دشمنی با همه‌ چیز مردم به نام «جهاد»

سیدنورالعین نوین

یکی از بسته‌گان ادرک ۱۲ساله در حالی که آب چشمانش را پاک می‌کند و با نفس می‌خواهد بینی گرفته‌اش را باز کند، می‌گوید: «بسیاری‌ها می‌گویند که جنگ و ناامنی است؛ اما اگر طالبان جنگ نکنند، هیچ گپی نیست، آرامی است. پدرش همیشه می‌گفت که به جای بازی با کودکان با او در کاروبار همکاری کند؛ اما ادرک با بچه‌های کوچه فوتبال بازی می‌کرد، حالا پدرش جگرخون است که چرا برخی روزها مانع فوتبال بازی کردن بچه‌اش می‌شد.»

اردک ۱۲ساله امیدهای زیادی داشت. به گفته‌ پدر ادرک، پسرش می‌خواست آینده خوبی داشته باشد، درس بخواند و توانایی ترسیم سرنوشت خودش را داشته باشد و ورزش کند. قطعاً مثل هزاران کودک دیگر که در همین چند سال پسین، در پی جنگ، هم‌سرنوشت ادرک شده‌اند. ادرک ۱۲ ساله، حالا بدون پا و صرف با یک دست، چهره‌ واضح ادامه‌ فجیع‌تر جنایت‌هایی به نام جهاد است؛ جنایت‌هایی که هر روز در هر جایی از کشور، صورت داده می‌شود.

این جنایت‌ها چگونه رقم زده می‌شود؟ امام‌صاحب آرام بود. هیچ‌کس به جان کسی کار نداشت. طالبان در حوالی این ولسوالی حضور داشتند؛ اما پس از آتش‌بس عید هم، کسی با آنان نمی‌جنگید. مکتب‌ها باز بود، ادرک و دیگر کودکان به زنده‌گی عادی‌شان که رفتن به مکتب و اجرای کارهای روزمره‌ یک خانواده‌ فقیر بود، ادامه می‌دادند.

در امام‌صاحب زنده‌گی عادی بود. دولت به ارائه خدماتش به صورت نیم‌بند ادامه می‌داد (مکتب‌ها و شفاخانه ولسوالی فعال و برخی از پروژه‌ها در حال تطبیق بود). اما در عید و پس از آن، هیچ‌چیز عادی نماند. به قول مسوولان محلی امام‌صاحب و رییس شورای ولایتی کندز، طالبان برای گرفتن قدرت به این ولسوالی حمله کردند، پل‌ها را انفجار دادند که راه‌های انتقال بیماران وخیم به شفاخانه‌ حوزه‌ای مرکز کندز بسته شد. برق را قطع کردند که خانه‌های خون‌آلود، تاریک هم شد. مثل دل‌های پر از خون این ولسوالی تاریک و سیاه. خانه‌ها تخریب شد و مساجد به سنگرگاه بدل گشت. بخشی از کشت‌زارها آتش گرفت. خلاصه‌ کلام، چیزی که به درد مردم بخورد، بی‌ضرر نماند. به قول محمدیوسف ایوبی، رییس شورای ولایتی کندز، طالبان در روستاهای باسوس، قبرغه، سرخ پل و عرب‌ها جابه‌جا شدند. ماین‌گذاری کردند. باری و بالاخره، یکی از این ماین‌ها یک دست و دو پای ادرک ۱۲ساله را گرفت و او به گفته‌ پدرش، حالا حیران مانده (تشویش روانی یافته) است. او حالا از دو دست و دو پا، تنها یک دست دارد. ادرک و هم‌سرنوشتانش در سراسر کشور می‌خواستند ترسیم‌گر سرنوشت خودشان باشند و برای آینده امیدهای زیادی داشتند؛ ولی حالا دیگر جنگ و جنایتی به نام جهاد، تقریباً همه‌ اختیار را از آنان گرفته است.

به قول رییس شورای ولایتی کندز و رییس مهاجرین این ولایت، پس از جابه‌جایی طالبان در روستاهای باسوس، قبرغه و سرخ پل، این مناطق به میدان جنگ بدل شد و بیش از پنج هزار خانواده بی‌جا شدند. بخش‌هایی از این خانواده‌ها، کودکان و زنان زخمی نیز با خودشان دارند. خانه‌های مردم خراب شده و یا سوخته است. همه‌ مزارع‌شان که یگانه امید معده‌های آنان برای زمستان است، نیز در خطر سوختن است. یعنی ادرک و دیگر کودکان هم‌سرنوشت او از امام‌صاحب، در کنار این‌که پاها و دست‌شان قربانی شده، امید چندانی برای داشتن غذا برای این زمستان هم ندارند.

ادرک که به صورت نمادی از قربانیان هم‌سان در این یادداشت برگزیده شده، نام عربی است. ادرک را به فارسی، می‌توان «درک کرد» یا «درک کردن» و «به دست آوردن» معنا کرد. خیلی‌ها در افغانستان شاید پس از دهه‌ها جنایت به نام «جهاد» و ماجراجویی و رهبری جنگ‌های داخلی، امروز به این حقیقت رسیده باشند که زنده‌گی نسل‌هایی را برباد دادند. شاید روزگاری، آن هم ۱۰ – ۱۵ سال بعد، کسانی که امروز پاها و یک دست ادرک ۱۲ساله را قربانی کردند، درک کنند که زنده‌گی‌ عده زیادی را به آب و آتش زده‌ و به باد داده‌اند که این درک، دیگر سود چندانی نشاید داشته باشد. اما ادرک قربانی، هم با مغز و هم با یک دست و دو پایش، این حقیقت را درک کرده که چه ویران‌گر است این جنایت‌ها به نام جهاد. او نماد همه‌ آن کودکان افغانستان است که کسانی با چهره‌ حق‌به‌جانب‌تر نسبت به تمام انسان‌های جهان و خدای یگانه، تفنگ به دست گرفتند، ماین کشت کردند و برای این کودکان و نسل دیگر، بدبختی را سرنوشت تعیین کرده‌اند.

جهاد در چندین دهه‌ اخیر، یا زخم جگر مادران شده، یا پای فرزندان را نابود کرده یا هم خانواده‌ای را بی‌سرپرست ساخته است. ادرک، نمونه‌ای از ده‌ها قربانی است که روزانه در پی انفجار ماین و دیگر ابزارهای جنگ با زنده‌گی‌شان به نام جهاد، بازی وحشیانه و جنایات‌کارانه می‌شود. این جنایت‌ها به نام جهاد، در حالی وارد پنجمین دهه شده است که لشکری از افراد دارای معلولیت، شامل زنان و مردان، در‌صدی کلانی از جمعیت کشور را شکل می‌دهند.

سران و رهبرانی که به نام جهاد قبل از ۲۰۰۱ جنگیدند، یک بخش کلان‌شان با حل شدن در جامعه و کاربرد آزادی‌هایی که زمانی مخالف آن بودند، اراده نهانی قدرت‌طلبی و ثروت‌طلبی یا پشیمانی‌شان را عملاً نشان دادند. اما هیچ‌گاه مورد بازخواست قرار نگرفتند (به نحوی این روش تشویق شد). پس از ۲۰۰۱ شکل وحشت‌ناک‌تر جنگ به نام جهاد، به دلیل مخالفت طیف وسیعی از مردم با این جنگ، شکل گرفت. طالبان و شرکای‌شان که شامل القاعده و دیگر اتباع خارجی بود، به انتحار و کشتار مستقیم مردم روی آوردند و بارها جنایت‌هایی را ثبت تاریخ کردند که دیدن‌شان انسان را روانی می‌سازد. وقتی عاملان جنگ به نام جهاد، در دوره‌ پسین، متوجه شدند که جامعه با آنان نیست و طرف‌دار آزادی‌های مدنی و پیش‌رفت است، با استفاده از وحشت‌ناک‌ترین شیوه، خواستند مخالفان عقیدتی‌شان را بترسانند و با ترس، به حکم‌روایی آغاز کنند.

از روزی باید ترسید که شماری از جنایت‌کاران جنگ‌های امروز، فردا به خاطر قطع کردن پاها و دست ادرک ۱۲ساله و همراهانش، لقب قهرمانی دریافت کنند. زمان جلوگیری از سپاس‌گزاری در بدل این قتل و قطع کردن دست و پای کودکان افغان، همین امروز است. این مسوولیت همه‌گان است که همه‌جا و به هر نحوی، در برابر این جنگ که ۴۰ سال انسان‌ها را لگدمال کرده است، بایستند و نگذارند حداقل نسل بعدی، نسل قربانی باشد.

دکمه بازگشت به بالا