«مادر بلند شو»؛ شاک عمیق و وضعیت وخیم «عایشه» و «ملکه»

آسیه حمزه‌ای

با یک صدای مهیب، ده‌ها روایت تکان‌دهنده و غم‌انگیز برای مردم این سرزمین خلق می‌شود. در یک چشم به هم زدن، عمود خوشی‌های روزمره فرو می‌ریزد و بعد از آن هرچه هست، نیم‌بند امیدی است برای روزهای پس از غم، که شاید غم‌ها به سر آید…

یکی از آن روایت‌ها در همین روزهای اخیر رقم خورد. چیزی شبیه مرگ تدریجی که امان اعضای خانواده را بریده است. حکایت عجیبی است که مجبوریم از نمُردن خوش باشیم و به زخمی شدن راضی؛ خوشی بکشیم هر چند درد و ترس با هم عجین شود و سایه بیندازد روی کودک و بزرگ خانواده. کسی نمیرد، ولی اتفاقاتی رخ دهد که روزی هزار بار همه بمیرند و زنده شوند از ابهام روزهای آینده، از چه می‌شودها و چه خواهد شدها!

تمام این حس زمانی القا شد که با چشم‌هایم، سبزه‌گل را با پای قطع شده‌اش در بستر شفاخانه دیدم، چهره‌های معصوم و ترسیده عایشه و ملکه را دیدم در حالی که اشک‌ها با خون یک‌جای شده از گونه‌های پر از خاک‌شان سرازیر بود و وای از حس تلخ دیدن مریم ۲۲ ساله روی تخت شفاخانه‌ای که پس از چندین روز کم‌کم به هوش آمده اما خوب نیست… نه روحش و نه جسمش.

همه چیز تا چند روز پیش خوب بود. تا سوم حوت، تا همان یک‌شنبه، تا پیش از ساعت ۴:۲۰ بعد از چاشت. سبزه‌گل که مادرکلان عایشه و ملکه است، همراه دخترش مریم (خاله کودکان) برای انجام تست شکر از خانه بیرون شدند. فاصله خانه تا لابراتوار فقط ۱۰ دقیقه بود و همه چیز در همان مسیر کوتاه ۱۰ دقیقه‌ای رخ داد. صدایی هولناک در چهارراهی برکی، گردوخاک شدید ناشی از انفجار و سبزه‌گل که گوشه‌ای افتاد، مریم گوشه‌ای دیگر و عایشه و ملکه ترسان و لرزان با روی خاک‌آلود و خونین که ملتمسانه فریاد می‌زدند… «مادر بلند شو» (کودکان به مادرکلان خود مادر می‌گویند).

انفجار حوالی خانه رخ داد و همین باعث شد همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها، کودکان را زود شناسایی کنند و به اهل خانواده خبر دهند. همه شاک دیده بودند، از همه بیشتر مادر عایشه و ملکه که چهار عزیزش در انفجار حادثه آسیب دیده بودند، مادرش، خواهرش و دو کودک معصومش. هر چهار زخمی به شفاخانه منتقل شدند. سبزه‌گل را به دلیل شدت خون‌ریزی و وضعیت وخیمش به شفاخانه ایمرجنسی می‌برند، مریم را به شفاخانه وزیر اکبر خان و دو کودک را به شفاخانه صحت طفل.

بلوایی در دل اهل خانواده برخاسته بود که با دیدن ویدیوهای لحظات پس از انفجار و گریه و التماس معصومانه عایشه و ملکه برای بلند شدن مادر، در شبکه‌های اجتماعی، ثانیه به ثانیه بدتر می‌شد. ناخوش‌تر، نگران‌تر. دلواپسی‌ها بیش‌تر شد، وقتی حال هیچ یک از چهار زخمی خوب نبود. اقوام و دوستان تقسیم شدند میان شفاخانه‌ها. بخشی از دلواپسی پشت دروازه شفاخانه ایمرجنسی شدت گرفت، وقتی داکتران چیزی نمی‌گفتند. فقط معلوم بود شرایط بحرانی است و زخم آن‌قدر عمیق که پای سبزه‌گل، مادرکلان اطفال، برای همیشه قطع شد.

همان شب مریم و دو طفل به شفاخانه امنیت منتقل شدند. مشکل عایشه و ملکه جراحت‌های سطحی بدن نبود، بلکه شاک عمیقی بود که به روح و روان آنها وارد شد. جیغ‌های ممتد، پر از ترس. ناآرامی‌های شبانه‌روزی که هر روز بدتر می‌شود و رو به وخامت.

با «حکیم سعیدی»، کاکای کودکان که گپ می‌زدم، بغض کرده بود. می‌گفت: «نمی‌دانیم به کدام‌شان برسیم. غم قطع پای مادر کم چیز نیست، خودش هنوز بی‌هوش است و خبر نداره پایش قطع شده. وضعیت مریم نامعلوم است و بعد از چند روز کمی به هوش آمده و عایشه و ملکه که هیچ…» می‌گرید، ادامه اما می‌دهد: «دو روز است عایشه و ملکه از شفاخانه رخصت شده‌اند، اما چه رخصت شدنی؟ وضعیت روحی و شاک وارد شده به هردوی‌شان خیلی وخیم است. نه شب و نه روز یک دقیقه آرام نمی‌گیرن. ترس تمام جان‌شان ره گرفته. فقط جیغ می‌زنند، جیغ پشت جیغ…. فردا دوباره منتقل‌شان می‌کنیم به شفاخانه.»

می‌گوید: «به چه دل خوش کنیم؟ به صلح؟ کدام صلح؟ همی صلح است؟ همی آرامش است که ما داریم؟ کی می‌تانه خوده جای ما بانه؟ چند زخمی با وضعیت وخیم در چند شفاخانه. اتفاقی که خیلی با مرگ تدریجی فرقی ندارد. همی دخترک‌ها کلان شون، او صحنه پر از دهشت از یادشان می‌ره؟ چه وقت فراموش می‌کنن؟ یک روز دگه؟ ۱۰ روز دگه؟ یک سال یا چند سال دگه؟ هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنن. همی زخم دگه خوب نمی‌شه. یعنی چه؟ پیش خانه این اتفاق افتاده، یعنی ما حتا از دروازه خانه خود بیرون رفته نمی‌تانیم. همی صلح است؟»

چند روز از انفجار چهارراهی برکی گذشته، زخمی‌ها نفس می‌کشند، اما اهل خانه روزی هزار بار می‌میرند و زنده می‌شوند از ترس فردا… مادر اگر بفهمد پایش قطع شده… مریم اگر خوب نشود… عایشه و ملکه اگر خوب نشوند… فردا چه خواهد شد؟

دکمه بازگشت به بالا
بستن