خواب‌ آشفته انتخاباتی- طنز

موسی ظفر

سرم را از چادر نازکی که رویم انداخته‌ام بیرون می‌کنم، می‌بینم هوا تاریک است. با خود می‌گویم، شب‌های تابستان هیچ‌وقت برای استراحت کافی نبود، چطور است که امشب این قدر طولانی شده. کلید مبایل را فشار دادم، دیدم ساعت یازده قبل‌ازظهر است. با عجله چادر را دور انداختم و از تخت بلند شدم. چراغ مبایل را روشن کردم تا پایم به چیزی گیر نکند. رفتم نزدیک پنجره و به بیرون نگاه کردم، تاریکی حاکم بود. دنبال خورشید گشتم، دیدم حکمتیار کمپلی را روی آن انداخته و کنارش نشسته در تاریکی کتاب می‌نویسد. بلند صدا کردم، «انجنیر صاحب، چرا خورشید را پوشاندی؟» گفت، «دا زما انتخاباتی نشان دی. هیچا ته نه ورکوم.»

فهمیدم دیالوگ با این آقا فایده ندارد. به توافق هم برسیم سال دوصد میلیون پول طلب می‌کند. آمدم کلید برق را زدم تا اتاق روشن شود. ترق! کرد ولی روشن نشد. بلند گفتم، این دیگر چه مصیبت است. سایه‌ای از گوشه اتاق بلند شد و گفت، «لالا جان، گروپ پیش من است.» چراغ مبایل را گرداندم، دیدم آقای تورسن ایستاده با گروپ بازی می‌کند. گفتم، «آقای تورسن، گروپ را چرا در مشتت می‌فشاری؟ بازیچه نیست. بیار سر جایش نصب کن که اتاق روشن شود.» اولین بار جدی شد و گفت، «مرا دیوانه فکر کرده‌ای؟ این را نصب کنم که تو بخوری؟» گفتم، «گروپ خورده نمی‌شود.» بلند خندید و گروپ را در دهن خود گذاشت و غرچ! شکست. همان‌طور که توته‌های شیشه از دهانش به زمین می‌ریخت گفت، «چطو خورده نمیشه بیادر.»

 سرم را دور دادم، دیدم لطیف پدرام اریکینی کنارش گذاشته و غمگین نشسته. گفتم، «آقای پدرام، می‌شود اریکین خود را بدهید روشن کنم؟ هوا خیلی تاریک است.» با لهجه فدرالی گفت، «جالی‌اش تکیده. روشن نمی‌شه.» ناامید شدم و با گام‌های تند به طرف حمام رفتم تا دوش بگیرم. هنوز سه قدم نرفته بودم که مشتی به زانویم خورد. پایین نگاه کردم، دیدم نورالله جلیلی نشسته. گفتم، «آقا، چرا می‌زنی؟» گفت، «پایت را روی جانماز من گذاشته‌ای. کوری؟ نمی‌بینی نماز می‌خوانم؟» گفتم، «تو چرا نشسته نماز می‌خوانی؟» گفت، «نماز باید احساسی و حماسی باشد که ناخواسته نمازخوان را از جایش بلند کند. هر وقت خودش بلند کرد، من بلند می‌شوم.»

هنوز با نورالله حرف می‌زدم که صدا آمد، «دنگ! دنگ! ساعت یازده و شانزده دقیقه به وقت افغانستان.» چراغ را گرداندم، دیدم فرامرز تمنا با جانپاک و صابون و ساعت دیواری به طرف حمام می‌رود. گفتم، «آقای تمنا، نوبت من است. شما حمام بروید تا چهار عصر می‌مانید.» فرامرز گفت، «دنگ! دنگ! نخیر، نوبت من است.» ما هنوز به نتیجه نرسیده بودیم که صدا آمد، «صلح در اولویت قرار دارد. تا که صلح شسته نشود، هیچ کس حق ندارد به حمام برود». از تلفظ کلمه «شُسته» فهمیدم که حنیف اتمر است. گفتم، «آقای اتمر. صلح را چطور می‌شود شست؟» دستش را زیر چادر برد و کبوتر سیاهی را بیرون آورد و گفت، «این کبوترِ صلح است. کمی چرک شده. باید شسته شود.» گفتم، «نکند به بهانه شستن صلح می‌خواهی نوبت ما را غصب کنی؟» حرف من تمام نشده بود که اتمر داخل حمام شد و در را بست.

از حمام صرف‌نظر کردم. رفتم تا از الماری لباسی بپوشم و به طرف دفتر بروم. یکی دو لباس را پایین و بالا کردم که یکی داد زد، «اوهوی! لنگی ما را خراب کردی.» دیدم آقای ابراهیم الکوزی پشت سرم ایستاده و آماده دشنام دادن است. ترسیدم. با عجله لباسی را برداشتم، در تاریکی پوشیدم و از خانه بیرون شدم. کمپل حکمتیار اندکی از روی خورشید کنار رفته بود و هوا کمی روشن شده بود. در صحن حویلی احمدولی مسعود علف‌های هرز را درو می‌کرد، فاروق نجرابی گل‌های پلاستیکی را آب می‌داد و عنایت الله حفیظ گلدان‌ها را جا‌ به‌جا می‌کرد. هر سه نفر به یک صدا می‌خواندند، «ای وطن می‌سازمت، نیست گر خشت طلایی، خشت خام انداز بالا، هه!» دلم به حال هر سه نفر سوخت. بیچاره‌ها حاضر بودند خشت خام بگیرند، کسی نمی‌داد.

در مسیر راه عبدالله را دیدم کنار سرک نشسته صدا می‌زند، «ترازو! ترازو! به پنج روپه خوده وزن کنید.» مدت‌ها بود خود را وزن نگرفته بودم. پنج افغانی دادم و روی ترازو ایستادم، دیدم فقط هفت کیلو هستم. گفتم، «آقای عبدالله، ترازوی شما خراب است، کم وزن می‌کند.» آن‌طرف‌تر اشرف‌غنی قرآنی در بغل گرفته و ایستاده بود. عبدالله اشاره کرد و اشرف‌غنی با عجله نزدیک آمد. عبدالله دستش را روی قرآن گذاشت و گفت، «به این کتاب قسم که ترازوی من درست است.» وقتی قسمی به این شدت را دیدم، از جنجال دست کشیدم. عبدالله سه افغانی از جیبش کشید و به غنی داد. غنی حرکت کرد. با گام‌های بلند از پشتش دویدم، گفتم، «آقای غنی، چرا از عبدالله پول گرفتی؟ نکند شما دو نفر شریک هستید و مردم را بازی می‌‌‌دهید؟» گفت، «برادر، بگذار کاروبار کنیم. چرا مزاحمت می‌کنی؟» گفتم، «ولی شما از اعتقاد و اعتماد مردم سوءاستفاده می‌کنید؟» غنی عصبانی شد و به طرف گاردهای پی‌پی‌اس اشاره کرد تا مرا از او دور کنند. گاردها آمدند و به لت‌وکوب من شروع کردند. زیر لگد یکی از گاردها از خواب بیدار شدم. دیدم صبح شده.

Comments are closed.