چهار زیبایی زنده در پیرهن مرده

نورالعین

در میان شماری از اثرهای بانوان نویسنده‌ی افغانستان به دنبال جمله‌های خاصی می‌گشتم که از آن‌ها باید پیام‌هایی برای مبارزه با خشونت، برای یکی از مؤسسه‌های فعال حقوق زن ساخته شود. اما رویارویی من با نیلاب موج سلام در داستان کوتاه «پیرهن مرده» تکان‌دهنده بود. این داستان را پیش از این هم خوانده بودم، اما وقتی موشکافانه می‌خواستم بخوانم، به ارزش‌هایی دست یافتم که نمی‌توانستم آن را ننویسم. بعد هم دوباره اثرهایی از این داستان‌نویس و نویسنده‌ی نام‌دار کشور را خواندم و هنوز می‌خوانم. اما این نوشته را فقط ویژه می‌سازم به چهار زیبایی‌ای که من در «پیرهن مرده» یافتم، مسلماً نکته‌های زیاد دیگری نیز در این داستان هست که من در این نوشته به آن نمی‌پردازم.

 

۱- دگرگونه‌گی خوش‌کیف

در «پیرهن مرده»، مثل اکثر متن‌های دیگرش که خوانده‌ام، نیلاب موج سلام متمایز از دیگران است. او روایت خودش را دارد. زبانش ویژه‌ی خودش است و مسیری را می‌رود که مال خودش است و خودش به میان آورده است. او دنبال کسی/کسانی نمی‌رود که فقط روایت‌گر باشند.

وقتی می‌گویند که «موضوع علم ادبیات، نه ادبیات، بلکه ادبیت است؛ به این معنا که آن‌چه از اثری معیّن، اثری هنری می‌سازد، ادبیت آن است۱» یا وقتی گفته می‌شود که «آشنایی‌زدایی اصلی‌ترین معیار ادبیت است»۲ می‌توان گفت که روایت در «پیرهن مرده» ادبیت کامل است. روایت در این داستان، همان لبریزی از هنر خالص است. روایتی آمیخته با دگرگونه‌گی خاص نویسنده و روش‌های برخورد خودش با زبان و جمله‌ها. جملات خاص در پیرهن مرده، اکثراً از لحاظ ساختار متفاوت از جمله‌های معمولی است که این‌جا و آن‌جا یا در داستان‌های دیگران خوانده‌ایم. نیلاب در این داستان نشان داده است که به روانی کامل، اما دگرگونه از نویسنده‌گان غیر خودش، می‌نویسد و در این کار توان‌مند است.

جملات در این داستان، مثل قطعه‌هایی از موسیقی‌اند که تازه و با معیارهای تازه کشف شده‌ی خالق خودش، استادانه ساخته شده باشند و به خواندن چند باره خوش‌مزه‌گی‌اش بیش‌تر حس می‌شود. جمله‌ها در «پیرهن مرده» مثل غذاهایی‌اند که هیچ نخورده باشید و نشناسیدشان، اما آشپز این غذا به حد کافی در کارش استاد است؛ آن‌سان که شما را به باربار امتحان وامی‌دارد.

«آسمان دل گرفته تاریکی می‌فرستاد. از روزها بدین‌سو بدخلق و پُر نشسته بود بر فرق یاسمن.»

«یاسمن فکر کرد اگر سه چهارم سال بارانی باشد، شاعرانه‌گی دیگر معنایش را از دست می‌دهد و باران می‌شود یک هدیه‌ی نازیبای ناخوشایند که پذیرفتنش روی جبر می‌چرخد.»

«هر چه در بدنش می‌رزمیده، به توته‌ی سخت یخ مبدل شده. سردترین شده بود. سردترین. فکر کرد سردی آنچه دلش میخواهد با یاسمن می‌کند؛ یاسمن را مثل موم در دستش دارد. حتا بر او میخندد و می‌گوید: «در دست منی یاسمن… در دست من…» بدی دیگر آن که پیش از رخ نمودن بر دیگری بر یاسمن چهره می‌گشاد سردی.»

 

۲- شعرآمیزی

گفته‌اند ادبیت اثر شامل «غایت تشخیص بیان» است؛ یعنی «تشخیص کنش بیان و کنش گفتار»، شعر باعث راندن جنبه‌ی ارجاعی و ارتباطات منطقی زبان به پس‌زمینه موجب می‌شود؛ کلمات خودشان چون نشانه‌های صوتی «ملموس و محسوس» می‌شوند.»۳ با این صورت، جاجایی در این داستان وجود دارد که نزدیکی‌های فراوانی با شعر دارد و حتا می‌شود. اگر شعر بسیاری‌هایی را که نه کارشان در ساختار شعر نو جور می‌آید و نه در قالب‌های دشوار شعر کهن، می‌توان شعر گفت، این تکه‌ها در این داستان، شعرتر از آن‌ها هستند:

«پیکان بر خیابان شکیبا که مثل دیده‌ی آسمان خیس بود، گام گذاشت.»

«تنها جاده‌های باران‌شسته بیدار بودند. بیدار می‌ماندند. برای رهگذران، دوچرخه‌ها، موترها، برگ‌ها و ستاره‌ها.»

«مثل نسیم ملایم تابستانی بر صحرای گلو و گردنش بوزد. مانند شاخه‌ی تاک گرداگرد پیکرش بپیچد.»

«چشم همیشه پر آبش. میان میشی و سیاه. چشم همیشه پر آب آزیتا ماهی عاشق را میماند. هرگز ماهی عاشق دیده‌اید؟ من هم ندیده‌ام.»

«زیر درخشش آفتاب گاه شنا زیر پرده‌ی آب می‌شد میشی. در سایه و گودترین جای دریا می‌شد سیاه. آن دو ماهیان عاشق در حقیقت یکی بودند. ماهیان عاشق آزیتا را خجالت زده بود.»

«مرسل‌ها دمی که محکوم به جدایی از بته گشتند، مردند. مثل پیرهن خواب گاچ سیاه که تا یاسمن از تن به درش کرد، مرد.»

«که می‌گوید

شب‌ها ستاره‌ها

نمی‌آیند فرود بر جاده‌ها؟

نمی‌رخشند بر جاده‌ها؟

نمی‌رقصند بر جاده‌ها؟»

 

۳- تصویرپردازی استادانه

تصویرپردازی در این داستان بسیار قشنگ و ماهرانه است. کافی است، قسمتی را که پیکان در «ترن» ران‌های آن «زن شاید روسی» را نگاه می‌کند، ببینیم:

«زن شاید روسی متوجه شد که نگاه‌های مرد بالا بلند خوش‌تیپ شرقی را به دنبالش کشیده. پس به گیسوهایش تکان داد و در جایش خفیفاً جنبید. دو سوی بارانیش را از هم دورتر ساخت. مجله‌ای را از دستکول بیرون کشیده، پکه‌کنان به بهانه‌ی این که گرمش است دو دکمه‌ی بالایی پیرهن را گشاد. نگاه بی‌قرار پیکان بر یخن گشاده‌ی زن موقتاً آرام گرفت. زن که دید، نخستین تیر به هدف اصابت کرد، لبخند هرزه‌گون زد. پیکان لبخند زن را بلعید و خندید. زن ران‌های روی هم انداخته را از هم جدا ساخت. کمی معطل شد و با عشوه در مسیر دیگرش پا روی پا انداخت. دامنش کوتاه‌تر شد. حال پیکان دم‌به‌دم بهتر می‌شد.

وقتی به پیش رو دید، ران‌های نیمه‌برهنه، بیرون زده از زیر یک دامن دید می‌زدند. زن از تماشای عمل پیکان اندک متعجب بود. چشم پیکان آن‌جا ماند. به ران‌های زن. ران‌ها پیکان را به چهره‌ی زن کشاندند. خط‌های فراوان کمانی، فرو رفته کنار چشم‌ها و لب‌ها از سپری نمودن واپسین روزهای سال‌های تابستانی زن می‌گفتند.»

 

۴- اندیشه‌بازی و پرسش‌گری

نیلاب موج در شخصیت و نوشتن سرشار از عاطفه است، به ویژه در برابر کودکان. کودکانی که بی‌اراده‌ای از خودشان به جهان می‌آیند، در جبریت ناگزیری‌ها و دشواری‌ها غرق می‌شوند و بی‌اراده‌تر می‌روند. او در بخشی از این داستان، به فضای دیگری می‌رود. فضایی که بحث «چرایی» مادر شدن را باز می‌کند و در واقع به زیبایی با دیالوگ‌های متفاوت، اندیشه‌بازی و پرسش‌گری می‌کند. دو زن روی «چرایی مادر شدن» گپ می‌زنند. هر چند این گفت‌وگو، زیاد نزدیک به گفت‌وگوهای دیگر یاسمن آزیتا نیست، ولی به عنوان بخشی از زیبایی از اثر مهم است که چطوری نویسنده در کنار شرح ماجراها در داستانش، ساختاری را چیده که به مخاطب مسایل مهم دیگری را نیز می‌آموزانَد.

خود داستان‌نویس این‌جا خوب می‌داند که باز کردن این بحث، خلاف روال معمول گفت‌وگویی است که میان دو زن جوان که آزیتا و یاسمن‌اند، جریان دارد اما ترجیح می‌دهد به مخاطبش یکی از مسایل مهم (چرایی مادرشدن» را باز کند. او درک می‌کند که آن‌چه اکثراً در افغانستان تصادفی است، «حمل گرفتن زوج‌ها» است.

نویسنده این بخش را از زبان یاسمن به آزیتا، با این جمله شروع می‌کند: «ـ اجازه دارم کمی حاشیه بروم؟ بدون آن نمی‌شود.» و ادامه می‌دهد: «ـ یک شمار زنان باردار می‌شوند طبق قرارداد پذیرفته‌ی زنده‌گی. باردار شدن برای آنان طبیعی‌ترین امر است. همان گونه که ازدواج کرده‌اند، به خاطری که ازدواج کرده باشند. این طور به من نبین. تو و خود را مثال نمی‌زنم… شمار دیگر برای به اصطلاح پابند ساختن شوهر به خویش ـ خانه و خانواده. کسی باشد برای شان بگوید شوهری که به خاطر تو پابند به خانواده نشد چرا برای طفلت چنان شود؟ اگر نه، بحث به فرجام می‌رسد. اگر هان، یعنی زن برای شوهرش آن ارزش را ندارد که طفلش دارد؟ نامنصفانه نیست؟ یک دسته برای پر کردن خالی‌گاه زنده‌گی تصمیم را می‌گیرند. گروه دیگر پیش از آن که خویش را مشغول مساله بسازند، وقت باردار شده‌اند. سپس شادمان می‌شوند یا متأثر. شماری هم به خاطر جامعه، خانواده و نخوردن برچسب. کم‌تر زنانی برای داشتن یادگار عشق می‌خواهند مادر بشوند و اندک‌ترینان آنانی‌اند که به بقای نسل می‌اندیشند و به رشد مثبت‌گرایانه‌ی جامعه.»

به باور من آمیختن این پرسش‌گری و اندیشه‌بازی یا بحث‌های فلسفی و تصویرپردازی استادانه، در کنار ارایه‌ی متفاوت‌تر و گاهی شاعرانه، «پیرهن مرده» را برای خواننده در یک کلام از هر زاویه‌ای، زیبا ساخته است.

داستان که در آلمان (در ۲۰۱۲) اتفاق می‌افتد، همان‌گونه که هوا و تصویرش وطنی – خارجی و دارای تحول‌های گرم است، کرکترها و اندیشه‌هایش نیز تصادم کرده‌اند با موضوعات وطنی- خارجی. «پیرهن مرده» همین طور که با محتواهای وطنی که به خارج برده شده و درگیر با آزادی‌ها و ایستاده‌گی زنان (در برابر قواعد مروج بر زنان و آزادی‌های مروج برای مردان در افغانستان) در آن‌جا است، در بازاری در آلمان به پایان می‌رسد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن