دختری که چند ساعت پس از مرگ پدر متولد شد؛ روایتی از جان باختن یک سرباز پولیس در هرات

محمدحسین نیک‌خواه

عصر یک روز زمستانی زمانی که نور آفتاب کم‌کم داشت در افق محو می‌شد، خورشید زنده‌گی سربازی غروب کرد که با تمام وجود منتظر فرا رسیدن شب بود تا به خانه برود و پسران خردسالش را در آغوش گیرد.

گلوله‌های شلیک شده از سوی مردان موتورسایکل سوار، قامت این سرباز را بر زمین انداخت و او پیش از رسیدن به شفاخانه‌ی حوزه‌ای هرات بی‌آن‌که چهره‌ی پسرانش را تماشا و آنان را در آغوش گیرد با زنده‌گی وداع کرد.

اشتیاق فیض‌احمد، برای رفتن به خانه فقط برای دیدن همسر و پسران قد‌ونیم‌قدش نبود، او نُه ماه منتظر تولد سومین فرزندش بود که چند روز پیش از جان باختن فهمیده بود فرزندش دختر است، چیزی که آرزو داشت و همین اشتیاق او برای تولد فرزندش را بیش‌تر کرده بود.

تنها چند ساعت پیش از آن‌که دختر فیض‌احمد، متولد شود و انتظار نُه ماهه‌ی پدر که در روزهای پایانی سخت‌تر از قبل شده بود به پایان برسد، ورق برای او برگشت و تمام زنده‌گی‌اش زیروزبر شد.

شنیدن خبر جان باختن فیض‌احمد، کمر اعضای خانواده‌اش را خم کرد، اما این‌که او نتوانست پیش از مرگ دخترش را ببیند بار غم‌شان را دوچندان کرد.

وقتی همسر این سرباز یک روز پس از جان باختن شوهرش در مراسم فاتحه‌خوانی او اشتراک کرده بود، از مجلس سوگ‌واری شوهر روانه‌ی شفاخانه شد تا دخترش متولد شود.

سرباز خوش‌خُلق و خجالتی

فیض‌احمد الکوزی، ۱۵ سال پیش به صف نیروهای پولیس ملی در ولایت هرات یک‌جا شد و کارش را به عنوان نگهبان زندان در ولسوالی «کروخ» هرات آغاز کرد. بعدها به حوزه‌ دوم امنیتی پولیس در مرکز شهر قدیم هرات منتقل شد.

به روایت دوستان و هم‌قطاران فیض‌احمد، او مردی خوش‌اخلاق، قانون‌پذیر، آرام و خجالتی بود. عبدالهادی احمدی، آمر حوزه‌ دوم امنیتی پولیس هرات خاطرات زیادی از حس انجام وظیفه و قانون‌مداری فیض‌احمد در ذهن دارد.

به گفته‌ی او از بارزترین ویژه‌گی‌های شخصیت فیض‌احمد پای‌بندی به قانون و رویه‌ی نیک با مردم بود، چنان‌که طی هشت سال انجام وظیفه در حوزه‌ دوم امنیتی پولیس با کسی درگیر نشده بود و کم‌تر کسی صدایش را شنیده بود.

همکاران فیض‌احمد در حوزه دوم امنیتی پولیس هرات از برخورد خوب او با مردم و مراجعه‌‌کننده‌گان می‌گویند و این‌که او الگویی برای دیگر سربازان پولیس بود.

فیصل علم‌یار، برادر خانم فیض‌احمد، که مدتی با او در حوزه دوم امنیتی همکار بود و همسایه خانه‌اش است، افزون بر خوش‌اخلاقی از خجالتی بودن  این سرباز سخن می‌زند.

به روایت او فیض‌احمد هم در خانه و هم در محل کار آرام بود و چون فردی خجالتی بود، تمام تمرکزش روی انجام وظیفه بود. دوستان و آشنایان این مرد با شنیدن خبر جان باختن او شوکه شدند و تا هنوز پذیرش این‌که او دیگر در میان‌ آن‌ها نیست برای‌شان دشوار است.

پسرم را ناجوان‌مردانه کشتند

پس شنیدن حرف‌های همکاران این سرباز پای صحبت اعضای خانواده‌ی او نشستم. حاجی شیراحمد پدر فیض‌احمد، با صدایی لرزان و بغضی که در گلو داشت فقط چند جمله کوتاه بر زبان آورد و شکستن بغضش و جاری شدن اشک مانع حرف زدنش شد.

در اولین جمله گفت: «پسرم را ناجوان‌مردانه کشتند.» غم از دست‌دادن پسر جوان چنان برای این مرد کهن‌سال دشوار بود که یادآوری آن حالت روحی‌اش را برهم می‌زد و نمی‌توانست این حادثه‌ی شوم را روایت کند.

فضل‌احمد، برادر سرباز جوان ماجرای جان باختن او را برایم روایت کرد و این‌که مردان تفنگ‌دار چگونه برادرش را با شلیک چندین گلوله کشتند.

به گفته‌ی او عصر روز دوشنبه بیست‌ویکم دلو مردی یک «ریکشا» را نزدیک دروازه‌ی ورودی حوزه پولیس توقف می‌دهد، فیض‌احمد از راننده می‌خواهد حرکت کند، اما او توجهی نمی‌کند و فیض‌احمد برای حرکت دادن ریکشا از حوزه پولیس خارج می‌شود.

پس از خارج شدن فیض‌احمد از حوزه و سرگرم شدن با مالک ریکشا دو مرد تفنگ‌دار موتورسایکل‌سوار از پشت او را به رگ‌بار گلوله می‌بندند. به روایت فضل‌احمد، حدود ۱۰ گلوله تنها به دست برادرش برخورد کرد و به دلیل شدت جراحات پیش از رسیدن به شفاخانه جان باخته است.

دوستان و وابسته‌گان این مرد ادعا دارند که او کسی را آزارواذیت نکرده بود و این پرسش برای آن‌ها بی‌پاسخ مانده که چرا مردان تفنگ‌دار او را در یکی از امن‌ترین مناطق شهر هرات کشتند.

فرزندانم را چگونه بزرگ کنم ؟

شاید تلخ‌ترین بخش داستان جان باختن فیض‌احمد این باشد که تنها چند ساعت پس از مرگ او دخترش متولد شد و نه پدر توانست چهره‌ی دختر را تماشا کند و نه هم دختر در آغوش پدر آرام گیرد.

فردین هفت‌ساله و بلال سه‌ساله، پسران خردسال فیض‌احمد هستند که با گذشت چند روز از مرگ پدر هنوز هم از مادرشان می‌پرسند: «پدرمان کجا رفته، چه زمانی به خانه می‌آید، چرا به دیدن خواهرمان نیامده است.»

انیسه، همسر فیض‌احمد می‌گوید این‌که شوهرش نُه ماه منتظر دیدن دخترش بود و تنها چند ساعت پیش از تولد دخترش کشته شد برایش بسیار دردآور است. فیض‌احمد روز دوشنبه جان باخت و چند ساعت بعد از آن همسرش مجبور شد مراسم فاتحه‌خوانی شوهرش را ترک و برای تولد دخترش به شفاخانه برود.

روایت این ماجراهای غم‌بار برای انیسه ساده نبود و او هرچه تلاش کرد نتوانست جلو اشک‌هایش را بگیرد و مانند پدر و مادر شوهرش بی‌اختیار شروع به گریه کردن کرد.

من که در جریان مصاحبه در مقابل اشک‌های پدر و ناله‌های مادر فیض‌احمد خود را کنترل کرده بودم، در برابر گریه‌های همسر او اشک از چشانم جاری شد و مصاحبه را برای مدت کوتاهی متوقف کردم.

همسر این مرد با ناله و آه گفت: «تنها چیزی که اندکی دل‌مان را آرام می‌کند گرفتاری و مجازات عاملان قتل شوهرم است و آنان باید شناسایی و دستگیر شوند.» وقتی او هم دیگر نمی‌توانست به حرف‌هایش ادامه دهد زیر لب زمزمه کرد، در نبود شوهرم فرزندانم را چگونه بزرگ کنم؟

‌دارایی فیض‌احمد چهارهزار افغانی بود

اعضای خانواده‌ی فیض‌احمد می‌گویند او وضعیت اقتصادی خوبی نداشت و طی ۱۵ سال فعالیت در صف پولیس در خانه‌ای کوچک و کرایه‌ای زنده‌گی می‌کرد. پس از شنیدن حرف‌های برادر این سرباز خواستم با مادرش هم چند کلمه‌ای صحبت کنم، اما وضعیت روحی مادر قد خمیده‌ای که مرگ پسر جوان کمرش را شکسته بود مساعد نبود و او با شنیدن نام پسر از حال می‌رفت.

در سوگ پسر ناله می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «نَه‌نَه جان مادر، عزیزمادر، چرا رفتی، گفتم گدایی کن، مزدوری کن و پولیس را ترک، گفت به دولت خدمت می‌کنم.» ناله‌های مادرانه ادامه پیدا کرد و مادر داغ‌دیده دیگر توان صحبت نداشت و فقط می‌گفت: «جگرم سوخت، جگرم کباب شد…»

فیصل علم‌یار، برادرخانم فیض‌احمد، می‌گوید یکی از دغدغه‌های شوهر خواهرش این بود که چگونه پول تولد دخترش را فراهم کند. به گفته‌ی او تمام دارایی فیض‌احمد پیش از مرگ تنها چهارهزار افغانی بود و به دلیل نداشتن پول برای رخصتی به خانه نرفته بود.

به پسر بزرگ خود قول داده بود که منتظر رسیدن معاش است و اگر معاش نیامد از مامایش پول قرض گرفته و به او پول می‌دهد. خانواده‌ی این مرد در روستای «اردوباغ» ولسوالی «گذره» هرات زنده‌گی می‌کنند، اما او از مدتی به این‌سو به دلیل پیدا نشدن خانه‌ کرایی در منزل برادر خانمش زنده‌گی می‌کرد.

چند دقیقه پیش از مرگ فیض‌احمد به این فکر می‌کرد که پول کرایه خانه، پولی که به پسرش وعده داده و از همه مهم‌تر پول تولد دخترش را چگونه تأمین کند، اما گلوله‌های شلیک شده از سوی مردان تفنگ‌دار خانواده‌اش را در غم مرگ او غرق کرد و کتاب زنده‌گی‌اش را با پایانی تلخ بست.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن