آیا بازگشت طالبان به معنای پیروزی اسلام سیاسی است؟

زر‌شناس

۱۵ آگست ۲۰۲۱ علاوه بر این‌که روز مهم و حساسی برای مردم افغانستان بود، چون زنده‌گی آن‌ها را از ریشه دگرگون کرد و تاریخ این کشور را به سمت‌و‌سویی متفاوت سوق داد، یکی از روزهای تاریخی و مایه مباهات برای گروه‌های اسلام‌گرا و دشمنان ایالات متحده امریکا در سراسر جهان نیز بود. شخصیت‌ها و نهادهایی هم که به نحوی نزدیک به این گروه‌ها بودند، پیروزی طالبان بر امریکا را جشن گرفتند و از این اتفاق اظهار شادمانی کردند. اتحادیه علمای مسلمان، نهاد دینی که مقر آن در قطر است و مدعی اعتدال‌گرایی است، از اولین نهادهایی بود که در این باره اعلام موضع کرد و آماده‌گی‌اش را برای هر نوع همکاری با طالبان برای تطبیق همه‌جانبه و درست شریعت نشان داد. حتا فرد سکولار‌مشربی مثل عمران خان که در آن زمان نخست‌وزیر پاکستان بود در واکنش به پیروزی طالبان گفت: «افغانستان زنجیرهای برده‌گی‌اش را شکستاند.»  جشن و خوشحالی این گروه‌ها از پاکستان و فلسطین و سوریه گرفته تا مصر و عمان برای پیروزی دوباره طالبان نشان می‌دهد که گروه‌های مزبور این دستاورد طالبان را با‌اهمیت می‌دانند و آن را سرآغازی جدید در مناسبات بین‌الملل قلمداد می‌کنند.

گروه‌های اسلام‌گرا، پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در ایران را نیز جشن گرفتند و مقدمش را گل‌باران کردند و آن را مقدمه‌ای برای پیروزی اسلام در دیگر کشورهای اسلامی شمردند و نویدی برای شکست غرب در منطقه دانستند؛ اما دیری نگذشت که همان گروه‌ها آهسته‌آهسته به انتقاد تلخ و تند از رهبران آن انقلاب شروع کردند و ادعا کردند که آیت‌الله خمینی به شعارهای اصلی انقلاب وفادار باقی نمانده و گرایش‌های فرقه‌گرایانه غلیظ خمینی و بعضی دیگر از رهبران انقلاب ایران، این انقلاب را به مسیری انحرافی سوق داده و امید مسلمانان جهان را به یأس مبدل کرده است. این گروه‌ها سیاست‌های تبعیض‌آمیز دولت ایران در قبال اقلیت سنی در این کشور را ملاکی برای ارزیابی عملکرد رهبران ایران شمردند و با به‌کارگیری این ملاک، نتیجه گرفتند که انقلاب ۵۷ ایران انقلاب اسلامی نه، بلکه انقلاب شیعی بود.

استقبال زاید‌الوصف اسلام‌گرایان از پیروزی طالبان این پرسش را خلق می‌کند که آیا موفقیت طالبان، دیگر گروه‌های شبیه آن‌ها را ترغیب خواهد کرد تا برای بر‌پایی دولت اسلامی و تطبیق شریعت، با تمرکز و انگیزه بیشتر تلاش و تکاپو کنند؟ آیا آن عده از اسلام‌گرایانی که تاکنون شرایط را به نفع خود نمی‌دیدند، از الگوی طالبان الهام خواهند گرفت و تشویق خواهند شد با اتخاذ رویکرد مقاومت و پایداری به اهداف‌شان برسند؟ آیا پیروزی طالبان، دوباره اسلام‌گرایان را روی صحنه خواهد آورد و توده‌ها را به گرد شعارهای آن‌ها جمع خواهد کرد؟ با در‌نظر‌داشت این نکته که حالا روشن شده طالبان ایمن الظواهری، رهبر سازمان القاعده و مهم‌ترین فرد تحت تعقیب ایالات متحده امریکا را در قلب پایتخت افغانستان جای داده بودند، این سوال جداً مطرح می‌شود که آیا طالبان بار دیگر افغانستان را به پایگاه اصلی اسلام‌گرایان و مرکزی برای آموزش جهادیست‌ها تبدیل می‌کنند و برعکس تعهدات و شعارهای قبلی‌شان، به پیشواز ورود تروریست‌های خارجی در افغانستان می‌روند؟

تسلط ناگهانی طالبان بر افغانستان، سوالات زیادی را به وجود آورده است. تمرکز عمده رسانه‌ها پس از بازگشت طالبان به قدرت عمدتاً این موضوعات بوده: ناتوانی ایالات متحده امریکا به رسیدن به اهدافش در افغانستان، تصویر ذهنی‌ای که از عقب‌نشینی امریکا از افغانستان در اذهان مردم جهان شکل گرفت، انتقام‌جویی‌های بی‌رویه طالبان، عوامل فرو‌پاشی نظام پیشین، مقدار جنگ‌افزارهای غربی که به دست طالبان افتاد، سود بردن کشورهایی از قبیل ایران، پاکستان، چین و روسیه از وضعیت به وجود‌آمده، نگرانی‌های کشورهای مختلف از نیرومند شدن گروه‌های افراطی در سایه هم‌پیمانی با طالبان، مقاومت مسلحانه احمد مسعود، اصلاح‌پذیری یا اصلاح‌ناپذیری افکار و رفتار طالبان، سیاست طالبان درباره زنان و اقلیت‌ها.

در این میان، یکی از پرسش‌هایی که چندان به آن پرداخته نشده این است که آیا تسلط طالبان بر افغانستان را می‌توان پیروزی برای این گروه دانست؟ در‌حالی که وضع این کشور از لحاظ توسعه انسانی و پیشرفت اقتصادی در بدترین حالت قرار دارد و با تسلط طالبان، نه‌تنها مشکلات کاهش نیافته، بلکه روزبه‌روز در حال افزایش و گسترش است. آیا تسلط طالبان بر افغانستان را نشانه پیروزی آن‌ها باید شمرد یا مقدمه‌ای برای شکست آن‌ها؟ آیا طالبان که عمدتاً افرادی در محیط روستا پرورش‌یافته، کم‌سواد و بی‌تجربه در امر حکومت‌داری و پاسخ‌گویی به معضلات مردم هستند، می‌توانند جامعه‌ای را رهبری کنند که با هزار‌و‌یک مشکل مواجه است؟ از سید قطب پرسیده بودند که هرگاه قدرت را به دست بگیرید جامعه را چگونه مدیریت خواهید کرد؟ وی پاسخ داده بود: «بگذارید قدرت سیاسی را به دست بیاوریم، آن‌گاه نوبت طرح این قبیل سوالات می‌رسد.» با استناد به این گفته سید قطب می‌توان گفت که اکنون زمان پرسیدن این سوال از طالبان است که شما چگونه جامعه پیچیده افغانستان را اداره می‌کنید؟

پاسخ دادن به این پرسش بسته‌گی به این دارد که از چه زاویه به مسأله نگاه می‌کنید. برای کسانی که از نزدیک نظاره‌گر اوضاع هستند، این نکته مسلم به نظر می‌رسد که حکومت‌داری برای طالبان به یکی از معضلات کلان و طاقت‌سوز تبدیل شده است. آن‌ها که در دو‌ـ‌سه دهه از فعالیت‌شان، به جز ویران‌گری و آشوب‌آفرینی، هنر و تجربه دیگری نداشته‌اند، راجع به ابعاد مشکلات افغانستان هیچ چیزی در ذهن ندارند و برای ارایه راه‌حل‌ها خالی‌الذهن هستند. آن‌ها در اصل تربیت شده‌اند تا نگذارند پروسه‌ای به قوام برسد و آبادی‌ای صورت گیرد. تغییر کاربری آن‌ها اگر نا‌ممکن نباشد، دست‌کم زمان‌بر است. نگاهی به تجربه به قدرت رسیدن گروه‌های نظامی‌گرا در دیگر نقاط دنیا نیز این حقیقت را گوشزد می‌کند که این‌گونه سازمان‌ها و گروه‌ها در براندازی و ویران کردن ید طولایی دارند، اما زمانی که خود قدرت را به دست می‌گیرند به طرز عجیبی از خود ناتوانی و بی‌کفایتی نشان می‌دهند.

داستان طالبان در مواردی با داستان اسلام‌گرایان دیگر در افغانستان شباهت دارد. مجاهدین افغانستان هم که علیه شوروی و رژیم دست‌نشانده‌اش جنگیده بودند، هیچ تصویر جامعی از حکومت‌داری و نا‌به‌سامانی‌های جامعه افغانستان در ذهن نداشتند و همین باعث شد که بعد از پیروزی با مشکلات کلانی گرفتار شوند. یکی‌ـ‌دو سال پیش، پژوهشگری که در حوزه اندیشه سیاسی اسلام کم‌وبیش می‌خوانَد و می‌نویسَد برایم چنین گفت: «باری تصمیم گرفتم در مورد حکومت اسلامی مجاهدین در دهه ۷۰ خورشیدی چیزی بنویسم. با توجه به تخصصم، مهم‌ترین پرسش در ذهنم این بود که رهبران مجاهدین، از جمله برهان‌الدین ربانی چه تعریفی از حکومت اسلامی در ذهن داشته‌اند و آیا چیز مکتوبی در این زمینه از آن‌ها به‌جا مانده است یا خیر. راه‌های مختلف را پیمودم و با افراد نزدیک به رهبران مجاهدین مصاحبه و همچنین به آرشیف دوره جهاد و دوران حکومت مجاهدین مراجعه کردم. پس از تلاش و تقلای زیاد، چیز دندان‌گیری به دست نیاوردم. وقتی از یک تن از نزدیکان برهان‌الدین ربانی پرسیدم که رهبران مجاهدین چه الگویی از حکومت اسلامی در ذهن داشتند، جواب عجیبی داد. گفت که آن‌ها می‌گفتند وقتی حکومت را گرفتیم سر فرصت در این باره فکر می‌کنیم و چیزی می‌سازیم.»

با این‌حال، به قدرت رسیدن دوباره طالبان، قطع نظر از آن‌که در آینده چه اتفاقات خوب یا بدی صورت خواهد گرفت، برای گروه‌هایی که دشمنی با ایالات متحده امریکا و غرب را سرلوحه برنامه‌های‌شان قرار داده‌اند دستاورد بزرگی است. این گروه‌ها دوست دارند امریکا آسیب ببیند، حتا اگر این آسیب، کلان و کاری نباشد. بعضی از این گروه‌ها بیش از این‌که دغدغه موفقیت طالبان را داشته باشند، مشتاق ضربه خوردن و تحقیر امریکا هستند. غرب‌ستیزی در کشورهای اسلامی میراث چپ‌گرایان است، لیکن پس از آن‌که گفتمان‌های چپ‌ در این مناطق رو به ضعف نهادند، مخالفت با غرب با ظاهر و ادبیات دینی صورت گرفت و ابتکار غرب‌ستیزی و امریکا‌ستیزی را اسلامیست‌ها به دست گرفتند. اکنون این‌طور به نظر می‌رسد که مسلمان واقعی کسی است که از غرب نفرت داشته باشد و آن را شب و روز بد ‌و ‌بی‌راه بگوید.

احتمال دارد پیروزی طالبان، شرایط را تا حدودی برای افراطی‌ها در جهان آماده کند تا روحیه بگیرند و سربازگیری کنند و بدین‌ترتیب دست به عملیات‌های تخریبی و تروریستی بزنند؛ اما این احتمال بسته‌گی به فراهم شدن مقدمات بسیار و نیز بسته‌گی به مقدار توانایی نیروهای امنیتی کشورها در جلوگیری از حوادث تروریستی و کنترل اوضاع دارد. گروه‌های افراط‌گرا هیچ وقت از صحنه غایب نبوده‌اند و سال‌ها است فعالیت می‌ورزند و حدود توانایی‌های آن‌ها مشخص و معین است. سوال بنیادین در حال حاضر این است که آیا پیروزی طالبان، اسلام سیاسی را برای رشد و گسترش بیشتر کمک می‌کند یا خیر؟ آیا می‌توان میان بازگشت طالبان و قدرت‌گیری اسلام سیاسی در سطح جهان رابطه‌ای برقرار کرد؟

پاسخ به این سوال بسته به نحوه عملکرد طالبان است. اگر طالبان بخواهند‌ـ‌که رویکرد یک‌ساله‌شان چنین چیزی را به هیچ ‌عنوان القا نمی‌کند‌ـ به سود مردم افغانستان دستاوردهایی داشته باشند و سرمایه‌گذاری و مساعدت‌های خارجی را برای بازسازی کشور جنگ‌زده و بیرون آوردن کشور از سیاه‌چال فقر، جذب کنند، تنوع کشور را به رسمیت بشناسند، در جهت ایجاد حکومت فراگیر که آرمان‌ها و آرزوهای همه گروه‌های سیاسی و تمامی اقوام کوچک و بزرگ را بازتاب دهد صادقانه گام بردارند و حقوق زنان و مخالفان را رعایت کنند، لازم است که دست از حمایت یا پذیرایی از گروه‌های افراطی خارجی بردارند و نگذارند این کشور بار دیگر میدانی برای بازی‌های استخباراتی واقع شود و مردم افغانستان قربانی مافیای موادر مخدر و آدم‌کشان بین‌المللی قرار گیرد. آیا طالبان می‌دانند اکنون که زمام امور را در دست دارند از وظایف آن‌ها، دولت‌سازی و فراهم کردن وسایل توسعه پایدار در کشور است و نه غرق شدن در توهمات ایدیولوژیک؟

احتمال قوی این است که طالبان مثل یک سال گذشته به همان منوال سابق عمل و در برابر قضایای مختلف، ایدیولوژیک رفتار کنند و از  روی انگیزه‌های مکتبی دست به اقدامات زیان‌باری بزنند و از جمله این‌که گروه‌های اسلام سیاسی را که منافع اقتصادی و نظامی کشورهای گوناگون جهان را تهدید می‌کند پناه دهند. اگر چنین شود در آن صورت، افغانستان در معرض تهدیدهای مختلف قرار خواهد گرفت و قدرت‌های جهانی و منطقوی از کنار حوادث جاری در این کشور بی‌اعتنا نخواهند گذشت و ممکن است گروه‌های مسلح مخالف طالبان را از لحاظ تسلیحاتی و لوجستیکی حمایت کنند. در چنین حالتی بیشترین ضرر به طالبان خواهد رسید و احتمال دارد حوادث ۲۰۰۱ تکرار شود و طالبان تسلط‌شان بر کشور را به آسانی از دست دهند.

عملکرد یک‌ساله طالبان بیانگر این حقیقت تلخ است که این گروه روی‌هم‌رفته نه به سرنوشت مردم اعتنایی ندارد و نه از مقتضیات دولت‌داری در عصر مدرن آگاه است و نه به مفهومی به نام حقوق بشر اعتقاد دارد. کشته شدن ایمن الظواهری در کابل توسط پهپاد امریکایی یک‌بار دیگر زنگ خطر را به صدا در‌آورد و این گمان را در میان ناظران تقویت کرد که طالبان امروز همان طالبان گذشته هستند و تحولات روزگار در صلب باورهای آنان خدشه‌ای وارد نکرده است. طالبان به این گمان‌اند که ابرقدرتی را شکست داده‌اند و به همین دلیل، گرفتار عجب و غرورند و به آسانی نسبت به عملکردشان تجدید نظر نمی‌کنند. آن‌ها تصور می‌کنند راهی را که تاکنون رفته‌اند درست بوده چرا که اگر این راه درست نمی‌بود هیچ وقت به پیروزی دست نمی‌یافتند.

بعضی تحلیل‌گران به این باورند که پیروزی طالبان حتماً جریان‌های اسلام سیاسی را در دیگر نقاط دنیا نیرومند می‌سازد و آن‌ها می‌توانند از این پیروزی بعضی الگوها را به دست آورند. شاید جریان‌های اسلام سیاسی به این باور شوند که حالا فرصت مساعد است تا اقدام به اجرای برنامه‌های‌شان کنند و از طالبان یاد بگیرند که یگانه راه برای رسیدن به اهداف مورد نظر پایداری و شکیبایی است. احتمالاً پیروزی طالبان، دیگر گروه‌های افراطی را تشویق کند این تجربه‌ها را در ساحات خود در منصه اجرا بگذارند و موانع و محدودیت‌های بومی را که ممکن است فراراه‌شان باشد نادیده بگیرند. در این هفتادـ‌هشتاد سال، متفکران جریان اسلام سیاسی به قدر کفایت راجع به نظریه‌های مرتبط به «دولت اسلامی» نوشته‌اند و این می‌تواند گروه‌های اسلام سیاسی را در حال حاضر از نظر تیوریک تغذیه کند. ممکن است همه این اتفاقات بیفتد، اما شکل‌گیری این اتفاق‌ها نیازمند بعضی تمهیدات است.

تا وقتی که حکومت طالبان به الگویی برای دیگران تبدیل شود وقت زیادی نیاز است. پیروزی طالبان وقتی کامل می‌شود که این گروه بتواند صلح و آرامش و ثبات را به معنای راستین آن در کشور برقرار کند و گام‌های بلند در زمینه توسعه و تأمین رفاه برای شهروندان بردارد و حکومت قانون را برقرار کند. اسلام‌گرایان بارها دشمنان خود را شکست داده‌اند، اما پس از پیروزی با چالش‌های کمر‌شکن مواجه شده‌اند. در همین کشور خود‌مان، مجاهدین که با رشادت و پایمردی خود ارتش سرخ را وادار به خروج از کشور کرده بودند، در مرحله پیروزی گرفتار درمانده‌گی شدند و در باتلاق گیر ماندند. مقصود این‌که تا الگو شدن حکومت طالبان، راه درازی در پیش است.

از آن گذشته، واقعیت‌های عینی بیانگر این است که سازمان‌های اسلام سیاسی تا حدود زیادی جاذبه‌شان را در جهان اسلام از دست داده‌اند. این‌که چرا اکنون این سازمان‌های آن دلربایی سابق را ندارند عوامل متعددی دارد؛ از جمله این‌که بعضی از آن‌ها الگوهای بدی ارایه کرده‌اند و بدین‌سان مردم را از خود رمانده‌اند. در کنار این، پاره‌ای از تحولات فکری در جامعه‌های اسلامی روی داده و این باعث شده که مردم به دنبال جست‌وجو برای گزینه‌های دیگر برآیند. قطعاً گفتمان‌های رقیب اسلام سیاسی در کشورهای اسلامی به حدی از جذابیت و توانایی نرسیده‌اند که بتوانند جایگزین گفتمان اسلام سیاسی شوند، اما این مسلم است که پیروزی طالبان نمی‌تواند جلو این تحولات فکری را بگیرد و همه‌گان را دوباره به حمایت از اسلام سیاسی بسیج کند. از دو حالت خارج نیست: در صورتی که طالبان بر همان ایده‌آل‌های ذهنی و انتزاعی‌شان پافشاری کنند و از آن عدول نورزند، حکومت‌شان با چالش‌های ریشه‌برانداز و بنیادین مواجه می‌شود و موریانه ضعف و فتور در آن رخنه می‌کند و در چنین حالتی طبعاً مسلمانان رغبتی به الگو‌برداری از نمونه شکست‌خورده و نا‌تمام پیدا نمی‌کنند. حالت دوم این‌که آن‌ها از عقل سلیم استفاده و عملگرایانه رفتار کنند و از ایده‌آل‌های ذهنی و تخیلات جنون‌آمیزشان فاصله بگیرند. اگر چنین اتفاقی بیفتد «مشروعیت اسلامی»‌شان را از دست می‌دهند و آرزوهای هواداران‌شان را بر باد می‌دهند و حتا ممکن است همان گروه‌هایی که اکنون از داعیه آن‌ها حمایت می‌کنند وقتی مشاهده کنند که طالبان براساس معیارهای آن‌ها رفتار نمی‌کنند و از جاده «منحرف» شده‌اند در برابر آن‌ها قرار گیرند و در ضربه زدن به آن‌ها سهم بگیرند. طالبان در وضع پارادوکسیکالی قرار دارند و ماجرا در هر دو صورت به ضرر طالبان است.

یک‌سال حکومت‌داری طالبان تا حدود زیادی بعضی از واقعیت‌ها را عیان کرده است. در این یک سال، آشکار شد که طالبان برای حکومت‌داری از گذشته عبرت نگرفته‌اند و به همان منوال قدیم رفتار می‌کنند. آن‌ها غالباً افرادی بدوی، کهنه‌اندیش و قرون وسطایی‌اند که از قضای روزگار زمام کشوری را در دست گرفته‌اند که با بحران ژرف و همه‌جانبه رو‌به‌رو‌ است. مهم‌ترین ابزار آن‌ها برای برقراری نظم طالبانی ایجاد رعب و وحشت، بازداشت و زندانی کردن بی‌رویه و کشتن انسان‌ها است. آن‌ها نه اعتباری به حقوق بشر قایل‌اند و نه حضور زنان را در جامعه بر‌می‌تابند و نه تصویری حتا ابتدایی از موضوع دولت‌ و دولت‌داری در عصر کنونی دارند. آن‌ها یاد گرفته‌اند هر کار غلطی را که انجام می‌دهند صبغه دینی بدهند و با بهره‌گیری از حربه دین به خاموش کردن مخالفان بپردازند.

حوادثی که در این یک‌ سال اتفاق افتاده این را ثابت کرده که رفاه و آسایش مردم، چیزی نیست که طالبان راجع به آن دغدغه جدی داشته باشند و همه هم‌و‌غم‌شان را معطوف به آن کنند. آنان در دام ایدیولوژی گیر مانده‌اند و به آسانی نمی‌توانند خودشان را از آن رها کنند. ایدیولوژی، چه به نام اسلام چه به نام سکولاریسم، بر مسلمات و عقاید جزمی بنیاد نهاده شده و دگرگونی‌ناپذیر است. شخص یا گروهی که در دام ایدیولوژی بیفتد از کشتن و تباه کردن انسان‌ها دریغ نمی‌ورزد و در راه ایجاد «بهشت دنیوی یا اخروی» به هر ابزاری متوسل می‌شود. ایدیولوژی آگاهی دروغینی است که منشأ آن، اشتیاق درونی برای دست‌یابی به اهدافی خاص است و با واقعیت‌های عینی سر‌و‌کار ندارد. این آگاهی دروغین، افراد و گروه‌ها را دچار توهم می‌کند و این تصور را در ذهن آن‌ها می‌پروراند که حقیقت را به صورت دربست در دست دارند. نتیجه چنین تصوری تولید خشونت و دیگر‌ستیزی است. از آن‌جایی که اصحاب ایدیولوژی خود را حق مطلق می‌دانند و دیگران را به رسمیت نمی‌شناسد، هرگاه حکومت را در دست گیرند، نظام استبدادی و سرکوب‌گر به وجود می‌آورند و مجال نفس کشیدن را از مردم می‌گیرند. این داستان بارها در تاریخ به صورت‌های گوناگون پدیدار شده است. اتحاد جماهیر شوروی نمونه مارکسیستی چنین نظامی است و حکومت طالبان در دهه نود میلادی مثال اسلامی آن.

رسانه‌های غربی در بحبوحه بازگشت طالبان به قدرت، به‌گونه دوامدار و زیر‌پوستی این گمان را در مخاطبان‌شان تقویت می‌کردند که طالبان ۲۰۲۱ با طالبان دهه ۹۰ میلادی فرق دارند. می‌گفتند ۲۰ سال فراری بودن در کوه‌ها و صحراها، فرصت کافی برای طالبان داده تا نسبت به رفتارشان تجدید نظر کنند. افزون بر آن، شرایط گروه مخالف مسلح بودن با شرایط در قدرت بودن و اداره دولتی را بر عهده داشتن به کلی تفاوت دارد. مدیریت امور مملکت ایجاب می‌کند که ضرورت‌ها در نظر گرفته شود و مطابق «منطق مصلحت» اقدام صورت گیرد؛ اما به زودی همه دریافتند که این گمانه‌زنی‌ها از ریشه نادرست است. طالبان، ایدیولوژی را بر هر چیزی ترجیح می‌دهند. اشکال اصلی در این است که طالبان قوت و مشروعیت‌شان را از ایدیولوژی گرفته‌اند و انسجام و همبسته‌گی درونی آن‌ها وابسته به آن است و اگر بخواهند از توهمات ایدیولوژیک‌شان فاصله بگیرند، نیرو و مشروعیت‌شان را از دست می‌دهند. موضوع زمانی پیچیده‌تر می‌شود که در نظر آوریم، ایدیولوژی طالبان از یک‌سو با دین گره خورده و از جهت دیگر با مجموعه‌ای از ارزش‌های اجتماعی ریشه‌دار دیگر عجین شده و همه این‌ها ساختار روابط اجتماعی این گروه را شکل داده است.

در موضوع ایجاد محدودیت‌های شدید بر زنان، مشاهده کردیم، با وجود آن‌که جامعه جهانی و نیز زنان افغانستان، اصرار کردند تا طالبان، سیاست‌شان را تغییر دهند و نسبت به حقوق اساسی نیم نفوس جامعه بی‌مهری نورزند، آن‌ها حتا یک قدم از مواضع‌شان عقب‌نشینی نکردند. طالبان گروهی است که با همه تجلیات زنده‌گی مدرن در جنگ و جدال است. جالب این‌جا است که هر اندازه طالبان در دست‌یابی به اهداف واقعی در عرصه ایجاد توسعه و رفاه برای شهروندان ناتوان باشند، به همان اندازه بر خاستگاه‌های ایدیولوژیک‌شان تأکید خواهند ورزید تا بدین‌وسیله بقا و دوام حاکمیت‌شان را تضمین کنند. در رویکرد هر حکومتی ممکن است ایدیولوژی کم‌و‌بیش حضور داشته باشد، اما دولت‌های نا‌مشروع و متغلّب ناگزیرند با ترجیح ایدیولوژی بر منافع ملی نگذارند قدرت سیاسی از دست‌شان خارج شود.

در این میان، آن‌چه برای روشنفکران اهمیت دارد این است که گرفتار احساساتی‌گری نشوند و با صبر و بصیرت فعالیت کنند و تلاش‌های‌شان را برای مبارزه با انواع تند‌روی‌ها اعم از تند‌روی اسلامی یا تند‌روی راست غربی و همه گفتمان‌هایی که بر غیریت‌سازی و دگر‌ستیزی استوار است معطوف کنند. حتا به نظر می‌رسد که در حال حاضر، مقابله با گفتمان‌های افراطی اسلام‌ستیز باید همواره مد نظر قرار داده شود؛ چرا که چنین گفتمان‌هایی زمینه را برای جذب جوانان به جریان‌های اسلام سیاسی به عنوان واکنشی دفاعی فراهم می‌آورد و آب در آسیاب اسلام سیاسی می‌اندازد. علاوه بر آن، یکی از کارهای دیگری که روشنفکران باید انجام دهند این است که گفتمان اسلام سیاسی را به صورت علمی و بدون افتادن در دام سانتی‌مانتالیسم و شعار‌زده‌گی نقد و بنیادهای تاریخی آن را ریشه‌یابی کنند و وجوه مشترک آن را با گفتمان‌های فاشیسم و ناسیونالیسم افراطی غربی برآفتاب کنند. از همه مهم‌تر این است که قرائت‌های معتدل اسلامی تبلیغ و ترویج شود؛ قرائت‌هایی که نقش دین را براساس بنیادی برای زنده‌گی معنوی و عنصری معنا‌بخش برای انسان مدرن برجسته کند و نیز دین را عاملی تعیین‌کننده برای پشتیبانی اخلاق بشناساند. ترویج چنین قرائتی از دین اگر از یک‌جهت، فضا را برای قدرت‌طلبانی که از نام اسلام برای رسیدن به اهداف سیاسی سوءاستفاده می‌کنند تنگ می‌سازد، از سوی دیگر و در وضعیتی که فرهنگ‌های مادی‌گرا همه فضا را اشغال کرده و معنویت را لگدمال کرده و نیز در حالتی که منفعت‌گرایی مدرن اخلاق را به کلی به حاشیه برده از اهمیت مضاعف برخوردار است.

دکمه بازگشت به بالا