راهبری انکشاف افغانستان، انباشت مؤلفه‌هایی همچون قوت اقوام، جامعه‌ی قوی، دولت ضعیف، کارشکنی‌ دولت عمیق، پیوندهای مافیایی، گروه‌های مسلّح تندرو، وابسته‌گی سیاسیون به همسایه‌گان، قدرت‌های منطقه‌ای و قدرت‌های بزرگ، پدیدارسازی راهبر را با مشکل مواجه کرده و تنها دو لحظه، باقی گذاشته است: فدرالیسم / تجزیه؛ آن‌هم، پس از طیّ یکی از دو گام سرکوب شدید یا جنگ داخلی.

 

انکشاف افغانستان

مؤلفه‌ها تعریف وضع افغانستان

پیل مدرن‌تاریخی غربی بودن/‌یک‌پارچه‌/غیرقابل تفکیک «فراپیل‌شدن» ‌‌و فقدان فرصت برای تشخیص اولیت‌ / اولویت ابعاد انکشاف افغانستان نسل چهار نسل متفاوت منحصر به‌نسل‌چهار/ ناهمانندی کامل افغانستان با نسل‌ چهارمی‌ها‌/دشواره‌ی خلق ‌تجربه‌ی نو و بی‌همتا بیرون سیاست خارجی مسالمت‌آمیز غیربی‌طرف بابرنامه هدف‌مند سیاست خارجی مسالمت‌آمیز همه‌طرفانه‌ی راضی‌کننده‌ی قدرت‌های بزرگ و فرامنطقه‌ای بین‌الملل نظام بین المللی  کمک کننده  چندبازیگر غیرسلسله مراتبی منعطف نظام بین‌المللی کنونیْ مساعد و همراه توسعه لحظه پرسرعت  زودازدست رونده غیرقابل جایگزین بهره‌گیری از تنها لحظه‌های ممکن: سرکوب جامعه، سپس فدرالیسم، وگرنه تجزیه.

راهبر رهبر / رهبری خلق‌کننده‌ی لحظه‌ها و کامل کننده‌ی «سیر» چندنفره‌ی بهمبسته‌ی محدود نظامی امنیتی اقتصادی غیرحزبی فراقومی غیرمذهبی

بافتار چیره‌گی اندیشه مفهوم نهاد نظامْ جهانی / نظام جهانی‎ شده پذیرش ناچار چیره‌گی نظامْ جهانی / نظام جهانی شده

قانون برتری رژیم حقیقی بررژیم حقوقی درساختاراجتماعی قدرت کاهش نقش و کارویژه‌ی اقوام با اتکا به جامعه‌ی ضعیف / دولت قوی

انتظام مدون‌سازی بازسازی جامعه و نگاهبانی دستآوردها بی‌اهمیتی قانون اساسی، فقدان نیاز به قانون اساسی، تعارض رژیم حقیقی بارژیم حقوقی اصلاح ایجاد سازوکار اصلاح رویه‌ها برای نگاهداشت نهادها بیهوده‌گی اصلاح قانون اساسی  فقدان اشتراک نظربرسرموضوعات بنیادین جامعه

 پرده‌ی آخر

داستان انکشاف افغانستان شده است «افسانه‌ی سرمنگسک».

اوسانه‌ی سرمنگسک، اصطلاح کابلی و کنایه از سخنان تکراری و بی محتوا است. هرگاه بزرگان می‌خواستند اطفال را آزار بدهند، می‌گفتند:

«بیایین که برای‌تان اوسانه بگوییم.»

«می گفتیم: خی بگو.»

«می گفتند: خی بگو خی بگو ره یاد ندارم، اوسانه‌ی سرمنگسکه یاد دارم، بگویم؟»

«می گفتیم: هان بگو.»

«می گفتند: هان بگو هان بگو ره یاد ندارم، اوسانه‌ی سرمنگسکه یاد دارم، بگویم؟»

«با ادب بسیار می‌گفتیم: بله، بگویین.»

«می گفتند: بله بگویین بله بگویینه یاد ندارم، اوسانه‌ی سرمنگسکه یاد دارم، بگویم؟»

بدین ترتیب، بزرگان بزرگوار، آن قدر اطفال را آزار می‌‌دادند که از افسانه شنیدن بیزار می‌شدند و سر خود می‌خاراندند و پشت کار خودشان می‌رفتند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن