رویش سمارق‌وار دزد در کابل؛ مرا به پاسبانی «گرگ» و «سگ» حاجت افتاد

شهروند

هوا گرگ‌ومیش بود و کوچه‌ها آراسته با برف و یخ. پتوی گرم، حریف باد سرد نبود. سرما تا لایه‌های زیرین لباس نفوذ می‌کرد. دندان‌ها می‌رقصیدند، دست‌ها گرما گدایی می‌کردند، پاها نمایش مسخره آکروباتیک داشتند و گونه‌ها هم انار قندهار را لبخند می‌زدند.

دروازه حویلی را باز کردم. زیر ایوان چشمم به زنان همسایه افتاد. با بهت و نگرانی خیره به دنبال چیزی بودند. گفتند همین حالا باتری ما را دزد برد! به بیرون برگشتم، اثری از دزد نبود. وارد خانه شدیم و بی‌خیال این سرقت.

همسایه ما یک عدد باتری داشت که با نور خورشید چارج می‌شد. روزانه با کمک «سولر» آن را نیرو می‌داد و شب‌هنگام از نور آن استفاده می‌کرد؛ اما شبی که گذشت، چراغ خانه‌ همسایه خاموش بود.

 

سه ساعت بعد

روی ایوان ته‌مانده سیگارم را خاموش می‌کردم. صدای مشکوکی به من نهیب زد. به کوچه سرک کشیدم – کوچه‌ی نسبتاً طولانی و تاریک – چیزی دیده نشد. به خانه برگشتم، کنار بخاری.

پسرم به خانه کاکایش در طبقه دوم رفته بود. هنگام بازگشت با سروصدای همسایه‌ها متوجه یک واقعه بد شده بود. با عجله آمد و گفت که همسایه‌ها دزد را گرفتار کرده‌اند. دوباره به کوچه برگشتم، دیدم که تمامی اهالی کوچه با چکش و چوب و چاقو به کوچه ریخته‌اند. گفتند که موفق نشدیم، دزد فرار کرد.

دزد فراری ابتدا وارد حویلی یک همسایه دیگر شده بود. وقتی چیزی برای سرقت نیافته بود، آرام از روی دیوار به داخل حویلی همسایه دومی خزیده بود. در همین هنگام، کسی او را می‌بیند. به صاحب خانه خبر می‌دهد که دزد آمده است. دزد وقتی می‌فهمد فاش شده است، فرار می‌کند.

 

سگ و گرگ

در کوچه ما امنیت نیست. خس‌دزدها حتماً یک یا چند بار وارد حویلی مردم در این کوچه شده‌اند. پنج بار تنها از حویلی خودم سرقت کرده‌اند. دست‌کم دو بار شاهد سرقت از خانه همسایه خود بوده‌ام؛ همان همسایه‌ای که دیشب هدف سرقت واقع شده بود.

بیدارخوابی‌های بسیاری کشیده‌ایم. تا هنوز موفق نشده‌ایم حتا یک دزد را گرفتار کنیم.

مردم از پولیس ناامید اند و فکر می‌کنند که پولیس هم شریک دزد است. امیدوارم چنین نباشد.

تعدادی از همسایه‌ها که پول‌ دارند، دیوارهای خود را دزدگیر نصب کرده‌اند، تعدادی دیگر از گرگ و سگ کمک گرفته‌اند، اما چند همسایه محدود نه دزدگیر دارند و نه هم گرگ و سگ. بیش‌ترین مورد سرقت‌ها در سال‌های اخیر در حویلی همین دست همسایه‌ها رخ داده است.

یکی از همسایه‌ها برایم گفت که یک قلاده سگ بخر. گفت بسیار مهربان است و برای پاسبانی مناسب‌. دیگری از پاسبانی گرگ‌هایش ابراز رضایت کرد و پیشنهاد داد تا گرگ بخرم. حالا من مانده‌ام و دزدانی که معلوم نیست دفعه‌ی بعد چه خواهند کرد.

 

پوسته‌ی خالی از پولیس

در بخش ورودی کوچه ما یک پوسته خالی از پولیس است. چند سال پیش به پیشنهاد مردم ایجاد شده بود و چهار – پنج سرباز پولیس در آن مستقر بودند. امنیت نسبی برقرار بود. در همان هنگام هم دزدان هر چند دیر بعد وارد حویلی‌های مردم می‌شدند و هرچه به چشم‌شان می‌آمد با خود می‌بردند. پولیس انگار با دزدان مشکلی نداشت و یا عمداً نمی‌خواست با آن‌ها درگیر شود.

بعدتر که امرالله صالح بر سریر سرپرستی در وزارت امور داخله تکیه زد، همین چند سرباز را هم از مردم دریغ کرد. پوسته خالی شد. گفتند که گشت‌زنی آغاز می‌شود و پوسته‌ها سیار. برای چند روزی مردم خوش‌بین بودند. گشت‌زنی جریان داشت. دیری نپایید که گشت‌زنی‌ها هم متوقف شد. همان بود که جرایم جنایی اوج گرفت و دمار از روزگار مردم درآورد. این سریال تا هنوز متوقف نشده است.

حالا که مسعود اندرابی سکان‌دار وزارت داخله است، طرح خودش را روی دست گرفته است؛ گشت‌زنی با قطاری از موترهای پولیس در جاده‌های عمومی. این یعنی آقای دزد با‌خبر باش که پولیس آمد! به همین دلیل بسیاری‌ گفته‌اند که اندرابی به آرزوی هیرو بودن در این سریال دست نخواهد یافت. هرچند وزارت داخله از بازداشت‌هایی خبر داده است، اما بازداشت‌ها عملاً اثری روی زنده‌گی مردم و وضعیت ترسناک کابل نگذاشته است.

 

دزدان کی‌ها اند؟

دزدان کابل تا کنون کالبدشکافی و تبارشناسی دقیق نشده‌اند. پولیس هم معلومات دقیق درباره فعالیت و سازمان‌های متعلق به آن‌ها به مردم نداده است. اما مردم بر اساس چشم‌دید خود، دزدان کابل را به دو گروه «شاه‌دزد» و «خس‌دزد» تقسیم کرده‌اند. «شاه‌دزد» افرادی‌اند که برای انجام سرقت از سلاح سبک و سنگین استفاده می‌کنند و از کشتن مردم هم باکی ندارند. به گمان مردم، این گروه از دزدان از حمایت سیاسی افرادی در درون حکومت برخوردار اند. پولیس از رویارویی با آن‌ها می‌ترسند و بعضاً در کار سرقت با آن‌ها مشارکت هم دارند. البته این برداشت مردم عام است.

اما «خس‌دزد» گروهی از دزدان است که بنا بر مشکلاتی دچار انحراف اجتماعی شده‌اند و در دسترس‌ترین روش امرار معاش را در دزدی کردن یافته‌اند. افراد شامل این گروه از معتادان شروع تا کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست و افراد فقیر و بیکار جامعه را در بر می‌گیرند. به گفته مردم، این گروه از دزدان معمولاً با تفنگچه، برچه و چاقو و گاهی با دست خالی دست به سرقت می‌زنند. پولیس به روایت مردم عمدتاً همین طیف از دزدان را تا کنون گرفتار کرده‌ است. 

 

کابل «جهنم» من است

عشقم به کابل پایان یافته است. آب نیست، نان قیمت است، همه چیز «تقلبی» است؛ حتا سیگار و نسوار.

هوای کابل را آلوده کرده‌ایم. سال‌ها می‌شود کاربن‌دای اکساید تنفس می‌کنیم. می‌ترسم آکسیجن در این بزرگ‌شهر جیره‌بندی شود. شاید روزی فرا خواهد رسید که آکسیجن را با پول بخریم.

امنیت نیست. این‌جا پایتخت است. هفته‌ی پیش دزدان مسلح راه برادرم را گرفته بودند. برادرم اما با چابکی از دام دزدان رهیده بود.

شب‌ها با نگرانی به خانه برمی‌گردم. تا رسیدن به خانه، چشم مادر پیرم سفید می‌شود. این سرنوشت مشترک همه‌ی ما است.

انفجار و انتحار در بیخ گوش تک‌تک ما است. فقط خوش‌بخت‌ترین‌ها تا این دم زنده مانده‌اند. این وضعیت واقعاً طاقت‌فرسا است. تحمل آن تاب و توان بسیاری می‌خواهد.

پسرم که هنوز چهار سال دارد، از شلیک گلوله می‌ترسد. هر باری که صدای شلیک گلوله را می‌شنود، وسایل بازی و سرگرمی خود را به کناری می‌نهد و خود را به آغوشم می‌سپارد. در حالی که از ترس در خود می‌پیچد، می‌پرسد که انتحاری شده است؟! حتا شلیک‌های شادیانه برای او پیام‌آور مرگ و ترس است.

اما به هر حال زنده‌گی جاری است؛ هرچند مرگ هم با ما نسبت به رگ گردن نزدیک‌تر است.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن