فدرالیسم و مسیر وارونه‌ توسعه‌ سیاسی

محمد صدر، روزنامه‌نگار

هم‌زمان با داغ شدن تنور مذاکرات صلح و تصمیم در مورد آینده‌ سیاسی افغانستان، مسأله‌ نوعیت نظام سیاسی نیز میان روزنامه‌نگاران، نویسنده‌گان، رهبران سیاسی و کنش‌گران عرصه‌ سیاست داغ شده است. سوال پیش رو این است که اگر مذاکرات صلح به نتیجه برسد، دولت بعدی و نظام سیاسی افغانستان چگونه دولت و نظامی باشد؟ به همین‌ سان، در لویه‌جرگه‌ ۲۰۰۴ هم همین کشمکش‌ها در مورد نظام سیاسی و دولت افغانستان صورت گرفت. نتیجه‌ لویه‌جرگه، تعیین نظام سیاسی افغانستان به گونه‌ نظام ریاستی و تعیین دولت افغانستان به گونه‌ دولت متمرکز تک‌ساخت بود. حالا که احتمال تعدیل قانون اساسی افغانستان مطرح می‌شود، برخی بر این باور اند که باید نظام سیاسی افغانستان به سمت صدارتی/پارلمانی برود و برخی هم در مورد دولت افغانستان از ساختار فدرال دفاع می‌کنند.

البته باید در ابتدا تذکر داد که فدرال نوعی نظام سیاسی نیست؛ بلکه نوعی از دولت است. نظام‌ سیاسی به ساختاری گفته می‌شود که قدرت را میان نهادهای مختلف تقسیم می‌کند؛ این نظام سیاسی می‌تواند به گونه‌ ریاستی باشد، یا پارلمانی و یا هم نیمه‌ریاستی. اما فدرال نوعی از دولت است که می‌تواند در درون هر یک از این نظام‌های سیاسی تعریف شود. دولت فدرال در مقابل دولت تک‌ساخت مطرح می‌شود. در دولت تک‌ساخت، تمام صلاحیت‌های تصمیم‌گیری به مرکز محول می‌شود؛ اما در نظام فدرال، این صلاحیت‌ها میان دولت مرکزی و دولت‌های محلی تقسیم می‌شود و غالباً دولت‌های محلی دارای صلاحیت‌های مستقلانه‌ زیادی هستند. لذا فدرال می‌تواند با نظام ریاستی یا پارلمانی جمع شود. به گونه‌ مثال، ایالات متحده‌ امریکا دارای نظام ریاستی و ساختار دولتی فدرال است. یا هند دارای نظام پارلمانی و ساختار دولتی فدرال است. پس بحث فدرال از بحث نوع نظام سیاسی جدا است.

در این نوشته تلاش می‌شود تا به بررسی دولت فدرال و کارآمدی این ساختاری از دولت برای افغانستان پرداخته شود. اگرچند از زوایای متعددی می‌توان این ساختار را در ترازو گذاشت، اما در نوشته‌ حاضر تلاش می‌شود تا موفقیت دولت فدرال در ترسیم هویت ملی که اولین قدم توسعه‌ سیاسی است، در ترازو گذاشته شود.

شاید بتوان ادعا کرد که مهم‌ترین وظیفه و اولین وظیفه‌ یک دولت، ملت‌سازی است. دولت باید هویت ملی برای ساکنان خود تعریف کند؛ هویتی که به عنوان یک چتر کلان تمام ساکنان جغرافیای دولت را در بر بگیرد و همه‌ ساکنان نسبت به ‌آن هویت ملی، احساس تعلق و وفاداری کنند. به باور بسیاری از نظریه‌پردازان توسعه، ملت‌سازی و تعریف هویت ملی، مهم‌ترین قدم در توسعه‌ سیاسی است و اگر دولتی در این قدم شکست بخورد، هیچ‌گاه نمی‌تواند به توسعه‌ سیاسی و چه بسا اقتصادی مطلوب برسد.

با توجه به این کارکرد دولت، باید به پاسخ این سوال پرداخت که آیا دولت فدرال، می‌تواند در پروسه‌ ملت‌سازی و مقابله با هویت‌های فروملی و فراملی موفق باشد؟ پاسخ به این سوال زمانی مهم می‌شود که به بحران هویت در افغانستان توجه شود. یکی از مهم‌ترین معضلاتی که دولت مدرن در افغانستان با آن مواجه است، معضل بحران هویت است. دولت‌‌های مدرن در افغانستان (اگر ابتدای دولت مدرن را دولت امان‌الله خان بدانیم) همواره در ملت‌سازی شکست خورده‌ و نتوانسته‌اند یک چتر هویتی برای ساکنان افغانستان تعریف کنند. لذا با توجه به این مهم، باید دولت فدرال را با این تراز که در ملت‌سازی موفق خواهد بود یا نه، سنجید.

به نظر می‌رسد دولت فدرال نمی‌تواند در پروسه‌ ملت‌سازی موفق باشد. چه این‌که بسیاری از طرفداران دولت فدرال، دلیل حمایت خود از این‌گونه دولت را، ملت‌ نبودن افغانستان می‌دانند. به باور طرفداران دولت فدرال، از آن جهت که پروسه‌ ملت‌سازی در افغانستان شکست خورده است و دولت‌ها تاکنون نتوانسته‌‌اند هویت ملی تعریف کنند، باید به سمت دولت فدرال برویم. به باور طرفداران دولت فدرال، چون ساختار اجتماعی افغانستان ساختار موزاییکی با هویت‌های خرد فروملی متعددی است و از سویی هم این خرده‌هویت‌ها نمی‌توانند برای خود ارزش مشترکی تعریف کنند، پس باید ساختار دولت را از دولت متمرکز به دولت غیرمتمرکز و فدرال تبدیل کرد؛ ساختاری که در آن زون‌ها/ایالت‌های متعدد با هویت‌های جداگانه در تصمیم‌گیری و اداره‌ حکومت محلی خود، دخیل باشند و تصمیم‌های مربوط به آن‌ها، از مرکز گرفته نشود. لذا می‌توان گفت که دولت فدرال، یک راه حل برای نداشتن هویت ملی است. یک چاره برای بحران هویت است.

اما دولت فدرال نمی‌تواند هویت ملی بسازد و نمی‌تواند یک چتر هویتی کلان برای ایالت‌های خود تعریف کند. نه تنها که شهروندان خود را به سمت ملت‌شدن نمی‌برد، بلکه اختلافات آنان را نهادینه می‌کند. دولت فدرال به جای این‌که راه چاره‌ای برای جمع شدن هویت‌های مختلف در کنار هم پیدا کند، آنان را با همان هویت‌ها از هم‌دیگر جدا می‌کند و امور حکومتی‌شان را به خودشان می‌سپارد.

برعلاوه، جداسازی حوزه‌های ایالت‌های مختلف، در مرور زمان نیروی گریز از مرکز را تقویت می‌کند و احتمال تجزیه و یا استقلال‌طلبی این ایالت‌ها افزایش می‌یابد. به عنوان نمونه، می‌توان به ایالت کبک در کانادا اشاره کرد که در سال ۱۷۹۱ به عنوان ایالت فدرال در قانون اساسی کانادا در نظر گرفته شد. براساس قانون اساسی کانادا، ساختار دولت در این کشور، ساختار فدرال است و یکی از ایالت‌های فدرال در این کشور، ایالت کبک است. اکثر باشنده‌گان کبک، فرانسوی‌زبان هستند و با زبان اکثریت کانادا (انگلیسی) بیگانه‌اند. در ایالت کبک، همواره نیروهای گریز از مرکز و استقلال‌طلب رشد و نفوذ بیش‌تری پیدا می‌کنند. به گونه‌ای که معضل استقلال‌طلبی در کبک، یکی از معضلات داخلی کانادا به شمار می‌رود. در همه‌پرسی سال ۱۹۹۵، استقلال‌طلبان در کبک، با اختلاف اندکی از مخالفان استقلال‌طلبی شکست خوردند. بحران در کبک به خوبی نشان می‌دهد که فدرالیسیم نمی‌تواند راه حل مناسب برای درازمدت باشد و بیش‌تر از آن‌که باعث ملت‌سازی و اتحاد ایالت‌های فدرال شود، نیروهای گریز از مرکز و استقلال‌طلب را تقویت می‌کند.

از سویی هم، جامعه‌ افغانستان همواره به عنوان جامعه‌ مرکزگریز شناخته می‌شود. یکی از مهم‌ترین عوامل این مرکزگریزی، نبود هویت ملی و حس مشترک میان مرکز و اطراف است. حال اگر فرض کنیم در چنین جامعه‌ای، دولت فدرالی برقرار شود که نیروهای دور از مرکز را دارای دولت محلی تعیین و تعریف کند، دیگر هیچ احساس تعلقی به مرکز باقی نخواهد ماند و نیروی گریز از مرکز تقویت می‌شود.

نتیجه این‌که، دولت فدرال نمی‌تواند در تعریف و تعیین هویت ملی که اولین قدم در توسعه‌ سیاسی است، به موفقیت برسد و مسیر را به گونه‌ وارونه طی خواهد کرد.

دکمه بازگشت به بالا