بازیکنان فوتسال؛ از مردکاری در ایران تا نایب‌قهرمانی در آسیا

بازیکنان فوتسال، در آپارتمان‌شان – حسن آذرمهر – هشت صبح

حسن آذرمهر

در بازی تیم فوتسال زیر بیست سال افغانستان مقابل اندونیزیا، مجری تلویزیون داد زد: گول چهارم برای افغانستان… داوود یوسفی!

جمعیتی از هواداران افغان از زمین کنده شدند، ورزشگاه فوتسال از سروصدا منفجر شد، کمره‌ها روی داوود زوم کردند و در تایم‌لاین‌های فیس‌بوک نوشته شد: گووول! اما کم‌تر کسی خبر داشت که در سوی دیگر زنده‌گی داوود چه سختی‌ها انبار شده است.

ستاره‌هایی که افغانستان را در سطح نایب قهرمانی آسیا بالا بردند، فرزندان سختی‌های روزگار اند. آن‌ها سال‌ها است در ایران بار مهاجرت بردوش دارند و تلخی تبعیض می‌چشند. هر کدام از این بچه‌های زیر ۲۰ سال، مسوولیت‌های بزرگی بر شانه حمل می‌کنند و برای چرخاندن چرخه‌ی روزگار، شاق‌ترین کارها را انجام می‌دهند. آن‌ها لحظه‌های تمرین فوتسال‌شان را از کارفرمایان‌شان با التماس به دست می‌آورند.

بازیکنان تیم ملی فوتسال زیر بیست سال، در آپارتمان‌شان در پل سرخ – حسن آذرمهر – هشت صبح

من دو روز پیش از پرواز بچه‌ها به طرف ایران در جست‌وجوی‌ آن‌ها برآمدم. می‌خواستم چیزهایی در مورد زنده‌گی‌شان بدانم و بنویسم اما انتظار نداشتم آن همه سختی را پشت هاله‌ای از موفقیت پیدا کنم.

کارمندان فدراسیون فوتبال (با اندکی اکراه) شماره‌ی تماس مُحَرم‌علی جعفری کاپیتان تیم را به من دادند. محرم گفت که «ما در پل سرخ استیم». بلافاصله برای عصر با او قرار گذاشتم.

نزدیک‌های شام، بچه‌ها را در آپارتمانی در همان حوالی پیدا کردم. از حسین موسوی، آقای گول و سیدرضا حسینی، دروازه‌بان دوم تیم خبری نبود. سایر بچه‌ها در سالون پذیرایی هر کس در گوشه‌ای به دیواری تکیه داده و در گوشی‌های‌شان مصروف بودند. دم دروازه‌ی آشپزخانه پر بود از کرمچ‌های فوتسالیِ که از میان ۴۷ کشور آسیایی مقام دوم را برای افغانستان به ارمغان آورده بودند.

نخستین حرفی که به میان آمد، در مورد انفجار دو هفته پیش پل محمودخان بود. این انفجار در نزدیکی فدراسیون فوتبال اتفاق افتاد. از حرف‌های بچه‌ها پیدا بود که آن روز بسیار وارخطا شده بودند. برای آن‌ها که دو سه بار بیش‌تر به افغانستان نیامده‌اند، این اولین طعم انفجاری بود که می‌چشیدند. جواد صفری، دروازه‌بان تیم به خنده گفت: «خوش‌مزه بود!»

از آن روز که خوابگاه بچه‌ها در فدراسیون به مشکل برخورد، یکی از اقارب بچه‌ها این آپارتمان را برای‌شان به امانت داد. فدراسیون فوتبال و دولت، هیچ توجهی در این قسمت نکردند. داوود می‌گفت: «شاید فدراسیون اصلاً خبر نداشته باشد ما کجا زنده‌گی می‌کنیم.»

جواد صفری، دروازه‌بان تیم روی پیراهنی امضا می‌کند – حسن آذرمهر – هشت صبح

بازیکنان تیم فوتسال زیر ۲۰ سال افغانستان نزدیک به سه هفته بود که در کابل بودند. در برنامه‌ها هم دعوت شده بودند. رییس جمهور هم مبلغی را به عنوان تقدیر، به آن‌ها اعطا کرده بود. کسانی هم با آن‌ها عکس گرفته و برای‌شان یک تقدیرنامه خشک و خالی داده بوند.

اما دیگر پروسه‌ی استقبال تمام شده بود. باید به خانه‌های‌شان اما در کشور دیگر بر می‌گشتند. به واقعیت روزمره‌ی زنده‌گی. درست مانند این‌که روز چهارم عید سر کار بر می‌گردی. آن‌ها از وطنی که برای آن مدال افتخار آورده بودند، ناگزیر به کشوری بر می‌گشتند که از آن مدال را ربوده بودند. باید به پارادوکس هجرت بر می گشتند.

یکی از بچه‌ها گفت: «ما انتظار داشتیم همین‌جا برای ما شرایط را فراهم کنند تا همین چند سال را که از زنده‌گی عقب افتاده‌ایم و همه چیز را روی فوتسال گذاشته‌ایم جبران شود. این طوری هم خوب نیست که آدم دوم آسیا شود، باز هم برگردد سر کار خود در مهاجرت.»

اما از این حرف‌ها خبری نبود. فدراسیون فوتبال، برای صبح روز سه‌شنبه ۲۵ سرطان برای‌شان تکت گرفته بود. آن‌ها باید بر می‌گشتند که دوباره داوود یوسفی به مردکاری برود، علی جعفری خوازه ببندد، جواد صفری خیاطی کند، مُحَرم‌علی جعفری روزانه ۱۴ ساعت را در دکانی شاگردی کند، علی عرب‌زاده با برادرش سر مزرعه برود و در بهترین حالت مجتبی محمدی شاگرد دکان پدرش باشد.

مُحَرم‌علی گفت: «همین حالا که برمی‌گردیم، اگر صاحب‌کاران ما دوباره ما را بپذیرند کلان نعمت است.»

این حرف از آن‌جا مصداق پیدا می‌کرد که بار قبل که داوود یوسفی برای دور مقدماتی به کابل آمده بود، در برگشت کارش را از دست داده بود.

خانه‌ی داوود فعلاً در تهران است. او قصه می‌کند، یک سال پیش وقتی بار اول استاد رزاق برای انتخاب بازیکنان تیم ملی به ایران آمد، من از ساعت هفت صبح تا پنج عصر در یک ساختمان خشت بالا می‌کردم. «ساعت پنج وقتی کار تعطیل می‌شد، دیگر می‌افتادم. نمی‌شد که تمرین کنم. اما باز هم کمی سختی کشیدم و خدا را شکر در تیم ملی انتخاب شدم.»

داوود یوسفی در جریان کار در یک مزرعه در ایران – آلبوم شخصی داوود

بازیکنان تیم ملی فوتسال می‌گویند ما همه از همت خودمان و به کمک استاد رزاق به این‌جا رسیدیم. فدراسیون فوتبال هیچ توجهی به ما نکرده است.

فدراسیون باید دو ماه پیش از شروع مسابقات بچه‌های تیم فوتسال را به کابل می‌خواست تا تمرینات را در کمپ‌های تمرینی، شروع کنند. اما در نهایت امر هیچ خبری از این برنامه نمی‌شود. استاد رزاق، مربی تیم به بازیکنانش زنگ می‌زند که فدراسیون، تمویل‌کننده پیدا نکرده، پس سفر کابل‌تان به هم خورده است. در نهایت امر، بچه‌ها ۲۰ روز پیش از شروع مسابقات به همت خودشان و به مربی‌گری رزاق ممرک تمرینات را در ایران شروع می‌کنند.

این در حالی است که به قول استاد رزاق، مربی تیم، تیم جاپان، که در بازی نهایی در برابر افغانستان قرار گرفت، به لحاظ امکانات مجهزترین تیم در سطح آسیا است. تیم جاپان حتا از تیم‌های چون جرمنی، اسپانیا و برازیل که بسیار روی فوتسال تاکید دارند، امکانات بهتر دارد. آن‌ها تنها برای قهرمانی همین رقابت‌ها دو سال تمرین داشتند. تیم جاپان بیست و چند بازی ملی دوستانه با کشورهای دیگر انجام داد تا به لحاظ روانی آماده‌گی داشته باشد، اما در این طرف بازیکنان تیم افغانستان تنها بیست روز پیش از آغاز مسابقات از کارگری خودشان را خلاص کردند، تا آماده‌گی بگیرند.

از راست به چپ؛ داوود یوسفی، سید رضا حسینی و علی عرب‌زاده – آلبوم شخصی داوود یوسفی

جواد صفری نگاه گرمی به سوی من دارد. او که دروازه‌بان تیم است، بخش بزرگی از افتخار پیروزی‌ها را نصیب می‌شود. جواد در تهران در یک خیاطی کار می‌کند. او روزانه ساعت هشت صبح سر کار می‌رود و تا ساعت هشت شب چرخ خیاطی می‌چرخاند. کار روزانه‌ی ۱۲ ساعت، توانایی هر انسانی را می‌گیرد اما جواد به علاوه‌ی آن، تمرینات فوتسالش را انجام می‌دهد و کشوری را به نایب‌قهرمانی می‌رساند.

او می‌گوید: «ما هفته‌ی کم‌کمش باید سه بار تمرین کنیم. کار من هم که روزانه ۱۲ ساعت است. یک شب در میان که تمرین می‌کنیم، شب دیگر را دو ساعت بیش‌تر کار می‌کنم. بعد خوابم نیست، استراحت ندارم. اما اگر معاش داشته باشیم خوب می‌شود، حداقل می‌توانیم یک کتانی سالونی (کرمچ) بخریم. ما جوان استیم و در آینده می‌توانیم به درد تیم فوتسال بزرگ‌سالان بخوریم.»

درخواست معاش، کم‌ترین چیزی است که بازیکنان تیم ملی فوتسال از دولت افغانستان دارند. اما فدراسیون فوتبال با بسیار خون‌سردی می‌گوید که در قانون هیچ کشوری نیست که بازیکنان تیم ملی، معاش دریافت کنند.

علی عرب‌زاده بازیکن مرکزی در سمت چپ است. او در این رقابت‌ها سه گول زده و پاس‌های بسیار تخنیکی داده است. علی در شیراز به همراه برادرش در مزرعه کار می‌کند. او می‌گوید: «یک معاش داشته باشیم که بتانیم ورزش‌مانه در ایران ادامه بدهیم یا نه؟ شرایط ایران را هم که می‌دانید، تحریم و گرانی است، در ایران یک روز اگر کار نکنی گشنه می‌مانی.»

داوود یوسفی و علی عرب‌زاده – حسن آذرمهر – هشت صبح

در سایر کشورها بازی‌کنان ملی پوش بر اساس قراردادی که با کلپ‌های خصوصی دارند، معاش خوبی می‌گیرند. آن‌ها وقتی مدال می‌آورند مبالغ هنگفتی از سوی دولت دریافت می‌کنند و حتا برای بودوباش می‌توانند از خانه‌های دولتی استفاده کنند. اما بچه‌های ملی‌پوش افغانستان از مدرک فوتسال‌شان هیچ درآمدی ندارند. آن‌ها در ایران، کشوری که تا خرخره غرق تورم است، کار می‌کنند و مخارج روزگار می‌پردازند. به این لحاظ شرایط بازیکنان تیم ملی فوتسال افغانستان واقعاً استثنایی است. رزاق ممرک می‌گوید که ما این موضوع را درک می‌کنیم: «ما طرح دادیم که قانونی از سوی پارلمان پاس شود تا بر اساس آن ملی‌پوشان ما صاحب معاش گردند اما دولت به حرف‌های ما زیاد توجه ندارد.»

در کشوری مانند افغانستان که عناصری مانند «شادی» و «امید» دیرزمانی است از میان مردم رخت بربسته، به باور بسیاری‌ها خوب است دولت، کوشش کند که مردم هر چه بیش‌تر شاد و امیدوار باشند. تجربه‌ی چند سال گذشته نشان می‌دهد که پیروزی‌هایی که قهرمانان ورزش به دست آورده‌اند در این زمینه بسیار مؤثر واقع شده است. مردم پس از هر پیروزی به خیابان‌ها ریخته‌اند و دور از بحث قوم و مذهب با هم‌دیگر شادی کرده‌اند. ورزش، بیش‌تر از هر برنامه و طرح دیگر اقوام را به هم نزدیک ساخته است. اما به نظر می‌رسد حکومت در غوغای برنامه‌ی پُرهزینه‌ی ۱۰۰ ساله‌گی استقلال و یک‌پارچه‌سازی ملت، دست‌آورد بازیکنان فوتسال را جدی نگرفته است.

از سوی دیگر رزاق ممرک می‌گوید که دید تبعیض‌آمیز نسبت به رشته‌های ورزشی وجود دارد. به گفته‌ی او وقتی سال ۲۰۱۳ بازیکنان تیم ملی فوتبال، قهرمان جنوب آسیا شدند، از سوی رییس جمهور کرزی برای هر کدام‌شان یک آپارتمان در «شهرک امارات» داده شد،‌ یا بازیکنان تیم ملی کرکت برای هر پیروزی‌شان مبالغ بسیار هنگفتی هم از سوی دولت و هم از سوی تاجران دریافت می‌کنند. اما این برخوردها در برابر تیم ملی فوتسال متفاوت است و برای وضعیت روانی بازیکنان که هنوز جوان استند، زیاد مناسب واقع نمی‌شود.

بازیکنان هم از این موضوع شکایت دارند. آن‌ها می‌گویند که خوب نیست همه برای یک کشور مدال بیاوریم ولی مورد دو گونه برخورد قرار بگیریم.

بازیکنان فوتسال پس از پیروزی در برابر اندونیزیا – گوگل

اما فدراسیون فوتبال حتا در قسمت مصارف مربوط به خورد و خوراک تیم فوتسال بی‌توجهی کرده است.

مجتبی محمدی گفت: «فقط موقعی که قهرمان می‌شوی توجه می‌کنند. آن را هم به این دلیل که خودشان صاحب نام می‌شوند. ببین! ما از روزی که مدال آوردیم تا الان صبحانه نخورده‌ایم.»

عرب‌زاده حرف او را قطع کرد: «ما می‌خوابیم. می‌خوابیم که چاشت بیدار شویم. نان چاشت را هم از جیب خودمان می‌خوریم. حالا شب شاید گاهی ما را جایی دعوت کنند اما بعضی وقتا نان شب را هم خودمان می‌خریم.»

رزاق ممرک می‌گوید که به ارتباط اتهامات چند ماه قبل که بر کرام‌الدین کرام، رییس فدراسیون فوتبال وارد شد، پول این فدراسیون چندین ماه است که بلاک گردیده است. کارمندان این فدراسیون هم چندین ماه است که معاشی دریافت نکرده‌اند و حتا آقای یوسف کارگر، سرپرست فدراسیون فوتبال مبلغی را از جیب خود برای دریافت تکت بازیکنان پرداخت کرده است. بنا بر این در پذیرایی بازیکنان فوتسال کوتاهی صورت گرفته است.

اما بچه‌ها از سفرهای قبلی‌شان نیز شکایت دارند. جواد صفری می‌گوید که ما برای دور اول رقابت‌های فوتسال که سال ۲۰۱۶ به افغانستان آمدیم، شرایط بسیار بدی داشتیم: «ما چهارده نفر بودیم، برای هفت نفر دوشک و پتو داشتیم، بنا بر این این‌گونه ورقی می‌خوابیدیم [با دستش شاره می‌کند]. بخاری هم که نداشتیم. سه ماه غذا خوردیم، اما کسی نبود پول غذای ما را پرداخت کند.»

به علاوه‌ی این‌ها، موانع بدتری هم هستند که همواره خار پای بچه‌های فوتسال بوده‌اند.

تبعیض نژادی که مردم ایران نسبت به افغان‌ها دارند، راه آن‌ها را چندین برابر ناهموار ساخته است. این بازیکنان در جامعه‌ی ایران همیشه به عنوان کسانی دیده می‌شود که اجازه‌ی پیش‌رفت ندارد.

مرتضی حیدری یکی از بازیکنانی است که به دلیل همین تبعیض‌ها از جامعه‌ی ایران دل‌زده شده است. او اکنون در هرات شاگرد یک مغازه است و زنده‌گی مجردی می‌کند. مرتضی هرچند وقت یک‌بار برای دیدن پدر و مادرش به ایران می‌رود.

مرتضی حیدری به دنبال حسین موسوی که توپ را وارد دروازه‌ی حریف کرده است – گوگل

باری مُحَرم علی، برای شش ماه در لیگ برتر ایران بازی کرد. لیگ برتر ایران، لیگ معتبری است و افغان‌ها خیلی کم می‌توانند به آن راه پیدا کنند.

محرم می‌گوید: «روزی در جریان صحبت‌ها، مربی به من گفت: گوش‌هایت را ببند محرم. من گفتم راحت باشید استاد. مربی اصرار کرد اما من ساده گرفتم. بعد مربی روی خود را طرف هم‌قطاران ایرانی من کرد و گفت بچه‌ها، افغانی‌بازی نکنید. حرف او بسیار مرا خرد کرد. من بازیکنش بودم و او می‌توانست بگوید کلنگی‌بازی نکنید، یا محلی‌بازی نکنید اما این تبعیض همیشه بین ایرانی‌ها است که افغان‌ها را کم بزنند.»

عرب‌زاده می‌گوید: «بچه‌های ایرانی می‌دانستند که استعداد دارم اما تا توپ به پای من می‌رسید، مرا تمسخر می‌کردند.»

سایر بچه‌ها هم از حکایت‌های تبعیض‌آمیز، شکایت‌ها دارند.

از سوی دیگر خانواده‌ی اکثر بازیکنان هم با فوتسال آن‌ها زیاد موافق نیستند. علی عرب‌زاده با لحن خاص و به خنده می‌گوید: «خانواده‌ام می‌پرسد، علی تو اکنون بازی‌کن تیم ملی هم شدی، پولت کو؟»

مُحَرم علی با این‌که در ۱۲ ساله‌گی در منطقه‌ی ورامین و از میان چهل تیم، فنی‌ترین بازیکن شناخته شده بود، باز هم خانواده‌اش زیاد با فوتبالش موافق نبودند. محرم در همان زمان یک سکه طلا دریافت می‌کند که برای چند سال آن را نگه می‌دارد اما وقتی آن را می‌فروشد، می‌داند ارزش چندانی نداشته است.

محرم، در یک خانواده‌ی هفت نفری زنده‌گی می‌کند و در واقع پسر بزرگ و تنها نان‌آور خانواده است. با این‌که پدر پیر محرم‌علی هم گاهی کار می‌کند، اما درآمدش به سختی مصارف دوا و داکتر خودش را برآورده می‌سازد. نیاز اولی چنین یک خانواده، چیزی غیر از پول نمی‌تواند باشد. محرم می‌گوید: «بابای ما هم که پیر است. به حرف‌های ما گوش نمی‌کند که کجا رفتیم، کی‌ها با ما عکس گرفت، چقدر تحویل گرفته شدیم.»

از محرم می‌پرسم حالا که نایب قهرمان شدی پدر و مادرت چه می‌گویند؟

او با لبخند ساده پاسخ می‌دهد: «هیچ چی دگه، خوشحال استند. اما برایت بگویم، اگر می‌خواهی ننه و بابا را راضی کنی،  باید برای‌شان پول ببری.»

محرم‌علی جعفری، کاپیتان تیم فوتسال زیر بیست سال – حسن آذرمهر – هشت صبح

بازیکنان تیم ملی فوتسال افغانستان، روز سه شنبه ۲۵ سرطان بسیار بی‌سروصدا در پرواز کابل_مشهد به ایران برگشتند. فردای آن روز، در تماسی که با رییس بخش نشرات فدراسیون فوتبال داشتم، فهمیدم که آن‌ها اصلاً خبر نبودند بچه‌ها کجا بودوباش داشتند و چه هنگام به ایران برگشتند. به هر حال، من شبی که فردای آن بچه‌ها پرواز داشتند، به آن‌ها سر زدم تا کمی عکس بگیرم. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود و بچه‌ها هر کدام از جایی برگشته بودند. در آخرین تصویری که از آن‌ها دیدم، بچه‌ها سرشار و شاد بودند. فهمیدم که آدم باید چنین روحیه‌ای داشته باشد که به رغم آن‌همه دشواری‌ها، بتواند نایب قهرمان یک قاره‌ی کهن و بزرگ شود.

Comments are closed.