هر دزد استاد من است – طنز

موسی ظفر

ما یک انباری بزرگ در گوشه حویلی‌مان داریم. کسی زحمت نکشیده تا تاریخچۀ این انباری را بنویسد اما گمان می‌کنم در اوایل قرن جاری ساخته شده باشد. نمی‌دانم اجداد من چه گنج قارونی داشته که دیوارهای این انبار را از روی نقشه دیوار چین بنا کرده‌اند. هیچ سوراخی هم ندارد. اگر دروازه ورودی این انبار را که از چوب شش درخت چارمغز ساخته شده ببندی، دیگر پدر کس از هیچ جایش بیرون شده نمی‌تواند. سابق که ما کوچک بودیم، گاهی پدرمادر ما اشتهای ما را توسط همین انبار باز می‌کردند. می‌گفتند، اگر این کاسه نان و دوغ را نخوری، در انباری بندی‌ات می‌کنم. من خودم از ترس انباری سه کاسه دوغ می‌خوردم. هرچند فردایش می‌زدند که چرا در بستر شاشیدی.

در این انباری از شیر مرغ تا جانپاک حضرت آدم، همه‌چیز پیدا می‌شود. از بس پیدا کردن اجناس دشوار است، کسی در یک ماه هم به این مکان مقدس سر نمی‌زند. برای پیدا کردن یک میخ باید بیست-سی تُن چوب و سنگ و آهن را کنار بزنیم. گُه چند پیشک محترم که این‌جا مسکن گزیده نیز گاهی بر این اقلام اضافه می‌شود.

یک روز شام گذرم به انبار افتاد، دیدم خیلی به‌هم ریخته است. گفتم نشود کسی از میهمان‌ها گذرش این طرف بیافتد و بر انبار ما بخندد. دروازه را به‌زور کشیدم و با صد زحمت از بیرون زنجیر کردم. زنجیر کجا است؟ لنگر کشتی تایتانیک است. من تا بیست‌ودو ساله‌گی نتوانستم تکان بدهم. بیست‌وسه سالگی را با تکان دادن همین زنجیر جشن گرفتم.

شب خوابیدم. نزدیک‌های صبح صدای شلیک گلوله به گوشم می‌رسید و مرا از خواب بیدار کرد. فیس‌بوک را دیدم کسی چیزی ننوشته بود. خوابیدم ولی دوباره صدای شلیک آمد. در فیس‌بوک استاتوس گذاشتم که از طرف دارالامان صدای شلیک می‌آید، همه خندیدند. این وضعیت تا سه روز دیگر ادامه داشت. در اویل فاصله میان شلیک‌ها خیلی کم بود اما با گذشت زمان این فاصله بیش‌تر شد. روز چهارم هفت بار صدای شلیک شنیده شد. روز پنجم سه بار و روز ششم فقط یک‌بار. دیگر قطع شد.

روز هفتم به انباری رفتم تا بیل را بردارم. دروازه را باز کردم، دیدم یک نفر با حالت زار و زبون روی خاک خوابیده. به ‌مشکل می‌توانست چند کلمه گپ بزند. گفت، «آب». دویدم رفتم آب آوردم. آب را نوشید و نان طلب کرد. به‌زحمت از انباری بیرونش کردم و در آفتاب گذاشتم. رفتم غذا آوردم و دادم تا اندکی جان بگیرد. دو ساعت بعد حالش خوب شد و می‌توانست حرف بزند. گفتم، «تو این‌جا در انباری چه می‌کردی؟» داستان عبرتناک خود را چنین تعریف کرد:

«راستش من دزد هستم. چند بار در انباری شما پنهان شدم و شب به خانه شما آمدم، اما چیز قابل بردن پیدا نتوانستم. در الماری خانه شما غیر از تنبان و جوراب چیزی پیدا نشد. این بار تصمیم داشتم از بام انباری شما وارد خانه همسایه شوم. سر شام وارد انباری شدم تا شب با خاطرِ جمع به خانه همسایه بروم. بخت یار نبود و دم شام تو آمدی و دروازه انبار را بستی. اول که خیلی سعی کردم کدام راه بیرون‌رفت پیدا کنم اما انگار مشکلات افغانستان و انباری شما از داشتن چنین گزینه‌ای محروم هستند. نصف‌های شب دروازه انباری شما را کوبیدم، کسی جواب نداد. فردایش کوبیدم، هیچ‌کسی به کمکم نیامد. پنج روز دیگر هم کوبیدم و نتیجه نداد. آخرش بی‌حال شدم و به زمین افتادم. اگر امروز تو نیامده بودی فردا احتمالاً جنازه مرا پیدا می‌کردی. من جزای کار خود را دیده‌ام. حالا به پولیس زنگ بزن که بیاید مرا دستگیر کند و ببرد. من تسلیم تو هستم.»

گفتم: «استاد، خواهش می‌کنم شما میهمان ما هستید. تا هرزمانی که خواسته باشید این‌جا بمانید، هر وقت میل خودتان بود بروید.»

گفت: «من دزد هستم. تو به من استاد می‌گویی؟»

گفتم: «تازه من باید شما را استاد محترم بگویم. شما از هر استاد دیگرِ من محترم‌تر هستید. حداقل قبول دارید که دزد هستید.»

گفت: «در این صورت من از موقعیت استادی به شما دستور می‌دهم تا این قضیه استاد گفتن را مفصل شرح دهید.»

گفتم: «من سال‌ها درس خوانده‌ام. وقتی در دانشگاه کابل بودم استادان زیادی به ما چپتر و کتاب می‌دادند که درس بخوانیم. روی جزوه و کتاب اسم خود استاد نوشته بود اما خر هم می‌فهمید آن متن از استاد نیست. معلوم بود که استاد از جایی دزدیده و بدون این‌که اسمی از نویسنده اصلی ببرد، آن متن را بنام خودش دست بدست می‌کرد. دزد بودند اما بر من حق استادی داشتند. نمی‌توانستم بی‌ادبی کنم. حالا عادت کرده‌ام. دزد خانه را هم استاد می‌گویم.»

دزد از جایش بلند شد. سه صفحه نوشته قلمی را از جیبش کشید و بدستم داد و گفت: «من با خود قلم و کاغذی داشتم. وقتی در انباری بودم از بیکاری این چند بیت شعر را نوشتم. از خودم است. اگر یک‌زمان پولدار شدی چاپش کن. می‌دانم چتیات است، اما از خودم است.» این گفت و آهسته بیرون رفت و در افق محو شد.

Comments are closed.