پایان یک رکود

سیامک هروی

از آشنایی من و محبوبه تیموری سه سال بیش‌تر نمی‌شود. از برکت شبکه اجتماعی فیس‌بوک یک‌دیگر را شناختیم. گفت نقاشی می‌کند. یکی از نقاشی‌های خود را برایم فرستاد. زنی در حالت رقصیدن بود. پیراهن سرخی داشت که با چرخیدن به هوا رفته بود و در کنار پیانو چشم‌انداز زیبایی خلق کرده بود. گفت نام این تابلو «فلامینگو» است. بعدها در باره فلامینگو که رقص مشهوری در امریکای لاتین است نیز برایم معلومات داد. چون من هم زمانی نقاشی می‌کردم و هنوز هم عاشق نقاشی‌ام، از تابلوی او تمجید کردم و از خودم برایش قصه کردم که در نوجوانی استادی داشتم که با رهنمایی او به رمزوراز رنگ‌ها پی بردم و چند تابلو کشیدم که هنوز هم در خانه‌ی پدری‌ام بر دیوار آویخته‌اند. بعد برایش قصه کردم که چطور می‌توان با کلمات نقاشی کرد و از طریق داستان چه مناظر زیبایی را برای خواننده ترسیم کرد. او که از کار داستان‌نویسی‌ام آگاه بود، گفت که یکی دو اثر مرا خوانده است و خیلی به دلش چنگ‌زده‌اند. گفت که او هم گاه‌گاهی می‌نویسد و تا حال چند داستان کوتاه و بلند نوشته است. از او خواستم تا یکی از داستان‌هایش را برایم بفرستد تا به آن نگاهی بیندازم و ببینم چه دسته‌گلی به آب داده است. او داستان «آن سر دنیا» را برایم فرستاد. چند روز بعد به سراغ خوانش این داستان رفتم. باورم نشد که این بانو چنین شیوا، گیرا و متفاوت بنویسد. ما در داستان‌نویسی سبد پری نداریم. داستان‌نویس‌های ما را هرچه بشماری از صد نفر بالا نمی‌روند که بیش‌تر این صد نفر هم زاده‌ی چهل سال اخیر اند. و پر یاس‌تر‌ این است که در میان این صد نفر داستان‌نویس تعداد کمی بانو داریم؛ در حد تعداد انگشتان دست. خیلی از مردها رفتند و زنانه‌نویسی کردند، کاری که هیچ‌وقتی هم کامل و واقعی نیست. دنیا را هیچ مردی نمی‌تواند از چشم یک زن ببیند. دغدغه‌های مردان و زنان خیلی متفاوت و مجزای هم‌اند، در کنار هم و حتا در آغوش هم زنده‌گی می‌کنند، اما نگاه و سلیقه و درک‌شان متفاوت است. زن و مرد ممکن مشترکاتی زیادی داشته باشند، اما این بدان معنا نیست که هم‌سان باندیشند و دنیا را هم‌سان ببینند. زنان داستان‌نویس افغانستان هر کدام سبک و شیوه نوشتاری خود را دارند، نمی‌خواهم دیگر زنان داستان‌نویس را نقد کنم؛ اما همیشه نثر خوب داشتن و چند دکتری داشتن و در اکثر محافل نقل مجلس بودن به معنا داستان‌نویس خوب‌بودن نیست. داستان‌نویسی معیارهای زیادی دارد که عمده‌ترین آن، داشتن ذهن قصه‌ساز و پر تخیل است. ذهنی که از کاه، کاهدان بسازد و از هیچ همه‌چیز… ذهنی که زاویه‌ی دید متفاوتی داشته و دنیا را طوری برای تو به تصویر بکشد که برای دیگران حتا تصورش هم محال باشد. همان‌طوری که در شعر می و ساقی و شمع و گل و پروانه دیگر کهنه شده‌اند و تکراری، قصه‌های لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد، یوسف و زلیخا، امیر ارسلان رومی و… هم برای نسل فعلی چنگی بر دل نمی‌زنند. در عصر مدرنیته، لیلی‌ها و مجنون‌ها، یوسف‌ها و زلیخاها، شیرین‌ها و فرهادها جای‌شان را برای کسانی که با هواپیما سفر می‌کنند، پیزا، مک‌دولان و شرمپ می‌خورند، گوشی‌های آیفون و گلکسی دارند، در دیسکوتیک‌ها عاشق می‌شوند و حتا در فضای مجازی دل به کسی می‌دهند، خالی کرده‌اند.

از آشنایی من و محبوبه تیموری سه سال بیش‌تر نمی‌شود. از برکت شبکه اجتماعی فیس‌بوک یک‌دیگر را شناختیم. گفت نقاشی می‌کند. یکی از نقاشی‌های خود را برایم فرستاد. زنی در حالت رقصیدن بود. پیراهن سرخی داشت که با چرخیدن به هوا رفته بود و در کنار پیانو چشم‌انداز زیبایی خلق کرده بود. گفت نام این تابلو «فلامینگو» است. بعدها در باره فلامینگو که رقص مشهوری در امریکای لاتین است نیز برایم معلومات داد. چون من هم زمانی نقاشی می‌کردم و هنوز هم عاشق نقاشی‌ام، از تابلوی او تمجید کردم و از خودم برایش قصه کردم که در نوجوانی استادی داشتم که با رهنمایی او به رمزوراز رنگ‌ها پی بردم و چند تابلو کشیدم که هنوز هم در خانه‌ی پدری‌ام بر دیوار آویخته‌اند.

من روسیه، فرانسه، ایتالیا، برازیل، بریتانیا، امریکا و خیلی کشورهای دیگر را بدون این ‌که به آن‌ها سفری کرده باشم از روی داستان‌ها و رمان‌ها شناختم و با فرهنگ، آداب، سطح زنده‌گی و دغدغه‌های‌شان آشنا شده‌ام. همین‌طور خیلی دوست دارم دیگران نیز کشورمان را سوای کتاب‌های تاریخی که اکثر آن‌ها پر از جعل اند، از لابلای داستان‌ها و رمان‌ها بشناسند. فکر می‌کنم که ما نیاز جدی به داستان‌نویسی داریم، داستان‌هایی که بتوانند گوشه‌های تاریک تاریخ ما را روشن کنند و به آینده‌گان ترسیمی از زنده‌گی و شرایط امروزی ما داشته باشند. بانو تیموری یکی از این‌ها است. داستان‌های او که زوایه‌ی دید نامتعارفی دارند و متفاوت روایت شده‌اند ما را به تفکر وا می‌دارند و ته‌نشین ذهن‌مان می‌شوند و این درست همان چیزی است که یک نویسنده به آن نیاز دارد.

داستان «آن سر دنیا» روایت سربازی است که از جنگ افغانستان به امریکا بازگشته است. او به زنده‌گی عادی برگشته؛ اما هیچ چیزی برایش عادی نیست. او جنگ را از یاد نمی‌برَد. در اصل او نمی‌تواند چیزی که بر او و ماحولش گذشته است، فراموش کند. او هر لحظه به افغانستان پرت می‌شود:

(پسر نزدیک آمد. بانی گیتارش را به گوشه‌ی انداخت و از تانک پایین پرید و از پسرک پرسید که گرسنه هستی؟ پسرک کاسه‌ی فلزی را به سوی بانی دراز کرد. لبان خشک و خاکستری او برای تبسمی باز شدند. تبسم… انفجار… پسرک شعله‌ور شد و بانی پرواز کرد و در هوا چرخید. چرخشی مرگبار… چشم گشودم؛ اما چیزی ندیدم. فکر کردم که به چشمانم قیر مذاب ریخته‌اند. برای چند لحظه هرچه تلاش کردم جایی‌را ندیدم. چشمانم دیری سوختند تا دید یافتم. آن‌گاه ساق پایی را دیدم که غرق خون از لای پاچه‌ پاره‌ی پتلون عسکری‌اش نمایان بود. پلک‌ها روی چشمم سنگینی کردند و سرم دور زد… شیت. پای جدا مانده از او، پای تنها، آه! پای بانی بود…)

در این داستان مادری هم هست که پابه‌پای فرزند گام برمی‌دارد و به امید رهایی فرزند از اسارت ذهنی و جنگ ته‌نشین شده در تار و پود او است. دوست دارد فرزندش همه چیز را فراموش کند و آن سرو روشن‌دل و فارغ‌بال پیش از جنگ باشد که نیست:

(مادر تو می‌فهمی افغانستان کجاست؟ مادرش جوابی نداد و با چشمانی که اشک در آن‌ها حلقه زده بود زار به فرزند نگاه کرد. نه نمی‌فهمی… آن سر دنیا است… کوه و دشت و دامنش پر از مرگ است. مردمانش در میان خون و آتش زنده‌گی می‌کنند. در عروسی‌ها، مهمانی‌ها و در کوچه و بازارشان، بر سرزمین‌های‌شان و در جای خواب‌شان کشته می‌شوند… و این‌جا بوش از حقوق بشر و دموکراسی می‌گوید… شت…)

دومین داستان مجموعه «سایه‌های موهوم»، «آه! رنگ سفید» نام دارد. این داستان روایتی از تفاوت دو نسل است. نسلی که حتا در امریکا و غرب در تلاش است فرزند‌شان راه و رسم آن‌ها را پی‌گیرد و نسلی که در گریز از این راه‌ورسم است:

(پسر عمه‌ام مرا به رستورانت ایتالیایی می‌برد. در پشت ‌میزی می‌نشینیم. با لبخندی از من می‌پرسد که چه غذایی را دوست دارم. یادم می‌آید که همیشه با مایکل «شرمپ» و «پاسته» می‌خوردم. بی‌اختیار می‌گویم: «شرمپ» او می‌خندد و حیرت‌زده می‌پرسد: «شرمپ؟!» «ها مگر چه شده است؟ شرمپ را دوست دارم.» قهقهه می‌خندد. خنده‌اش توام با تمسخر است…)

سومین داستان «سایه‌های موهوم»، «بال پرواز» نام دارد. این داستان روایت دختر مجبوری است که تن به رقص داده است، هنری که در افغانستان هنوز در پارادوکس دست و پا می‌زند و از یک‌سو مایه‌ی ننگ و از سوی دیگر مایه‌ی طرب و عشرت مردان است:

(می‌رقصی و زیر نگاه‌های تماشاچیان درهم می‌شکنی و ریزریز می‌شوی، مانند ظرف نازک چینی که بر زمین می‌افتد و ریزریز می‌شود. تو باربار می‌افتی و می‌شکنی و واپس تکه‌هایت را جمع می‌کنی، تن می‌لرزانی و پا می‌کوبی؛ شرنگ شرنگ…)

«بیست‌وچهارم حوت» یکی از داستان‌های جذاب‌ دیگر این مجموعه است. بانو تیموری بعد از این ‌که اقبال خود در سورریالیزم و ریالیزم جادویی در چند داستان می‌آزماید به سراغ ریالیزم می‌رود و بر مبنای یک داستان واقعی شگفتی می‌آفریند:

(تکانی می‌خورم و می‌کوشم دوباره نفس بکشم. هوای دود اندودی را می‌بلعم و از لای پلک‌های فروافتاده‌ام خط سرخی از حضور خورشید می‌بینم. ابرها تکه پاره شده‌اند و دوباره آسمان جاجا نیلگون است. می‌کوشم برخیزم؛ اما پایم زیر بدن تکه و پاره‌ای که از آن خون جاری است و هنوز گرم است، گیر کرده است…)

محبوبه تیموری که در امریکا زنده‌گی می‌کند، مثل آن سربازی که جنگ و انفجار را نمی‌تواند فراموش کند، افغانستان، زادگاه خود را نیز فراموش کرده نمی‌تواند و همین‌طور در غرب و افغانستان در رفت و آمد است. او همین که داستانی را از غربت روایت می‌کند فوری به سرزمین آبایی خود می‌پرد و روایتی را از آن‌جا بر روی کاغذ می‌ریزد. روایت تکان‌دهنده‌ی دیگر او این‌بار از برگشت مجاهد خسته‌‌ی است که پشت دروازه‌ی خانه‌اش با حقیقت تلخی مواجه می‌شود:

(دختری نوجوان و زیبا سر از شانه‌ی مرد بلند می‌کند: «کیست بابه؟» زانوهایم می‌لرزند، کمرم خم می‌شود و عرق سردی از مهره‌های پشتم می‌چکد. با صدایی که نمی‌دانم کسی می‌شنود یا نه می‌گویم: «ببخشید اشتباه آمدم.» دو باره به سان روح بی‌کالبدی به سینما بهارستان که دیگر سینما نیست برمی‌گردم. هوا خاکستری شده و باد، دانه‌های ریز بارانی را در هوا می‌چرخاند و به در و دیوار می‌کوبد. پاهای آدم‌ها در مه شکسته می‌نماید…)

و اما بانو تیموری تنها نقاش و داستان‌نویس نیست، طبع شعری هم دارد که در چند داستان کوتاه این مجموعه می‌شکفد و گل می‌کند. از آن‌جایی ‌که من شاعر نیستم و به اوزان و قافیه نمی‌فهمم، در باب ناب‌بودن شعر او نمی‌توانم داوری کنم؛ اما می‌توانم بگویم که ایما و تصاویری که در قالب واژه‌ها به خورد این اشعار داده است واقعاً شگفتی‌انگیز اند.

محبوبه تیموری در داستان دیگری فریاد دختری می‌شود. دختری که نمونه هزارها دختر بی‌صدا است. قهرمان قربانی تجاوز پدر است، پدری ‌که کودکی فرزندش را از او می‌گیرد و کار می‌کند که دخترش تمام عمر زجر و عذاب بکشد. «تلنگار» داستان بکری است که کم‌تر زنی در افغانستان حاضر به نوشتن آن می‌شود. تلنگار آه و درد جان‌کاهی است که زنان زیادی را به خاک سپرده است.

(آه که شب چه شباهتی با دنیای من دارد. خوف‌ناک، آرام و سنگین؛ اما دل‌هره‌زا و کابوس‌زا… صدا… صدا… آه که این صدا عمری است مرا شکنجه می‌کند. این صدا صدای کیست؟ تُن و آهنگش خیلی آشناست… این صدا از حلقوم یکی که هم‌شکل من است، برمی‌خیزد… آن منم؟ من کی‌ام؟… صدا در من می‌پیچد و مرا به دردهای کودکی‌ام می‌برد. می‌گوید که تو خوب بشو نیستی، تمام عمر دچار درد و نفرت خواهی بود. تمام عمرت با سه نفر از خودت سر خواهی کرد و با آن‌ها در کش‌وگیر خواهی بود، میان شش دست… شش بازو و تن کابوس‌زده و گریزان…)

زاویه دید بانو تیموری در داستانی تحت عنوان «در دوسوی چشمان آبی» مردانه می‌شود. پسر عاشق پاک‌باخته‌ای می‌شود که به خاطر مسلمان‌ بودن و اعتقادات خانواده، دختر دوست‌داشتنی‌اش را از دست می‌دهد.

(مادرم گرم تعارف غذاهای دست‌پخت خود بود و آن‌ها هم با اشتیاق سرگرم چشیدن که ناگهان صدای اذان از تلیفون دستی پدرم در خانه پیچید: «الله و اکبر» پدرم با احترام و تبسم سکوت کرد. ظرف غذا در دست مادرم ماند و رنگ از روی پدر و مادر الیسا پرید. آن‌ها با حیرت به هم نگاه کردند. الله و اکبر برای آن‌ها معنا دیگری داشت. برای آن‌ها شاید یادآور یازدهم سپتامبر بود و آغاز سر بریدن‌ها و… اما برای پدر و مادر من پیام عشق و صلح داشت…)

محبوبه تیموری در مجموعه‌ی «سایه‌های موهوم» تلاش کرده است از امروز و از دغدغه‌های امروزی بنویسد. شیوه نگارش، زاویه دید و قصه‌گویی‌ او بی‌بدیل است. با صراحت می‌توان گفت که مجموعه‌ی «سایه‌های موهوم» پایان رکود چندین ساله‌ی به داستان‌نویسی زن افغانستان است.

چاپ «سایه‌های موهوم» را به محبوبه تیموری و تمامی دوست‌داران داستان تبریک عرض می‌کنم.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن