اشک و آغوش کرونایی؛ بیماری‌ای که پس از هفت سال پدرم را به ما برگرداند

قربان دانش، دانشجوی روابط بین‌الملل

سرش گیج می‌رود. خریطه‌ی بسته‌‌های خریدی که برای شب و روزهای پیش رو کرده است، روی دست‌هایش سنگینی می‌کند و همان‌جا، در گوشه‌ای، کنار سوپ‌فروشی زمین‌ می‌گذارد. پاهایش انگار رمقی برای ایستادن و یارای برای رفتن ندارند. قطره‌های عرق ناشی از حرارت آفتاب که روی شقیقه و گونه‌هایش نشسته و می‌لغزند از دور نمایان است، با گذشت هر ثانیه، درشت‌ و درشت‌تر می‌شود. تب‌اش بالا آمده و احساس می‌کند، دارد بدنش در آتشی پخته می‌شود. به دشواری چند گامی پیش می‌گذارد و باز می‌ایستد. دست راستش تا پیشانی بالابرده، خیره‌خیره نگاه می‌کند و با تکانی سرش به نشانه‌ی ناراحتی با خودش می‌گوید: «دختر بازی‌گر، کجا شدی، تو؟» در ابتدای کوچه‌ی خانه‌اش، پیش فروشگاه «خوراکه فروشی ارزان» بهاره را می‌پاید. بهاره رفته است یک کوچه آن‌سوتر، از دواخانه‌ای مایع دست‌شویی و ضدعفونی که دیشب تمامش کرده بودند، بخرد و بیاورد. صبرش به سر می‌آید. راه می‌افتد. کوچه را در میان شلوغی و زیر آفتاب سوزان ظهر یک روز بهاری،‌ تا انتها بالا می‌آید. دم در، باز نگاهی به عقب می‌اندازد، اما هنوز خبری از بهاره نیست. حویلی خلوت می‌نماید. سر و صدایی از بچه‌های همسایه که در هم‌کف و منزل اول ساختمان زنده‌گی می‌کنند، شنیده نمی‌شود. راه پله را بالا می‌رود. آمنه؛ مادر عاطفه و بهاره و امیر هشت ساله است، در منزل دوم این ساختمان به سر می‌برند. به آهسته‌گی و سختی و نفسک‌نفسک زده خودش را به پله‌ی آخر می‌رسانَد. بسته‌ها هنوز روی دستانش، با صدای خسته و گرفته عاطفه را فرا می‌خواند: « عاطف! عاطفه‌! کجا… کجایی! آشپزخانه‌ای؟ یک پیاله آو بیار. دلمه به جوش آمده، سرم…»

اولین نشانه‌های بیماری کرونا، در او دیده می‌شود. ظهر آن‌روز مادر عاطفه با نوشیدن پیاله آب سردی و این‌که از فشار گرمی و مانده‌گی پیاده‌وری فشارخونش بالارفته و سر درد و کسل شده است، خودش و عاطفه را قانع می‌سازد که نگران نباشد، چیزی جدی و قابل تشویش نیست، خوب خواهد شد. استراحت می‌کند و به او می‌گوید سراغ بهاره را بگیرد. عصر می‌گذرد. شام می‌شود. شب می‌رسد. باز صبح دیگر است، آمنه مادر، حالش به قاعده برنگشته که هیچ، استخوان‌دردی و تهوع و تنگی‌نفس در این روزهای داغ که فصل، فصل سرماخورده‌گی و ریزش نیست؛ نیز به حالش اضافه شده است. این نشانه‌ها، نشانه‌ای فقط یک چیز می‌تواند باشد، کرونا. عاطفه نگران است و وحشت‌زده. از همین خاطر، آن‌روز که مادرش با حال پریشان و علایم خاص از بازار به خانه برگشته بود، او را در اتاقش قرنطین می‌کند. بهاره‌ که اندکی بعد‌تر با مواد بهداشتی و ضدعفونی به خانه می‌آید. از او می‌خواهد، به اتاق مادر نرود. خودش اتاق مادرش را ضدعفونی می‌کند و پهلویش می‌ماند، تا خوب شود. عاطفه در همان، اوایل می‌فهمد که مادرش به بیماری کرونا مبتلا شده است، سعی می‌کند دیگران از او دور نگهدارد و خودش مراقب مادرش باشد. چاره‌ای دیگری را نمی‌بیند. بهاره خیلی کوچک است تا پرستاری مادر را بکند. امیر که تازه هشت‌ساله شده است و کودکی بیش نیست. عاطفه فرزند بزرگ است، با مسوولیت‌های بزرگ‌تر و فداکاری‌های بیش‌تر. پس او است و تحمل غم‌خواری مادر. مادری که در این‌مدت‌ها، نه تنها مادر بوده است؛ بلکه مثل یک پدر و یک مدیر و یک بزرگ خوب خانواده فرزندانش را تربیت و بزرگ و هیچ کم‌و‌‌کسری برای‌شان نگذاشته است. مادری که هم‌زمان هم‌ مادری کرده است و هم‌ پدری. پس، کدام فرزندی بی‌سپاسی باشد که قدر و بهایی چنین موجودی فداکار را نداند. او خطر آلوده‌گی خودش را به بیماری، از نزدیکی به مادرش به جان می‌خرد و مراقبتش را با دل‌داری عاطفی و تهیه انواع ویتامین‌ها آغاز می‌کند.

خزان، سال ۱۳۹۲خ، زمانی‌که امیر اولین پسر «علی دریاب» بهار یک ساله‌گی عمرش را تجربه می‌کرد، دریاب کابل را به مقصد آن طرف آب‌های آزاد ترک می‌کند. عاطفه می‌گوید: «هیچ وقت یادم نمی‌رود، شبی که پدرم پیشانی‌ام را بوسید، یکی از کلیدهای صندوق‌چه‌ی پول‌های مصرفی خانه را به من داد و گفت: «دختر خوبم. تو بزرگ و هوشیاری تا دگه پس بیایم، چشمت به دو خوار و برارت باشه. همراه مادرت کمک کن و سی کن هیچ وقت از پیش تو خون‌جگرش نشه، باشه؟! عاطفم! مه همه‌ی چشمم و امیدم به تویه!» پس‌از رفتن، پدرش تمام مسوولیت و پیش‌برد امور زنده‌گی خانه و بیرون به دوش عاطفه و مادرش می‌افتد. علی دریاب، در غرب کابل، منطقه‌ی نقاش، دکان خوارکه فروشی داشت، کار و بارش می‌چلید. زنده‌گی معمولی داشت. پس‌انداز ماهوارش مایحتاج تمام خانواده‌اش را بسنده می‌کرد. عاطفه دخترش را برای این‌که خوب درس بخواند و خوب تربیت شود، در بهترین مکتب خصوصی کابل «لیسه عالی معرفت» ثبت نام کرده بود. شب‌ها که از سر کار بر می‌گشت، خنده‌ها و شوخی‌های بچه‌هایش تمام کوفته‌گی و زله‌گی روزانه را یک‌جا از بدنش بدر می‌کرد. خنده بود. عشق بود. خوش‌بختی بود. سلامتی و یک خانواده‌ی معمولی و سرخوش. اما، به یک‌باره فکری در سر دریاب می‌زند و تصمیم می‌گیرد، دکانش را بفروشد و برای داشتن یک زنده‌گی بهتر به آن طرف‌ آب‌های آزاد و کشورهای اروپایی بخت‌آزمایی کند تا شاید کیس پناهنده‌گی – شهروندی‌اش پذیرفته شود. دکانش را می‌فروشد، خانه و خانواده و امیدهای زنده‌گی‌اش رها می‌کند و به استرالیا می‌رود.

رفتن «علی دریاب» هم‌زمان بوده است با ختم دوره متوسط عاطفه در لیسه عالی معرفت. با رفتن پدرش خالی‌گاهی بزرگ و سردرگمی ویران‌گری در زنده‌گی عاطفه و سرنوشت خانواده‌اش پیش‌ می‌آید. اما، آمنه که زن صبور و فهمیده و دردمندی است، نمی‌گذارد جای خالی پدر فرزندانش باعث شود آن‌ها سبک‌سر و هوایی بار بیایند. عاطفه می‌گوید: « بعد از رفتن پدرم حال و روز خوبی نداشتیم. تا مدت‌ها شادی و خنده از خانه‌ی ما بیگانه شده بود. من، آن‌قدر افسرده و کلافه بودم که اگر اصرار مادرم نبود، مکتبم را ادامه نمی‌دادم.» اما، مادرم، گاهی با مهربانی و نصیحت و وقت‌هایی با عصبانیت مرا وادار به ادامه دادن و تلاش برای درس خواندن کرد. این پیش‌آمد، هر چند دردناک و رنج‌آور باعث می‌شود، عاطفه‌ای ۱۵ ساله با واقعیت‌های زنده‌گی واقعی عمیق‌تر آشنا شود. عاطفه قصه می‌کند: «صبح‌گاه روزی که پدرم از میدان هوایی حامد کرزی، رهسپار ترکیه شد، اشکی برای ریختن نداشتم، همین‌طوری رفتنش را تماشا می‌کردم و هق‌هق می‌زدم. خانه که پس آمدم در دفترچه خاطراتم نوشتم «زنده‌گی تو چقدر بی‌رحمی. حتا پدرم را از ما جدا کردی. به من آموختی هیچ چیز پایدار نیست. گذاشتی در تنهایی‌های نوجوانی‌ام رنج بکشم و قوی شوم. این تنها راه پیروزی و شکست تو است».» این هفت سال زنده‌گی، بدون حضور پدرش و روبه‌رو شدن با بی‌رحمی و دشواری‌های نا تمام زنده‌گی، از عاطفه دختر سرسخت، جنگنده، قوی، نترس و خوش‌قلب و دوراندیش بارآورده است. دختری که امروز دست‌به‌دست مادرش داده و یک خانواده‌ی پنج نفری را در شهر مزدحم و پر هیاهیو و پر خشونتی چون کابل، به بهترین شکل مدیریت می‌کنند.

علی دریاب، بعد از چهارسال، پرونده‌ پناهنده‌گی‌اش در استرالیا قبول می‌شود. کار و کسبی شروع می‌کند و در یک موترفروشی در شهر «کانبرا» مشغول به کار می‌شود. او، دایم در این سال‌ها با خانواده‌اش در تماس بوده است. حمایت مالی کرده و همواره جویای حال و روز فرزندانش بوده است. بهاره صنف پنجم مکتب است. عاطفه، پس از فراغت مکتب، در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل تکنولوژی معلوماتی را می‌خوانَد و دانشجوی سال سوم است. عاطفه با حمایت مالی پدرش، رشته‌ی دل‌خواهش را می‌خواند و ساختمانی را نیز در غرب کابل، به اجاره می‌گیرد.

در آستانه‌ی سال نو، ۱۳۹۹خ، زمانی‌که بیماری کرونا عالم‌گیر و همه‌گیر شد. ویروس به شهرهای مختلف افغانستان نیز شیوع چشم‌گیر پیدا کرد. دولت برای حفظ سلامتی شهروندان در کابل و سایر ولایات پرخطر و آلوده به ویروس طرح قرنطین اجباری را به اجرا گذاشت. تا همه در خانه بمانند و کرونا را با این راه‌کار شکست دهند. این قرنطین دیر دوام نکرد و مردم ناچار شدند، برای تداوم چرخه‌ی زنده‌گی‌شان به کاروبارشان برگردند. دولت بدون حمایت مالی شفاف و مکانیزه شده و توجه به قشر کم‌درآمد و آسیب‌پذیر جامعه این طرح را عملی کرد که از نظر بسیاری این برخورد دولت در مواجه با چنین بحرانی سطحی‌گرایانه و غیر حرفه‌ای بوده است. از این جهت، این راه‌کار دولت و ستاد مبارزه با کرونا شکست خورد و پس از یک و دو هفته‌ای، مردم عادی و کارگران و گروه‌های کم‌درآمد، به روال زنده‌گی عادی با خطر خرید مرگ به جان‌شان برگشتند. دکان‌ها، فروشگاه‌ها، کافه‌ها هوتل‌‌ها باز شدند و شهر شلوغ و مردم بی‌خیال یا با خیال، با رعایت نکات‌های بهداشتی یا بدون آن به مناسبات اجتماعی بازگشتند.

عاطفه می‌گوید: «از روزهای سال نو که دولت قرنطین اجباری را اعلام کرد و تمام مکاتب و دانشگاه‌های خصوصی و دولتی حضوری تعطیل شدند، من و اعضای خانواده این قرنطین را تا حال رعایت کرده‌ایم. در هیچ مناسبات و محفل‌‌های نزدیکان ما در دو سه ماه گذشته نرفته‌ایم. در هفته یک – دو بار خودم یا مادرم برای خرید و با رعایت نکات بهداشتی و پوشیدن دستکش و ماسک بیرون می‌رویم، حتا بهاره را اجازه نمی‌دهیم. هرچند افسرده‌گی و فشار روانی خانه‌نشینی بسیار برای ما سخت تمام شده است ولی تلاش کرده‌ایم، این دوران سیاه را تحمل کنیم شاید پشت این سیاهی روشنی و تمیزی خوش‌آیندی باشد.» با عاطفه از طرق ایمیل گفت‌وگو کرده‌ام و ازش پرسیدم: «وقتی شما و خانواده‌ی‌تان قرنطین را مراعات کرده‌اید، بیرون کم‌تر رفته‌اید، در مناسبت‌ها اشتراک نکرده‌اید، چطور مادر و خودت مبتلا به ویروس شدید؟» او در پاسخ نوشته است: «خانه‌ی عمه‌ام، یک ساختمان آن‌طرف‌تر در همین‌ کوچه‌ی ما است. عروسی دخترش بود. در این دوران کرونایی از خویشاوندان و آشنایان ما عده‌ای زیاد، محفل و مناسبت داشتند، ما شرکت نکردیم. آن شب، نیز نمی‌رفتیم. محفل کوچک و بی‌سروصدایی بود. مادرم پا فشاری کرد، من یک‌بار برای تبریکی می‌روم، زود بر می‌گردم. من نرفتم. فکر می‌کنم مادرم همان شب آلوده شده بود. دو روز گذشته از محفل یکی از عروس‌های عمه‌ام مریض شد، وقتی در شفاخانه‌ای آزمایش دادند، نتیجه‌اش مثبت بر آمد. در یک هفته‌گی محفل بود که آن‌روز علایم بیماری در وجود مادرم دیده شد و منم که پرستارش بودم، مریض شدم و با هم مقاومت کردیم و بعد از دو هفته حالا بهتریم.»

عاطفه و مادرش هر دو کرونایی می‌شوند. از وضعیت بد بهداشتی و بدرفتاری داکتران که نسبت به بیمارانی کرونا در شفاخانه‌های کابل وجود داشته/دارد آن‌ها ترجیح می‌دهند در خانه بمانند و هما‌ن‌جا با مصرف مایعات و ویتامین‌ها از خودشان مراقبت کنند و بیماری را شکست بدهند. هر دو، در یک اتاق تب و درد و تنگی‌نفس و خسته‌گی را پشت‌سر می‌گذارد. عاطفه، بهاره و امیر تاکید می‌کند هر اتفاق که افتاد داخل اتاقش نیایند. شبی که عاطفه و مادرش هر دو از هوش می‌روند، بهاره از پشت پنجره هر چه صدا می‌کند، از آن‌ها حرکتی نمی‌بیند. دلش می‌خواهد برود داخل، وقتی به یاد گفته‌ی خواهرش می‌افتاد در جا میخکوب می‌شود. تنش می‌لرزد. نمی‌تواند بلند گریه کند، امیر خواب است. صفحه‌ی تلفنش را باز می‌کند، می‌رود روی واتس‌آپ، پدرش همین‌چند لحظه آنلاین بوده است. صددل و یک دل، پیام می‌گذارد: «سلام، پدرجان! مادر و عاطفه اصلاً خوب نیستند، هر دو. پدر! هر دو حرف نمی‌زنند. آن شدی زنگ بزن. من چکار کنم…» پدرش آفلاین است. به عمه‌اش در آن وقت شب زنگ می‌زند. او خودش را می‌رساند. می‌بردشان بیمارستان علی جناح. با نفس مصنوعی به هوش می‌آیند و باز صبح خانه می‌آورند.

عاطفه، در مدت‌ بیماری‌اش هیچ چیزی در حساب‌های کاربری‌اش در شبکه‌های اجتماعی نمی‌نویسد. آن شب، که خیلی حالش بد می‌شود، حس غریبانه‌ و آمیخته به یأسی وجودش را در بر می‌گیرد، فقط آی‌پد را باز می‌کند و در یادداشت‌هایش می‌نویسد: «پدرجان! یک دنیا ترا کم دارم و ای کاش بودی تا این‌قدر امیدم به زنده‌گی را از دست…» آیپد با سرفه‌ای سوزناکی از دستش می‌افتد. حتا، از مریضی‌ خود با فاطمه دوست صمیمی‌اش چیزی نمی‌گوید. همه‌ی این دردها را می‌خواهد به تنهایی هضم و تحمل کند. دو هفته از بیماری‌‌اش گذشته حال او مادرش بهتر شده است. پس از چاشت، یک روز، از دهه‌ آخر ماه جوزا است. زنگ دروازه به صدا در می‌آید. بهاره می‌رود، دروازه را باز کند، مرد ۴۰ ساله‌‌ای را می‌بیند که با شانه‌های فراخ، قد بلند، موهایی که هنوز براق می‌نماید و هیچ تار سپیدی در آن دیده نمی‌شود، چشم‌های درشت، گونه‌های گوشتی، بینی اندک کشیده و چهره‌ای خندان با چمدن خاکستری رنگی پشت دروازه ایستاده است. بهاره آن شب که برای پدرش پیام گذاشته بود وقتی فردایش تماس گرفت، هیچ وقت از آمدنش نگفته بود، هیچ کسی از اعضای خانه تصور نمی‌کرد، دریاب تا پرونده‌ای پذیرش فرزندان و همسرش را نیز نهایی نکند، برگردد. اما او برگشته بود. «علی دریاب» بود. کسی که هفت سال، همه زنده‌گی‌اش را به امید رفاه آن‌سوی اقیانوس‌ها رها کرده بود. عاطفه نوشته است: «پدرم، بدون هیچ سخنی یک‌راست به اتاق ما آمد. می‌خواستم بایستم، نگذاشت. مرا (دختر بیست‌وسه ساله‌اش) را محکم در آغوش کشید، در حالی‌که اشک‌های مردانه‌اش آهسته‌آهسته روی صورتش فرو می‌آمدند، پیشانی‌ام را بوسید و من مثلی پناه بردن کودکی در آغوش مادر بی‌صدا، آرام و کمی هیجان‌زده مانده بودم. عمیق‌عمیق نفس می‌کشیدم. در آغوشش نمی‌توانستم بگریم و نمی‌توانستم بی‌صدا بخندم.»

عاطفه در گفت‌وگویی که با او داشتم، در وصف این رخداد و این سرگذشت و آن حس که با دیدن پدرش داشت و این‌که کرونا چقدر ناامید و آزارش داد و سرانجام پدرش را بهش برگرداند. از من خواست، تیتری که خودش انتخاب کرده است را عنوان این روایت کرونایی بگذارم. «اشک و آغوش کرونایی؛ بیماری‌ای که پس از هفت سال پدرم را به ما برگرداند!»

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن