آریانا سعید، آوازخوان در کنسرتی در شهر ملبورن آسترالیا پیشنهاد ازدواج حسیب سائد، مدیر برنامه‌های هنری‌اش را زیر بارانی از هلهله و شور هوادارانش پذیرفت.

شمار زیادی در شبکه‌های اجتماعی با ذوق‌زدگی به آریانا شادباش گفتند، شماری هم گفتند این حرکت مثل دیگر عملکردهای سلیبریتی‌ها تبلیغاتی و ساختگی است؛ اکتی است دروغین فقط برای جذب توجه کمره‌ها و جمع‌کردن لایک در فیس‌بوک. شمار دیگری هم در برابر این حرکت، سلاح سنت‌ها را پر گلوله کردند. مثل ماجرایی که بین همراهان من در موتر شهری اتفاق افتاد.

در چوکی پیش روی بانوی جوانی نشسته است و در چوکی پشت سر، در کنار من دو مرد. اولی با ریشی دراز و سفید و دومی همزاد جوان‌تر اولی.

رادیو روشن می‌شود. مجری می‌گوید «آهنگی می‌شنویم از آریانا سعید، عروس افغانستان.» پیرمرد پوزخندی می‌زند. می‌گوید: «در زمان ما حرمت همه‌چیز محفوظ بود. شرم و حیایی بود. ما روی نداشتیم به پدر ما بگوییم کی را برای ما بگیرد و کی را نگیرد.» گوشکی را به گوشم می‌زنم. شعرهای احمد شاملو را می‌شنوم. صدای پیر مرد همچنان به گوشم می‌رسد: «در زمان ما پدر و مادر می‌آمدند و می‌گفتند دختران فلانی را برایت می‌گیریم.» هوا به شدت گرم است. شیشه‌ی موتر را پایین می‌کنم «…ما چیزی نمی‌گفتیم. معنای سکوت رضایت بود. می‌رفتند و دختر را به خانه می‌آوردند.» آواز شاملو به دادم می‌رسد: «دختران دشت، دختران انتظار، دختران امید تنگ در دشت بی‌کران و آرزوهای بیکران» شاملو این شعر را برای دختران ترکمن سروده است، اما می‌توان آن را برای هر زنی در شرق خواند. چه برای دختری که در چوکی اول موتر نشسته و به دانشگاه می‌رود، چه به زنی که در روستای دوردست در مزرعه‌ای کار می‌کند، چه برای دختران انتظار در آرزوی خواستگار ایده‌آل، چه به خاله تاج‌بیگم، همسر کاکا داراب که دوازده فرزند دارد و از بامداد تا بیگاه برای بقای فرزندانش کار می‌کند؛ خاله‌تاج بیگم که کارگری است بدون مزد، بیمه، مرخصی، بازنشستگی و حقوق کارگری. او برای فرزندانش غذا آماده می‌کند، ظرف‌ها و کالای‌شان را می‌شوید، لباس‌های‌شان را می‌دوزد، خانه را پاک می‌کند و هیچ روزی کسی از او تشکری نمی‌کند. هنوز آواز شاملو در گوشم هست: «از زره جامه‌ی‌تان اگر بشکوفید

باد دیوانه

یال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد.

زره می‌تواند حجاب باشد، می‌تواند سنت‌هایی باشد که مثل سنگی بزرگ بر روی بذر گلی افتاده و آن را مجال شکفتن نمی‌دهد. به تعبیر شاملو آنان‌ به‌ جوانه‌های‌ کوچکی‌ می‌مانند که‌ زیر زره‌ آهنینی‌ از تعصبات‌ محبوس اند. اگر از زیر این‌ زره‌ بدر آیند، همه‌ی ‌تمناها و توقعات‌ بیدار می‌شود. بسان‌ یال‌ بلند اسبی‌ وحشی‌ که‌ از نفس‌ بادی‌ عاصی‌ آشفته‌ شود.

اعتراض دختری که در چوکی پیش روی موتر نشسته ناگاه مرا به خود می‌آورد. ظاهراً صحبت‌های پیر مرد تا همین حالا ادامه یافته و خلق دختر را تنگ کرده است. دختر می‌گوید «چرا باید به خودتان حق بدهید در خصوصی‌ترین مورد زندگی یک زن دخالت کنید؟ آریانا سعید حق دارد با شناختی که از آن پسر دارد او را بپذیرد یا نپذیرد. آن‌ها حق دارند شیوه‌ی زندگی خودشان را خود انتخاب کنند. شیوه‌ی خواستگاری آریانا چه آسیبی به شما رسانده؟» مرد می‌گوید: «این کارها پروژه‌‌ای است برای انحراف اخلاق جامعه. پس از این حرکت، ممکن است در پوهنتون، سرک، راه مکتب یا بازار مردی به خودش اجازه بدهد که پیش روی تو زانو بزند و بی‌شرمانه برایت پیشنهاد عشق و عاشقی بدهد. این اتفاق ممکن است برای دختر خود من هم بیفتد.» دختر می‌گوید: «مطمینم که به دختر شما چنین اتفاقی نمی‌افتد. دختر شما حتمی تا حال از شما یاد گرفته که انتظار بنشیند. بنشیند که شما برایش سرنوشتش را تعیین کنید. مطمینم شما دختران‌تان را در تاق بلندی هفت‌پوش کرده گذاشته‌اید که نظر آفتاب و مهتاب به رویش نیفتد.» “دختران رود گل‌آلود

دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود

دختران عشق‌های دور

روز سکوت و کار

شب‌های خستگی”

خاله تاج‌بیگم می‌گفت: «شب که در بستر می‌افتم بخشی از وجودم فلج می‌شود. همان بخش‌هایی که روز بیشتر فعالیت می‌کنند بدل به سنگ می‌شوند، فردا چشم‌هایم و ذهنم بیدار می‌شوند، اما این اعضا نه. این اعضا را کم کم تحریک می‌کنم و تمرین می‌کنم تا این‌که پس از چند دقیقه به هوش می‌آیند و حرکت می‌کنند.» “دختران روز بی‌خستگی دویدن

شب

سر شکستگی”

مرد جوان می‌گوید: «ببین خواهر، منظور پدرجان این است که ما به سنت‌های جامعه‌ی خود احترام بگذاریم و مطابق اصول و مقررات دین و فرهنگ افغانی خود ما رفتار کنیم. شایسته‌تر و بهتر آن است که دختر با قدر و عزت در خانه‌ی خودش باشد تا این‌که خواستگار در خانه، نزد والدین دختر برای عرضه‌ی تقاضا و درخواستش بیاید و پدر و مادر در مشوره با بزرگان خانواده و خود دختر در مورد پسر تحقیق کند و پس از تحقیق در این مورد تصمیم بگیرند.» دختر می‌گوید: «هم دختر و هم پسر حق دارند پیش از این پروسه همدیگر را بشناسند، در مورد علایق و خواست‌های یکدیگر با همدیگر گپ بزنند و به توافق برسند.» صدای دختر در این هنگام به لرزه می‌افتد. لرزه‌ای که کلمه به کلمه بیشتر می‌شود. به راننده می‌گوید: «همین جا پیاده می‌شوم.»

“در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق

در رقص راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام

آتش‌زدای کام

بازوان فواره‌ای‌تان را خواهید برفراشت؟

 

افسوس!

موها، نگاه‌ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاریک می‌کنند

 

دختران رفت‌وآمد در دشت مه‌زده

دختران شرم

شبنم

افتادگی

رمه

دختر پیاده شده است. پیر مرد می‌گوید: «در عمرم زنی به این بی‌حیایی ندیده بودم. ادامه می‌دهد خوب شد این را دیدم که سر زن خود شکر بکشم.» و می‌خندد.

پستان‌تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب‌های‌تان کدام شما

لب‌های‌تان کدام

بگویید

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه‌ای؟

 

شب‌های تار نم‌نم باران _که نیست کار _

اکنون کدام یک ز شما

بیدار می‌مانید

در بستر خشونت نومیدی

در بستر فشرده‌ی دل‌تنگی

ترجیح می‌دهم چیزی نگویم. چشمم را می‌بندم سیمای بسیاری از زنانی که می‌شناسم از پیش چشمم می‌گذرد: مادرم، خواهرانم، خاله تاج‌بیگم، آریانا سعید، دخترهای فیلم‌ها… و دختری که پیشتر از موتر پیاده شد. شاملو همچنان می‌خواند:

“بین شما

-بگویید!-

بین شما کدام

صیقل می‌دهید

سلاح آبایی را

برای

روز انتقام؟

دیدگاه are closed.