حلیم تنویر به قدرت رسیده است – طنز

موسا ظفر

امصبح سیستم اندروید کله من خراب شده بود. هر چه چشمانم را محکم می‌بستم، نمی‌توانستم به خواب بروم. پنج صبح تصمیم گرفتم مانند محمد محقق لباس ورزشی بپوشم و نوحه‌گوش‌کنان به کله‌پزی خلیفه اسماعیل بروم و شکمی از عزا درآورم. پنج‌ونیم صبح در کله‌پزی بودم. فقط دو-سه نفر دیگر پیش از من آمده بودند و داشتند کله‌پاچه می‌خوردند. من کله‌خور چهارم بودم. شاگرد خلیفه با چشمان نیمه‌خواب نزدیک شد و پرسید: «هه کاکا، چه بیارم؟» گفتم: «جان کاکا، چه داری؟» همان‌طور که با صافی دسترخوان چرک پشت گردن خود را پاک می‌کرد گفت: «کله‌پاچه، شکمبه، روده، قورمه دل، کباب جگر، کرایی گرده». گفتم، «یک کله‌پاچه خوبیش بگیر. گوشتش نرم باشد.» شاگرد همان‌طور که به طرف آشپرخانه می‌رفت گفت: «دلت جمع باشه کاکا، کل گوشت‌های ما نرم اس».

دود غلیظ زغال فضا را سنگین کرده بود. یک نفر بایسکل‌وان با سر و صورت بسته از سرک رد شد و مرا به یاد روزهایی برد که برای کورس آماده‌گی کانکور می‌رفتم. یادش به‌خیر، آن وقت‌ها سرما و گرما برای من یکی بود. تابستان و زمستان زیر یک پیراهن می‌گشتم. فقط گاهی که هوا خیلی سرد می‌شد یک جاکت و دو تا جمپر را روی لباسم می‌پوشیدم که خنک نخورم. یادم مانده، یک روز هوا سرد بود و من زیر یک پیراهن در کارته سه قدم می‌زدم، پولیس مرا به جرم خودکشی گرفت و دو هزار افغانی جریمه کرد. آه، چه روزهایی بود.

شاگرد خلیفه با انگشتش محکم به زیر بغلم زد و گفت: «کاکا، مرج می‌خوری یا نه؟» گفتم: «نه جان کاکا، فقط کله‌پاچه را بیار که همراهش درد دل کنم.» شاگرد با تمسخر گفت: «یک ساعت اس که پیش رویت ماندیم. درد دل کن که یخ شد.» نان را بریدم و قاشق را داخل بشقاب چرخاندم، دیدم پارچه‌های شکمبه مانند پنسل‌پاک روسی این طرف آن‌ طرف می‌دوند. با صدای بلند گفتم: «خلیفه، شکمبه آوردی. مه کله‌پاچه گفته بودم.» شاگرد سرش را چرخاند و با بی‌اعتنایی گفت: «قصاب گل‌مامد سگ‌فروش روزهای چهارشنبه کشتار نداره. چه رقم آدم هستی که از تقسیم‌اوقات دکان خلیفه خبر نداری.»

حالا من بودم و یک پارچه نان و یک کاسه شکمبه. هر باری که قاشق را به طرف دهنم می‌بردم از بوی بدش عقم می‌گرفت. همین‌طور که نان خشک را با چای می‌خوردم و از بوی شکمبه لذت می‌بردم، به‌ یاد حلیمی افتادم که مادربزرگم زمستان‌ها می‌پخت. چه حلیمی بود. یک تکه بوی مشک و عنبر می‌داد. تصویر حلیم پیش چشمم آمد. کمی دقت کردم، دیدم حلیم اصلاً گوشت ندارد. دقت‌تر کردم، دیدم این حلیم آن حلیم نیست؛ این حلیم تنویر است.

دقت اندر دقت کردم، پیش چشمم نسخه به‌قدرت‌رسیده حلیم تنویر آمد که دارد موج موج دخترها را به نکاح پسران درمی‌آورد. دخترها ناله و فغان می‌کنند و نمی‌خواهند هم‌دیگرپذیر شوند، اما تنویر صاحب با فشار پولیس این کار را انجام می‌دهد. وی سپس کتابی را باز می‌کند و از روی آن در کتابچه دیگری یادداشت می‌نویسد. پس از نوشتن چند سطر کتابچه را می‌بندد و به وزیر اطلاعات و فرهنگ می‌دهد و می‌گوید، این کتاب را چاپ نما. وزیر با تذبذب می‌گوید: «پادشاه صاحب، این نوشته‌ها کپی آن کتاب است. چطوری چاپ کنم؟» حلیم تنویر یک سیلی هم‌دیگرپذیر زیر گوشش می‌زند و می‌گوید: «چاپ نما. اگر تو شیطانی نکنی کسی نمی‌فهمد.»

وزیر اطلاعات و فرهنگ دنبال چاپ کتاب می‌رود. حلیم تنویر با دست به طرف وزیر عدلیه اشاره می‌کند. وزیر عدلیه محمد محقق و جنرال دوستم را با دستان ولچک‌زده و کمرهای خمیده به میدان می‌آورد. تنویر صاحب با بی‌مهری دستور می‌دهد: «این‌ها را پایان نما». وزیر عدلیه نمی‌فهمد. حلیم دوباره حرفش را تکرار می‌کند. وزیر عدلیه نزدیک می‌آید و می‌گوید: «پایان چیست صاحب؟ این‌ها را اعدام کنم یا نکنم؟» تنویر سیلی دوم را زیر گوش وزیر عدلیه بلوتوث می‌کند و می‌گوید: «من دکتورای ادبیات فارسی را دارا بوده هستم و شما از جملات من نقص ادبی می‌چیده‌اید؟» وزیر عدلیه بدون این‌که فهمیده باشد، محقق و دوستم را اعدام می‌کند و دنبال امرالله صالح و کریم خلیلی می‌رود.

تنویر سپس افغانستان را مانند نان گرم به چهار قسمت مساوی تقسیم می‌کند. قسمت اول را به پشتون‌ها می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد از سرزمین‌شان خوب مراقبت کنند. قسمت دوم را به تاجیک‌ها می‌دهد، ولی پشیمان می‌شود و پس می‌گیرد و آن را نیز به پشتون‌ها می‌دهد. قسمت سوم و چهارم را به ترتیب به بقیه پشتون‌ها می‌دهد. وی در آخر افغانستان را از پشتو‌ن‌ها می‌گیرد و به گلبدین حکمتیار و فاروق وردک می‌دهد که گل بکارند. پشتون‌ها نیز گریه‌کنان به بقیه اقوام می‌پیوندند و آن خوشحالی یک‌دقیقه‌ای‌شان به پایان می‌رسد.

تازه این‌جا رسیده بودم که شاگرد خلیفه بلند صدا کرد: «کاکا، می‌خوری یا وردارم؟» از جایم پریدم و ناخودآگاه گفتم: «صحیح است». شاگرد با خنده گفت: «به خیالم چرت می‌زدی که حلیم تنویر به قدرت رسیده هه؟» گفتم: «تو از کجا می‌دانی؟» خلال دندان را با سر زبان به گوشه لبش راند و گفت: «بوی شکمبه. این بو به بینی هر کس بخوره به حلیم تنویر فکر می‌کنه. مکتب تنویریزم از شکمبه‌فروشی شروع شده و همین‌جا رشد کرده. این‌جه اگر به تنویریزم فکر نکنی لالایت سورپرایز می‌شه.»

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن