مردن در مسجد؛ «جایی برای زنان نیست»

ابومسلم خراسانی

بادی موزون شاخه‌های بی‌برگ درخت‌هایی را تکان می‌دهد که مردی سخاوت‌پیشه آن ‌را در اطراف یک مکتب ‌دخترانه کاشته است تا از‌ گرمی تابستان‌ها دختران دانش‌آموز را نجات دهد. اما سال‌ها می‌شود این مکتب شاگرد، معلم و کتاب ندارد. سال‌ها می‌شود هیچ دختری در آن درس نخوانده‌ است. سال‌ها می‌شود جنگ‌جویان از سرزمین‌های دیگر در آن‌جا مستقر هستند. مردانی خشمگین با موهای بلند و مغزهای زنگ‌زده که همه‌چیز برای آن‌ها به ماشه تفنگ‌شان خلاصه می‌شود؛ زنده‌گی، عشق و دین‌داری. در این سال‌ها اما یک دختر به این مکتب آمده، صنف‌هایش را دیده و شب‌ها و روزها در آن مخروبه ترسناک زنده‌گی کرده است. الهام نه برای درس و مشق و نه برای لبخند و یادگیری شعر، بلکه برای مرگ آن‌جا رفته است. مادرش می‌گوید: «دخترم بسیار جوان بود، وقت مردنش نبود.»

در فصل برگ‌ریزان جوزجان که سردی و توفان‌ شن‌زارهایش را دیوانه می‌کند، الهام و صادق در کنار دروازه‌ای چوبی هم‌دیگر را چند لحظه ملاقات کردند. دیدار کوتاه و گفته‌های‌شان اندک بود. مادرش آی‌طلا که برف پیری اندکی بر موهایش وزیده، با لهجه غلیظ اوزبیکی بیان می‌کند که الهام و صادق عاشق هم بودند. به گفته او، صادق چند بار موسفیدان صاحب‌ رسوخ روستا را برای خواستگاری الهام می‌فرستد؛ اما پدر الهام که از نظامی‌های دوره کمونیستی بوده و بعد اسلام‌گرای دوآتشه می‌شود، درخواست‌های مکرر صادق و الهام را رد می‌کند و در میان مجلس بزرگان می‌گوید: «به‌خدا اگه دخترم ره به صادق بتم. نمی‌تم، به خدا و به قرآن نمی‌تم.» بعد صادق و الهام دل به دریا می‌زنند و برای آخرین بار می‌خواهند لحظه‌‌ای هم‌دیگر را ببینند. همسایه‌ها از دیدار آن‌ دو فلم می‌گیرند و سرنوشت آن‌ها دگرگون می‌شود.

هنوز معلوم نیست چه ‌کسی این ‌فلم ۴۵ ثانیه‌‌ای را از صحنه‌ دیدار آن‌ها در کنار دروازه‌ای چوبی گرفته است؛ دروازه‌ای که پدر‌بزرگ الهام آن‌ را برای تزیین خانه‌اش از چوب چهار‌مغز ساخته بود. بعد طالبان الهام را بازداشت می‌کنند و صادق فرار می‌کند. از دشت‌ها و شن‌زارها می‌گذرد و خود را به بلخ می‌رساند؛ اما الهام را طالبان به مکتب دخترانه کنار قبرستان می‌برند که در سمت راست بزرگ‌ترین سیل‌رو واقع شده است. مادرش می‌گوید: «فکر نمی‌کردم که الهام زندانی شوه. به مه گفته بود که عاشق صادق استم.»

آن‌ها می‌خواستند با هم ازدواج کنند و زنده‌گی مشترک بسازند؛ اما آی‌طلا باور دارد که «قسمت آن‌ها نبوده» است. بعد با کمی اندوه توضیح می‌دهد که حتماً خدا نخواسته است. فهم لهجه غلیظ او دشوار است، اما می‌توانم حرف‌ها را با تکرار بفهمم.

وقتی مکتب زندان می‌شود

 موسفیدان صاحب‌ رسوخ در کلان‌ترین مسجد روستا با فرماندهان طالبان رای‌زنی می‌کنند. از شیوع فساد گسترده نگران‌ بودند و وجود مبایل‌های هوشمند را عامل تباهی و بی‌بندوباری می‌پنداشتند. کریم‌خان که در آن ‌جلسه اشتراک داشته‌ است، می‌گوید: «مه به عباس گفته بودم که دخترت را به مکتب نمان، مبایل و انترنت نگیر. آخر به سیاسرها هم کسی مبایل گرفته! فکر کنم کم‌کم همو خاصیت‌های کمونیستی سابقش هنوز هم است.» در حالی ‌که صدایش نحیف‌تر می‌شود و دست‌هایش می‌لزرد، می‌گوید در آن‌ جلسه فیصله شد که الهام و صادق با‌هم ازدواج کرده و از ولسوالی درزاب جوزجان به یک شهر دیگر بروند؛ چون حضور آن‌ها در این ولسوالی خطرناک است و ممکن کسی به آن‌ها آسیب بزند. بعد می‌افزاید: «به حق او واقعاً ظلم شد».

الهام شش‌ روز و پنج‌ شب در مکتبی زندانی بود که روزی آن‌جا درس می‌خواند. لبخند می‌زند. شاید آرزوهای بزرگی داشت. دختری زیبا با موهای خرمایی که باور داشت عاشق صادق شده است و تلاش زیادی برای به دست ‌آوردن عشقش کرده بود؛ اما زنجیرهای اجتماع و قفس آهنین فرهنگ ‌روستایی، قوی‌تر از آن ‌بود که شکسته شود. خویشاوندان عباس عصبانی بودند و به کنایه می‌گفتند: «دختر با‌سوادت آبروی ما ره برد‌.» از عباس می‌پرسم چرا نگذاشتی آن‌ها با‌هم ازدواج کنند؟ با تردیدی که ذره‌ای از ندامت نیز در آن حس می‌شود، پاسخ می‌دهد: «صادق از قوم ما نبود، از قوم دیگر بود. مه قسم خورده بودم که دخترم ره ده او نمی‌تم. حالا که فکر می‌کنم، اگه ای کار را می‌کردم، ای مصیبت‌ها نمی‌آمد.» بعد تُن صدایش تغییر می‌کند و قطره‌ای اشک بر مژگانش می‌لغزد.

در آن شش‌ روز کسی از جهان درونی الهام نمی‌داند. کسی با او حرف نزده است تا رازها، قصه‌ها و حرف‌هایش را تعریف کند. آی‌‌طلا و برادرش ذبیح به مکتب برای نگهداری الهام رفته بودند. ذبیح‌ می‌گوید: «مه با او حرف نزدم، بدم می‌آمد، آبرو ماره برده بود؛ اما دلم برش می‌سوخت. قلباً دوستش داشتم و بسیار ناراحت بودم.»

همه به این باور بودند که تا چند روز دیگر الهام از زندان طالبان آزاد می‌شود و با صادق ازدواج می‌کند. قرار بود صادق آماده‌گی بگیرد و از بلخ به ولسوالی درزاب جوزجان بیاید، نکاح کند و با الهام زنده‌گی مشترک خود را آغاز کنند. الهام شش روز گریه کرده بود. اندوهی بزرگ در رگ‌هایش جاری بود. از پشت دروازه به مادرش می‌گفت که گناهی ندارد. آی‌طلا باور دارد که دخترش گناهی نکرده است، اما می‌افزاید: «هرچند دیدن یک دختر و پسر ده سر کوچه بد است.»

جایی برای زنان نیست

کسی نمی‌داند الهام چرا در آن شب سرد خزانی که تنها صدای پارس سگ‌ها در آسمان می‌پیچید، فرار کرده است. مادرش می‌گوید: «مه نیمه‌خواب بودم و صدای سگ‌ها زیاد شنیده می‌شد.» بعدها جنگ‌جویان طالبان گفته‌اند که الهام از پنجره نیمه‌باز فرار کرده، از سنگ و خاشاک سیل‌رو گذشته و می‌خواسته از این مخمصه خود را نجات دهد. دو جنگ‌جوی طالب او را تعقیب می‌کنند. شب‌ سیاه‌تر می‌شود و صدای سگ‌ها بیش‌تر در آسمان می‌پیچد. ذبیح می‌گوید: «ده قریه سرو‌صدا شد، مثلی که کدام گرگ آمده باشه. سگ‌ها عوعوکنان هر طرف می‌دویدن؛ اما مه و مادرم در کنار دروازه خواب بودیم. نمی‌دانستیم چه شده است.» نخست سگ‌ها بخشی از بدن الهام را تکه‌وپاره می‌کنند. نشانه دندان‌های سگ‌ها در بدنش دیده شده است. لباس‌هایش پاره و قسمت‌هایی از بدنش خونین شده است. بعد به خانه ارباب پهلوان پناه می‌برد. انگار فکر می‌کند که خانه ارباب امن است، یا می‌رود تا راز بزرگی را به پهلوان بگوید.

برخی می‌گویند الهام فرار نکرده است، بلکه جنگ‌جویان طالبان او را به‌گونه پنهانی و دور از چشم مادر و برادرش از پنجره سمت قبرستان مکتب دخترانه بیرون کشیده، بر او تجاوز کرده و قصد داشته‌اند به بهانه فرار، او را تیرباران کنند. در هنگام تجاوز، الهام از دست آن‌ها فرار می‌کند و به خانه ارباب پهلوان پناه می‌برد. مردی بزرگ‌هیکل با ریش‌ بلند و تسبیح چوبی که افتخار دو بار حج کردن را دارد. ارباب پهلوان برای الهام در آن شب ظلمت و تاریک پناه نمی‌دهد. می‌گوید: «به رویش برق زدم. به نظرم سگ‌ها زیاد خاییده بود.» بعد دو جنگ‌جوی طالب مسیری را تعقیب می‌کنند که سگ‌ها آن ‌طرف می‌دوند. هنگامی که ارباب پهلوان الهام را از دروازه‌اش بیرون می‌کشد، طالبان سر می‌رسند و او را با خود می‌برند. می‌پرسم الهام به خانه‌ات پناه گرفته بود، چرا کمکش نکردی؟ لهجه‌ام خشم دارد و عصبانیتش بیش‌تر می‌شود. بعد با خون‌سردی پاسخ می‌دهد: «خانه مه جای ای رقم زن‌ها نیست. فرشته و ملایکه از مه دور می‌شن.» در صدایش ندامت نیست و ترحم دیده نمی‌شود. سکوت می‌کند.

جنگ‌جویان طالبان الهام را به بزرگ‌ترین مسجد روستا می‌برند. کنار چاه ‌آب و صفه‌ای که ستون‌های چوبی کندن‌کاری شده دارد، می‌گذارند. هر کدام از این ستون‌ها با پارچه‌های رنگی تزیین شده است تا خانه خدا زیبا‌تر به نظر برسد. آخرین بار ارباب پهلوان الهام را دیده است. آخرین بار با هیبت و بدخلقی او را از خانه‌اش بیرون کرده و به جسم تکه‌تکه شده‌اش امان نداده است. جنگ‌جویان طالب دست‌های الهام را در ستون سوم صفه مسجد می‌بندند و سیزده گلوله بر سر‌وصورت او شلیک می‌کنند تا دیگر نفس نکشد. به نظر می‌رسد صدای گلوله‌ها بر محراب و منبر پیچیده، به خانه‌های اطرف رفته و به گوش ارباب پهلوان هم رسیده است. پهلوان می‌گوید: «مه صدای تفنگ ره شنیدم، خو فکر نمی‌کدم که الهام ره تیرباران کده باشن؛ اگرچه حقش بود.»

 طالبان ادعا کردند که او را در هنگام فرار کشته‌اند؛ اما مادرش می‌گوید: «جای ریسمان در دستش سیاه شده بود.» بعد الهام را در قبرستان کنار مکتب دخترانه دفن می‌کنند و ملای مسجد در جنازه‌اش موعظه‌ای شورانگیز ایراد می‌کند؛ این‌که دیگر مردم دختران‌شان را به مکتب نفرستند و برای آن‌ها مبایل نخرند.

دکمه بازگشت به بالا