الگوهای حل منازعه در افغانستان: سناریوی ختم جنگ از طریق مذاکره

یعقوب ابراهیمی

یادداشت: این نوشته چکیده‌ی پژوهشی است که برای انستیتوت مطالعات استراتیژیک افغانستان انجام شد.

نظریات و تجارب جنگ‌های نامتقارن نشان می‌دهند، هنگامی که یک منازعه به بن‌بست نظامی می‌رسد – وضعیتی که در آن امکان پیروزی طرفین در میدان جنگ ممکن نیست – زمینه برای حل منازعه از طریق مذاکره فراهم می‌شود. به عبارتی دیگر، بن‌بست نظامی زمینه‌ساز ختم جنگ از طریق مذاکره است، اما یگانه محرک مذاکرات نیست. در کنار بن‌بست، احتمال مذاکرات صلح به شرایط دیگری از جمله درجه‌ی توانایی نظامی و سیاسی گروه‌های شورشی، عوامل داخلی و زمینه‌های خارجی جنگ  بستگی دارد. در منازعاتی که گروه‌های شورشی در ضعیف‌ترین موضع قرار ندارند و عوامل داخلی و زمینه‌های خارجیِ شورشگری کماکان فعال اند، بن‌بست نظامی راه‌گشای مذاکرات صلح نیست. به عبارتی دیگر، بن‌بست نظامی زمینه‌ساز مذاکرات است، اما برای رسیدن به مذاکرات صلح کافی نیست. به این دلیل، قاعده‌ی رسیدن به مذاکرات از راه بن‌بست نظامی قاعده‌ی جهان‌شمول نبوده مشروط به متغیرهای دیگری‌ است. در افغانستان، در حالی که جنگ بین طالبان و دولت افغانستان به بن‌بست نظامی رسیده است، انکار طالبان از مذاکره با دولت، متأثر از فقدان این متغیرهاست. بنابراین، به رغم خوشبینی‌های موجود، تا سایر شرایط، که به تفصیل روی آن‌ها بحث خواهد شد، فراهم نشود، بن‌بست موجود زمینه‌ساز مذاکرات موثر میان دولت و طالبان نخواهد شد. به همین دلیل، می‌توان ادعا کرد که طالبان در وضع موجود با دولت مذاکره نمی‌کنند.

وضع موجود

منازعه‌ی افغانستان به بن‌بستی انجامیده که ختم آن از طریق غلبه‌ی نظامی هیچ یک از طرف‌های جنگ محتمل به نظر نمی‌رسد. بن‌بست‌های نظامی اصولاً زمینه‌ساز روی آوردن طرف‌های جنگ به مذاکره به حیث یگانه شیوه‌ی حل منازعه است، اما این قاعده در شرایط کنونی در مورد افغانستان چندان مرتبط به نظر نمی‌رسد. موضع‌گیری متناقض طالبان در مقابل سناریوی حل منازعه دولت و پیش‌شرط‌های سخت این گروه جلو هر گونه پیشرفت برای حل منازعه از طریق مذاکره را گرفته است. در شرایط موجود، نقطه‌ی قوت دولت افغانستان، حمایت مردمی و بین‌المللی است، اما موضع واکنشیِ نظامی و دیپلماتیک، ناکامی در اعمال حاکمیت و ارایه‌ی خدمات از ضعف‌های دولت افغانستان به‌ حساب می‌آید. در سوی دیگر، توانایی بقا، موضع پیش‌دستانه در میدان جنگ، پناهگاه‌های فرامرزی و حمایت خارجی نقاط قوت طالبان اند، اما نقاط ضعف این گروه نداشتن حمایت مردمی و بین‌المللی، محدودیت‌های تباری و فقدان مشروعیت دموکراتیک می‌باشد. با وجود این، در مقایسه با سال ۲۰۰۶، زمانی که طالبان از سوی نیروهای بین‌المللی به حیث سازمان تروریستی سرکوب می‌شد، این گروه اکنون در حلقات بین‌المللی مشروعیتی نسبی به دست آورده و از سوی آن‌ها به مثابه‌ی واقعیت سیاسی و نظامی در جنگ افغانستان به رسمیت شناخته می‌شود. بنابراین، با آن که امکان پیروزیِ طرفین در جنگ ممکن به نظر نمی‌رسد، طالبان از دوام این وضع نسبت به دولت سود بیشتری برده است. در این وضعیت دو احتمال وجود دارد:

نخست. تا رهبری طالبان به این نتیجه نرسد که پیامد مذاکرات سودآورتر از دوام شرایط موجود است، مذاکره نخواهد کرد.

دوم. طالبان شاید زمانی به مذاکره روی بیاورند که وضع موجود به نفع دولت تغییر کرده و رهبری این گروه دوام این وضع را به ضرر خود دانسته و برای به دست آوردن بخشی از خواست‌ها به گفت‌وگو روی بیاورد. در غیر این صورت، طالبان دوام وضع موجود را تا رسیدن به شرایط ایده‌آل در بدل مذاکره به قمار نمی‌زنند. شرایط ایده‌آل طالبان از این قرار است: بیرون شدن کامل نیروهای خارجی از افغانستان، تغییر در سیاست‌های بین‌المللی و منطقه‌ای به نفع طالبان، فرسایش قوای مسلح افغانستان در نتیجه‌ی کاهش احتمالی کمک‌های بین‌المللی و پارچه شدن حامیان داخلی دولت در نتیجه‌ی اختلافات تباری و سیاسی. طالبان تا دست‌یابی به اوضاع ایده‌آل، شورشگری را با هدف افزایش نیرو و نفوذ سیاسی و نظامی خویش ادامه خواهند داد.

عوامل داخلی

طالبان در یکی از فقیر‌ترین مناطق روستایی افغانستان فعالیت دارند که در آن فقر و بیکاری، تضادهای قبیلوی و محافظه‌کاری دینی از یکسو و ناتوانی دولت در حل این مشکلات از سوی دیگر زمینه‌های دوام شورشگری و سربازگیری طالبان را فراهم ساخته است. شعارهای طالبان در این مناطق جذابیت دارد و تا رهبری طالبان به چنین امکاناتی دسترسی داشته باشند، به جنگ به عنوان استراتیژی اصلی کسب قدرت ادامه می‌دهند. گروه طالبان با استفاده از این امکانات و شیوه در هفده سال پسین توانسته است خود را از گروهی که اعضای آن به حیث تروریستان توسط نیروهای بین‌المللی شکار می‌شدند، به واقعیت سیاسی- نظامی افغانستان ارتقا دهند. برچیدن عوامل داخلیِ طالبان مستلزم فشار در میدان جنگ و کارزار همزمان برای گسترش حاکمیت دولت است. تا طالبان در میدان جنگ تضعیف نشوند، زمینه‌های بقای آن‌ها برچیده و چشمه‌های حمایت خارجی آن‌ها خشکانده نشود، به مذاکره با دولت روی نخواهند آورد. تمام نظریه‌های شورشگری و تجارب تاریخی نشان‌دهنده‌ی آن اند که هیچ گروه شورشی از موضع قدرت به مذاکره روی نیاورده است. گروه‌های شورشی وقتی در مقام قدرت اند، براندازی دولت‌ها هدف اصلی‌‌شان است، نه مذاکره سیاسی و حل مسالمت‌آمیز منازعه.

عوامل خارجی

عوامل خارجی دوام جنگ و شورشگری در افغانستان چند لایه است: موجودیت پناهگاه‌ها، حمایت مستقیم دولتی از طالبان و اختلاف در سیاست خارجی کشورها پیرامون طالبان.

طالبان برخلاف بسیاری گروه‌های شورشی، از پناهگاه‌های پیچیده‌تری برخوردار اند که از سوی کشورهای منطقه به ‌ویژه پاکستان و روابط قبیله‌ای در دو سوی مرز میان افغانستان و پاکستان برای‌‌شان فراهم شده است. این پناهگاه‌ها عوامل مهمی‌ اند که تلاش‌ها برای مذاکرات و هر نوع آجندا برای حل منازعه را تحت تأثیر قرار می‌دهند. بنابراین، لازم است این موارد در تلاش‌هایی که برای مذاکره صورت می‌گیرد، مورد توجه قرار گیرند. علاوه بر این، حمایت خارجی از طالبان بخش مهمی از ساختار خارجی شورشگری است که برای تحقق مذاکرات باید مورد توجه قرار گیرد. حمایت خارجی از طالبان، اعتماد به ‌نفس طالبان در تأمین مخارج جنگ را بالا برده و آن‌ها را تشویق می‌کند با خیال پیروزی نظامی به شورشگری ادامه دهند. در میان سایر حمایت‌های خارجی، حمایت دولتی از سوی کشورهای منطقه تعیین‌کننده‌‌ترین نوع حمایتی است که طالبان از آن برخوردارند.

کثرت بازیگران و تفاوت دیدگاه‌ها

در شرایط موجود، اتفاق نظر میان بازیگران داخلی و خارجی روی یک الگوی مشخص مذاکرات و آجندای معین حل منازعه وجود ندارد. کثرت بازیگران داخلی و خارجی در منازعه‌ی افغانستان، ابعاد این منازعه را پیچیده و حل آن از طریق مذاکره دوجانبه بین دولت و طالبان را دشوار ساخته است. سناریوهای متناقض دولت و طالبان برای ختم جنگ و جانب‌داری گزینشی بازیگران خارجی از این سناریوها راه رسیدن به صلح در افغانستان را سد کرده ‌است. برنامه‌ی کنونی طالبان انتظار برای رسیدن به اوضاع ایده‌آل است تا بتوانند از موضع قدرت مشروع در افغانستان با امریکایی‌ها و سایر بازیگران بین‌المللی وارد مذاکره شوند، نه از موضع یک گروه شورشی. در حالی‌ که سناریوی دولت، ادغام طالبان در روند سیاسی پسا-کنفرانس بن است. ایالات متحده و قدرت‌های اروپایی حامی آجندای دولت افغانستان اند در حالی‌که قدرت‌های منطقه‌ای به شمول پاکستان، ایران و روسیه سناریوی طالبان را که به حاشیه راندن و تضعیف نقش دولت افغانستان در صحنه‌ی بین‌المللی است، دنبال می‌کنند. تا زمانی که بازیگران خارجی روی سناریوی مشخص و روند تأمین صلح در افغانستان به توافق نرسند، حل منازعه از طریق تلاش‌های یک‌جانبه و پراکنده چندان محتمل به نظر نمی‌رسد.

جمع‌بندی و سناریوی ممکن

یافته‌ها نشان می‌دهند که طالبان از وضع موجود و دوام شورشگری سود می‌برند. این گروه از طریق جنگ توانسته است وجهه‌ی سیاسی و پرستیژ بین‌المللی خود را در هفده سال پسین بهبود بخشد. بنابراین، تا شرایط به نفع دولت تغییر نکند، بن‌بست موجود نظامی به مذاکرات صلح نخواهد انجامید. نظریات جنگ‌های نامتقارن و تجارب تاریخی نشان می‌دهند  که هیچ‌کدام از گروه‌های شورشی وقتی توانایی بقا و قابلیت کسب خواست‌های حداقلی خود از طریق جنگ را داشته، برای مذاکره عجله نکرده ‌است. حالا پرسش این است: که وضع موجود چگونه می‌تواند به نفع دولت تغییر کند تا در چارچوب آن حل منازعه ممکن شود. امکان تغییر این وضعیت در چهار سطح می‌تواند بررسی شود: نخست، در حالی ‌که تلاش‌ها برای مذاکره جریان دارد، لازم است  توانایی مانور نظامی طالبان به حداقل برسد. دوم، دولت نیاز دارد عوامل محلی شورشگری را با گسترش حاکمیت و حکومت‌داری خوب از میان بردارد. تا در مناطقی که زمینه‌های خیزش طالبان است دولت به عنوان نهاد بهتر تأمین امنیت و ارایه‌ی خدمات عرض وجود نکند، زمینه‌های بومی سربازگیری طالبان کماکان فعال باقی خواهد ماند. سوم، برای ختم جنگ از طریق مذاکره لازم است چشمه‌های حمایتی منطقه‌ای شورشگری در افغانستان خشکانده شوند. در حال حاضر طالبان از حمایت گسترده‌ی خارجی بهره‌مند اند، و قراین نشان می‌دهند که در این اواخر دینامیسم بین‌المللی گروه طالبان نیز فعال‌تر و گسترده‌تر شده ‌است. بنابراین، برای ممکن ساختن حل منازعه از طریق مذاکره لازم است این حالت تغییر کند و بالاخره برای رسیدن به مذاکرات صلح نیاز است مناسبات خارجی منازعه‌ی افغانستان متحول شود. در حال حاضر، سیاست بین‌الملل در زمینه‌ی طالبان منقطع شده‌ است و قدرت‌های منطقه‌ای به شمول روسیه، ایران و پاکستان در مقابل امریکا از طالبان حمایت می‌کنند. کنار هم آوردن این بازیگران برای حل منازعه‌ی افغانستان بسیار حیاتی است.

رسیدن به مرحله‌ی مذاکرات به عنوان ابزار حل منازعه نیاز به تغییر در این چهار سطح دارد. تا برای آوردن تغییرات ژرف در این سطوح کار نشود، امکان مذاکراتی که به صلح بینجامد، زیاد محتمل به نظر نمی‌رسد. یافته‌های کار اخیر نشان می‌دهند که طالبان در موقعیتی اند که به جنگ تا رسیدن به لحظه اید‌ه‌آل دوام خواهند داد، تا در آن شرایط با امریکا و سایر قدرت‌های بین‌المللی از موضع اقتدار بدیل در افغانستان مذاکره کنند، نه از موضع یک گروه شورشی. در مجموع سخن این است: وضعیت موجود افغانستان بن‌بست نظامی است که در آن امکان پیروزی در میدان جنگ توسط هیچ یک از طرفین متصور نیست؛ مذاکره می‌تواند راه برون رفت از این وضعیت باشد، اما در شرایط موجود، مذاکرات دوجانبه میان دولت و طالبان محتمل به نظر نمی‌رسد. بنابراین، راهبرد موثر حل منازعه برای دولت در شرایط فعلی می‌تواند آمیزه‌ای از فشار نظامی، سیاسی و تلاش برای مذاکره باشد. علاوه بر این، رسیدن به مرحله‌ی مذاکرات صلح نیازمند طرح گام‌به‌گام آجندای صلح و یک سیاست جامع حل منازعه است که الزامات قبل از مذاکره، گام‌های لازم روند مذاکرات و وضعیت پسا-مذاکره را در خود داشته باشد. در این صورت مرحله‌ی آغاز مذکره، روند گفت‌وگوها و توقعات طرفین از نتایج مذاکره روشن خواهد شد. تا زمانی‌که صراحت کافی در مورد چگونگی مذاکره و خواست‌های طرفین به وجود نیاید، شورشیان گام‌های موثری به سوی مذاکره برنخواهند داشت.

پایان سخن این‌که: ختم جنگ و کشاندن طالبان به میز مذاکره از اولویت‌های برنامه‌ی حل منازعه‌ی دولت افغانستان است، اما این برنامه چشم‌انداز فراخی  برای تأمین صلح در افغانستان ارایه نمی‌کند. برنامه‌ی حل منازعه‌ای که فاقد آجندای گام‌به‌گام از جمله آتش‌بس عملی برای کاهش خشونت‌ها، روی اساسات مذاکره برای تسهیل گفت‌وگوهای اولیه برای زمینه‌سازی مذاکرات و توافقات رسمی و برنامه برای ختم کامل جنگ نباشد، به صلح کامل نمی‌انجامد. مذاکرات و توافقات صلح، اگر ممکن شوند، گام‌های نخستین در جهت تأمین صلح اند. صلح پایدار مستلزم مصالحه‌ی درازمدت است که طی آن ساختار و فرهنگ منازعه به تدریج و از بنیاد دگرگون شده و جایش را به همدیگرپذیری سیاسی بسپارد.

دیدگاه are closed.