اضطراب سقوط

غلام‌یحیا رنجبر

قصه‌های زنده‌گی‌تان را بنویسید. از رخدادهای ماحول‌ و تأثیر تحولات اخیر بر جریان عادی زنده‌گی‌تان، متن، عکس و ویدیو بفرستید. روزنامه ۸صبح با ایجاد صفحه ویژه «قصه مردم»، یادداشت‌ها، قصه‌ها، عکس‌ها و ویدیوهای شما را بازتاب می‌دهد.

هوا نهایت گرم است. معمولاً شهر مزار شریف تابستان‌های داغی دارد. گاه شدت گرما به حدی است که شهر از نفس می‌افتد، هم‌چون ماهی بیرون افتاده از آب در آغوش تپیدن. اما گرمی میدان‌های جنگ نفس‌گیر و ملال‌آورتر از این گرمی است. هوای سوزان شهر تن می‌سوزاند، اما هوای گرم میدان جنگ روح را سوزانده و جان را تشنه می‌کند.

کشور روزهای سخت را سپری می‌کند. از یک جانب هیولایی نامریی کرونا به گلوی شهر چنگ انداخته و مردمان را اسیر خویش ساخته و از جانب دیگر اژدهای جنگ قلمروهای بیش‌تری را می‌بلعد و بوغ و کرنای سقوط سر می‌دهد. گرما دستش را به جانم دراز می‌کند، نهایت احساس گرما می‌کنم. لحظه‌ای در خود فرو می‌روم و ابرهای مبهم و تاریک آینده بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند. لحظه‌ا‌ی با خیالم همراه می‌شوم. خود را مجرد و بریده از همه چیز می‌یابم، وجودم کمی سرد می‌شود. من معمولاً عادت به شنیدن موسیقی دارم، احساس می‌کردم یگانه هدیه هنر برای مردم این سرزمین موسیقی و آواز است که می‌توان با آن به روح خسته این سرزمین نسیم و نفس تازه‌ای دمید. اما آهنگ جنگ و اضطراب سقوط همه چیز را از آدم می‌گیرد. چند مدتی است که کتاب و موسیقی از من گریخته و احساس می‌کردم لذت این دو در سرزمین وجودم غایب است. هردو بیگانه و آواره شده، نه اشتیاق موسیقی بود و نه رغبت مطالعه.

اخبار روایت از گسترش قلمروهای بیش‌تری به کام جنگ می‌کند‌. اژدهای جنگ هر روز بلند‌تر از قبل آواز می‌خواند.گویا تنها آهنگ جاویدانه این سرزمین، سقوط است که بلوا می‌کشد. نگاهم به مسایل دقیق‌تر و جزیی‌تر می‌شود. هرلحظه کفه ترازوی جنگ و صلح را سبک و سنگین می‌کنم. نبض لحظات را لمس می‌کنم و روزهای مبهم و نا‌معلوم هم‌چون ابر سیاه لرزه بر اندامم می‌اندازد. حالا دو اشتیاق بنیادی‌ام را از دست داده‌ام: موسیقی و کتاب. خلایی را در وجود خود احساس می‌کنم و مرا بیش‌تر دچار اضطراب می‌کند.

غروب می‌شود؛ غروبی متفاوت از روزهای قبل. سری به کوچه می‌زنم. می‌بینم نبض شهر می‌زند، اطفال مصروف دنیای خود هستند و می‌خندد و جیغ سرور سر می‌دهند. زنان و دختران جوره جوره قدم می‌زند و زیر لب صحبت دارند. دقیقه‌ای بعدش می‌خندد. پیرمردی که رعشه در وجود او لانه کرده، با تن نحیف‌اش کراچی مملو از کچالو را حمل می‌کند و صدا می‌زند که کچالو! اضطراب سقوط اما دست از سرم بر‌نمی‌دارد. مرا بی‌رحمانه اسیر و غرق خودش می‌کند. من خود را بیگانه و سال‌ها دور از آن اطفال احساس می‌کنم و برای روزهای کودکی‌ام حسرت می‌خورم. بالاخره فکرآن پیر‌مرد که لرزه در دست دارد، دست از سرم بر‌نمی‌دارد. با خود می‌گویم: آیا آن مرد از سقوط چیزی می‌داند؟ آیا در در ذهن و ضمیر آن مرد چه می‌گذرد که من نمی‌دانم؟ آرزوی فهم آن را می‌کنم. با عجز آرزو می‌کنم ای کاش می‌شد لوح دل آن مرد را خواند، اما خود را ناتوان می‌یابم.

به شهر می‌روم. پیرزنی نزدیک می‌شود. از من می‌پرسد: بچه جان! چرا دوکان‌های شهر قفل است؟ جوابی نمی‌دهم. او احساساتی می‌شود. با صدای بلند فریاد می‌زند: مگر جنگ می‌شود که شهر بسته شده! با خود می‌گوید که بلی، جنگ می‌شود و اولادم گرسنه می‌مانند، من چیزی در خانه ندارم. گریه‌کنان به راهش ادامه می‌دهد و به تکرار این جمله را که «جنگ می‌شود و اولادم گرسنه می‌مانند» زمزمه می‌کند و بالاخره از چشمانم ناپدید می‌شود.

چند روز بعد، سقوط شهر را فرا می‌گیرد و مردم خود را در یک سقوط فراگیر درمی‌یابد. از آن بعد نگاهم نسبت به زنده‌گی متفاوت و دگرگون شده و طعم خیلی چیزها عوض شده است. حالا انسان دیگری شده‌ام و راه و اندیشه دیگری را اختیار کرده‌ام.


شما می‌توانید قصه‌ها و یادداشت‌های‌تان را به ایمیل روزنامه ۸صبح بفرستید. هم‌چنان عکس‌ها و ویدیوهای رخدادهای پیرامون‌تان را از طریق این شماره تلگرام به ما ارسال کنید: ۰۷۰۵۱۵۹۲۷۰

دکمه بازگشت به بالا