حاجى میرزا – قسمت سوم و پایانى

چند روزى از آمدن ندا و روایت تلخى که نصفه نیمه مى‌دانست و بازگو کرد، گذشت. در این مدت سحر را ندیدم. هیچ از خانه بیرون نمی‌آمد. ما هم دچار نوعى شرم و خجالت بودیم و نمی‌دانستیم چطور به دیدنش برویم و حالا بر فرض این که رفتیم، چه بگوییم؟! اما این ماجرا و جزئیاتی که نمی‌دانستم و باید مى‌فهمیدم یک لحظه مرا راحت نمی‌گذاشت. کنجکاوى عجیبی همه‌ى وجودم را احاطه کرده بود و مهارش کار من نبود. شب‌ها وقت خواب مدام به این موضوع فکر می‌کردم و به سحر، به این که در این وضعیت حالش چطور می‌تواند باشد، به این که چقدر صدمه‌ى روحی و روانی دیده و… . چهره‌ى حاجى میرزا و لبخندهایش پیش چشم‌هایم تکثیر مى‌شد و رژه می‌رفت. صدای خنده‌هایش بالا می‌گرفت و چهره‌اش در نظرم به ناگاه کبود و وحشت‌ناک می‌شد. بلاخره یک روز در راه برگشت از مکتب، دل را به دریا زدم و رفتم به خانه‌ی سحر. باید می‌دیدمش، باید حالش را می‌فهمیدم، باید به او دلداری می‌دادم، باید برایش کاری می‌کردم. سحر دوست و همسایه‌ی من بود، نمی‌توانستم بیش از این سکوت کنم و منتظر بمانم. خود را پیش در خانه‌ی شان یافتم، دکمه‌ى زنگ را فشار دادم. مادرش، عزت‌خانم در را باز کرد. وقتی مرا دید خیلی خوشحال شد و رویم را بوسید. گفت: «بیا داخل عزیزم، سحر چند روزی میشه کمی بیمار است، حتمی از دیدنت خوشحال میشه». به چشم‌های عزت‌خانم که نگاه کردم انگار هیچ‌چیزی از ماجرا نمی‌دانست. دست مرا بین دست‌هایش که کمی تر بودند، گرفت. این طرف و آن طرف را نگاه کرد که کسی نباشد و آرام گفت: «رویینا جان چند بار بردمش پیش داکتر، هیچ مشکلی ندارد، اما خودش می‌گوید بیمارم و ضعف دارم». گفت: «تو می‌دانی این دوستت چه مشکلی دارد؟» گفتم: «نه، من هم از ندا شنیدم مریض است. خبری از خودش نشد من آمدم احوالش را بپرسم». عزت‌خانم با مهربانى زیاد تشکر کرد و گفت: «من همین یک دختر را دارم، جانم به جانش بسته است. نمی‌دانم دخترکم را چی شده، شاید کسى دخترم را جادو کرده باشد». از این حرفش خیلی خنده‌ام گرفت، اما فوری به خودم مسلط شدم و گفتم: «نه بابا خاله عزت این چه حرفى‌ست. چرا کسی سحر را جادو کنه؟» گفت: «چه می‌دانم دخترم، عقلم هیچ کار نمی‌دهد. خودش هم که چیزی نمی‌گوید. خیلی عصبى شده فقط میگه می‌خواهم بخوابم می‌خواهم تنها باشم». گفت بعضی شب‌ها در خواب حرف می‌زند یا با ترس از خواب می‌پرد و گریه می‌کند. چشم‌هایش را اشک مادرانه پر کرده بود، با دستش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت «دخترم زود به زود بیا دیدنش با تو و ندا خیلی صمیمی است. دیدن شما حتمی حالش را بهتر می‌کند». گفتم «نگران نباشید خاله جان خوب میشه». عزت‌خانم گفت: «سحر داخل اتاقش است. من میرم برتان یک چیزی بیارم، بخورید». او به سمت آشپزخانه رفت و من چند ضربه به در اتاق سحر زدم، جوابی نیامد. دستگیره‌ی در را به سمت پایین کشیدم و در را باز کردم. تخت خواب سفید رنگش رو به روی در اتاق بود، همین که مرا دید، از تخت پایین پرید و خود را به آغوشم انداخت و شروع کرد به گریه کردن. مثل این که مدت‌ها بود در انتظار آمدنم بوده. من اما به ناگاه شوکه شدم. چیزی که دیدم آن قدر دور از تصور بود که بدنم همه خشک شد و دست‌هایم هیچ حرکتی نکرد که بتوانم بغلش کنم. باورم نمی‌شد این دختر رنگ‌پریده با چشم‌هایى که زیرشان گود شده و کبود است، همان سحر زیباى خنده‌رو و جذابى است که هم‌صنفی‌ها نقاشی‌اش را می‌کشیدند. مات مانده بودم، آب دهانم خشک شده بود، حرف‌هاى آن روز ندا بی‌امان در گوشم زنگ مى‌زد. گوشم صداى وز وز زنبور مى‌داد. با صدایی لرزان و پُر از تردید گفت: «به ندا گفته‌ام همه‌چیز را، گفته برت»؟ گفتم: «بله گفته، می‌دانم ماجراى آن کفتار پیر را». خیالش کمی راحت شد. آغوش مرا رها کرد و روی چوکی چوبى کنار تخت نشست. گفت «مادرم و برادرانم چیزی نمی‌دانند ورنه خون به پا می‌کنند، فقط تو و ندا می‌دانید». به پشت دست‌های لاغر و زرد رنگش نگاهی کرد و ادامه داد: «همه‌ى اهل محله به آن سگ اعتماد دارند در حالی که…» بدون مقدمه و حاشیه‌روی گفتم تجاوز کرده بهت؟ گفت نه فقط خودش را راحت کرد. به خاطر حاج‌خانم که اتاق کناری خواب بود و به خاطر دست و پا زدن و سر و صدای من نتوانست. گفت: «من هیچ‌چیز نمی‌شنیدم و فقط حرکت لب‌هاى لرزانش را می‌دیدم».

Comments are closed.