«گرگ‌ومیش» فلمی که می‌توان دوست داشت

حسین دانش، منتقد فلم – سویدن

«ژان روش» فلم‌ساز و استاد سینمای وریته گفته بود: «عینیت زنده‌گی آن‌قدر ارزش‌مند است که نیازی به روایت اغراق‌آمیز در سینما ندارد. سینما باید عین حقیقت روزمره باشد، مثل یک چشم مشاهده‌گر.»

با آن‌که فلم دوم شهربانو سادات «پرورشگاه» ویژه‌گی‌های متعلق به خودش را دارد و درباره آن به تازه‌گی در«۸صبح» مطلب جداگانه نوشتم، اما فلم «گرگ‌ومیش» او هم برای من از جمله فلم‌هایی است که دوست دارم؛ هم به دلیل نگاه واقع‌گرا و مشاهده‌گر موجود در فلم و هم به دلیل درک خوب شهربانو از زبان سینما و کاربرد آن در نخستین کار سینمایی‌اش.

«گرگ‌ومیش» قبلاً در شصت‌ونهمین دوره از جشنواره کن در سال ۲۰۱۶، جایزه هنر سینما را از بخش «دو هفته کارگردانان» دریافت کرده بود.  شهربانو بیش‌تر با سینمای تجربی سروکار داشته و از سینمای آکادمیک بیرون نیامده است. او از فلم‌سازان خارجی، برخی فلم‌های «انیس وردا» از فلم‌سازان موج نو فرانسه را دوست دارد هر چند فلم‌های خودش تأثیرپذیر از کارهای این فلم‌ساز زن نیست. «انیس وردا» در ماه مارچ امسال در ۹۰ ساله‌گی درگذشت. از فلم‌های افغانی، فلم «بیگانه» ساخته صدیق برمک و «مرد‌ها ره قول اس» ساخته سعید اورکزی را به دلیل واقع‌گرایی و ویژه‌گی‌های خالص افغانی آن‌ها دوست دارد. همین ویژه‌گی‌های خالص زبان و فضای زنده‌گی افغانی را می‌شود در فلم «گرگ‌ومیش» از خود شهربانو هم به خوبی تماشا کرد.

گرگ‌ومیش فلمی است که داستان مشخص و متکی به روش‌های دراماتیک مرسوم ندارد. بیش‌تر بازتاب خاطرات و چشم‌دید‌های فلم‌ساز از روستای محل زنده‌گی‌اش در ولایت بامیان است. فلم تا حدودی متکی به سینمای وریته است و نگاه مشاهده‌گر در سینما را دنبال می‌کند. نگاه مشاهده‌گر شهربانو چارچوب روایی دارد و در مواردی با تخیل و ذهنیت افسانه‌باور، همراه شده است. فلم‌ساز در یک روستای کوچک کوهستانی، زنده‌گی مردم، کودکان و باورهای سنتی در مناطق مرکزی افغانستان را تصویر کرده است.

فلم با مرگ پدر خانواده شروع می‌شود که «قدرت» پسر نوجوان او، شاهد مراسم شست‌وشو و تدفین او است. روستا از هیچ امکاناتی برخوردار نیست. پسران و دختران نوجوان، به جای رفتن به مکتب، رمه‌های بز و گوسفند می‌چرانند و مردان و زنان به کشت کچالو مشغول‌اند. پدر خانواده دفن شده و مردی در تاریکی شب بر سر قبر او قرآن می‌خوانَد. وقتی آیه‌ای درباره شیطان می‌آید، زوزه گرگ را می‌شنویم و سپس تصویر زن عریان و سبزرنگ را که در افسانه‌های مردم روستا به «سبزپری» مشهور است.

روز بعد، زنده‌گی ادامه دارد. «صدیقه»، «قدرت» و دوستش «علی» رمه‌های بز و گوسفند را به دشت و کوه می‌برند. پسرها در جریان چوپانی، پلخمان‌بازی می‌کنند (نوعی نشانه‌گیری با کلوخ و سنگ). دختران نوجوان و پسر‌ها در رودخانه‌ی روستا آب‌بازی می‌کنند. سوداگر دوره‌گرد به روستا آمده و پارچه و نخ و آیینه آورده است. پیرمرد نقال و قصه‌گو برای کودکان و نوجوانان، افسانه گرگ کشمیری را تعریف می‌کند. افسانه‌هایی که ذهن کودکان و حتا بزرگ‌سالان روستا در دنیا واقعی زنده‌گی نیز با آن یکی شده است. فلم به همین ساده‌گی است و شما تنش و کشمکش جدی در آن نمی‌بینید. تنها تنش فلم، حمله گرگ‌ها به گوسفندان، اصابت پلخمان به چشم یکی از بچه‌ها و ترس موجود از آمدن گرگ‌ها در روستا است. این تنش‌ها نیز جزء واقعیت زنده‌گی روزمره مردم روستا است.

تصویر واقعی از زنده‌گی

مهم‌ترین جذابیت فلم «گرگ‌ومیش» برای مخاطب سینما، در نمایش ساده و واقعی زنده‌گی از افغانستان است. تصویر افغانستان در بسیاری از فلم‌ها و رسانه‌های دنیا، بازنمایی و تکرار فضای جنگ و خشونت است، اما دیدن فلمی از زنده‌گی روزمره، آن هم در دورافتاده‌ترین منطقه و در فضای بکر و فارغ از جنگ، قابل تعمق است. فلم شهر بانو کدام روایت کلان فلسفی – سیاسی و یا شعارگونه نیست، بلکه بخشی از عینیت جاری زنده‌گی در دل یک روستای کوهستانی است. فلم فارغ از تصنع‌های رایج است و تا حدودی فضای اتنوگرافیک یا مردم‌شناسانه دارد. در عین حال جذابیت «گرگ‌ومیش» در همان نگاه مشاهده‌گر فلم‌ساز به زنده‌گی مردم است. جذابیت آن در دیالوگ‌های کودکان و نوجوانان، بازنمایی کشش‌های طبیعی جنسی میان نوجوانان و زنده‌گی دشوار در محیط محروم است. مردم روستا آن قدر غرق زنده‌گی هستند که حتا از اخبار جنگ هم بی‌خبر اند؛ اما ترس از گرگ و از دست دادن بز و گوسفند برای‌شان وجود دارد.

افسانه‌های عشقی و محرومیت‌های جنسی

شرق پر از افسانه‌های سحرآمیز، عشقی و یا تمثیلی است و این افسانه‌ها در مناطق روستایی نقش پررنگ‌تری دارند. شهربانو بخشی از زنده‌گی‌اش را در دل همین افسانه‌ها بزرگ شده است. پدرکلانش آخوند بوده و قصه‌های زیادی را تعریف می‌کرده است. راویان قصه‌ها، به راحتی نگاه سکسیستی را در افسانه‌ها بیان می‌کنند اما این موضوع در واقعیت روزمره جامعه ممنوع است. به طور مثال در قصه پری کوه قاف، زیبایی و ویژه‌گی‌های بدن او چنان با ظرافت روایت می‌شود که گویا مخاطب قصه، یک تابلوی تمام عریان از بدن زن را می‌بیند. شهربانو معتقد است که مسایل جنسی در زنده‌گی عادی در افغانستان و جامعه شرقی پنهان و سانسور می‌شود، در حالی که این‌ها در افسانه‌ها و قصه‌هایی که پدران و مادران به فرزندان‌شان می‌گویند، موج می‌زند.

فلم «گرگ‌ومیش» در بخش‌هایی، رویکرد نظاره‌گر به تغیرات هورمونی و جنسی در نوجوانان دارد؛ تغییراتی که در محیط پر از محرومیت جنسی سرباز کرده‌اند. «صدیقه» و «قدرت» هم‌دیگر را دوست دارند اما فضای بسته زنده‌گی مانع آن دو است. «علی» پسر جوان‌تر، به دوستش قدرت از لذت خودش تعریف می‌کند. دختران روستا هم در قصه‌گویی بین خود، روایت تیاترگونه از افسانه‌های عشقی یا ازدواج را اجرا می‌کنند. نگاه حاکم در بخش عمده‌ای از فضای زنده‌گی، نگاه سکسیستی است؛ نگاه تزریق شده‌ای که از کودکی تبلیغ شده است.

هر چند شهربانو معتقد است، که نگاه خاصی به مسایل جنسی در فلم نداشته اما چنین نگاهی در بخش‌هایی از فلم نمایان است. تأکید بر کشش‌های جنسی بین نوجوانان در فلم، تکرار دیالوگ‌های رایج جنسی در افغانستان، نمای نمادین دوشیدن شیر و تلاش مردان روستا برای نزدیکی جنسی گاوهای نر و ماده، نشانه‌هایی از چنین نگاه مشاهده‌گر است. در عین حال خود سبزپری که به صورت تصویر رنگ شده‌ی عریان در چند صحنه ظاهر می‌شود، نماد ذهنی پسران و مردان از بدن زن است.

ترکیب دنیای تخیل و واقعیت

شهربانو در «گرگ‌ومیش» به هیچ وجه دنبال خلق فضای سوریالیستی نیست و اگر چند تصویر عریان و استدیویی از زن افسانه‌ای به نام «سبزپری» و تصویر گرگ کشمیری را می‌بینیم، بیش‌تر برای نمایش ذهنیت افسانه‌باور در بین مردم روستا است. با آن‌که این تصاویر تخیلی، سبک سینمای حقیقت و مطلق مشاهده‌گر را زیر سوال می‌برَد، اما فلم‌ساز، آن را در خدمت روایت فلمش قرار داده است.

قصه «سبزپری» یا تبدیل شدن گرگ کشمیری به یک زن زیبا، چیزی است که در ذهنیت افسانه‌باور روستاییان شکل گرفته است. فلم نشان می‌دهد که مردم روستا در مناطق مرکزی به قصه‌های سحرآمیز و اجنه باور دارند. فلم‌ساز در فلمش به دنبال خرافه‌زدایی، نقد خرافه و یا رد نگاه سنتی و افسانه‌باور نیست و این وظیفه فلم‌ساز هم نیست. او فقط آن‌چه را که در اذهان مردم روستا شکل گرفته و با واقعیت زنده‌گی‌شان یکی شده، تصویر کرده است.

با این حال بخش عمده فلم، نمایش واقعیت ساده و روزمره از زنده‌گی روستا است؛ فضای بکر، وحشی و دست‌نخورده. چهره‌های بازیگران اصلی فلم مانند «قدرت»، «صدیقه»، «علی خان» و دیگران آن‌قدر روستایی و عین حقیقت زنده‌گی آن‌جا است که بیننده را سخت مجذوب فلم می‌کند. کاراکتر «قدرت» با آن موهای بلند و خاک‌خورده روستایی و چهره گرمش از نکات قوت فلم است. نما‌های فلم نیز بسیار ساده، مستندگونه و مشاهده‌گر است و چارچوب سینمای قصه‌گو و صحنه‌پرداز را ندارد. فلم فاقد موسیقی متن است و این به نظرم مهم‌ترین قوت آن است.

فلم‌های سینمای وریته را همان‌گونه که است، باید پذیرفت و نیازی به تفسیر و تعبیر زیاد ندارد. اما پایان فلم گرگ‌ومیش، یک پایان پرمعنا و پُررنج است؛ رنجی که شاید به وضعیت کنونی مردم افغانستان نزدیک باشد. رنج اودیسه بی‌پایان هجرت. گرگ‌ها دشمن گوسفندان روستاییان است ولی اکنون ترسی در راه است. بچه‌های چوپان با رمه‌های بز و گوسفند از کوه و دره به روستا برگشته‌اند، اما روستاییان با ترس و اضطراب بار زنده‌گی‌شان را جمع کرده‌اند؛ چرا که این بار، خبر آمدن نظامی‌ها و افراد مسلح به منطقه رسیده و همه باید روستا را ترک کنند تا زنده بمانند.

فلم ساده، تولید دشوار

فلم‌های ساده که متکی به سینمای حقیقت است، دشوارترین فلم‌ها است؛ هم از نظر کار با بازیگران غیر حرفه‌ای و ناآشنا با قواعد سینما و هم از نظر ظرافت‌های ساده‌گی و واقعی بودن فضا. پروسه تولید چنین فلم‌هایی با مشکلات زیادی روبه‌رو است که شهربانو سادات نیز با آن مواجه بوده است. او به خوبی توانسته از افراد غیر حرفه‌ای و مردم بومی روستا، بازی طبیعی و خوب بگیرد. بازی بچه‌ها بسیار روان و عین زنده‌گی واقعی آن‌ها است و شهربانو رابطه عمیقی با همه‌شان برقرار کرده است.

گرگ‌ومیش به دلیل تأکید تهیه‌کننده دنمارکی، به جای افغانستان در تاجیکستان تصویربرداری شده است. هرچند وضع امنیتی در مناطق مرکزی افغانستان خوب است، اما مشکل عدم بیمه در بیش‌تر شرکت‌های غربی برای پروژه‌های فلم در افغانستان وجود دارد. از این رو گروه تولید مجبور شدند خانه‌های شبیه بامیان را در کوه‌های تاجیکستان بسازند و ۳۸ بازیگر را به آن‌جا منتقل کنند. هر چند فلم‌ساز تلاش کرده فضا را ایجاد کند اما خانه‌ها و فضای اصلی در بامیان و اطراف آن را به راحتی نمی‌شود در جایی دیگری بازسازی کرد.

با وجود این‌که گاهی برخی شرکت‌های خارجی، فلم را در داخل افغانستان و مناطق امن آن تولید کرده‌اند، اما طی چند سال اخیر، بازسازی فضای افغانستان در تاجیکستان و یا کشورهایی مانند مراکش، تبدیل به یک روند عادی شده است. این کار ضمن این‌که می‌تواند ضربه‌ای به ساختار و فضای واقعی فلم‌ها بزند، باعث دور شدن سرمایه تولید فلم از افغانستان و جذب نیروی کار در همان کشور‌ها می‌گردد. در عین حال اروپایی‌ها نیز در صدد دور زدن سرمایه استند و برای برخی آن‌ها مهم نیست که فضا کاملاً اصلی باشد. به باور نگارنده، فلم‌ساز افغان می‌تواند تسلیم تهیه‌کننده غربی نشود. باید به یاد داشت که نمی‌توان به راحتی، مغاره‌های کوه و فضای بامیان، هرات یا بلخ و کوچه‌های شهر کهنه کابل را در مراکش یا کشور‌های نزدیک پیدا و بازسازی کرد یا وسایل اصلی صحنه را در آن‌جا یافت. ممکن است با هزینه‌ی بسیار کلان جایی را شبیه‌سازی کرد، اما با آن هزینه می‌شود چند فلم دیگر در خود افغانستان ساخت.

شهربانو سادات با ساخت اولین فلم بلندش تجربه‌ی بزرگی را به دست آورد. سینمای تجربی او، سینمایی است که می‌تواند با بسیاری از مخاطبان سینما در داخل و بیرون از مرز‌ها ارتباط برقرار کند.

Comments are closed.