دختر گل‌فروش: اگر طالبان بیاید، گل‌هایم می‌خشکد و آرزوهایم می‌میرد

شمیم فروتن

برحسب یک تصادف نیک او را در  بالکن پیش روی دکانش دیدم. دختر گل‌فروشی که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ، با دستان کوچکش آرزوهای بزرگی می‌کارد.

او در حالی که گلدان‌هایش را آب می‌داد، به گلدانی که نمادی از صلح در آن نقاشی شده است، خیره می‌ماند و با تاثر می‌گوید: «می‌دانی، آن‌چه این روزها مره افسرده‌خاطر  ساخته، تاریخ غم‌انگیز این روزهای افغانستان است.» او امیدوار است که از پس این‌همه جنگ و وحشت، صلح پایدار و امیدوار‌کننده در راه باشد و امیدهای جدید در دل این خاک جوانه زند و سبز شود.

در کشور زن‌ستیز افغانستان که اکثریت دختران نه آزادی اندیشه دارند و نه آزادی انتخاب، شهلا بهشتی که یک دختر دستور‌پذیر از خانواده‌ای سنتی در افغانستان است، تابو‌شکنی می‌کند و در خیابان‌های کابل، گل‌هایش را به ‌فروش می‌رساند.

شهلا روابط خوبی و مشترکات بسیاری با کودکان خیابانی دارد و به گفته او، این مشترکات عمیقاً بر‌می‌گردد به آرزوهایش؛ آرزوهای که زخم‌خورده و پلاسیده شده‌ است. شهلا می‌گوید که او در کودکی آرزوهای قشنگی داشت؛ آرزو‌های که فقط آرزو ماند و در دل فقر دفن شد.

اکنون شهلا بهشتی ۲۲ سال دارد. او که دانشجوی سال چهارم دانشکده طب در یکی از دانشگاه‌های کابل بوده‌، به سبب ضعف اقتصادی که گریبان‌گیر خانواده‌اش می‌شود، نمی‌تواند تحصیلاتش را ادامه دهد.

شهلا که برای ادامه تحصیلاتش می‌خواهد استقلال مالی داشته باشد، با دیدن کودکان کار غم بزرگی قلبش را می‌فشارد و بار نخست در زمستان سال ۱۳۹۹ خورشیدی در حالی ‌که باد سردی در خیابان‌های پل‌سرخ دست و دلش را به لرزه می‌اندازد، برای روحیه بخشیدن به این کودکان، دوشا‌دوش آن‌ها برای کسانی که روز عاشقان را تجلیل می‌کنند، گل‌‌ می‌فروشد.

در خیابان‌های غم‌انگیز کابل، با انبوهی از حرف‌های رکیک افراد مزاحم مواجه می‌شود: «دختر جان از زیبایی و جوانی وجودت استفاده کو. گل چه می‌کنی، خودته قیمت کو، گل خو د هر جای است.» با این حال، شهلا با شهامت تمام، این حرف‌ها را به پشیزی هم نمی‌خرد.

او آرزوهایش را دنبال می‌کند و به نام دختر گل‌فروش به شهرت می‌رسد. شهلا روزهای سرد زمستان با کودکان خیابانی  کار می‌کند، برای آن‌ها غذا می‌خرد و گاه‌ آن‌ها را به شهر بازی می‌برد. کودکان خیابانی شهلا را دوست دارند و او را خاله باران خطاب می‌کنند. با همکاری شهلا، کار کودکان خیابانی نیز رونق می‌گیرد. آن‌ها دوستان خوبی برای شهلا می‌شوند.

همین‌گونه روزها یکی پی دیگر سپری می‌شود و زمستان‌های سرد رخت سفرش می‌بندد. بوی بهار در شهلا شور زنده‌گی می‌آفریند و شاخه‌های گل‌ سرخ او، جایش را به گلدان‌ها خرد و ریز کاکتوس می‌دهد.

در روزهایی که آسمان کابل صاف و نیلگون به نظر می‌رسد، شهلا گل‌هایش را در خیابان‌های کابل به نمایش‌ می‌گذارد و این نمایشگاه‌های خیابانی از طرف مردم با استقبال گرم رو‌به‌رو می‌شود.

به مرور زمان شهلا با سرمایه اندکی که گرد آورده است، به هدف خود‌کفایی، دکانی را به کرایه می‌گیرد و گل‌فروشی‌اش را گسترش می‌دهد. او همه‌روزه از گلدان‌هایش مراقبت می‌کند و می‌خواهد در کشوری که همیشه جنگ و خشونت به نمایش گذاشته شده است، او با گلدان‎‌های کوچکش صلح و دوستی را به نمایش بگذارد. شهلا به همین دلیل در بیش‌ترین گلدان‌هایش نماد صلح را نقاشی می‌کند و به امید صلح و امنیت نمایشگاه‌ گل و گیاه را برگزار می‌کند. اکنون به پلان‌های بزرگی می‌اندیشد و با کمک دوستانش می‌خواهد نمای چهارراه پل سرخ را با گل‌هایش تزیین کرده و در درختان این چهار‌راه، با طراحی خاصی گلدان‌هایش را جا‌به‌جا کند. او که اجازه این کار را از شهرداری کابل اخذ کرده است، به‌زودی می‌خو‌اهد کارش را آغاز کند.

اکنون که واپسین آرزوهای شهلا به حقیقت پیوسته است، می‌خواهد دختر گل‌‌فروش خیابانی باقی بماند، دست کودکان را بگیرد و تحصیلاتش را ادامه دهد. او با گل و گیاه پیوند عمیقی دارد. سراسر دکان و راه‌رو دکانش را با گل‌های کاکتوس تزیین کرده است.

شهلا با آن‌که می‌خواست نا‌راحتی‌های روحی‌اش را اندک‌اندک با گل‌فروشی التیام ببخشد، اما این روز‌ها  اوضاع نا‌به‌سامان کشور او را به‌شدت نگران کرده است. با تاسف می‌گوید که اگر طالبان بیاید، گل‌هایش می‌خشکد و آزوهایش می‌میرد.

دکمه بازگشت به بالا