از آرزو تا واقعیت؛ پس از فراغت چه می‌کشیم؟

صبغت‌الله مجددی

دنیای کودکی‌ام در بستر جنگ و خشونت شکل گرفت. وقتی تازه شامل مکتب شده بودم، هرازگاهی سایه شوم جنگ آرامش کودکانه‌ام را برهم می‌زد. ادبیات خشونت و زورگویی فرهنگ حاکم قریه کوچک ما بود. در آن زمان درک درستی از چرایی جنگ و طرف‌های درگیر نداشتیم و فقط آن طرفی که کم‌تر به خشونت متوسل می‌شد و بیش‌تر شعار «اسلام» سر می‌داد، مورد توجه و حمایت قلب‌های کوچک و لرزان ما قرار می‌گرفت. تمامی گروه‌های درگیر خود را مجاهد می‌خواندند و ما هم چاره‌ای نداشتیم جز این‌که هویت جهادی آن‌ها را تأیید و برای پیروزی‌شان دعا کنیم. هرازگاهی کمک نقدی یا غذایی برای حمایت از «مجاهدت» و شریک شدن در «ثواب»‌ آن، به این گروه‌ها می‌کردیم؛ هرچند خود به مشکل می‌توانستیم چیزی برای خوردن تهیه کنیم.

پدرم مدیر مکتب منطقه ما بود؛ جایی که در آن دوازده سال تمام و در نبود ابتدایی‌ترین امکانات درسی و آموزشی به کسب تعلیم و آموزش مشغول بودم. او با سلاح و زورگویی میانه خوبی نداشت و همیشه ما را به فراگیری درس و تعلیم تشویق می‌کرد. شاید تأثیر طرز فکر پدرم بود که برخلاف عده‌ای از جوانان، تحت هیچ عنوان طرف‌دار جنگ و استفاده از زور برای تحقق اهداف جمعی نیستم و حذف سلاح را از زنده‌گی مردم، زمینه‌ای برای تحقق عدالت اجتماعی و رفاه جمعی می‌دانم.

با فروپاشی حاکمیت طالبان و برقراری نظم جدید، آرامش نسبی و کوتاه‌مدت به کشور برگشت و فرصتی فراهم شد تا در سایه امنیت و آرامش دوره مکتب را تکمیل کنم و برای تحصیل شامل دانشکده حقوق و علوم سیاسی شوم. به یاد دارم در نخستین روزهای درس در صنف حقوق، وقتی یکی از استادان گرامی، علت انتخاب رشته را از من پرسید، در جواب گفتم که می‌خواهم مردم مظلوم کشورم را در جهت تأمین حقوق‌شان کمک کنم؛ چون خود شاهد بی‌عدالتی‌هایی بودم که در حق مردم بی‌دفاع و مظلوم روا داشته می‌شد. باور داشتم که برقراری صلح و امنیت تنها در سایه عدالت اجتماعی و احترام به حقوق افراد امکان‌پذیر است و مسوولیت هر شهروند است که در حد توان و موقف خود در برابر تعدی و ظلم بایستد.

دوره تحصیلم در مقطع لیسانس را با تمام ناملایمت‌هایش به پایان رساندم و دیگر وقتش رسیده بود که برای تحقق اهداف خود به گونه عملی وارد بازار کار شوم. هنوز انگیزه بسیار بالایی برای خدمت به کشورم داشتم و هنوز مبارزه برای یک جامعه قانون‌محور و باثبات در صدر آرمان‌های نهفته در ضمیرم بود. اما آنچه در عمل با آن مواجه شدم، به شدت دل‌سردکننده و سرکوبگر بود. با توجه به وضعیت زنده‌گی ما، نخستین کاری که باید انجام می‌دادم، یافتن شغل مناسب برای تأمین مخارج خودم و فامیلم بود. این امر هرچند در نخست ساده به نظر می‌رسید؛ اما دو سال تمام، تمام فکر و انرژی‌ام را صرف یافتن شغل کردم که نتیجه آن هم چندان دل‌گرم‌کننده نبود؛ چیزی که به شدت از لحاظ روانی سرکوب‌کننده بود و موقعیت اجتماعی‌ام را به عنوان یک جوان متزلزل می‌ساخت. دیگر آن روحیه بلند «عدالت‌خواهی برای همه» که در جریان تحصیل در وجودم موج می‌زد، رو به نابودی بود. آخر چگونه می‌شود، وقتی به حق خود نرسی و مظلوم واقع شوی، برای هم‌نوع خود و جامعه‌ای که در آن زنده‌گی می‌کنی، عدالت و ثبات هدیه کنی؟ سخت است این‌که بخواهی برای دیگران کاری کنی و در نهایت دست و پایت را به گونه‌ای ببندند که برای خودت هم کاری نتوانی. با این وجود و با درک وضعیت عمومی کشور و سطح بلند بیکاری به آنچه رسیدم، اندکی دل‌گرم شدم و دوباره عزم کردم که بیش‌تر از گذشته تلاش کنم تا بتوانم اندکی خود را بسازم و  بیش‌تر برای جامعه مفید واقع شوم و اگر نتوانم مرهمی بر زخم‌های پیر میهنم شوم، حداقل زخمی به پیکر آن وارد نکنم.

بعد از مدتی توانستم بورسیه تحصیلی کشور هند را با تسهیل اداره مربوطه‌ام کسب کنم و برای ادامه تحصیل رهسپار آن کشور شوم. حالا که مدت دوسال از اقامتم در هند می‌گذرد و در آستانه فراغت از مقطع ماستری هستم، نگاهم دوباره به کشورم دوخته شده است؛ کشوری که هنوز در آتش خشم و نفرت شهروندانش می‌سوزد و هر روز در آن جان‌های شیرین و تن‌های معصوم و بی‌دفاع قربانی خشونت‌های کور و بی‌هدف می‌شوند و سنگ‌فرش کوچه‌هایش به خون‌ پاک آن‌ها آلوده می‌شود. کشوری که هنوز مسیر روشنی در پیش ندارد و سایه یأس و ناامیدی هر روز سیاه‌تر از گذشته روشنایی زنده‌گی شهروندانش را به کام تاریکی فرو می‌برد. روزی نیست که خبر دل‌سردکننده‌ای از وضعیت بد امنیتی، انفجار و انتحار، ترورهای هدفمند، افزایش جنگ و خشونت، سقوط ولسوالی‌ها و ده‌ها مشکل دیگر به گوش نرسد. آن طرف دشمن سیاه‌دل و کور همه‌جا در کمین است و حرص سیری‌ناپذیری برای بربادی و ویرانی در وجودش زبانه می‌کشد. این طرف هم حاکمانی که جز به منافع شخصی و گروهی‌شان به چیزی فراتر از آن نمی‌اندیشند؛ به آه و ناله مردم بی‌دفاع نیشخند می‌زنند و به جای اعتراف به کم‌کاری‌ها و اشتباهات خود از آن‌ها توقع دارند که در اوج بیکاری، فقر و ناامنی به آستان شهریار درود بفرستند و با یک‌صدا بگویند: این‌جا همه‌چیز خوب است.

اکنون همه ما با پرسش‌های زیادی مواجه هستیم؛ این‌که گفت‌وگوهای صلح به نتیجه خواهد رسید؟ آیا کشور ما به عقب خواهد رفت؟ آیا می‌توانیم با یافتن شغل مناسب، زمینه زنده‌گی باعزت را برای خود و فامیل خود فراهم کنیم؟ فساد چه زمانی گلوی سازمان‌ها و نهادهای دولتی را رها خواهد کرد؟ سیاست‌گران ما اراده و ظرفیت کنترل وضعیت شکننده سیاسی و امنیتی کنونی را دارند و آیا می‌توان به آن‌ها اعتماد کرد؟ چه زمانی فرهنگ معافیت و زورگویی خاتمه خواهد یافت و عدالت به مفهوم واقعی آن تطبیق خواهد شد؟ این‌ها و ده‌ها پرسش دیگر، ذهن بسیاری از جوانان و شهروندان این سرزمین را مشغول کرده است و پاسخ روشنی هم برای آن‌ها وجود ندارد.

شجاعت و شهامت جوانان و مردم کشور ما قابل تحسین است. سال‌ها جنگ، فقر، خشونت و آواره‌گی نتوانست اراده آهنین ما را بشکند؛ اما منفعت‌طلبی، بی‌توجهی به خواسته‌های مردم، بی‌عدالتی، فساد سیاسی و اداری، جهل و تندروی هر روز ما را شکنجه روانی می‌کند و دوام این وضعیت روحیه بلند ما را به تدریج خواهد شکست. امروز عده‌ زیادی از جوانان تحصیل‌کرده با درمانده‌گی و یأس آینده خود را در کشوری به نام افغانستان، تاریک و سرنوشت‌شان را نامعلوم می‌دانند؛ جوانانی که اصلی‌ترین سرمایه و نیروی محرک برای توسعه و ثبات پنداشته می‌شوند. ترس از مرگ و فرو رفتن به کام خشونت، نگرانی اصلی نیست، آنچه ما را می‌ترساند و روحیه بلند و عزم مستحکم ما را متزلزل می‌کند، معامله دلالان قدرت است که برای حفظ موقف و ثروت‌شان، همان‌گونه که سر ما را به نیستی می‌سپارند، آرمان‌های ما را نیز به قربانگاه می‌کشانند و یک‌جا با خود ما زیر خاک می‌کنند.

جان‌فشانی آن‌هایی که در دفاع از وطن سینه سپر کرده‌اند و جان‌های شیرین‌شان را قربان خاک این وطن می‌کنند، برای این نیست تا عده‌ای در ثروت بادآورده غرق عیش و عشرت باشند و از درون خانه‌های مفشن و روی دسترخوان‌های پر، برای شکم گرسنه‌ها تعیین تکلیف کنند و عده‌ای هم پشت دیوارهای بلند ارگ از دفاتر لوکس شعار دهند که همه‌چیز خوب است و نباید اعتراضی از شما سر بزند. برعکس، خونی که بر زمین می‌ریزد، برای این است تا نهال عدالت اجتماعی و برابری شهروندی با آن آبیاری شود و ریشه تندروی در کشور بخشکد. اکنون عده کثیری از جوانان آگاه و با درک این سرزمین مجهز با دانش جدید و باورمند به ارزش‌های مردم‌سالارانه هستند. آنان نه به کسب قدرت و ثروت از راه نامشروع می‌اندیشند و نه دنباله‌رو حاکمان و رهبران پوشالی و فاسد هستند. جوانان ما به همان اندازه‌ای که از طالبانیسم، ترور و خشونت بیزارند، به همان اندازه از جمهوریت دروغین و فساد در لباس دموکراسی بیزاری می‌جویند.

جوانان یگانه امید برای فردای بهتر هستند که بسیج آن‌ها می‌تواند راه را برای اعمال مجرمانه و فساد مافیایی قدرت و ثروت ببندد. در شرایط کنونی آنچه ما را دل‌گرم می‌کند و انگیزه می‌بخشد، وجود همین قشر آگاه و با درک است که فقط برای تحقق عدالت اجتماعی و از بین بردن فساد و تندروی مبارزه می‌کند، نه برای زراندوزی و کسب قدرت. هرچند راه دشواری را که آمده‌ایم، ما را خسته و افسرده کرده است و کوردلان زمان فرصت‌های پیش‌رفت و توسعه را از ما می‌گیرند؛ اما چاره‌ای جز استوار ایستادن و مبارزه کردن نداریم و باید با قوت به راه خود در جهت کسب دانش، مبارزه با فساد و بی‌عدالتی و تندروی ادامه دهیم، تا مگر نسل‌های آینده از این همه نابسامانی‌ای که ما تجربه می‌کنیم، در امان باشند و نفس راحتی بکشند.

دکمه بازگشت به بالا