دسته: دیدگاه و یادداشت

  • زوایای پنهان زنده‌گی اجتماعی احمد ظاهر‌

    عبدالله اعتمادی، دِرم‌نواز معروف افغانستان که از نوازنده‌های برجسته‌ی احمد ظاهر بوده است، از این حس انسانی او در یکی از سفر‌های هنری‌اش در ایران چنین می‌گوید: «در ایران احمد ظاهر در کنسرت‌هایش بی‌نهایت تشویق شد. در یکی از کنسرت‌هایی که در ایران داشتیم و شهنشاه ایران محمد‌رضاه شاه نیز در آن‌جا حضور داشت، احمد ظاهر بی‌اندازه زیبا خواند و بی‌نهایت تشویق شد. بعد از ختم کنسرت شهنشاه ایران برای احمد ظاهر چک سفیدی داد و از وی خواست تا برایش پول دلخواهش را بنویسد. احمد ظاهر هم رقم بلندی را در چک نوشت و آن‌ را برای سازمان هلال احمر ایران هدیه کرد.»

  • اقتصاد افغانستان به کدام مسیر در حرکت است؟

    محمد‌حنیف صوفی‌زاده هرچند افغانستان از ذخایر زیر‌زمینی و آب و هوای مناسب زراعتی برخوردار است، باز هم بیش‌تر از نصف جمعیت این کشور تحت خط فقر قرار دارند. نظر به معلومات سازمان انکشاف همکاری‌های اقتصادی (OECD)، افغانستان از دهه ۱۹۷۰ و قبل از آن کمک‌های خارجی را دریافت کرده، اما این رقم قسمی که در […]

  • زنده‌گی در مالستان؛ وحشت جنگ و نوید امنیت

    روزهای آخر ماه رمضان از کابل به سمت ولسوالی مالستان ولایت غزنی حرکت کردیم. وقتی به شهر غزنی رسیدیم، شنیدیم که دزدان در شهرک اتفاق (اواخر دشت برچی) راه موتری را گرفته که پیش از ما حرکت می‌کرده است. تمام مبایل‌ها، اموال ارزش‌مند و پول نقد مسافران را دزدان می‌ربایند .تا زمانی که از منطقه‌ی نوآباد شهر غزنی عبور نکرده بودیم، قصه در داخل موتر، قصه‌های پراکنده از هر جای بود، ولی به محض این‌که از نوآباد گذشتیم، قصه‌ی طالب و کشتار و تلاشی و چک‌پاینت کل فضای موتر کاستری را گرفت که توسط آن به مالستان می‌رفتیم.

  • «گرگ‌ومیش» فلمی که می‌توان دوست داشت

    «ژان روش» فلم‌ساز و استاد سینمای وریته گفته بود: «عینیت زنده‌گی آن‌قدر ارزش‌مند است که نیازی به روایت اغراق‌آمیز در سینما ندارد. سینما باید عین حقیقت روزمره باشد، مثل یک چشم مشاهده‌گر.»

  • ۴مغز، امید کوچک برای آینده‌ی بهتر کودکان

    افغانستان کشوری است که کودکانش در جنگ به دنیا می‌آیند و در جنگ بزرگ می‌شوند، گوش‌های‌شان از صداهای مهیب پر می‌شود، چشم‌های‌شان را پرده‌های خشونت می‌پوشاند و جز بوی خون، به مشام‌شان رایحه‌ای نمی‌رسد. در اکثر مناطق واژه‌ی کتاب و تعلیم نامأنوس است، کودکان صبح‌گاه‌ها به جای روانه‌شدن به مکتب، جاده‌ها را برای پیداکردن لقمه نانی می‌پیمایند.

  • هر طالبی آدمکش است

    در کابل که زندگی کنی، همیشه ترسی ترا دنبال می‌کند. این ترس ترسِ مرگ است. وقتی مرگ را تصور می‌کنی، علت‌های زیادی به ذهنت نمی‌رسد که باعث شود تو زندگی‌ات را از دست بدهی. تنها چند علت، به مرگ تو می‌انجامد. در صدر این علت‌ها‌ قرار دارد‌: «انتحار و انفجار». وقتی واژه‌های انفجار و انتحار  – به خاطری که «واژه» را زیاد ایرانی ندانید، کمله هم می‌نویسم- را می‌خوانید یا می‌شنوید، به صورت خودکار طالبان و داعش به ذهن تان می‌آید.

  • نگاه از تن به توانایی

    اگر حضور زنان را در صد سال اخیر بررسی کنیم؛ دوره کوتاه حاکمیت امان الله خان، دوره ناکام دکتر نجیب الله و دهه هشتاد و نود عصر حاضر از جمله برهه‌هایی از تاریخ افغانستان است که در آن به مشارکت زنان اهمیت داده شده است. تجدد گرایی پر سرعت و بی احتیاط عصر امانی توسط سازمان‌دهنده‌گان بیرونی ولی لشکریان داخلی مجهز با توجیهات دینی دیری نپایید، حکومت داکتر نجیب‌الله نیز توسط گروه طالبان و خاینان داخلی فرو پاشید و در نهایت در ایجاد افغانستان پس از بُن یک سلسله تعهدات در قانون اساسی برای مشارکت زنان تسجیل یافت و افغانستان پای اسناد مهم بین‌المللی در خصوص حقوق و آزادی‌های زنان امضا کرد. حمایت‌های جهانی از حقوق زنان باعث شد نهادهایی برای توان‌مندسازی زنان ایجاد شود و حکومت ولو به صورت نمادین حقوق زنان را در نظر بگیرد.

  • نامه‌ی رهبری مؤسسه‌ی کمک به معارف افغانستان به رییس‌جمهور

    مؤسسه کمک به معارف افغانستان معتقد است که در جامعه‌ی بعد از جنگ، برنامه‌های پایدار و طویل‌المدت طرح و تطبیق گردند، نه پروژه‌های کوتاه‌مدت و بدون نتایج ملموس.

  • آیا روزی از صلح هم خبر خواهم نوشت؟

    در نخستین روزهایی که شامل مکتب شدم، هم‌زمان که با کتاب و قلم و تباشیر و تخته سیاه به عنوان پدیده‌های جدید آشنا می‌شدم، هر روز از کنار مواضع سربازان دولت  وقت – سال ۱۳۶۸-  و جنگ‌افزار‌های سنگین آن‌ها می‌گذشتم، بچه‌های بزرگ‌تر از ما تبصره‌هایی از این پدیده‌های جدید داشتند، جنگ پدیده جدا از زنده‌گی من نبود، در جنگ درس خواندم، در جنگ به دانشگاه رفتم و سرانجام به شغل روزنامه‌نگاری روی آوردم و سال‌ها است از جنگ خبر می‌نویسم.

  • وقتی در دل شب‌های کابل زنده‌گی جاری است

    روز دوم عید، آخرین لحظه‌هایش را سپری می‌کرد. هوا کم‌کم تاریک‌ می‌شد. از خانه بیرون شدم. سمت چپ را گزیدم و پیش رفتم. کوچه‌ی ما خلاف روزهای قبل، ساکت و آرام بود. من هم بدون این که اطرافم را نگاه کنم به راهم ادامه دادم. کمی پیش‌تر، سرک عمومی بود، رفتم تا آن‌جا رسیدم. انوارهای بوقلمونی رنگ، پلِ سرخ را زیباتر ساخته بود. حس متفاوت‌تری در نگاه و رفتار آدمان دیده می‌شد. حس قشنگ زنده‌گی. حسِ خوبِ باهمی. جلوتر که رفتم، متوجه افراد و خانواده‌هایی شدم که از رستورانت بیرون می‌آمدند. مرد، زن، کودک، در سیمای همه‌شان یک نوع آرامش پیدا بود. شاد بودند. یک لحظه احساس کردم واقعاً زنده‌گی زیباتر شده است. فضا آرام است. نه از جنگ حرفی هست، نه از خشونت و نه از حرف‌های مفت سیاست چیزی هست. فقط زنده‌گی است که با زیباترین شکل جلوه می‌کند.